جاده تنهایی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸  

 

توی راهی که می روی، تو تنهایی؛ تنهایی ات ازلی و ابدیست. گاهی کسی و کسانی با تو هم قدم می شوند، یا مسیرهایتان کنار هم می افتد. اما فریب نخور؛ تو تنهایی!


 
سنگی نباشیم...
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧  

 

 آدم ها که پیر می‌شوند، غالباَ از عقاید و حتی تلقی‌شان از واقعیت، سخت دست می کشند. صُلب می شوند. ذهن شان مثل سنگ می شود؛ انعطاف ناپذیر. ای کاش جزو آن دسته ای باشیم که سنگ نمی شوند!

 از صفحه اینستاگرام



 
تَرکِ دوستان
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  


شیخ اجل، سعدی در گلستان می‌فرماید:

دوستی را که به عُمری فراچنگ آرند، نشاید که به یک دَم بیازارند.

سنگی به چندسال شود لعل‌پاره ای
زنهار! تا به یک نفَسش نشکنی به سنگ


و خواجه شمس الدین محمد حافظ، می گوید:

حقوقِ صحبتِ ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین


آنچنان که روشن است و البته نظر من نیز موافق آن، تَرکِ دوستان یا جداشدن از دوستان به زعم شیخ اجل شایسته نیست و تلویحاً می گوید که نشانه‌ی «بی‌خردی» است و به زعم خواجه‌ی شیراز، نشانه‌ی «بی‌وفایی». تا شما آن را نشانه‌ی چه بگیرید!



 
ذره و خورشید
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢  

 

ذره را تا نبُوَد همت عالی، حافظ
طالب چشمهِ خورشیدِ درخشان نشود

همه ما این تصویر را بارها دیده ایم و به خاطر داریم: در یک اتاق نیمه تاریک که پرده های تیره و ضخیمش کشیده شده، از لای پرده، کمی نور خورشید به داخل تابیده و شعاعی نورانی درست کرده و حالا می توان ذراتی معلق را در این شعاع نورانی دید که انگار دارند صعود می کنند و بالا می روند. من که از دوره کودکی صدها بار این تصویر را دیده ام و همواره برایم جالب بوده است.
این تمثیل «ذره رقصان و خورشید» به کرات در مثنوی و غزلیات شمس و دیوان حافظ و اشعار عطار و دیگران آمده است.مثلا:

چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/که در هوای رُخَت، چون به مهر(=خورشید) پیوستم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لب چشمه خورشیدِ درخشان بروم

کمتر از ذره نِه‌ای، پست مشو، مهر بورز/تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

چو خاکستر شوی و ذره گردی/به رقص آیی که خورشید آشکار است (عطار)

هر که در عشق ذره ذره نشد/پیش خورشید پای‌کوبان نیست (عطار)

 

ذره استعاره از سالکِ خاکی است و خورشید استعاره از معشوق حقیقی و حقیقت مطلق. و همت عالی، همان اراده و توجه برای نیل به حقیقت و تعالی است.

 

بخوانید غزل زیر را از دیوان شمس:

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید



 
قطارِ القاب
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٠  

 

 

اکثرِ ما تاحدی میل به چسباندن القاب و عناوین به خودمان داریم. این میل در واقع میل به کسب اعتبار در ارتباطات اجتماعی است. علی رغم آنکه اصل این مطلب و این «میل» مردود و ناخوب است، اما از فرط فراگیری‌اش، میزان محدودی از آن (که البته گفتم ناپسندیده است) دیگر برایمان عادی شده و پذیرفته‌ایم. 

اما بعضی ها هم هستند که حرص می زنند؛ تشنه اند و سیراب هم نمی شوند. تشنه‌ی ردیف‌کردن القاب و عناوین هستند. استسقا دارند؛ عطش‌شان به این عناوین و القاب و صفاتی که اعتبارشان را چاق‌تر می‌کند تمامی ندارد.

نتیجه‌اش این می شود: «استاد پروفسور دکتر مهندس فلانی»، «استاد بی‌بدیل و دانشمند فلان مبحث» و همینطور بگیر و برو!

این دیگر عادی نیست. پذیرفتنی نیست. شاخک‌های جامعه می‌جنبد. اسباب خنده نکته‌سنجان می‌شود. این دیگر مضحک است. این پوچی است. خلاء درونی است. اصلاً این یک مشکل روانی است. البته همه ما آدم‌ها - هر کدام تا اندازه ای و به نوعی- از مشکلات روانی رنج می بریم و البته که شاید نسبت به آن آگاه نباشیم.

الاهی این طوری نشویم، صلوات.



 
... برای با هم بودن
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  

دنیا عوض شده؛ آدم‌ها هر روز بیشتر توی خودشون فرو می‌روند. زندگی‌شان و دنیا‌شان شده:کار و دویدن بیهوده و شکم و ... و شبکه‌های مجازی. قدیم‌ها یک‌وقت‌هایی که معمولاً‌ زود‌به‌زود پیش می‌آمد، خانواده‌ها دور هم جمع می‌شدن: فامیل یا همسایه یا دوستان خانوادگی. بزرگترها سرشان به حرف و گپ و شوخی گرم بود و کوچکترها سرگرم بازی می‌شدند؛ از اسم-فامیل و شاه‌دزد‌وزیر و چشمک گرفته تا ورق و دبرنا و ... . بوردگِیم‌ها یعنی همان بازی‌های فکری هم که بودند و تعدادی‌شان را هم داشتم و سرگرمی محبوب من بودند. اساسِ بازی‌های نوجوانان و کودکان بر «رابطه» بود؛ ارتباط همسالان. اما حالا اگر خانواده‌ها بعد از قرنی دور هم جمع شوند، کوچکترها تبلت و گوشی موبایل‌به‌دست، دنبالِ رمز وای‌فای می‌گردند و بعد مشغول بازی‌شان(معمولا هم کِلَش) می‌شوند و برای یکدیگر که در فاصله یکی دو متری هم نشسته‌اند، توی تلگرام و واتساپ پیغام و جوک و فیلم و .. می‌فرستند. رابطه‌شان در صفحه چنداینچی مانیتورهای موبایل و تبلت و در تکست‌ها و تصاویر کپی‌شده خلاصه می‌شود.

رفیقی دارم که هر از چند گاهی که تلفن می‌ زنیم به هم، می‌گوید «خیلی دلم تنگ شده. همدیگه رو ببینیم و گپی بزنیم». قراری می‌گذاریم که همدیگر را ببینیم. حالا یا پارک و رستورانی، یا در خانه. اما وقتی به هم می‌رسیم و با هم هستیم، غالباً وقتش را صرف موبایلش می‌کند. سرش توی گوشی‌اش است و در این گروههای مجازی سیر می‌کند. و هرچه می‌گویم و اعتراض می کنم و غر می‌زنم هم فایده ندارد که البته «آنچه‌ به جایی نرسد فریاد است!» این هم شد رفع دلتنگی!

بگذریم. چندوقتیست که دوباره و پس از سالهای بسیار، «بورد گِیم»ها را به زندگی‌ام کشانده‌ام تا هرگاه با دوست یا دوستانی اهل دل و باذوق دور هم جمع می‌شویم، سرمان گرمِ بازی شود. بازی‌ای که تمام حواسمان را جمع می‌کند. مجبورمان می‌کند که موبایل‌ها را کنار بگذاریم، به چشمهای همدیگر نگاه کنیم تا بفهمیم که داریم چه کار می‌کنیم و چه می‌گوییم. این‌طوری حواسمان جمعِ هم می‌شود. به حرف‌ها و حرکت‌های هم دقت می‌کنیم. خب، این هم راهی است برای با هم بودن؛ برای گریز از موبایل و شبکه‌های اجتماعی مجازی و رابطه‌های دیجیتال و زندگیِ خالی از دوستان؛ دوستانی که بتوانی توی چشمهاشان نگاه کنی و حرف بزنی. حالا حتی نه حرف جدی و درباره زندگی روزمره‌مان و حواشی‌اش، که حرفی و رابطه ای‌ از جنس بازی.



 
مَن جرّب المجرّب...
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳  

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
                                                   (حافظ)

 

یکی از دوستان که چندسال پیش از همسرخود جداشده بود، می‌گفت شرایطی پیش آمده که «دارن برمی‌گردن». یعنی می‌خواهند زندگی مشترک‌شان را از نو سر بگیرند. پرسیدم (البته جواب پرسشم را می‌دانستم) که علت جداشدن‌شان چه بوده؟ آیا اشتباهی از یکی از طرفین سر زده؟ یا حادثه و اتفاقی بوده یا تصمیم آنی و لحظه‌ای؟ جوابش «نه» بود؛ علت اصلی جدایی‌شان در تضادهای روحی-اخلاقی و عدم درک همدیگر بوده. گفتم: «خب! حالا چی؟ حالا همدیگه رو می‌فهمید؟! چرا می‌خواین برگردین؟»
گفت: «همدیگه رو دوست داریم و همین کمک میکنه که سعی کنیم مشکلات رو برطرف کنیم.» گفتم: «قبلاً هم همدیگه رو دوست داشتین. اما نتونستین مشکلات رو برطرف کنین. یعنی راهی رو که یک‌بار رفتین و اتفاقاً انرژی و شوق‌تان بیشتر بوده، میخواین دوباره برین؟!». و گفتم و گفتم. از اینکه حالا نسبت به دفعه قبل، انرژی و شوق‌شان کمتر و تعقل و مصلحت‌اندیشی‌شان بیشتر است. و اینکه آنها بر اساس یک اتفاق یا عملکرد اشتباه جدا نشده‌اند که حالا با جبران آن -توسط یکی یا هردوشان- بخواهند برگردند. و گفتم و او هم گفت و دست آخر، برایش خواندم که:

«مَن جَرّبَ المُجرّب، حَلّت بهِ الندامه»
 
واقعیت همین‌ست که آن‌کس که تجربه ای شکست‌خورده را دوباره تکرار کند، سزاوار ندامت و سرزنش است؛ که «آزموده را آزمودن خطاست»!
... حالا می‌خواهد بازگشت دوباره یک زوج جداشده به زندگی‌شان باشد. یا حضور دوباره یک فرد در رابطه‌ای یا جمع و گروهی که یک بار براساس تعقل ازشان جداشده. یا بازگشت به جایی که یک‌بار از آن رفته و گریخته. یا نه؛ تصمیم دوباره‌ی بخشی تاثیرگذار از حاکمیت باشد تا دوباره مجلس را در اختیار جریانی قراردهد که کارنامه درخشانی نداشته است!



 
عکس؛ عکاس متعهد؛ انتخاب و چند نکته دیگر
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

عکاس این عکس کودک کُرد سوری (آیلان) که جنازه اش را موجها به ساحل آورده اند و این روزها دارد در تمام رسانه ها و شبکه های اجتماعی سراسر جهان پخش می شود، نیلوفر دمیر(Nilufer Demir)، عکاس ترک است.

 

 

 

این عکس بار سنگین فاجعه ای را حمل می کند و به شکلی صددرصد کامل و اثرگذار، عمق فاجعه را به همه مردم جهان و دولتمردان می رساند. عکس نیلوفر دمیر، لااقل از نظر تاثیرگذاری شبیه همان عکس معروف کودک سودانی و لاشخور است که کوین کارتر، عکاس اهل آفریقای جنوبی، 22 سال پیش آن را انداخت و در روزنامه نیویورک تایمز منتشر شد و کارتر بخاطرش جایزه پولیتزر را برد. البته تفاوتی هم وجود دارد. دمیر با کودک مرده مواجه شد و عکس انداخت. اما کارتر از کودکی که هنوز جان در بدن داشته و رو به مرگ بوده، عکس انداخته. و همین سبب موجی از پرسشها و انتقادات از وی می شود که نهایتاً او را در هم می شکند و افسرده می کند که سرانجام منجر به خودکشی وی می شود.

آیا کارتر می بایست در چنین موقعیتی، به جای عکس گرفتن، می رفت و کودک را مثلا بغل می کرده و می برده بیمارستانی برای نجات جانش؟ یا همین عکس تاثربرانگیز و تاثیرگذاری که انداخته، انتخاب بهتری بوده؟ فقط یادتان باشدکه برای پاسخ به این پرسش، لااقل این دو نکته را مدنظر داشته باشید:اول، کارتر یک عکاس بوده؛ نه یک فرد عادی. او یک عکاس حرفه ای و متعهد بوده و حتماً رسالتی هم برای خود قائل بوده است. دوم، کمک عملی به این کودک، جان یک نفر را نجات می داد، در حالیکه عکس تاثیرگذار کارتر، هزاران کودک آفریقایی را نجات داد.

ضمناً این مساله هم هست که کارتر بعد از انداختن عکس، کاری عملی برای این کودک نکرده و خودش هم بعدا گفت اصلا نمیداند عاقبت آن بچه چه شده! آیا نمی توانسته که بعد از انداختن عکس و ثبت این صحنه ویرانگر، برای نجات آن کودک خاص اقدامی انجام می داده ؟ پاسخ این هم به آن آسانی که فکر می کنیم نیست؛ ما جای او نبودیم و نمیدانیم.

***

پیشنهاد می کنم فیلم بسیار خوب «بنگ بنگ کلوب» را ببینید. فیلم درباره یک گروه چهارنفره عکاسی است که از اتفاقات و خشونت های آفریقا عکس می اندازند. و یکی از این عکاس ها همان کوین کارتر است که بخشی از فیلم هم به ماجرای گرفتن عکس «کودک سودانی و لاشخور» و حاشیه ها و اتفاقات بعد از آن و در نهایت، سرانجامِ عکاس آن است.

این جور عکسهای سنگین و تاثیرگذار، روی زندگی عکاس شون هم تاثیر جدی می گذارد و آن را دگرگون می کند. در نگاه اول، ممکنست اینطور ببینیم که عکاسش معروف می شود و جوایزی می برد و از نظر موقعیت حرفه ای و مالی جهش بزرگ و خیره کننده ای پیدا می کند. اما خب نباید انتظار داشته باشیم، که حتماً وضعیت به همین خوبی باقی بماند! می شود این را محتمل دانست که تلخی فاجعه در رگهای زندگی عکاس تزریق شود؛ شاید به تدریج البته. تا عاقبتِ «نیلوفر دمیر» چه باشد؛ هرچند او هرگز عذاب وجدانی را که کارتر تحمل می کرد، نخواهد داشت و آسوده تر خواهد بود.

 

 

«بی‌رنگی» توصیه اکید می کند که : فیلم بنگ بنگ کلوب را از دست ندهید!

 

و همچنین، این مقاله را از عصرایران بخوانید



 
خسیس
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤  

 

عبید زاکانی در اخلاق الاشراف می‌گوید:

بزرگی را که در ثروت، قارون زمان خود بود اجل دررسید. جگرگوشگاه خود را حاضر کرد. گفت: عمری گرسنگی کشیده ام و در سفر و حضر رنج تحمل کرده ام و مالی جمع کرده ام. مبادا آن را الکی خرج کنید. اگر کسی به شما گفت پدرتان را در خواب دیده ام که قلیه حلوا می خواهد باور نکنید که من آن را نگفته ام و مرده چیزی نمی خورد. اگر خودم را هم در خواب دیدید و همین خواهش را داشتم، توجه نکنید که به این خواب، خواب آشفته می گویند! من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنّا نکنم. این را گفت و مُرد!


این حکایتی است که عبید از خسیس روایت کرده؛ و سعدی هم در باب هشتم گلستان، خسیس را می نوازد که:

مال از بهر آسایش عمر ست نه عمر از بهر گرد کردن مال . عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟ گفت : نیکبخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت .

  مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
 که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

 



 
روابط خالی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  

 

 

 

ظریفی می گفت: «شما هم لابد زیاد دیده‌اید آقایانی را که با خانمها رابطه برقرار می کنند و دوست می‌شوند و دراین «رابطه» هم سر سوزنی صداقت ندارند و مدام با فریب و دروغ « دوستت دارم و عاشقت»ها را قطار می‌کنند. اما قصد اصلی شان و آنچه فکرشان را پر کرده صرفاً کامجویی است و رفع نیازهای جنسی‌شان. و لابد زیاد دیده‌اید خانمهایی را که با مردی و پسری دوست می شوند تا به واسطه این «رابطه»، خرج خوشگذرانی‌ها و بدتر از آن شام و ناهار و کرایه تاکسی و آژانس و ... را گردن او اندازند. اینها هم «دوستت دارم»ها و «عزیزم»ها و را وسیله کرده اند تا این رابطه پرفایده و منفعت را حفظ کنند. و چقدرهم این اقایان و خانمها پراشتها هستند! ...»

گفتم عجیب نیست وقتی «دوستت دارم»های به خیال خودشان واقعی، هم سست و غیرواقعی از آب در می آید. اینها که تازه می دانند و آگاهند که در این رابطه ها دنبال چه هستند! کاش لااقل همان ابتدای راهشان صادقانه خواست خود را بگویند...بگذریم.  اما یکی به من بگوید این وسط‌ها-مسط‌ها تکلیف «معنا» و «عاطفه» و «عزت نفس» و «راستی» چه می شود؟! یعنی هیچ!؟ یعنی دود در هوا ؟ یا غرقِ گنداب؟



 
محک در تجربۀ عاشقی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸  

 

 اینکه می‌گویند فاصله عشق و نفرت به اندازه‌ی تار موییسیت. یا میگویند عشق و نفرت دو روی یک سکه اند، حرفی‌ست که اگرچه ظاهرا پذیرفتنی است، اما خطایی بزرگ در خود دارد؛ و آن کاربرد واژه «عشق» است بر خلاف معنای حقیقی‌اش. پیش از این، درباره اشتباه در فهمِ معنای واقعی «عشق» و استفاده از این کلمه در یادداشتی چیزهایی به اختصار و اشاره گفته ام. اما تکرار آن نه تنها ضرر ندارد، بلکه سودمند هم است. و در واقع نه یک بار که صد بار تکرار را می طلبد.

واژه «عشق» که امروزه اینچنین پرکاربرد است، غالباً در جایگاه واقعی خودش استفاده نمی شود چراکه اصلاً معنای واقعی آن را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم. آنچه سر زبانها و به قول قُدما در افواهِ مردم است، از «علاقه و تعلّق و دوست‌داشتن و خواستن» می آید؛ در حالیکه «عشق» در عین همسویی و ملازمت با «محبت و دوست داشتن»، هیچ ربطی به «خواستن برای خود» ندارد. عشق نقطه مقابل «خواستن برای خود» و «خودخواهی» است. پس آن‌چه که به نفرت تبدیل می شود، عشق نیست بلکه «دوست‌داشتن»ی از جنس خودخواهی است و در واقع «عشق‌نما»ست. بگذارید با تمثیل و تصویری، مقصود خودم را روشن تر بگویم.

طیفی را در نظر بگیرید که یک سر آن «خودخواهی محض» نشسته و در سوی مقابل آن «عشق ناب حقیقی». ما کسی را دوست داریم (یا واقعاً فکر می‌کنیم که دوستش داریم). این دوست داشتن ما ممکنست در هر جای این طیف قرار گیرد. عیار این دوست‌داشتن وقتی معلوم می شود(و خواهیم دانست که برای خاطر خود است یا برای خاطر «او») که محکی به میان آید. به قول حافظ:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان/ تا سیه‌روی شود هرکه درو غش باشد

حالا این محک چه باشد؟ مثلاً یک ناملایمتی بزرگ و یک بحران، یا یک اشتباه فاجعه‌بار، یا بحران اساسی در رابطه و دست آخر یک جدایی. واکنش ما در این شرایط بحرانی می تواند نشانگر مناسب و قابل اعتمادی باشد: اگر به فکر کلاه خودمان باشیم، یا از خشم(به عنوان فاکتور روانی دفاعی) سرشار شویم، یا سر لجبازی و اصطلاحاً روکم‌کنی داشته باشیم، معلوم می‌شود که چقدر به آن سرِ خودخواهانه‌ی طیف نزدیکیم. و اگر با چشمپوشی، آرامش و سکوت، گذشت و گذشتن و عمل به خواست «او» واکنش نشان دهیم، می توانیم خیالمان آسوده باشد که به آن سرِ ناب و آسمانی این طیف نزدیک شده‌ایم، گرچه ممکنست هنوز به آن نرسیده باشیم.

تا حالا در چنین موقعیت هایی قرار گرفته اید؟ تا حالا به این فکر کرده اید که دوست‌داشتن‌تان چقدر خودخواهانه وچقدر دیگرخواهانه بوده؟! آیا اگر محک خوردید و معلوم شد که در دوست داشتن تان «غش» داشتید، باز هم ادعای‌تان سر به آسمان می ساید!؟...

بگذریم؛ این حدیث که پایانی ندارد. اما مگر می شود که بدون رسیدن یا نزدیک‌شدن به عشق ناب و حقیقی، دستیابی به کمال و تعالی  ممکن شود!؟

 

یادداشت های مرتبط با موضوع عشق:

یک . دیگی که برای ما نجوشه...

دو . و اما عشق!

سه . ترکیب محال عشق و دوییّت

 

 پ.ن.  
آقا مرتضای عزیز امشب  من را با کارهای عکاسی به اسم هدی رستمی آشنا کرد که مجموعه ای به نام «هوای دونفره در ایران» دارد که عالیست. نمونه ای از آن را در انتهای این پست اضافه می کنم و بعداً با چند عکس دیگر، کمی بیشتر درباره آن خواهم گفت.  

هوای دونفره در ایران.هدی رستمی



 
زیان!
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢  

 

 

ما عموماَ در زندگی مان بارهاتجربه ی انتخاب های اشتباه و خسران ناشی از آنرا داشته ایم. این اشتباهات برای برخی کوچک و جبران شدنی است و گاه برای برخی  مهیب و جبران ناشذنی. اشتباهات ما گاهی به سبب ناآگاهی ما و ندانستتن ماست. یعنی به سبب شناخت غلط. و گاه آگاهیم و قوه تشخیص داریم، اما آن را از دست می دهیم و در اولویت هایمان خطا می کنیم. آدم هایی هستند که در مقابل پول و ثروت ضعیف اند و توان تشخیص اولویت درست در انتخاب هایشان را ندارند. برخی دیگر در برابر قدرت ضعیفند و گروهی در برابر شهرت سست می شوند و کسان بسیاری هم در برابر شهوت و یا در واقع در مقابل جنس مخالف؛ یعنی زنانی هستند که به خاطر جنس مخالف، تشخیص و تعقلشان را از دست می دهند و در اولویت های شان خطا می کنند و مردانی هم هستند که در برابر زنان دست و پا سست می کنند و داشته هایشان و عزیزان شان را و دوستانشان را یکی یکی - یا یکجا- از دست می دهند. اینها که دانسته خطا می کنند، دیر می فهمند، اما سرانجام می فهمند که چه را در برابر چه از دست داده اند: دوستی را و مهر را و بستگی دیرینه و ریشه دار را در برابر ثروت، قدرت، شهرت، مرد یا زن باخته اند. و آنگاه خواهند دانست که زیان کرده اند؛ دیر یا زود...
این یادداشت را بی آنکه چرکنویس کرده باشم تایپ کرده ام و نوشته ام و حتی میل آن ندارم که یکبار آن را از ابتدا بازخوانی کنم و ایرادهایی انشایی یا املایی یا تایپی اش را بگیرم. باید گفته می شدو شد!  



 
همسفر
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠  

در سفرلاهیجان

مدتی را قرارست در سفر بگذرانی؛ به قصد لذت. برای این سفر، داری هزینه می کنی: از پول و دارایی ات و از وقت و عمرت که البته گرانبها ترست. اگر همسفرت با تو همدل و همراه باشد، به تو آنقدر خوش می گذرد که زیبایی و شادکامی لحظه لحظه‌ی سفر را عمیقاً درک می‌کنی. این رفیقِ راه که همدل و هم پا و همراهت است، اصطلاحاً «خوش سفر» خوانده می شود: کسی که در سفر و سختی ها و خوشی هایش با شما همراهست. اهل نق و نوق نیست. تکرو و تکخور نیست. از دیگران یا دیگری انتظار ندارد که در خدمت او باشد. اصراردارد که به اندازه شما کاری کند و باری از دوش همسفران بردارد تا سربار نباشد. همه چیز را آسان می گیرد: می گوید و می خندد و خوش می گذراند و... . و می داند که این لحظات را باید در کنار همسفر یا همسفرانش به خوشی بگذراند.

اگر همسفرت این ویژگی های اخلاقی–رفتاری را نداشته و برعکس، خلاف آن را داشته باشد، می توانی با خیال راحت مطمئن باشی که این سفر، «زهرمار»ت  خواهد شد! آن وقت است که، هر دقیقه خودت را لعنت می کنی که چه اشتباهی کردی که این سفر را با چنین همسفری آغاز کردی! گاهی و البته غالبا راه بازگشت نداری و ملاحظاتی تو را مجبور به تحمل و ادامه سفر می کند و خب، گاهی  هم را برگشت برایت وجود دارد اگر شهامتش را و جسارتش را داشته باشی و عقلت درست کار کند و قدرِ لحظه لحظه ی عمرت را بدانی! 

حالا این را تعمیم بده به سفر زندگی! ببین چه درد و رنجی بزرگ در یک سمت است و چه آسایش و شادکامی لذتبخشی در سمت دیگر! این را بهتر از همه، آنهایی که چنین تجربه ای داشته اند یا هم اکنون دارند، خوب لمس کرده اند و فهمیده اند؛ بپرسید ازشان!



 
درنگ!
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  

عکس از بیرنگی. جاده مریوان.1393

حتماَ برایتان پیش آمده که موقع رانندگی در جاده های کوهستانی که عرض کمی دارند و تک لاین هستند، پشت اتوبوس، مینی‌بوس، کامیون، تریلی یا حتی سواری که یا موتورش جان تاختن ندارد یا راننده اش حال تیز رفتن،  گیر می افتید. و جاده هم پرپیچ است و باریک و امکان سبقت گرفتن نیست. شما کلافه می شوید. تمام حواستان را جمع می کنید تا در لحظه ای، فرز و چابک از غول یا لاک پشت جلویی سبقت بگیری. و گاه در پشت صفی از خودروها گیر می کنید. یا هزار زحمت و استرس و کلافگی ، از همه شان ،یکی‌یکی، جلو می زنید و با حس اینکه آزاد شده اید، تخت گاز می رانید و نفسی می کشید.

جاده کوهستانی‌ست؛پس احتمالا جاهایی از جاده، سرسبزی و دار و درختی و دامنه و دره رنگارنگ و زیبایی پیش روی خود خواهید دید. جایی که دوست دارید سواری خود را کنار بکشید و توقف کنید و پیاده شوید و خستگی در کنید و از زیبایی طبیعت لذتی ببرید. یا کنار آبی و در سایه درختی بشینید و چای ای بنوشید. اما بر خلاف خواست دلتان، این کار را نمی کنید! با خود فکر می کنید که اگر توقف کنید، همه آن خودروهای سواری و غول پیکری که با زحمت فراوان پشت سر خود جاگذاشته اید و ازشان سبقت گرفته اید، سر می رسند و از شما دوباره جلو می زنند و باز هم  ته صف قرار خواهید گرفت! پس عقلت می گوید که بیخیال طبیعت و لذت بردن از زیبایی هایش و استراحت و آسودن شوی و همچنان تیز بروی؛ تا مقصد!

آیا زندگی های ما اینطور نیست؟ آیا از هم سبقت نمی گیریم و تیز پیش نمی رویم بدون آنکه قدری بمانیم و درنگ کنیم و از «حال» لذت ببریم؟ آیا بی آنکه قدر «حال» را بدانیم، رو به سوی مقصد، یعنی «آینده» نداریم!؟ آیا مطمئنیم که به آخر جاده خواهیم رسید!؟ اصلاً اگر جاده زندگی «انتهایی» داشته باشد، آن «انتها» کجاست!؟



 
خانه!؟
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥  

غالباً در سفر که باشی(منظورم صرفاً سفر تفریحی است)، هرچقدر هم خوش بوده باشی، موقع بازگشت به خانه شوقی پنهان و محو در تو وجود دارد؛ شوق بازگشت به «خانه». و خانه مفهوم امن و پناه، آرامش و راحتی دارد. همین است که وقتی به خانه می‌رسی و خسته از راهی، به زبان یا در دلت می‌گویی: «هیچ جا خونه‌ی خودِ آدم نمی‌شه!».

پرانتزباز/ می‌گویند هتل و مهمانسرا هرچقدر هم خوب باشد و غذاهای رستوران‌ها هم هرچقدر لذیذ، اماخانه و راحتی خانه و غذای خانه، چیز دیگری‌ست!/ پرانتز بسته

سفر یک لطفی دارد و حضر، لطفی دیگر. انگار که سفر با شادمانی و تنوع و خوشباشی معنا می‌گیرد و حضر، با راحتی و پناه و سکون.

پرانتز باز/ گفته اند و می‌گویند که دنیا همچون کاروانسرایی‌ست؛ که هر دَم : جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها!/پرانتز بسته

وقتی در سفر باشی و هیچ میلی برای بازگشت نداشته باشی، وقتی در پایان سفر و در راه بازگشت به خانه باشی اما بی اختیار هر انشعابی از جاده که راه به جایی و شهری دیگر دارد، تو را وسوسه کند که از مسیر بازگشت خارج شوی، وقتی شوقی برای بازگشت به «خانه‌ی آدم» که «هیچ جایی مثل آن نمی‌شود» نداری، یعنی اتفاقی در تو افتاده است! یعنی جای برخی مفاهیم در روان تو عوض شده است. شاید یعنی چارچوب‌های تعریف شده برای «سفر» و «حضر» تکان خورده یا تغییرشکل داده و شکسته شده اند. یعنی شاید مرزهای «خانه»ات جابجا شده است. یعنی باید فکری بکنی... .

پرانتز باز/ می‌گویند که زندگی، سفر است. پس دنیا نه جایی برای ماندن، که مهمانسرایی است غلط‌انداز!/پرانتز بسته

 

چند روزی سفر بودم و صدالبته که در کنار دوستان و در طبیعت سبز، بسیار خوش بودیم. در راه بازگشت بارها با دیدن خروجی ها یا دوربرگردان‌های جاده، بی‌اختیار و شاید در کسری از ثانیه می‌خواستم فرمان را بچرخانم که یعنی: از مسیر بازگشت به خانه خارج شو!

پرانتز باز/ ...!؟/ پرانتز بسته



 
بهلول وار زیستن
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  

 

 

 

عقل من گنج است و من ویرانه ام
گنج اگر پیدا کنم، دیوانه ام

این آموزه ای عجیب موثر و کارا برای درست زیستن است که مولانا در دفتر دوم مثنوی به توصیه‌ بیان کرده است. معنای بیت که تقریباً‌ روشن است: عقل آدم همچون گنج است و خود آدمی همچون ویرانه .(و علت این تشبیه را هم که حتما می دانیم: جایگاه گنج را در ویرانه ها می دانسته اند) و من اگر این گنج (عقل) را آشکار کنم (به جای آنکه در خود مخفی و پوشیده نگه دارم) دیوانگی کرده ام.

ما عموما در زندگی مان برعکس این توصیه عمل می کنیم و می کوشیم تا خودمان را به دیگران عرضه کرده و هنرها، دانایی ها و توانایی هایمان را ارائه و اثبات کنیم. چه بسیار زیان ها که از این به حراج گذاشتن خود و انفاق کردن دانسته هایمان(بی دلیل موجه و صرفا برای موجودیت بخشیدن به خودِ اعتباری) برده و می بریم.

یک مثال خیلی ساده و حاشیه ای بگویم: تا حالا پیش نیامده به خاطر تدبیر و عقل و دانایی و چه و چه شما ، کسی سراغتان بیاید برای مشورت و بعد شما هم با اشتیاق تمام وقت و انرژی روانی تان را مصروف حل مشکل او نمایید؟ برای من که بسیار پیش آمده. و وقت هایی بوده که کباب هم شده ام. و در واقع حقم هم همین کباب شدن بوده و بس! چرا که خودم حراج کرده ام آرامشم را و وجودم را. (البته این نکته و این گفته مطلقاً بدین معنا نیست که به دیگران کمک نکنیم و مشورت ندهیم و اگر هنری داریم و مثلا نقاشی می کشیم، توی گنجه خانه پنهانش کنیم!! بلکه بحث، چیز دیگریست . و آنها که باید نکته را بگیرند، حتما می گیرند!)

مولانا جای دیگر می گوید:

دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند

دانه پنهان کن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

بهلول وار زیستن هم نوعی از زندگی بی حاشیه و آرام است که بد نیست مدتی تجربه اش کنیم



 
خلاف آمد عادت!
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢  

 

چشم های گل فروش‌ها از دیدن گل سیر شده است. از صبح تا شب در محل کارشان انواع و اقسام گل ها را می بینند و سروکارشان با همین موجودات زیبا و رنگارنگ و لطیف، و البته خوشبو است. بینی شان از بوی گل ها پر شده و خودشان اشباع شده اند. آیا با این وصف، گل‌فروش هم در مواجهه با یک گل- مثلاً سرخ- زیبا همان لذتی را می برد که من و شما (که گل فروش نیستیم) می بریم. آیا ذوق و لذت و لمس ما از زیبایی و لطافت آن گل، برای گل فروش هم وجود دارد؟به همان اندازه و به همان کیفیت؟ معلوم است که نه. تصویر و بوی گل ها برای گل فروش تکرار شده و به شکل یک عادت درآمده. یعنی گل فروش بر حسب عادت و تکرار، با گلها روبرو می شود؛ و این عادت و تکرار، ذوق و لذت دریافت و درک زیبایی گل ها را از او می کیرد. حال آنکه، اگر بخواهیم درست نگاه کنیم، هر گل با دیگری فرق دارد. حتی از یک نوع گل، هر شاخه اش با دیگری متفاوت است. و از این رو باید درک و لذت ما از آن ها متفاوت باشد.

زندگی مان نیز همین است. اگر زندگی ما و نگاه مان رنگ عادت به خود بگیرد، درک و دریافت ما از زیبایی های زندگی کم می شود. اما در نقطه مقابل، اگر چشم هایمان را شستشو بدهیم و بدانیم که در هر بار نگریستن به پدیده های زیبای دور و برمان، داریم به یک چیز تازه نگاه می کنیم، لذت بیشتری از زندگی خواهیم برد. آن وقت است که چیزهای بسیار جزئی پیرامون ما می شود بهانه ای برای لذت بردن از زندگی.

عرفا، «عادت زدگی» را از موانع اصلی و اساسی سلوک می دانند و اهل دل را به پرهیز از این نگاه عادت زده و تکراری فرا می‌خوانند. می گویند چشم های مان را باید همواره شسته و شفاف نگه داریم.

و حافظ در باب گذشتن از عادت و عادت زدگی، این بیت پارادوکسیکال را می گوید:

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم



 
در سالروز تولد کافکا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢  

 

 

 

امروز سالروز تولد کافکاست. نویسنده ای که جهانی را در داستان هایش ترسیم کرد، کاملاً منحصر به فرد. جهانی که در آن انسان به غایت تنهاست. و تحت سلطه نیرویی جبّار قرار دارد که ماهیتش روشن نیست و سازوکار عملکردش بر اساس منطق نیست و قواعدش درک‌ناپذیر می‌نماید؛ البته اگر قاعده ای وجود داشته باشد.

مگر می شود مسخ را خواند، محاکمه را خواند و قصر را خواند و داستانهای کوتاهش را نیز؛ و آنگاه درنگ نکرد، تامل نکرد، غرق نشد؟!

من جهان کافکایی را می شناسم و باور کرده ام. و فکر می کنم که ما گیر افتاده ایم. ما را انداخته اند، یعنی پرت کرده اند وسط زندانی به اسم دنیا،که گرچه فراخ است، اما فی الواقع زندان است؛ و هیچ گریزراهی هم نداریم. و تنها خود را سرگرم کرده ایم به سرگرمی ها و دلخوشی هایی که به خیالی می مانند؛ فاقد جسمیت و دور از واقعیت.

خود حضرتش(!) می گوید:

همه خیال است: خانواده، اداره، دوستان، کوچه و خیابان، زن، همه خیال است. در دوردست یا نزدیک و دم دست. اما تنها حقیقتی که از شاهرگ گردن به تو نزدیکتر است آن است که تو بر دیوار زندانی بسته و بی روزن  سر می کوبی!

 

روح جناب کافکا شاد!



 
و اما عشق
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧  

عین القضات همدانی در «تمهیدات» می گوید:

ای عزیز این حدیث گوش دار که مصطفی(ص) گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثمّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان بدارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد. اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند می‌کوشم از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد؛ و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟

... دریغا عشق فرضِ راه است همه‌کس را. دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیا کن تا قدر این کلماتْ تو را حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟ در عشقْ قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است؛ هرجا که باشد، جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند ...

* * *

... و بعد، می رسیم به این گفته عین القضات. این «عشق»ی که عین القضات از آن سخن می گوید، همانیست که هزاران بیت و و دهها و بلکه صدها کتاب درباره آن و در وصفش گفته اند. مولانا جلال الدین و شیخ سعدی و حافظ و احمد غزالی و عطار و صد شاعر و عارف و حکیم دیگر از آن گفته اند و ما خوانده ایم. و هر بار که می خوانیم، درون ما روشن و گرم می شود. تازه می شویم؛ بله،حتی با شنیدن و خواندن از این «عشق»، تازه می شویم. تجربه اش پس چه خواهد کرد با ما!

عرفا و شعرا و آن ها که سرشان به تنشان می ارزید، گفته اند که عشق، «دیگر خواهی» است. عشق، از خود گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است. با عشق می شود که از کثرت به وحدت رسید.
عرفا می گویند عشق سبب خلقت هستی و انسان است.

این جمله ها را که می نوشتم، همین جور بیت و مصراع و حکایت و نام بود که پشت سر هم می ریخت توی سرم. از مثنوی و دیوان شمس و دیوان حافظ و سعدی و عطار و ... .

* * *

 عشقهای روزگار ما، نشانی از این ویژگیها دارد؟ آیا در روزگار ما زن و مردی که عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند، واقعاً به «دیگرخواهی» رسیده اند؟ معلوم است که نه! غالب عشق های روزگار ما، عین خودخواهی است. کاش واژه ای دیگر برای «عشق» در این روزگار و در روابط مان ابداع می کردیم تا اینقدر واژه مقدس «عشق »را دستمالی نمی کردیم.

 



 
دیگی که برای ما نجوشه...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

 

چند مورد یا بهتر است بگویم چند-دَه مورد مشابه را دیده و شنیده اید که:

پسری به خواستگاری دختری که دوست دارد(یعنی فکر می کند دوست دارد و عاشقش است) می رود. اصرار می کند و دختر نمی پذیرد. و پسر هم که خود را عاشق دیوانه دختر می داند و مدعیست که زندگی بدون او برایش ممکن نیست و «مجنون» شده است، به جای آنکه به «زندگی خود» پایان دهد(تازه اگر بپذیریم که چنین اقدامی مقبول باشد، که معلوم است نمی پذیریم به این راحتی ها!) به امکان زندگی دختر پایان می دهد: اسید می پاشد. مزاحم می شود. مانع ازدواج او می شود و ... . یعنی می شود: گور پدر معشوق! معشوقی که معشوق من نباشه، می خوام اصلاً نباشه!

 بعد هم که در محکمه قرار می گیرد می گوید:«من دیوانه فلانی بودم و او به من توجه نداشت. من عاشقش بودم و ...»

ای تو روح این عاشق و عشق و جنونش، سگ ب...شه !

یا این مورد را:

زن و مردی(دختر و پسری) که به هم ابراز عشق کرده اند و گفته اند "زندگی بدون تو هرگز" زمین و زمانه را به هم رسانده اند تا وصال حاصل شود و به یکدیگر برسند. و بعد با هم ازدواج کرده اند. ماهی یا سال یا دهه ای با هم بوده اند و حالا کارشان به جدایی  کشیده، به هر دلیل. آنوقت است که یا زن پیش خود می گوید که باید مرد را «بچزاند تا زندگی را بهش زهر کند»«مهرم را تا ریال آخر می گیرم... می اندازمش زندان، پدرش را در می آورم، نمی ذارم آب خوش از گلوش پایین بره و ...». یا مرد می گوید که طلاق نمی دهد «تا گیسش مثل دندونش سفید شه»«تا بیفته گوشه خونه و آدم شه...»«کاری می کنم هر روز پله های دادسرا را بالا و پایین برود» و چه و چه کند تا زن را آزار دهد. تا تلافی کند.

کجا رفت آن «عشق»ی که اول بازی شان از آن دم می دند؟! اصلاً کجای این، عشق است؟ اینکه «دیگی که برای من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه» این عشق است؟ نکند این، بازتعریف همان ازخودگذشتگی و فانی شدن در معشوق است!؟

تازه، به این عشق های دروغین و بی وجود که عمرش مال امروز و دیروز نیست، اضافه کنید عشق های عروسکی این هفت هشت ده سال اخیر را: عشق هایی که با یک عروسک و یک شکلات توی روز ولنتاین اوج می گیره و اثبات می شه! عشق هایی که رابطه مستقیم داره با اندازه ابعاد عروسک! عشق های عروسکی؛ عشق های شکلاتی!

و این غُصه ادامه دارد...

پ.ن. :   دو سه تا کامنت خصوصی برام فرستاده اند که مضمونش اینه:«بابا ولنتاین که بد نیست و از این حرفا...». من هم نگفتم که بده. این دوستان منظور من را خوب متوجه نشدند. من دارم راجع «عشق» حرف می زنم. نه «روز عشق» یا روز دوست داشتن و هدیه دادن و این قسم چیزها. «روز عشق» صرفا یک بهانه بود تا درباره «عشق» چیزهایی بنویسم.... وگرنه ولنتاین و سپندارمذگان و نوروز و کریسمس و ... همه شان روزهای خوبی می توانند باشد که در آن یکی به محبوبش بگوید «دوستت دارم»؛ حالا یا برای اولین بار و یا صدمین بار!ا



 
دو پاره گفتار از کافکا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤  

 

کافکاییسک

دو پاره گفتار از جناب کافکا (رحمت خدا بر او باد!)

همه خیال است: خانواده، اداره، دوستان، کوچه و خیابان، زن، همه خیال است؛ در دوردست یا نزدیک و دم دست. اما تنها حقیقتی که از شاهرگ گردن به تو نزدیکتر است، آن است که: تو بر دیوار زندانی بسته و بی روزن سر می کوبی!

(از یادداشتهای روزانه)

 

از دیدگاه ادبیات، سرنوشت من بسیار ساده است. حسی که مرا به توصیف زندگی درونی و خواب‌گونه‌ام وا می‌دارد، هرچیز دیگر را به حاشیه رانده است. زندگی‌ام به شدت زوال یافته‌است و این زوال فروکش نخواهد کرد. هیچ چیز دیگری نمی‌تواند برایم رضایت‌خاطر بیاورد.

(و ایضاً از یادداشتهای روزانه)



 
احیای بخش از دست رفتۀ وجود
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢  

Wilderness River

دارم موزیک گوش میکنم؛ موزیک که نه. آلبومی است به نام «Wilderness River» )رود ناآرام(، که کل آن فقط صدای آب رودخانه ای است. یک ساعت تمام. این آلبوم را، این صدای رودخانه را گوش می کنم تا آرامش پیدا کنم. اینطور که: توی ذهنم را از چیزی و چیزهایی خالی کنم و آن را فقط با تصویر و صدای یکنواخت آبِ جاریِ ناآرام پرکنم. یعنی: آرامش.

 این کاست( یا سی دی) ساخته شده تا بازسازی بخشی از طبیعت باشد برای انسان مدرن و شهری که سیمان و دود او را فرا گرفته است. با خودم فکر می کنم. که ما ادم های شهرنشین، ما که از طبیعت بکر کنده شده ایم، چقدر به همین طبیعت دلبسته ایم. که حالا که به جبر روزگار توی خانه ای در دل شهری پر از دود و صدای بوق نشسته ایم، با صدای دیجیتال شده ی آب رودخانه ای، برای دقایق و ساعتی، آن قسمت از وجود از دست رفته مان را که از طبیعت کنده شده، زنده می کنیم. این، احیای بخش از دست رفتۀ وجود ماست.

و حالا می خواهم سکوت کنم تا صدای آب تکرار شود و تکرار شود و تکرار...



 
رونمایی «دوشنبه های داستان» در ارسباران
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩  

دوشنبه های داستان

خبر:
کتاب «دوشنبه های داستان» در فرهنگسرای ارسباران با حضور احمد غلامی و شیوا مقانلو رونمایی خواهد شد.
مجموعه داستان «دوشنبه های داستان» دربرگیرنده 21 داستان کوتاه، مینی‌مال و فلش فیکشن، به قلم 14 نفر از نویسندگان کارگاه داستان‌خوانی فرهنگسرای ارسباران است که به اهتمام مصطفی علیزاده گردآوری شده و انتشارات کارآفرین آن را به‌تازگی منتشر کرده است.
در مراسم رونمایی این کتاب که ساعت 16 روز دوشنبه اول آبان، با حضور داستان نویسان و منتقدانی همچون جواد جزینی(مدیر مدرسه داستان و مدرس داستان‌نویسی)، میترا صادقی(نویسنده «آمده بودی برای خداحافظی» ) نازنین جودت، آریا یعقوب زاده، تحریریه نشریه «داستان نامه» و جمعی دیگر از نویسندگان برگزار خواهد شد، احمد غلامی و شیوا مقانلو درباره کتاب سخنرانی خواهند نمود.

در کتاب «دوشنبه های داستان» داستانهایی از مصطفی علیزاده، افسانه احمدی، آزاده حسینی، زهره مسکنی، نسترن صادقی، علیرضا شهبازین، سوسن شریفی می‌خوانیم. مینو ظهوریان، متین آزادمنش، رویا یعقوبی، نیره سوری، مونا رامشک، سید محمود حسینی و شهین حسنی نویسندگان دیگر این مجموعه هستند.

در خبرگزاری ها:

ایسنا

مهر

سایت ارسباران



 
دنیای بی موقع
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤  

 

ما گیر افتاده ایم؛ ما وسط اراده ی خلل ناپذیر جهان، گیر افتاده ایم؛ باید خندید. باید ریشخند کرد دنیا را.

باید ساخت با این دنیای بی موقع!



 
جهان گرگ ها
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳  

 

این جهان، جهان گرگ هاست. تا چشم کار می کند گرگ هایی در لباس مبدل، خیره در من و تو اند. هرچه بره تر باشیم، وقیح تر می شوند. بیشتر می درند.

باید گرگ بود! اما «گرگی» از ما برنمی آید! حالا که نیستیم، چه کنیم؟

یا باید پوستمان را کلفت کنیم تا دیرتر روحمان را بکشند. یا از دنیایی که گرگ ها آن را مال خود کرده اند، برویم بیرون.

من دومی را انتخاب کرده ام!

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس
سایت بلامانع است



 
مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»

 

 



 
نگاهی متفاوت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  

 

مشکلات و فراتر از آن، بحران ها، در زندگی هر کس ، کم یا بیش وجود دارد و پیش می اید. از آن هم گریزی نیست. نگاه های متفاوتی هم به آن وجود دارد. ممکن است آن را «خواست خدا» بنامیم یا «قسمت» یا «روی تلخ زندگی» و ... و حتی «بدشانسی» و «بدبختی» و «قهر خدا».  به نظرم یک نوع نگاه دیگر هم می توان به این بحران ها داشت.

ما آدم ها گرفتار بحران می شویم تا «فرصت»ی برایمان پیش آید که نگرش مان به دنیا و زندگی را تغییر دهیم. کاری که اکثر ما هرگز آن قدر جسارت و شجاعت و خطرپذیری نداریم که در حالت معمول و در روال عادی زندگی مان به آن اقدام کنیم. کاری بزرگ و جسورانه: بازنگری در نگاهمان به دنیا و زندگی و حتی بازنگری در انتظارمان از هستی.

بحران این «فرصت» را در اختیار ما قرار می دهد که راحت تر، زندگی مان را و نوع نگاهمان را دگرگون سازیم. پس بحران یک فرصت است. یک نقطه عطف تا دوباره مسیر زندگی مان را طراحی کنیم. اگر این نظر را بپذیریم، آنگاه نه تنها تحمل بحران آسان تر می شود، بلکه از دل آن دوباره می توانیم متولد بشویم. مثل ققنوس؛ از درون آتش رنج هایمان بیرون می آییم و دوباره متولد می شویم. ققنوسی دیگر می شویم و پای به زندگی نو و جدیدمان می گذاریم. 



 
ممنوعه!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠  

وقتی بگویند که فلان کتاب، ممنوع است و جمع آوری شده، فلان فیلم توقیف است و اکران نمی شود. فلان چیز و فلان کار ممنوع است و ...، تازه، بازی «ممنوعه» شروع شده است! ممنوعه ها کششی دارد پر زور؛ راحتت نمی گذارد. می کِشد و چنگ می زند، تا هر طور که شده، کشیده شوی و به چنگش آوری.

آن کتاب را از پشت انقلاب،جلوی دانشگاه، نه، از زیر سنگ هم که شده بیرون می آوری. تمام اینترنت و CDفروشی های زمینی و  زیرزمینی را می گردی تا آن فیلم را گیر بیاوری. با هزار امّا و اگر و تردید و ترس و شوق آن چیز یا کار ممنوعه را تجربه می کنی.

***

کلّاً ممنوعه ها، فارغ از آنکه ارزشی داشته باشند یا نه، شیرین باشند یا نه، ما را به خود می کشند؛ به چنگ آوردنشان می شود هدف، می شود انگیزه. تلاش برای به دست آوردنشان، شاید بیش از خودشان هم لذت داشته باشد. شاید «چیز» دندانگیری هم نباشد، اما چون «ممنوعه» است و دور از دید و دسترس، جذاب و اغواگر است. راست گفته اند که «الانسان حریص علی ما منع».

ممنوعه ها با ما «بازی» می کنند. ما چه؟! ما هم با آنها بازی می کنیم یا که می بازیم!؟



 
وقتی آینه دروغ می گوید!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  

گاهی مسیر را در جهت خلاف مقصدمان طی می کنیم؛ و آن زمانی است که مقابل رویمان آینه گرفته ایم و فقط خودمان را می بینیم و تمام توجه مان به خود است و به خود مشغول و دلخوشیم. در گوشه ای از این تصویر پیش رویمان، مقصد را - در آینه - می بینیم؛ مقصدی که درست پشت سرمان است و تصویر می کنیم که پیش روی ماست و داریم به طرفش حرکت می کنیم.

آنچنان به خود مشغولیم و غرق اوهام خودیم که نمی توانیم درک کنیم و تشخیص دهیم که آن چه در گوشه ی این قاب پیداست، عکس مقصد است و نه خودش. فکر می کنیم که داریم به طرفش می رویم. پس بر سرعت حرکت خود می افزاییم. گاه حتی می دویم.  حال آنکه خبر نداریم که داریم هر لحظه دورتر و دورتر از آن می شویم.

 اشکال کار در  آینه نیست. آینه صادق است؛ ذاتاً صادق است. اشکال در ماست که از آینه بد استفاده کرده ایم. اشکال ما در خودبینی ماست. در این است که آینه را جلوی روی خود گرفته ایم تا فقط خود را ببینیم و لحظه به لحظه، سرشار و مست از  غرور، نرد عشق و شیفتگی با خود بازیم! «خود»ی که هر چه بزرگتر می بینیمش و بیشتر در شکوه و بزرگی موهومی که برایش ساخته ایم، غرق می شویم، بیشتر ما را از حقیقت دور می کند.

 اگر آینه را زمین بگذاریم و از دیدن خود و پرستیدن «من» - این بت دروغین و بی ارزش - دست برداریم، آنگاه چشمان ما به حقیقت باز خواهد شد و خواهیم دانست که پشت به مقصد کرده ایم و از آن دور شده ایم.

باید که آینه مان را قبل از آنکه دیر شود و دور ِ دور شویم، بر زمین گذاریم. که اگر آن دیر را از مقابل روی خود کنار بگذاریم، شاید دیگر فرصتی نداشته باشیم تا به سوی مقصد حقیقی مان برگردیم. شاید اصلاً مقصد را و راهِ درست و نشانه هایش را گم کرده باشیم.

راستی آینه که دروغ نمی گوید! این ما هستیم که از آینه دروغ می خواهیم. «دروغ»ی که می خواهیم و می طلبیم را از آینه می گیریم!



 
قایم باشک و رزیدنت اویل!
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱  

تاکسی پشت چراغ قرمز توقف کرد. راننده صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. مجری رادیو از سرگرمی های کودکان  و بازی های کامپیوتری می گفت و از تغییر نوع تفریحات و بازیهای بچه های این دوره و زمانه.

فکر کردم راستی عجب تفاوتی میان بچه های نسل جدید و نسل ما (و پیش تر از ما) وجود دارد. دوره کودکی و نوجوانی ما با شب نشینی های خانوادگی گذشت و با دور هم جمع شدن های همسایه ها توی حیاط خانه یکدیگر؛ با بازی توی کوچه ها: استپ هوا، بالابلندی، قایم باشک، وسطی، خر پلیس( که درست آن البته خرپُلی است)، گانیه، زو، فوتبال و هفت سنگ و... .

دائماً در جنب و جوش بودیم و مدام با دوستان هم سن و سال مان همکلام و همبازی، و البته گاه هم قهر و دعوا داشتیم. اصلاً ، تنهایی بازی کردن چندان معنا نداشت! در دوره کودکی و نوجوانی، زیستن و سر وکله زدن در یک مدل بسیار کوچک از اجتماع را تجربه می کردیم؛ با همه سازگاری ها و ناسازگاری هایش.

آن همه جنب و جوش و تحرک و هیجان داشتیم و علی رغم آن، امروز بسیاری از ما به جبر روزگار و زندگی ماشینی، در خود فرو رفته ایم و گرفتار انواع بیماری های جسمی و مشکلات روحی روانی هستیم. حال تصور کنید که نسل کودکان و نوجوانان  فعلی، که سرگرمی و تفریح اصلی اش نشستن پشت کامپیوتر و مقابل تلویزیون و «رزیدنت اویل» و «کانتر استرایک» و ... بازی کردن است، چه آینده ای خواهد داشت!

خانواده ها کوچک شده است و به علت مشکلات اقتصادی مبتلابه و کمبود وقت پدر و مادر (که هر دو شاغلند) شب نشینی های گذشته و دور هم جمع شدن ها و بازیهای دسته جمعی جای خود را به تنهایی، تلویزیون و سریالهای شبکه های ماهواره ای و  انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری داده و کمتر پیش می اید که خانواده ها «بی بهانه» دور هم جمع شوند.

آینده این نسل چه خواهد شد و با گرفتاریهای روانی-روحی چه خواهد کرد!؟ دلم برای این نسل، با همه برخورداری هایش از زندگی مدرن و بسته بندی شده، می سوزد!



 
ما هیچ، ما نگاه!
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥  

 ما هیچ ما نگاه

بعضی از ما انسان ها، دائماً ذره بینی به دست گرفته ایم و با آن، رفتارها و گفته های دیگران را موشکافی می کنیم. این موشکافی، مقدمه ی تفسیر و تحلیل و قضاوت ما می شود. بعضی از ما، ذره بین ضعیف تری داریم و بعضی دیگر، ذره بینی با بزرگنمایی بسیار زیاد؛ آن قدر زیاد که حتی می تواند کاه را به اندازه کوه نشان دهد.

هرچه ذره بین قوی تری در دست گرفته باشیم، بیشتر (و نه بهتر!) تفسیر  و قضاوت می کنیم. و از این رو، بیشتر از ماهیت «واقعیت»ی که می بینیم و زیر ذره بین آن را می کاویم، دور می شویم. بیشتر در خود و ذهنیات مان غرق می شویم.

ذهنیات ما و تفسیرها و قضاوت هایمان آنقدر بزرگ می شود که جلوی دیدمان را می گیرد؛ مثل بادکنکی که در آن دمیده باشیم و باد شده باشد؛ آن چنان که جلوی صورت ما را بگیرد. و حالا ما می مانیم و رشته تمام ناشدنی افکار بی پایه و موهوم و دور از حقیقت. و صد البته رنجی که می بریم .

نمی بینیم و فقط تفسیر می کنیم. گاه، حتی، ندیده تفسیر می کنیم! حالا چه کنیم با این «ندیدن»هایمان!؟ به جای آنکه ببینیم و اصلاً بتوانیم ببینیم، دست به دامان موهومات و ساخته های حبابی ذهن می شویم. حباب هایی که بزرگ می شوند و ناگهان می ترکند و جای خود را به حباب دیگری می دهند و اثر آن «ترکیدن» بر روان ما می ماند.



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
نکته ای از«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو (2)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  

در یادداشت قبلی، مختصری درباره «کوری» ساراماگو نوشتم. در این پست نکته ای که در مورد «زن» بینای داستان - که ساراماگو در سراسر رمان کوری او را «زن دکتر» می نامد- به ذهنم رسیده را بیان می کنم.

کوری

«زن دکتر» تنها انسانی است که در این داستان کور نمی شود و از این رو می پذیرد که راهنما و همراه شوهر خود باشد. او شوهرش را در انجام امور شخصی اش و حتی تصمیم گیری ها یاری می رساند و نقش هدایتگر و سرپرست را بر عهده می گیرد. او، در حالیکه کور نیست، خودخواسته وارد قرنطینه می شود تا کنار و همراه شوهرش باشد. او می ماند تا « به دکتر و کسان دیگری که ممکن است به قرنطینه بیایند، کمک کند»

او در ابتدای داستان تنها به فکر کمک به همسرش است و خود را در برابر او مسئول می داند. اما به تدریج در قبال دیگران هم خود را مسئول می بیند و مسئولانه رفتار می کند. برای «گروهش» به دنبال جای امن و غذا و آب می گردد. از آنها مراقبت می کند. به تعبیر ساراماگو «برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند، حکم مادر را دارد» و تمام توان خود را صرف انجام مسئولیتی که بر دوش دارد، می کند.

پاسخ زن دکتر در جواب همسرش که می پرسد:«تا کی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی؟»  این است که :« تا هر وقت که بتوانم... اما دارم کم کم خسته می شوم. گاهی آرزو می کنم که من هم مثل بقیه کور شوم. تا از آنها مسئولیت بیشتری نداشته باشم.»

این زن در طی تمام مدتی که کوری شهر را گرفته، رنج می کشد؛ بیش از دیگران، حتی. او تمام پلیدی ها و سیاهی ها را می بیند و البته ناچار است همانند کوران رفتار کند. مسئولیت جمعی را پذیرفته و نمی تواند و نباید در میانه راه، شانه خالی کند. او بزرگترین رنج را بر سینه دارد و آن رنج دانستن و دیدن سیاهی ها و رنج مسئول بودن است.

 زیر فشار همین رنج طاقت فرساست که مثل «فنری که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده» می شود؛ مثل طنابی که پوسیده شده و هر لحظه آماده پاره شدن است. او هدایت دیگران را مسئولانه می پذیرد و آنگاه که مسئولیتش به پایان می رسد، «فنر» در می رود. زن احساس می کند که: «حالا نوبت اوست که کور شود.»

مشابه این رفتار را در یکی از نزدیکانم دیده ام. زن جوانی که در بحرانی که خانواده اش به آن دچار شده، مسئولانه نقشهای گوناگونی را به عهده می گیرد. انجام کارهای مختلف خانواده را می پذیرد. مدیریت رفتارها و برنامه ها را بر عهده می گیرد و نقش مشاور و آرامش دهنده را برای کسانی که از نظر روحی به هم ریخته اند، بازی میکند. او از پس تمام وظایفی که خودخواسته بر عهده گرفته است، به خوبی بر می آید و پس از آنکه بحران خانواده به پایان می رسد، خود دچار بحران می شود. «طناب پوسیده» پاره می شود؛ طنابی که گرچه در تمام طول مدت بحران نشانی از پارگی نداشت، با پایان شرایط بحرانی، به راحتی و به طور ناگهانی پاره می شود و دیوار استقامت زن بر سرش آوار می شود.

به گمانم این تعبیر درستی از «مسئولیت» و مسئولیت پذیری است. انسان ذاتاً مسئول است؛ چه مسئولانه رفتار کند و چه نکند، در اصل قضیه فرق نمی کند. در قرآن بارها سخن از  مسئول بودن انسان به میان آمده است. در ادیان و مکاتب دیگر( از جمله اگزیستانسیالیستها) نیز به مسئولیت انسان اشاره شده است. انسان به سبب آگاهی ، آزادی و اراده  ای که دارد، مسئول است. برخی مسئولیت پذیری بالایی دارند و برخی نه. برخی آگاهند و از این رو، مسئول. برخی کورند و مسئولیتشان کمتر. فکر می کنم که میزان مسئولیت هر یک از ما انسان ها، متناسب با آگاهی و بصیرتمان است. همچنان که زن بینای قصه کوری ساراماگو، آگاه و بینا است و از این رو به شدت مسئول.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است