مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»

 

 



 
نگاهی متفاوت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  

 

مشکلات و فراتر از آن، بحران ها، در زندگی هر کس ، کم یا بیش وجود دارد و پیش می اید. از آن هم گریزی نیست. نگاه های متفاوتی هم به آن وجود دارد. ممکن است آن را «خواست خدا» بنامیم یا «قسمت» یا «روی تلخ زندگی» و ... و حتی «بدشانسی» و «بدبختی» و «قهر خدا».  به نظرم یک نوع نگاه دیگر هم می توان به این بحران ها داشت.

ما آدم ها گرفتار بحران می شویم تا «فرصت»ی برایمان پیش آید که نگرش مان به دنیا و زندگی را تغییر دهیم. کاری که اکثر ما هرگز آن قدر جسارت و شجاعت و خطرپذیری نداریم که در حالت معمول و در روال عادی زندگی مان به آن اقدام کنیم. کاری بزرگ و جسورانه: بازنگری در نگاهمان به دنیا و زندگی و حتی بازنگری در انتظارمان از هستی.

بحران این «فرصت» را در اختیار ما قرار می دهد که راحت تر، زندگی مان را و نوع نگاهمان را دگرگون سازیم. پس بحران یک فرصت است. یک نقطه عطف تا دوباره مسیر زندگی مان را طراحی کنیم. اگر این نظر را بپذیریم، آنگاه نه تنها تحمل بحران آسان تر می شود، بلکه از دل آن دوباره می توانیم متولد بشویم. مثل ققنوس؛ از درون آتش رنج هایمان بیرون می آییم و دوباره متولد می شویم. ققنوسی دیگر می شویم و پای به زندگی نو و جدیدمان می گذاریم. 



 
ممنوعه!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠  

وقتی بگویند که فلان کتاب، ممنوع است و جمع آوری شده، فلان فیلم توقیف است و اکران نمی شود. فلان چیز و فلان کار ممنوع است و ...، تازه، بازی «ممنوعه» شروع شده است! ممنوعه ها کششی دارد پر زور؛ راحتت نمی گذارد. می کِشد و چنگ می زند، تا هر طور که شده، کشیده شوی و به چنگش آوری.

آن کتاب را از پشت انقلاب،جلوی دانشگاه، نه، از زیر سنگ هم که شده بیرون می آوری. تمام اینترنت و CDفروشی های زمینی و  زیرزمینی را می گردی تا آن فیلم را گیر بیاوری. با هزار امّا و اگر و تردید و ترس و شوق آن چیز یا کار ممنوعه را تجربه می کنی.

***

کلّاً ممنوعه ها، فارغ از آنکه ارزشی داشته باشند یا نه، شیرین باشند یا نه، ما را به خود می کشند؛ به چنگ آوردنشان می شود هدف، می شود انگیزه. تلاش برای به دست آوردنشان، شاید بیش از خودشان هم لذت داشته باشد. شاید «چیز» دندانگیری هم نباشد، اما چون «ممنوعه» است و دور از دید و دسترس، جذاب و اغواگر است. راست گفته اند که «الانسان حریص علی ما منع».

ممنوعه ها با ما «بازی» می کنند. ما چه؟! ما هم با آنها بازی می کنیم یا که می بازیم!؟



 
وقتی آینه دروغ می گوید!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  

گاهی مسیر را در جهت خلاف مقصدمان طی می کنیم؛ و آن زمانی است که مقابل رویمان آینه گرفته ایم و فقط خودمان را می بینیم و تمام توجه مان به خود است و به خود مشغول و دلخوشیم. در گوشه ای از این تصویر پیش رویمان، مقصد را - در آینه - می بینیم؛ مقصدی که درست پشت سرمان است و تصویر می کنیم که پیش روی ماست و داریم به طرفش حرکت می کنیم.

آنچنان به خود مشغولیم و غرق اوهام خودیم که نمی توانیم درک کنیم و تشخیص دهیم که آن چه در گوشه ی این قاب پیداست، عکس مقصد است و نه خودش. فکر می کنیم که داریم به طرفش می رویم. پس بر سرعت حرکت خود می افزاییم. گاه حتی می دویم.  حال آنکه خبر نداریم که داریم هر لحظه دورتر و دورتر از آن می شویم.

 اشکال کار در  آینه نیست. آینه صادق است؛ ذاتاً صادق است. اشکال در ماست که از آینه بد استفاده کرده ایم. اشکال ما در خودبینی ماست. در این است که آینه را جلوی روی خود گرفته ایم تا فقط خود را ببینیم و لحظه به لحظه، سرشار و مست از  غرور، نرد عشق و شیفتگی با خود بازیم! «خود»ی که هر چه بزرگتر می بینیمش و بیشتر در شکوه و بزرگی موهومی که برایش ساخته ایم، غرق می شویم، بیشتر ما را از حقیقت دور می کند.

 اگر آینه را زمین بگذاریم و از دیدن خود و پرستیدن «من» - این بت دروغین و بی ارزش - دست برداریم، آنگاه چشمان ما به حقیقت باز خواهد شد و خواهیم دانست که پشت به مقصد کرده ایم و از آن دور شده ایم.

باید که آینه مان را قبل از آنکه دیر شود و دور ِ دور شویم، بر زمین گذاریم. که اگر آن دیر را از مقابل روی خود کنار بگذاریم، شاید دیگر فرصتی نداشته باشیم تا به سوی مقصد حقیقی مان برگردیم. شاید اصلاً مقصد را و راهِ درست و نشانه هایش را گم کرده باشیم.

راستی آینه که دروغ نمی گوید! این ما هستیم که از آینه دروغ می خواهیم. «دروغ»ی که می خواهیم و می طلبیم را از آینه می گیریم!



 
قایم باشک و رزیدنت اویل!
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱  

تاکسی پشت چراغ قرمز توقف کرد. راننده صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. مجری رادیو از سرگرمی های کودکان  و بازی های کامپیوتری می گفت و از تغییر نوع تفریحات و بازیهای بچه های این دوره و زمانه.

فکر کردم راستی عجب تفاوتی میان بچه های نسل جدید و نسل ما (و پیش تر از ما) وجود دارد. دوره کودکی و نوجوانی ما با شب نشینی های خانوادگی گذشت و با دور هم جمع شدن های همسایه ها توی حیاط خانه یکدیگر؛ با بازی توی کوچه ها: استپ هوا، بالابلندی، قایم باشک، وسطی، خر پلیس( که درست آن البته خرپُلی است)، گانیه، زو، فوتبال و هفت سنگ و... .

دائماً در جنب و جوش بودیم و مدام با دوستان هم سن و سال مان همکلام و همبازی، و البته گاه هم قهر و دعوا داشتیم. اصلاً ، تنهایی بازی کردن چندان معنا نداشت! در دوره کودکی و نوجوانی، زیستن و سر وکله زدن در یک مدل بسیار کوچک از اجتماع را تجربه می کردیم؛ با همه سازگاری ها و ناسازگاری هایش.

آن همه جنب و جوش و تحرک و هیجان داشتیم و علی رغم آن، امروز بسیاری از ما به جبر روزگار و زندگی ماشینی، در خود فرو رفته ایم و گرفتار انواع بیماری های جسمی و مشکلات روحی روانی هستیم. حال تصور کنید که نسل کودکان و نوجوانان  فعلی، که سرگرمی و تفریح اصلی اش نشستن پشت کامپیوتر و مقابل تلویزیون و «رزیدنت اویل» و «کانتر استرایک» و ... بازی کردن است، چه آینده ای خواهد داشت!

خانواده ها کوچک شده است و به علت مشکلات اقتصادی مبتلابه و کمبود وقت پدر و مادر (که هر دو شاغلند) شب نشینی های گذشته و دور هم جمع شدن ها و بازیهای دسته جمعی جای خود را به تنهایی، تلویزیون و سریالهای شبکه های ماهواره ای و  انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری داده و کمتر پیش می اید که خانواده ها «بی بهانه» دور هم جمع شوند.

آینده این نسل چه خواهد شد و با گرفتاریهای روانی-روحی چه خواهد کرد!؟ دلم برای این نسل، با همه برخورداری هایش از زندگی مدرن و بسته بندی شده، می سوزد!



 
ما هیچ، ما نگاه!
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥  

 ما هیچ ما نگاه

بعضی از ما انسان ها، دائماً ذره بینی به دست گرفته ایم و با آن، رفتارها و گفته های دیگران را موشکافی می کنیم. این موشکافی، مقدمه ی تفسیر و تحلیل و قضاوت ما می شود. بعضی از ما، ذره بین ضعیف تری داریم و بعضی دیگر، ذره بینی با بزرگنمایی بسیار زیاد؛ آن قدر زیاد که حتی می تواند کاه را به اندازه کوه نشان دهد.

هرچه ذره بین قوی تری در دست گرفته باشیم، بیشتر (و نه بهتر!) تفسیر  و قضاوت می کنیم. و از این رو، بیشتر از ماهیت «واقعیت»ی که می بینیم و زیر ذره بین آن را می کاویم، دور می شویم. بیشتر در خود و ذهنیات مان غرق می شویم.

ذهنیات ما و تفسیرها و قضاوت هایمان آنقدر بزرگ می شود که جلوی دیدمان را می گیرد؛ مثل بادکنکی که در آن دمیده باشیم و باد شده باشد؛ آن چنان که جلوی صورت ما را بگیرد. و حالا ما می مانیم و رشته تمام ناشدنی افکار بی پایه و موهوم و دور از حقیقت. و صد البته رنجی که می بریم .

نمی بینیم و فقط تفسیر می کنیم. گاه، حتی، ندیده تفسیر می کنیم! حالا چه کنیم با این «ندیدن»هایمان!؟ به جای آنکه ببینیم و اصلاً بتوانیم ببینیم، دست به دامان موهومات و ساخته های حبابی ذهن می شویم. حباب هایی که بزرگ می شوند و ناگهان می ترکند و جای خود را به حباب دیگری می دهند و اثر آن «ترکیدن» بر روان ما می ماند.



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
نکته ای از«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو (2)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  

در یادداشت قبلی، مختصری درباره «کوری» ساراماگو نوشتم. در این پست نکته ای که در مورد «زن» بینای داستان - که ساراماگو در سراسر رمان کوری او را «زن دکتر» می نامد- به ذهنم رسیده را بیان می کنم.

کوری

«زن دکتر» تنها انسانی است که در این داستان کور نمی شود و از این رو می پذیرد که راهنما و همراه شوهر خود باشد. او شوهرش را در انجام امور شخصی اش و حتی تصمیم گیری ها یاری می رساند و نقش هدایتگر و سرپرست را بر عهده می گیرد. او، در حالیکه کور نیست، خودخواسته وارد قرنطینه می شود تا کنار و همراه شوهرش باشد. او می ماند تا « به دکتر و کسان دیگری که ممکن است به قرنطینه بیایند، کمک کند»

او در ابتدای داستان تنها به فکر کمک به همسرش است و خود را در برابر او مسئول می داند. اما به تدریج در قبال دیگران هم خود را مسئول می بیند و مسئولانه رفتار می کند. برای «گروهش» به دنبال جای امن و غذا و آب می گردد. از آنها مراقبت می کند. به تعبیر ساراماگو «برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند، حکم مادر را دارد» و تمام توان خود را صرف انجام مسئولیتی که بر دوش دارد، می کند.

پاسخ زن دکتر در جواب همسرش که می پرسد:«تا کی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی؟»  این است که :« تا هر وقت که بتوانم... اما دارم کم کم خسته می شوم. گاهی آرزو می کنم که من هم مثل بقیه کور شوم. تا از آنها مسئولیت بیشتری نداشته باشم.»

این زن در طی تمام مدتی که کوری شهر را گرفته، رنج می کشد؛ بیش از دیگران، حتی. او تمام پلیدی ها و سیاهی ها را می بیند و البته ناچار است همانند کوران رفتار کند. مسئولیت جمعی را پذیرفته و نمی تواند و نباید در میانه راه، شانه خالی کند. او بزرگترین رنج را بر سینه دارد و آن رنج دانستن و دیدن سیاهی ها و رنج مسئول بودن است.

 زیر فشار همین رنج طاقت فرساست که مثل «فنری که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده» می شود؛ مثل طنابی که پوسیده شده و هر لحظه آماده پاره شدن است. او هدایت دیگران را مسئولانه می پذیرد و آنگاه که مسئولیتش به پایان می رسد، «فنر» در می رود. زن احساس می کند که: «حالا نوبت اوست که کور شود.»

مشابه این رفتار را در یکی از نزدیکانم دیده ام. زن جوانی که در بحرانی که خانواده اش به آن دچار شده، مسئولانه نقشهای گوناگونی را به عهده می گیرد. انجام کارهای مختلف خانواده را می پذیرد. مدیریت رفتارها و برنامه ها را بر عهده می گیرد و نقش مشاور و آرامش دهنده را برای کسانی که از نظر روحی به هم ریخته اند، بازی میکند. او از پس تمام وظایفی که خودخواسته بر عهده گرفته است، به خوبی بر می آید و پس از آنکه بحران خانواده به پایان می رسد، خود دچار بحران می شود. «طناب پوسیده» پاره می شود؛ طنابی که گرچه در تمام طول مدت بحران نشانی از پارگی نداشت، با پایان شرایط بحرانی، به راحتی و به طور ناگهانی پاره می شود و دیوار استقامت زن بر سرش آوار می شود.

به گمانم این تعبیر درستی از «مسئولیت» و مسئولیت پذیری است. انسان ذاتاً مسئول است؛ چه مسئولانه رفتار کند و چه نکند، در اصل قضیه فرق نمی کند. در قرآن بارها سخن از  مسئول بودن انسان به میان آمده است. در ادیان و مکاتب دیگر( از جمله اگزیستانسیالیستها) نیز به مسئولیت انسان اشاره شده است. انسان به سبب آگاهی ، آزادی و اراده  ای که دارد، مسئول است. برخی مسئولیت پذیری بالایی دارند و برخی نه. برخی آگاهند و از این رو، مسئول. برخی کورند و مسئولیتشان کمتر. فکر می کنم که میزان مسئولیت هر یک از ما انسان ها، متناسب با آگاهی و بصیرتمان است. همچنان که زن بینای قصه کوری ساراماگو، آگاه و بینا است و از این رو به شدت مسئول.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است