هزارویک شب؛ مرد زبّال و خاتون - قسمت اول
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳  

 



📖حکایت شبی از شبهای «هزارویک شب»

گفت ای ملک جوانبخت، ازجمله حکایت‌ها این است که در موسم حج مردمان در طواف بودند و از بسیاریِ طائفان در طواف‌گاه سرِ سوزنی خالی نبود. ناگاه کسی را دیدند که به پرده‌های کعبه درآویخته، از دل خالص همی‌گوید که: ای پروردگار، از تو سؤال همی‌کنم که آن زن از شوهرش خشم گیرد تا بار دیگر با او جمع آیم.

راوی می‌گوید که چون حاجیان این سخن بشنیدند، او را گرفته، پس‌ازآن گوشمال دادند نزد امیر حاجش آوردند و به او گفتند: ایهاالامیر، ما این مرد را در مکان مقدس یافتیم که چنین و چنان می‌گفت. امیر حجاج به کشتنِ او فرمود. آن مرد گفت: ایهاالامیر، من مردی‌ام زبّال(=زباله جمع کن) که از مسلخ گوسفندان و از سایر جاهای اوساخ(=فضولات) و زباله جمع آورده و به مزرعه همی‌برم. اتفاقا روزی از روزها من خر به زباله بار کرده می‌رفتم. مردمان را دیدم که گریزان هستند. چون به من رسیدند، یکی از ایشان به من گفت: داخل این کوچه شو تا کشته نگردی. من گفتم: مردم از بهر چه گریزانند؟ گفت: زن یکی از بزرگان همی‌آید و خادمان او مردمان را از راه دور می‌سازند و همه‌کس را می‌زنند و از هیچ‌کس باک ندارند. من سر برگردانیده داخل کوچه شدم و به انتظار گذشتن ایستادم. دیدم زنانی همی روند و در میان زنان، زنی بود ماهروی سرو قامت، نیکوشمایل.

پس زن ماهرو به سر کوچه‌ای که من در آنجا ایستاده بودم، برسید و به چپ و راست نگاه کرد؛ خواجه‌سرایی را بخواست و با او سرگوشی سخن گفت و خواجه‌سرای به سوی من آمده مرا بگرفت. مردم آن حالت بدیدند بگریختند. خواجه‌سرایان درازگوشِ من بگرفتند و مرا با رسنی بسته می‌کشیدند و من نمی‌دانستم که از بهر چیست که مرا همی‌کشند و مردمان بر اثر ما روان بودند و فریاد برآورده می‌گفتند: مردی است زبّال و پریشان‌حال. از بهر چه او را با رسن بسته‌اید؟ و به خواجه‌سرایان می‌گفتند: بدین بیچاره رحمت آورید که خدا به شما رحمت آورد و او را از این بند رها کنید و خدا را خشنود سازید و من با خود گفتم این خواجه‌سرایان مرا نگرفتند مگر به سبب این‌که رایحه عفن‌بار به مشام خاتون رسیده و از آن رایحه رنجیده است و شاید خاتون آبستن بوده و از این رایحه ناخوش، ضرری بدو رسیده.

الغرض من سر تسلیم پیش داشته با هراس تمام از پی ایشان می‌رفتم تا این‌که به در بزرگی رسیدند و به خانه‌ای داخل گشته مرا نیز به خانه اندر بردند. خانه‌ای دیدم که نمی‌دانم گه او را چگونه صفت کنم و فرش‌ها به آن خانه گسترده بودند که صفت آن‌ها نیارم. گفت:
پس زنان به غرفه‌ها شدند و من بسته ریسمان خواجه‌سرایان بودم و با خود می‌گفتم که در این خانه مرا چندان عقاب کنند که بمیرم و هیچ‌کس را از من آگاهی نباشد.

آنگاه مرا به گرمابه‌ای لطیف که در آن خانه اندر بود درآوردند و من به گرمابه اندر بودم که سه تن از کنیزکان آمدند و در پهلوی من بنشستند و به من گفتند که از این کهنه‌ها از برِ خود دور کن. من آن کهنه‌ها را از خود برکندم. یکی از ایشان سر من می‌شست و یکی پای من پاک می‌کرد و یکی تن همی مالید تا این‌که کار به انجام رسانیدند و بقچه جامه حریر پیش آورده مرا به پوشیدن این‌ها امر کردند. گفتم: به خدا سوگند نمی‌دانم که این‌ها را چگونه بپوشم. آنگاه پیش امدند و جامه بر من پوشانیدند و بر من همی‌خندیدند. پس‌ازآن شیشه‌ای گلاب آورده مرا به گلاب معطر ساختند . مرا به خانه‌ای بردند که نمی‌دانم چگونه وصف کنم. چون به داخل خانه شدم زنی دیدم آفتاب روی که به تختی برنشسته.
چون قصه بدین جا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
...

* این حکایت را که در کانال و گروههایی گذاشتم، عده ای در خصوصی و در گروه ها پیام دادند که «خب بعدش چی شد؟» و «ادامه ش رو کِی میذاری؟». این، همان تعلیق جادوییِ قصه گوییِ شهرزاد در هزار و یک شب است. این که، قصه را جایی متوقف کند که شهریار کنجکاو و منتظر و مشتاق شنیدنِ ادامه قصه، یک شب دیگر او را زنده بگذارد.
حالا کمی منتظر باشید تا بزودی قسمت دوم حکایت را در وبلاگ بگذارم.

کانال ادبی هنری کافه داستان



 
قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱  
قصه خوانی شب یلدا

مصطفی علیزاده

قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

(منتشر شده در سایت کافه داستان، یلدای 95)

دو سه سال پیش بود. شب چله خودمان که رسمی تَرَش می شود‌شب یلدا. باید خود را می‌رساندم به خانه پدر، که همه آنجا دور همی داشتند شب چله‌شان را با انواع میوه و شیرینی و آجیل می‌گذراندند و فقط من مانده بودم که ترافیک، رسیدنم را به تاخیر انداخته بود. آن موقع هنوز تلگرامی در کار نبود و این وایبر بود که ما را در دنیای مجازی اسیر کرده بود. توی آژانس نشسته بودم و برای آنکه هم وقتی گذرانده باشم و هم نگاهم به خیابانِ کیپ تا کیپ پر از ماشین نیفتد و رییس از خدا بی‌خبرم را فحش ندهم که چرا تا این موقع نگهم داشته و نگذاشت زودتر از شرکت بیرون بزنم، مشغول خواندن پیام‌های یلدایی شدم. از «یلدا مبارک»ها گرفته تا  انواع و اقسام جمله‌ها و شعرهایی مثل «زندگی‌تان مثل هندوانه یلدا، شیرین» و «عمرتون به درازی یلدا» و انارِ زندگی‌تان دون‌دون بشه الاهی و  خداحافظی‌های عاشقانه-عارفانه با پاییز و شمردن جوجه‌های پاییزی و این قسم لوندی‌ها.

توی فکر رابطه‌های مجازی و تبریک‌های الکی و رسوم فراموش شده یلدا بودم و افسوس می‌خوردم که از آن یلدایی که در کتابها خوانده‌ایم و شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی و هزارویک‌شب‌خوانی و فال حافظ و کرسی و هندوانه و انارش، فقط این دوتای آخر باقی مانده و البته برای بعضی‌ها هم فال حافظش. بی‌مقدمه راننده که مرد جوانی بود، جوری که انگار داشته تا حالا صحبت می‌کرده و از وسط گفتگو فقط صدایش را کمی بلندتر کرده، گفت: «خدا پدر و مادر احمدی نژاد رو بیامرزه!»

بعد مکثی کرد که واکنش من را ببیند یا بشنود. سرم را از توی موبایل بیرون کشیدم و پرسیدم: «اونوقت این خدابیامرزی واسه کدوم هنرشه؟!»

گفت: «آقا من یه آپارتمان کوچیک خریدیم ۶۵ میلیون؛ طبقه چهارم یه خونه قدیمیِ بی‌آسانسور، محله تسلیحات. خورد به گرونیِ خونه زمان احمدی‌نژاد و یهو ظرف سه ماه شد ۲۲۰ میلیون. خلاصه، فروختیم و رفتیم یه آپارتمان نونَوارتر توی نارمک خریدیم. خدابیامرز داره دیگه.»

از توی آینه داشتم نگاهش می‌کردم تا شاید چشم در چشم شویم و در همان تاریکی حرف چشمهایم را بخواند. مردک فکر کرده بود هالو گیر آورده. یعنی از صدقه‌سرِ گرانی‌، خانۀ زپرتی‌اش گران شده و بقیه خانه‌های شهر ارزان مانده‌اند تا آقا برود و خانه‌ای بزرگتر و بهتر بخرد. همین موقع بود که توی یکی از توقف‌ها و کلاچ گرفتن‌ها، دنده جا نرفت و بوق‌بوق ماشین‌های بی‌طاقتِ پشتی بلند شد. چند بار کلاچ گرفت و قژ قژ گیربکس در آمد تا بالاخره رفت روی دنده یک و ماشین حرکت کرد. گفت: «نمیدونم از ظهری چی شده کلاچ‌اش، که دنده‌اش خوب جا نمی‌ره. آقا این ماشین به خدا رودست نداره. بُرو و جمع‌وجور و مناسبِ لایی‌کشیدن توی ترافیکه. موتورش هم عالی. والا من بهترین پژو۴۰۵ منطقه شرق تهران رو داشتم. قبل اونم یه آردی داشتم عروسک بود. کپ کرده و رینگ اسپورت. دادمش و این رو گرفتم؛ فقط واسه همین جمع‌وجور بودنش. ازش راضیم. حرف نداره. فقط نمی‌دونم چش شده»

داشت درباره پراید هاچ‌بک تصادفی از ریخت‌افتاده‌اش حرف می‌زد. سر تکان دادم که بله و هنوز در فکر خالی‌بندی‌اش درباره خانه‌ای که می‌گفت خریده، بودم که بی‌مقدمه دوباره گفت: «آقا من رو این‌جوری نبین. من راننده نبودم که. بازرس سازمان بازرسی بودم. به خاطر هشت تومن شیرینی اخراجم کردن. توی پرونده‌ام رشوه خورده و دیگه مجبوری اومدم آژانس و راننده شدم.

گفتم: «یعنی به خاطر هشت میلیون خودت ر‌‌و از کار بی‌کار کردی!؟»

بدون مکث و آهسته گفت: «آقا اینو که گفتی، بهم برخورد به خدا. هشت تومن نبود که هشتاد و شش میلیون بود. اونا فقط هشت میلیونش رو  فهمیدن. اصلا با همون پول تونستم خونه‌م رو بخرم.»

بعد گفت: «برو بیایی داشتم واسه خودم. دسته‌قبض جریمه داشتم. … اصلا فکر کنم همین‌جا باشه. آقا دست کن توی جای پشتی صندلی، بین دسته قبض جریمه‌م همونجاست؟!

بود. دسته قبضی که رویش نوشته بود: بازرس افتخاری سازمان بازرسی. صفحاتش را ورق زدم و همزمان راننده چیزهایی می‌گفت درباره کارهایش و برو و بیا‌اش. حواسم به او نبود. به این بود که یک بازرس افتخاری چطور می تواند حقوق و برو و بیایی داشته باشد! دفترچه جریمه ها را برگرداندم توی پشتی صندلی.

گفت: «نه آقا! بی‌زحمت بده من بذارم جلوی چشمم. حساسه دیگه. نباید اون پشت باشه.»

دسته قبض را دادم بهش و با خودم فکر کردم که این دیالوگ را تا حالا چندصد بار تکرار کرده و این دسته قبض لعنتی بازهم جایی خواهد بود که باید باشد. یعنی توی پشتی صندلی و برای مسافری دیگر. که باید خالی‌بندی‌هایش را بشنود. از خانه زنگ زدند و پرسیدند که کجا هستم. گفتم توی ترافیکم و نزدیکم. ولی هنوز خیلی مانده بود تا به نزدیک خانه برسم. راننده هنوز داشت حرف می زد. پرچانگی و خالی‌بندی می‌کرد. عزم کردم که دیگر جوابش را ندهم و رویم را سفت کنم و محلش نگذارم تا دست از سرم بردارد. بی‌محلی‌ام جواب داد و بالاخره ساکت شد. بی‌خودی داستان‌نویسان را دروغگویان بزرگ می‌دانند. اصلاً شاید هم خیلی از رانندگان اگر داستان‌نویس می‌شدند، می‌توانستند بهترین داستان‌ها را بنویسند؛ واقع‌گرایانه و حتی سوررئالیستی و جادویی. توی همین فکرها بودم که از دهانم پرید و گفتم: «شما اگر داستان‌نویس می‌شدی، نویسنده خوبی می‌شدی‌ها…»

انگار منتظر اشتباهِ شکارش باشد، جمله‌ام را روی هوا زد و بدون آنکه تعجب بکند و مثلا بگوید «جدی!؟ … راس می گید!؟ … نه بابا » و این حرفها، گفت: «اتفاقا جوون‌تر که بودم یه چیزایی می‌نوشتم. یه چندتایی روزنامه هم قصه‌هام رو چاپ کرد. کیهان و اطلاعات و همشهری و چندتایی دیگه. عاشقانه می‌نوشتم و پلیسی. درامدش خوب نبود؛ این بود که ولش کردم. آخه می‌دونید دو سال بعد از ازدواجم، خدا بهم بچه داد و …»  و دوباره شروع کرد به سرهم‌کردن قصه‌های «هزارویک شب»‌ای اش. و من خیره ماندم به ماشین‌های جلویی و خداخدا می‌کردم که ترافیک کمی سبک‌تر شود و زودتر به خانه برسم و من باشم و هندوانه و انار و ازگیل و خرمالو و آجیل شب یلدا و دستپخت مادر. بدون هیچ قصه و قصه‌گویی. اصلاً قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

 * این روایت در عصر یلدایی سال 95 نوشته و در سایت کافه داستان منتشر شد.



 
داستان‌خوانی در کافه یسنا
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  

پنجشنبه این هفته در کافه یسنا داستان می خوانم. در جلساتی که به همت امین موساوند و با همکاری و همراهی سولماز اسعدی برگزار می شود. دست مریزاد به این دوستان عزیز بابت جلسات خوبشان. 

اگر دوست داشتید تشریف بیاوریدف خوشحال می شوم البته :) 



 
قبل از خودکشی حرف‌های نگفته ات را بنویس
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢  

 

«قبل از خودکشی حرف‌های نگفته ات را بنویس» داستانی‌ست که فکر کنم سه سال پیش(شاید هم چهارسال) نوشته‌ام و در این شماره کافه‌داستان منتشر شد. و البته آن را در کتاب «کرگدن آهنی» هم که در دست انتشار است، گذاشته‌ام.
اگر تمایل داشتید هفتمین شماره کافه‌داستان را از این لینک دریافت کرده و این داستان را بخوانید و اگر دوست داشتید نظرتان را هم در گوشم بگویید، ممنون می شوم.



 
داستان کوتاه:من آواز قورباغه ها را می فهمم
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٥  

 داستان کوتاه "من آواز قورباغه ها را می فهمم" را در بهار 1390 نوشتم. شبی اردیبهشتی بود و بعد از جلسه مثنوی خوانی خمرکهن با حسین و یکی دو تا از دوستان دیگر راهی دریاچه اوان، پای کوه الموت شدیم. وقتی رسیدیم ساعت یک و نیم شب بود. همه جا تاریک بود و کسی نبود راهنمایی مان کند. از صدای قورباغه ها مسیر را و محل دریاچه را پیداکردیم و رفتیم پای دریاچه، لب آب که چادر بزنیم. تازه داشتیم چادر را برپا می کردیم که رگباری شدید گرفت و همه چیز را شست و بعد ناگهان ایستاد و قورباغه ها دوباره شروع کردند. و داستان در ذهنم جرقه خورد و آغاز شد ...

   حالا بیش از سه سال و نیم از زمان نگارش داستان"من آواز قورباغه ها ..." می گذرد. این داستان متعلق به آن زمان است و تمایلی به گذاشتن آن در کتاب محموعه داستانم ندارم. پس متن کاملش را در این پست قرار داده ام. البته نسبت به زمان نگارش، کمی ویراسته شده و تغییراتی هم داشته است.

 

دریافت فایل پی دی اف داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم»



 
این صداهای لعنتی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩  

 

داستان "این صداهای لعنتی" ام - که خودم بسیار دوستش دارم-  در روزنامه فرهیختگان دوشنبه 18 آذر چاپ شد. قرار است مجموعه داستانی به همین نام به زودی منتشر شود. البته اگر اگرها و مگرهایش برطرف شود!

داستان این صداهای لعنتی را می توانید از طریق این  لینک  و در صفحه آرشیو روزنامه فرهیختگان دریافت کنید و بخوانید

 (لینک صفحه اصلاح شد)

 

 

 



 
شب های تابستان در "داستان نامه"
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦  

ویژه نامه داستانی شب های تابستان

 

تابستان رسیده‌است. قدیم‌ترها، یعنی زمانی که نوجوان بودیم، تابستان فقط یک فصل از سال نبود. روزهای گرم و آفتابی تابستان و شب‌های دم‌کرده‌اش، معنای همه دلخوشی‌ها و خوش‌باشی‌ها و سرگرمی‌های‌مان بود. دورهم‌جمع‌شدن با همسالان، توی کوچه یا حیاط خانه‌ها، بی‌ترس و نگرانی از مشق امشب و امتحان فردا. عصرهای فوتبالی، هفت‌سنگ، تیله‌بازی، دوچرخه‌سواری و ... . این‌ها بیشتر برای ما پسرها بود و اما دخترها، بیشتر توی خانه‌ای یا حیاطش، با هم می‌‌نشستند و حرف می‌زدند. از چه؟نمی‌دانم!

و شب‌های تابستان، که کوتاه بود و شیرین؛ مثل هندوانه‌های سرخش. قایم‌باشک بود وگاه..؛ گاه دور‌هم جمع می‌شدیم و قصه‌های عجیب و غریبی را که از دیگران، یعنی از بزرگ‌ترها شنیده بودیم و فکر می‌کردیم که واقعیت است، برای هم تعریف می‌‌کردیم. غالباً قصه‌های جن و پری. مثلاً این‌که، پدر فلانی وقتی بچه بوده توی حمام محله‌شان، جن دیده؛ مردی با سُم. یا مادربزرگ آن‌یکی، بچه‌اش را که به دنیا آورده، آل دیده؛ یعنی  زنی قدبلند پوشیده در چادری که آمده بوده تا بچه‌اش را بدزدد.

و شب که به نیمه می‌رسید و صدای پدرومادرهای‌مان درمی‌آمد که به خانه برگردیم، می‌آمدیم و سر روی بالش می‌گذاشتیم و هُرهُر کولر را می‌شنیدیم  و قصه‌ها را توی ذهن‌مان مرور می‌کردیم. یا اگر چشم‌هایمان، نایی داشت، کتابی برمی‌داشتیم و می‌خواندیم، ماجراهای تن‌تن، امیل و کارآگاهان، قصه‌های مجید، و شاهزاده‌و‌گدا، هاکلبری فین و... .

آن موقع‌ها، این‌طور روزهای گرم تابستان و شب‌های ستاره‌بارانش را می‌گذراندیم و به مهر می‌رسیدم که حس دوگانه غم و شادی را با هم داشت؛ غمِ تمام شدن تابستان و شادیِ دیدن دوباره دوستان در حیاط مدرسه. اما حالا شب‌های تابستان ما با گذشته، خیلی فرق کرده است؛ حتی برای بچه‌های این روزها، هم. حالا کامپیوتر و لپ‌تاپ و آی‌پد و آی فون و اینترنت و... است و البته باز هم کتاب و داستان و رمان.
و این داستان و رمان، هنوز همراه و همدم ما و همنشین لحظه‌هایمان است.

مصطفی علیزاده
ویژه نامه شبهای تابستان، داستان نامه

 

 

 پ.ن. این روزها به شدت مشغول و گرفتار آماده سازی ویژه نامه داستانی "شبهای تابستان" داستان نامه بودم که ، سرانجام منتشر شد. شما را به مطالعه داستان های خوب این مجموعه (البته داستان خودم را نمی گویم ها! = فروتنی!) دعوت می کنم .



 
تکه ای از یک داستان تازه
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩  

 

 
تکه ای از داستان تازه ام که برای برخی دوستان خوانده ام و هنوز هم اسم ندارد

... لبش را روی جام بلور گذاشت و آرام جرعه ای نوشید. بعد همانطور که سرش پایین بود و لبش روی جام، از بالا به من نگاه کرد. توی دلم خالی شد. چشمهایش می درخشید. تمام تنم داغ شد. لبخند زد. جام را پایین آورد و گفت:
هنوز نخورده سرخ شدی؟!
و خندید. خندیدم. گفت:
سرخ که بشی یعنی گرم شده ای
گفتم: زیاد اهلش نیستم. چون هم پیاله شمایی، دارم می خورم
لبش را دوباره تر کرد و به چشمم خیره ماند. نی نی چشماش طوری برق می زد که فکر کردم اگر خوب دقیق شوم می توانم تصویر خودم را توی آن ببینم. بلند شد، آستین های پیراهنش را سُر داد روی پوست سفید دستهایش و پیراهنش را درآورد. انداختش روی دسته مبل. جامش را برداشت و دوری توی اتاق زد. لامپهای لوستر آویز را خاموش کرد تا فقط چراغ دیوارکوب اتاق روشن باشد و چراغ آشپزخانه. گفت:
نور خیلی زیاد بود. نور کم بهتره. اینطور نیس؟
گفتم بله و با نگاهم تنش را که توی اتاق آرام جابجا می شد، دنبال می کردم. قاب عکسی از روی میز برداشت و بهش نگاهی انداخت و آمد کنارم نشست. صورتش را نزدیک کرد و قاب عکس را جلوی صورتمان گرفت و گفت:
اینجا دوبیه. نه؟
عکس سفر به ساحل کیش بود. لابد جواب داده بودم بله و چیزی گفته بودم که شروع کرده بود تا از خاطره سفرش به دوبی و ساحلش بگوید. و من تمام مدتی که داشت حرف می زد بوی موهایش را توی ریه ام پر و خالی می کردم. گرمای بازوهای سفیدش را که توی تاریکی انگار همرنگ تاپ صورتی اش شده بود، روی پوست صورتم حس می کردم. هر بار که نفس می کشیدم، چشمهایم خود به خود لحظه ای بسته می شد و مایعی داغ توی دلم چکه چکه می ریخت و من تازه می فهمیدم مست شدن یعنی چی..

(مصطفی علیزاده/26 فروردین 92)


 
امشب سقف خواهد ریخت
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  

تکه ای از داستانی که تمامش کرده ام و دوستش دارم. و فعلاً نامش اینست: امشب سقف خواهد ریخت!
* * *
این باران تمامی ندارد امشب. کج راه می‌زند توی شیشه پنجره آشپزخانه که پشت آن ایستاده ام و بیرون را نگاه می کنم. چراغ های خانه ها را. خانه های روبرو و کمی آن طرف‌ترش. و چراغ تیر سیمانی کوچه را که خاصیتش توی این باران تند انگار فقط اینست که کج‌راه بودن باران و درشتی قطره هایش را نشان دهد. صدای قطره های آب که از سقف می ریزد روی کف لخت اتاق، می آید. چک...چک... . به این مردک گفتم ایزوگام پشت بام سوراخ شده؛ یکی را بفرست درستش کند یا لااقل پولش را از اجاره ماه کم کند تا خودم درستش کنم. گوش نکرد. به درک! حالا سقف می ریزد، بریزد. دیگر کسی نیست که نگران باشم بریزد روی سرش.
چک ... چک ... چک... . هر شش ثانیه یک قطره می افتد. این‌طور بماند، سقف هم نریزد، خانه را آب بر می دارد. اول هال را آب می گیرد و بعد می رود اتاق پذیرایی و بعد توی اتاق خواب. آشپزخانه که مهم نیست؛ چاهک دارد. اما تمام اتاق ها را می گیرد. اصلاً کل خانه را هم آب بردارد. به جهنم. نگار که نیست جیغ بکشد که «خانه را گند و آب برداشت». که «فرش ابریشم تبریزم خراب شد» و چه و چه. بگذار آب همین جور از سقف چکه کند و پخش شود روی زمین. جوری که توی آن که قدم می زنم صدای شلپ شلپ اش توی فضای خالی اتاق ها بپیچد و تکرار شود و بماند...

 



 
بر فراز چراغ های خطر
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤  

 

 

 ... گفت «من مثل ماده پشه‌ای هستم که شبها که می‌خواهید بخوابید، می‌آیم سر وقت‌تان. کنار گوش‌تان که وزوز می‌کنم، کلافه می‌شوید و بعد که وزوزم قطع می‌شود و فکر می‌کنید که دیگر رفته‌ام، نیش می‌زنم. تازه آن وقت است که خارش پوست تان شروع می‌شود. از محکم خاراندن و خراشیدن آن لذت می‌برید. یک جور کیف و لذت خاص به‌تان دست می‌دهد. لابد از این‌که خودتان را زخمی می‌کنید!» و بعد خندید. آرام و کوتاه.

گفتم: چه معرفی روشنفکرانه‌ای! و البته متواضعانه.

گفت: من هم، آن موقع همین فکر را کردم. اما بعداً فهمیدم که اصلاً تواضعی در کار نبوده. واقعیت او همین بوده است.دوشنبه های داستان

...

 

 تکه ای کوتاه از داستان «بر فراز چراغ های خطر» که در کتاب دوشنبه های داستان چاپ شده است.



 
وسط هیچستان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  

گاهی پیش می آید که داستانی که قبلا نوشته ایم و اتفاقاً آن موقع(زمان نوشتن) بسیار دوستش می داشتیم، را دوباره که می خوانیم، با خودمان می گوییم: خوب شد جایی چاپ نکردمش!

آن وقت است که اگر داستان آن قدر برایمان کشش داشته باشد، دوباره به جانش می افتیم تا درستش کنیم. البته ممکن است که دیگر آن جاذبه سابق را نداشته باشد و به کل کنارش بگذاریم.

* * *

 داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» ، آن زمان که تازه نوشته بودمش و برای دوستان خواندمش، به دل دوستان نشست. حالا گاهی فکر می کنم که چه خوب که آن را هنوز منتشر نکرده ام! و فکر می کنم که این داستان را باید دوباره بنویسم


...می پرسیدی: «کجایی؟ ... کجا بودی؟» می پرسیدم: «کجا باید باشم؟... کجا را دارم بروم». می‌گفتم:«کجا باید برویم؟ کجا باید بمانیم...؟... هرجا تو بگویی». من اطوارهای این‌جور زندگی را یادگرفته بودم.

می‌خواستم بمانی. اما تو هوس رفتن کرده بودی. برای رفتن نقشه ها کشیده بودی. قدم به قدم پیش می‌رفتی. فهمیده بودم. می‌دیدم که چطور داری دور می‌شوی.
تو نمی‌فهمیدی که لحظه هایی که با تو نیستم، هیچ جا نیستم. وسط هیچستانم. آن‌قدر خیالت را شخم زده بودی تا باورکرده بودی که کنارت نیستم تا جایی دیگر باشم؛ لابد کنار صاحب آن موی طلایی که روی شانه هایم می‌دیدی‌اش. همانی که می‌خواستی عطر تندش را از تار و پود لباسهایم بیرون بکشی. نفهمیدی که من هیچ جا نبودم. ...



 
وسط هیچستان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  

گاهی پیش می آید که داستانی که قبلا نوشته ایم و اتفاقاً آن موقع(زمان نوشتن) بسیار دوستش می داشتیم، را دوباره که می خوانیم، با خودمان می گوییم: خوب شد جایی چاپ نکردمش!

آن وقت است که اگر داستان آن قدر برایمان کشش داشته باشد، دوباره به جانش می افتیم تا درستش کنیم. البته ممکن است که دیگر آن جاذبه سابق را نداشته باشد و به کل کنارش بگذاریم.

* * *

 داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» ، آن زمان که تازه نوشته بودمش و برای دوستان خواندمش، به دل دوستان نشست. حالا گاهی فکر می کنم که چه خوب که آن را هنوز منتشر نکرده ام! و فکر می کنم که این داستان را باید دوباره بنویسم


...می پرسیدی: «کجایی؟ ... کجا بودی؟» می پرسیدم: «کجا باید باشم؟... کجا را دارم بروم». می‌گفتم:«کجا باید برویم؟ کجا باید بمانیم...؟... هرجا تو بگویی». من اطوارهای این‌جور زندگی را یادگرفته بودم.

می‌خواستم بمانی. اما تو هوس رفتن کرده بودی. برای رفتن نقشه ها کشیده بودی. قدم به قدم پیش می‌رفتی. فهمیده بودم. می‌دیدم که چطور داری دور می‌شوی.
تو نمی‌فهمیدی که لحظه هایی که با تو نیستم، هیچ جا نیستم. وسط هیچستانم. آن‌قدر خیالت را شخم زده بودی تا باورکرده بودی که کنارت نیستم تا جایی دیگر باشم؛ لابد کنار صاحب آن موی طلایی که روی شانه هایم می‌دیدی‌اش. همانی که می‌خواستی عطر تندش را از تار و پود لباسهایم بیرون بکشی. نفهمیدی که من هیچ جا نبودم. ...



 
در نوشتن خانه می کنیم ما!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳  

نشریه داستان نامه

تئودور آدرنو می گوید:

آن کس که دیگر خانه‌ای ندارد، در نوشتن خانه می کند.

این گفته آدورنو را بی اندازه دوست دارم. و همواره این جمله، توی ذهنم چون «آیه»ای مرور می شود.

به برداشت دیگری و دیگران از این جمله کاری ندارم. خود بر این باورم که آنها که می نویسند و مصداق این گفته آدرنو هستند، می نویسند تا جهانی تازه برای خود و دیگری خلق کنند؛ جهانی که «نبود»های این جهان را به «بود» تبدیل کند یا لااقل پرده ای ضخیم و نفوذناپذیر مقابل «نبودها» بکشد. خانه های ویران شده در جهانِ تازه خلق شده ی داستانی، از نو بنا می شود؛ تا سازنده اش در آن مأوا گیرد. 

خانه هایمان را در نوشتن، در نوشته هامان بنا می کنیم ما.

###

نشریه داستان نامه

شما را به مطالعه شماره صفر نشریه تخصصی ادبیات داستانی، «داستان نامه» دعوت می کنم.

در این شماره، داستانهایی از آیت دولتشاه، فرشته نوبخت، کورت‌ کوزنبرگ(ترجمه رضا نجفی)،...

نقد داستانهایی از استیون میل هاوسر، جویس کرول، ندا کاووسی فر، پیمان اسماعیلی،داود غفارزادگان

 مقالات: پیشینه قصه گویی در ایران، پیش درآمدی بر تحلیل روانکاوانه داستان، رویارویی خرد و خیال، اقتباس ادبی و سینما
و گزارشهایی از وضعیت نشر ادبیات داستانی و وضعیت ارتباط نویسنده و مخاطب در ایران    خواهید خواند.

 



 
مرگ آقای نویسنده
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  

کارلوس فوئنتس نویسنده‌ی رمان های مهمی چون آئورا، پوست انداختن، مرگ آرتیمو کروز، گرینگوی پیر، آب سوخته و ... در گذشت. این را خبرگزاری ها اعلام کردند. نویسنده ای که به حقش، نوبل ادبی، نرسید ، اما رمان هایش جاودانه می ماند.

مهسا پاکزاد، در بی بی سی فارسی، یادداشتی درباره فوئنتس و آثارش و مرگش منتشر کرده است. در تکه پایانی این گزارش به مصاحبه ای که لینتون ویکز، خبرنگار واشنگتن پست، در سال ۱۹۹۵ با فوئنتس انجام داده، اشاره می کند که گزارشگر از فوئنتس می پرسد که "دوست دارد چگونه بمیرد و چه عبارتی روی سنگ‌قبرش نبش ببندد؟"

 

ویکز می‌نویسد: «از او پرسیدم که دوست داری چگونه بمیری؟

 

گفت: «در آرامش، وقتی خواب هستم. نمی‌خواهم زیادی دراماتیک باشد. امیدوارم آرام باشد.» به من گفت که با همسرش، سیلوا، درباره این صحبت می‌کرده که که پس از مرگ کجا دفن شوند. در آن زمان فوئنتس دلش می‌خواست در قبرستان مون‌پارناس در پاریس دفن شود.

 

می‌گفت «فکر کنم آن جا برای گذراندن ابدیت بهترین جا باشد.»

 

از او پرسیدم «می‌خواهی روی سنگ‌قبرت چه بنویسند؟ او جواب داد که باید مدتی به این سئوال مدتی فکر کند. در انتهای مصاحبه، فوئنتس خواست تا مقابل آن «کتاب‌فروشی که کافی‌شاپ دارد» پیاده‌اش کنم. از او پرسیدم که آیا مردم در کتابفروشی کرامر، او را خواهند شناخت؟ گفت «به محض این که کارت اعتباریم رو دربیارم.» آرام از ماشین پیاده شد و در پیاده‌رو شروع به راه‌رفتن کرد. من هم پیاده شدم تا رفتن او را تماشا کنم. برای لحظه‌ای ایستاد. هنوز آنقدر نزدیک بود که بتوانم صدایش را بشنوم. بعد در جواب سئوالم درباره سنگ قبر گفت: «به قول یکی، این [جا] واسه من خیلی عمیقه.»

متن کامل یادداشت پاکزاد

 

 پیش از این- شاید دوسال پیش - در همین وبلاگ شما را به خواندن رمان آئورا دعوت کردم. و حالا که نویسنده آئورا درگذشته، بار دیگر تکه ای از آئورا را با هم می خوانیم:

... آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو.

 



 
بررسی داستان فتحنامه مغان از منظر زاویه دید
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  

داستان کوتاه فتح نامه مغان داستانی بسیار گیرا و تامل برانگیز و البته تلخ از هوشنگ گلشیری است. این داستان را می توانید در مجموعه «نیمه تاریک ماه»، انتشارات نیلوفر بخوانید. (در ارجاع به شماره صفحه ها، چاپ دوم این کتاب را مدنظر داشته ام.)

 گلشیری، این داستان 25 صفحه ای را از زاویه دید اول شخص جمع (ما) روایت می کند. در نگاه اول، انگار بسیاری از قصه هایی که با این زاویه دید روایت می شود را می توان به راحتی به شیوه اول شخص مفرد ( راوی «من») هم نوشت؛ بی آنکه تغییر چندانی در شیوه روایت صورت پذیرد. اما با دقت بیشتر درمی یابیم که راوی اول شخص جمع، ظرفیت ها و کارکردهایی دارد که گاه حتی کاربست این شیوه روایت را ضروری می نماید.

یکی از کارکردهای راوی «ما» شخصیت بخشیدن به جمع و گروه(به جای فرد) و پررنگ ساختن نقش گروه و جمعیت است. در داستان هایی که از زبان راوی «ما» روایت می شود، عموماً این کارکرد به چشم می خورد. در این داستان ها، «ما» در واقع، یک گروه یا جمع و جامعه (یا بخشی از جامعه) را نمایندگی می کند و یک «شخصیت جمعی» پدید می آورد. مثل داستان «یک گل سرخ برای امیلی» از ویلیام فاکنر، یا همین داستان فتحنامه مغان. در خصوص استفاده از این ظرفیت در داستان فتحنامه، در سطور بعد بیشتر خواهم گفت.(Birangi.net)

یکی دیگر از کارکردهای راوی اول شخص جمع، به عنوان مثال، قرار دادن جمع-گروه در تقابل با فرد و بدین ترتیب برجسته نمودن تنهایی و انزوای شخصیت (فرد) است. گلشیری از این ظرفیت راوی «ما» در داستان «سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ» استفاده می کند. که در آن تنهایی و انزوای شخصیت اصلی قصه، حسن آقا، در تقابل با راویان قصه، ظهور و بروز بیشتری می یابد.

راوی جمع، کارکردهای دیگری از این دست نیز دارد که طرح آن، موضوع این یادداشت نیست.

اما، فتحنامه مغان؛ به نظرم، در فتحنامه، گلشیری از «ما» در سه سطح و صورت بهره می برد:

1- در بخش قابل توجهی از داستان، به ویژه صحنه های مربوط به حضور راویان در میخانه برات، «ما» جمعی چندنفره(3-4 نفر شاید) را نمایندگی می کند. «ما» در این سطح، محدود به گروه کوچک دوستان و مشتریان قدیمی برات و میخانه اش می باشد.

نیمی را از جیبش در آورد و چهار استکان خالی را پر کرد. گفت: «لوبیا ندارم، می بخشید»

و ما هرچهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی شد، آن هم این طوری...(صفحه 316)

2- در قسمتهایی از داستان، «ما» نماینده بخش نسبتاً بزرگتری از جمعیت است. که از 3-4 نفر افراد نزدیک به برات فراتر می رود. ( این سطح را با مسامحه می توان درون دو سطح دیگر دید و مستقل در نظر نگرفت)

...مینی بوس همچنان دور می زد و آیه می خواند و شعار می دادو ما هم شعار می دادیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم...(صفحه329)

3- در صحنه های تظاهرات و جوشش مردم در خیابان ها، ما، یا به قول خود گلشیری(در متن داستان) «ما، همۀ ما» نمایندگی جامعه ای می کند که هیجانزده و پرشور و همراه با هم حرکت می کنند.(Birangi.net)

و ما، همۀ ما، که از کوچه ها به خیابان برگشته بودیم و از دکان ها بیرون پریده بودیم، از خیابان ها به جلو رانده شده بودیم و به دست هامان نگاه می کردیم، به دست های خالیمان. ... (صفحه 313)

گلشیری، حرکت توده ای مردم، هیجانزدگی جمعی، و در کل قصۀ یک جامعه منقلب شده را با استفاده از راوی «ما» پررنگ تر می کند. او تمهید زیرکانه و دقیق و البته جالبی برای استفاده مضاعف از ظرفیت های راوی«ما» به کار می بندد. و این هنرنمایی در صفحه بیستم قصه رخ می دهد. جاییکه برات ( که روزگاری، «وقتی می خواستند عملش کنند، صف ما که می خواستیم خون بدهیم، یک دور تمام دور بیمارستان پیچید» - صفحه315) در میدان شهر و در میان صلوات و تکبیر جماعت حاضر حد شرعی می خورد. مقاومت برات می شکند(او تسلیم نمی شود، بلکه شکست می خورد) و جماعتی که شاهد اجرای این حد بوده اند، بعد از آن نماز جماعت می خوانند و خطبه ها را می شنوند و بعد به خانه هایشان می روند. آنها می روند خانه هایشان تا در نبود برات، دیگر «ما»یی در کار نباشد. و تجزیه می شوند. در این نقطه، راوی برمی گردد و تبدیل به «من» می شود. (صفحه 330)(Birangi.net)

از اینجا تا دو صفحۀ بعد، راوی «من» باقی می ماند. که این «من»، نه یک «من» مشخص و خاص، که هر«من» و در واقع هر یک از اجزای آن «ما» است. این «من»، تکه ای از «ما»ی متلاشی شده ایست که بعد از شکستن برات و فاتحه خواندن بر «می» و «میخانه» (و در واقع در هم شکستن مقاومت پنهان و ناخودآگاه «ما»)، جدا افتاده است.

بعد از دوصفحه (در صفحه 332)، این «من» ها دوباره با راه افتادن مردان چراغ به دست در کوچه و خیابان به قصد پیدا کردن بطری های دفن شده در بیرون شهر( میل به بازگشت به هندوستان وجود)، مثل قطره های جداافتاده آب یکی یکی به هم می پیوندند و دوباره «ما» می شوند.(شاید بتوان «می» و «بطری»ها را نمادی از تمایلات «ما» دانست که به دلیل هیجانزدگی جامعه و متعاقبا به ضرورت دگرگونی های اجتماعی، فراموش یا منع شده بودند). این «ما»ی دوباره شکل گرفته تا پایان داستان باقی می ماند.(Birangi.net)

داستان فتحنامه مغان، جدا از بحث شیوه روایت و منظر تکنیکی، داستانی خواندنی و زیباست. توصیه می کنم که بخوانید و یادی هم از هوشنگ گلشیری کنید که استاد مسلم داستان نویسی بوده است.(Birangi.net)

مصطفی علیزاده

 متن کامل این یادداشت در شماره بیستم ماهنامه ادبی چوک-فروردین91 منتشر شده است.

دریافت فایل ماهنامه چوک

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.