از بهانه هایی برای زندگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٢  

 

اون دنیا، اگر از بهشتی ها بودم که خب غمی نیست و هر چه بخوام مهیاست؛ اونوقت خواهم گفت:"لطفا باقلوا استانبولی و چای ترکی توی استکان کمرباریک بلاانقطاع سِرو کنید!" اگر هم زبانم لال مغضوب و از اهالی دوزخ باشم، مثل یه محکوم قبل از اجرای حکم اعدام می گم: "اجازه بدین این لحظات آخر یه سیگار بکشم."

بعد که دو پُک به سیگار زدم، می گم: "دهانم تلخ شد؛ حالا قندرژیمی و توت خشکه که نه، لااقل یه دونه باقلوای استانبولی بهم بدین، دهنم شیرین شه این دم آخری؟"

و بعد وقتی داره می ره که باقلوا رو بیاره، خواهم گفت: "زحمتتون میشه.ببخشیدا. یه استکان چای پررنگ ترکی هم برام بیارین این شیرینی باقلوا رو باهاش بفرستم پایین." و خلاص!

عکس: استانبول؛ ساحل منطقه فلوریا



 
سعدیانه!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  

 

 

آرامگاه خداوندگار غزل، سعدی، از سفر اردیبهشتی شیراز، 1394 ( عکس با موبایل)

 

و تکه ای از یک غزل:

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست

یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست

پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست

 

* از صفحه اینستاگرام



 
کلاه بزرگ
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٥  

 

از روایت های سفر: سه؛ کلاه بزرگ

کلاهی بزرگ و مهیب- نصف هیکل من!- از آنها که -نه خرگوش که- بره ای را می توان از آن بیرون کشید، را توی ویترین در یکی از حجره های موزه‌ی مقبره مولانا گذاشته اند. نمی دانم این کلاه کدام شیخ پشم الدین کشکولی است!؟ اما آن را به اسم شمس تبریزی تمامش کرده اند و به خلائق عرضه کرده اند. من نمی دانم این کلاه بزرگ واقعاًربطی به شمس الدین تبریزی که در متون و تذکره‌ها ذکرش رفته و گفته‌اند که سبک سفر می‌کرده و در کسوت درویشان یا تاجران ورشکسته بوده،دارد یا نه؛ گرچه ربط داشتنش چندان پذیرفتنی نمی نماید. اما یک نکته روشن است و آن میل میزبانان این مقبره به «نمایش دادن» است: احتمالاً هرچه کلاه جناب شمس بزرگ تر و باشکوه تر و خفن تر باشد، یعنی جناب ایشان عظیم تر و مقامات معنوی اش عالی تر است و پس به تبع، مولانای او هم آسمانی تر و بزرگ تر!



 
عکس یادگاری
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢  

از روایتهای سفر؛یک.عکس یادگاری

 

هواپیما روی هواست. بچه های گروه موسیقی که قرارست دو سه شب در قونیه اجرا داشته باشند با سروصدا و شلوغی ها و شوخی هایشان حسابی فضا را گرفته و ساخته اند. سه ردیف جلوتر از ما یکی از اساتید موسیقی و آواز نشسته است. زنی که شالش را روی دوشش انداخته و سن و سالی هم دارد، می آید کنار ردیف صندلی استاد می ایستد. از استاد تقاضای عکس یادگاری می کند. استاد می پذیرد. خانم موبایلش را به کسی می دهد تا عکس بیاندازد. چنگ در موهایش می اندازد و مرتبشان می کند. تن و بدنش را کج می کند تا سر مبارک هم تراز سرِ استاد شود و در یک قاب جا شوند. این کج شدن و این انحنا برای آن بدن سالخورده کمی زیاده روی و البته غریب است! آنکه وظیفه عکاسی را به عهده گرفته، دو سه شات عکس می اندازد و زن از استاد تشکر می کند و موبایلش را پس می گیرد و می رود. استاد می ماند و دو دوستش که کنارش نشسته اند؛ دوباره مشغول گپ و گفت می شوند. سر و کله دیگرانی هم پیدا می شود. همراهان و همسفران یکی یکی می آیند و از پشت یا از کنار، آویزان صندلی استاد می شوند تا عکس یادگاری بیاندازند. خب اینها هم بیاندازند! چی از کی کم می شود!؟ هیچ؛ هیچ چیز از هیچ کس! اما فقط انگار کمی هولند. حواسشان نیست که این استاد قرار است چهار-پنج روز در همان هتلی که این ها هم هستند، باشد. از ظاهر امر هم برمی آید که استاد اهل خودگیری و کلاس گذاشتن هم نیست و خاکی و خوشروست. خب بگذارند خیلی متین و شیک، توی لابی هتل، یا توی مقبره مولانا - گنبد خضرا، اصلاً جلوی هتل-با منظره ی دار و درختی یا پس زمینه مغازه های ترک با تابلوهای جلب توجه کننده شان، عکس بیاندازند! این آویزان شدن از صندلی، با گردن کج، چه صیغه ایست!؟ شاید فکرمی کنند قرارست که برای خودشان یا استاد،خدای ناکرده، اتفاقی بیفتد که این طور می کنند.

 

پ.ن. برای آنکه از قافله عقب نمانم و بنده هم در قاب عکسی به مجاورت با جناب استاد- که انصافا نام و آوازه اش در نوازندگی و خوانندگی به جا و شایسته اش است و خوش خلق هم هست - مفتخر شوم، در لابی هتل دقایقی کنار ایشان می نشینم(خیلی متین و شیک!) و مختصر گپی و بعد هم، عکسی؛ یهویی!! 



 
از روایتهای سفر؛ صفر
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱  


از روایتهای سفر
صفر. حرکت به طرف فرودگاه

همین که درِ خانه را پشت سرم می بندم و پا به کوچه می گذارم، راننده آژانس سیگارش را می اندازد و درِِ عقب ماشین را باز می کند. کمکم می کند تا چمدانم را روی صندلی عقب جا دهم. پیرمرد گونه های فرورفته و سر گرد و کوچک و بی مویی دارد. صورتش پر از چین و چروک است. راه می افتیم.
می پرسد: فرودگاه امام دیگه؟
می گویم: بله.
خودم را برای خواب توی ماشین آماده کرده بودم. اما خیلی زود سر حرف را باز می کند. لابد حق دارد. هوا تاریک است و شاید اگر حرف نزند، چشمهایش سنگین شود. می گوید:
- فضولی نباشه، کجا می رین ایشاله؟
می گویم: ترکیه
-استانبول؟
- نه. قونیه.
- به... به به!
گل از گلش می شکفد.
- چه سعادتی! خدمت حضرت مولا. مولانا. چه جای باصفاییه!
- شما رفتین قبلا؟
- بعله...دوسال پیش. خیلی خوب بود. یادش بخیر. همش یه روز اونجا بودیم. یعنی یه صبح تا شب. همین که زیارتم تموم شد و از توی صحن و سالن مقبره اومدم بیرون و پیچیدم دست راست و رفتم پشت گنبد، آقا همچین که نشستم یه خوابی منو گرفت؛ عجیب. تا حالا اینطور نشده بودم. چندساعت خوابیدم. تا وقتی که دیگه داشتن مقبره رو تعطیل می کردن. یه خواب عجیب و غریبی بود.
لحظه ای سکوت می کند. انگار که بخواهد چیزی را به یاد بیاورد. خودم را آماده میکنم که ذکر کرامات و رویای صادقه ای را بشنوم که کدام «آقا» با چه لباس و چه صورتی با چند لوکس نور در چهره ، به خوابش آمده و چه گفته و چه کرده! سکوتش طول می کشد. می گویم:
- خب!؟
می گوید:
- هیچی. خواب عمیقی بود. همسفرم که اهل عرفان و این حرفاست بیدارم نکرده بود. به خیال اینکه دارم خواب و رویایی عرفانی و معنوی می بینم و بعد از بیدارشدن قراره متحول شده باشم، بیدارم نکرده بوده. دستش درد نکنه. ولی از این خبرا نبود. هیچ خبری نبود. فقط خوابش حسابی چسبید!

 

 



 
... در نظری مقابلم!
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱  

انار...

 

معرفتِ قدیم را، بُعد، حجاب کِی شود؟

گرچه به شخص  غایبی، در نظری مقابلم!

* * *

 

ندیده بودم که انار هم مثل پیاز شود! اما شده؛ لامصب چشم های من، به انار حساسیت پیدا کرده؛ خیس می شود...



 
برای ما که خودمان را خفیف کرده ایم!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

در پارک های ایروان بارها نقاشان و نمایشگاه های نقاشی را دیدیم

ایرانی هایی که به ارمنستان می روند، انگار فقط و فقط برای نوشخواری و رقص، هزینه های دلاری سفر را به جان می خرند و هیچ دیگر از آن دیار نمی خواهند. تا دلت بخواهد در ایروان دیسکوی ایرانی است؛ گله به گله. به خصوص در مرکز شهر و در منطقه «اپرا هاوس». و تا دلت بخواهد در حوالی این دیسکوها -به خصوص هرچه به دیرهنگام شب نزدیک می شوی- ایرانی می بینی. اصلا انگار آن منطقه در آن ساعت های شب، منطقه ایرانی ها می شود. ایرانی هایی که کلی پول خرج می کنند که تا نیمه شب بنوشند و برقصند و توی هم وول بخورند. من این را از زبان خیلی ها شنیدم که در مدت مثلاً  5شب اقامتشان در ایروان، دیسکو شبانه برنامه هر 5 شبشان بوده است!

این مجسمه تقریباً در شمالی ترین نقطه ایروان است و از تمام شهر دیده میشود

 

 

 

ایروان و حومه آن جاهای دیدنی فراوان دارد. این شهر، شهر تندیس هاست؛ مجسمه هایی عظیم و باشکوه و زیبا. کلیسا، معبد، صومعه، موزه، پارک و  جاذبه های طبیعی و زیست محیطی از دیدنی هایی است که نباید در سفر به ارمنستان از دست داد. و البته اکثر ایرانی ها قسمت عمده این دیدنی ها را هرگز نمی بینند.

 

 ما، انگار که جزء استثناها بوده باشیم. رفتیم جاهای دیدنی ایروان را دیدیم. البته نه همه جا را. تا آنجا که وقت داشتیم و انرژی و حال، در این شهر هنری گشت زدیم. توی جاهای دیدنی و تاریخی اش به ندرت ایرانی ها را می دیدیم. که البته اصلاً عجیب نبود. حتماً در حال استراحت بودند تا شب با انرژی بروند دیسکو.

این را ارمنی ها هم فهمیده اند. و توریست های ایرانی را این گونه شناخته اند! چه تنزّلی!... فکر کردم که اصلاً توهین به خودمان است که برویم توی زیرزمین هایی که اسم دیسکو رویشان گذاشته اند؛ زیرزمین هایی که بوی گند و تند مشروب و دود سیگار توی هوای آن موج می زند. با آن صدای گوشخراش موزیک شان و وول خوردن آدمهای عرق کرده توی هم. نمی دانم؛ یعنی ما را آنقدر تشنه و حریص ساخته و نگه داشته اند که ناگزیر باید توهین و خفت حضور در این زیرزمین ها را به جان بخریم!؟... ای کاش چنین نمی بود!

 

 



 
شهر آرام
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳  

ایروان شهر آرامی است. آرامش را می توان حتی توی نگاه مردمش هم دید. شهر آرام است. آرام آرام.

توی این شهر، کم پیش می آید که صدای بوق ماشینی را بشنوی. از آن بوقهایی که توی تهران تبدیل شده به زبان ناسزای رانندگان. طی روزها و شبهایی که آنجا بودم، من اصلاً موتورسیکلت ندیدم. برای ما که توی شهر بی دروپیکر تهران، مزاحمت مگس وار موتور سیکلت ها را نه تنها هنگام رانندگی توی خیابان، بلکه هنگام قدم زدن در پیاده روها، تحمل می کنیم، این نکته ای بسیار عجیب و دور از انتظار بود . ما عادت کرده ایم که موتورسیکلت ها را حتی توی پیاده روها هم ببینیم؛ که گاه افتخار داده و از روی سر و از وسط شکممان هم رد می شوند.

توی خیابان های کوچک ایروان خودروها آرام می رانند. نه اینکه آهسته برانند؛ نه. آرام می رانند؛ با آرامش.

رنگ های چراغ راهنمایی معنی واقعی خودشان را می دهند. زرد به این معنی نیست که پایت را روی گاز تا انتها فشار بده و تقاطع را رد کن. و قرمز این معنی را نمی دهد که اگر پلیس توی تقاطع است، بایست. چراغ زرد برای اکثر رانندگان آن شهر ( و البته استثنا هم همیشه همه جا هست) یعنی توقف پشت خط عابر پیاده.

خط عابر پیاده هم برای مردم و هم برای رانندگان تعریف شده است. ماشین پشت خط عابر می ایستند تا عابرین در کمال آرامش رد شوند. نه بوق می زنند و بی تابی می کنند. و نه با سرعت می آیند توی شکم عابرین تا بترسانندشان. نه اعتراض می کنند و نه نق می زنند.

ما «ندید بدید»ها که در مملکت و شهر خودمان (که ام القرایی هم هست برای خودش!!) این نوع رفتارها را ندیده ایم، کلی ذوق زده شده بودیم از احترامی که رانندگان به عابرین می گذاشتند. وقتی از خط عابر پیاده رد می شدیم به ماشین هایی که پشت خط برای ما توقف کرده بودند، با حرکات دست، مراتب سپاس خودمان را ابراز می کردیم. یاد تهران می افتادیم که انگار این خطوط عرضی موازی هم فقط برای تزیین آسفالت خیابان کشیده شده اند و یاد خودروهایی می افتادیم که وقتی به این خط می رسند، سرعتشان را کم نمی کنند. ...! انگار دارم هذیان می گویم! سرعتشان را کم نمی کنند یعنی چه!؟ آنها حتی پایشان را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهند تا با انداختن رعب در دل عابرین پاهای آنها را سست کنند تا خودشان زودتر رد شوند.

این آرامش بود که ما را مشتاق می کرد که در پیاده روهای این شهر کوچک و ارام ساعتها قدم بزنیم. قدم بزنیم و لذت ببریم از این همه آرامش. ما تشنه آرامشیم. و انگار برای درک این گونه آرامش(در محیط زندگی)، چاره ای نداریم جز اینکه صدها دلار خرج کنیم تا چند روزی در یک سرزمین دیگر، آن را تجربه کنیم. ما، حتماً، مردم خوشبختی هستیم!

 



 
ملت فرهنگ دوست!
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

 

سفر قبلی ام به استانبول، سفری کاری بود و فرصت نکرده بودم که دیدنی های استانبول را ببینم. اما در سفر اخیر (که البته بسیار کوتاه بود) این فرصت دست داد تا سری بزنم به برخی از اماکن تاریخی این شهر. یک صبح و بعد از ظهر را در مسجد سلطان احمد و مسجد(یا کلیسای) ایاصوفیه و محوطه اطراف گذراندیم.

مسجد سلطان احمد زیبایی و جاذبه های خاص خود را داشت و ایاصوفیه نیز (که به قول حسین، کلیسایی که به زور مسجد شده بود و نشده بود!) عظمتی داشت. از این ها بگذریم، که این چند خط را برای این ننوشتم که از اماکن باستانی و دیدنی استانبول گفته باشم.

نکته ای که توجهم را جلب کرد و بسیار جالب و البته تاسف بار و دردآور بود، این بود که تقریباً در این 6-7 ساعتی که در این دو مکان تاریخی بودم، به جز گروه هشت نفره خودمان، من هیچ ایرانی دیگری ندیدم. توریست ها از همه نقاط دنیا بودند: چین،ژاپن، اروپای شرقی، اروپای غربی، اسکاندیناوی و حتی عرب. اما از ایران هیچ کس نبود(به جز ما).

به دوستانم گفتم که «شب که می رویم مرکز خرید, خواهید دید ایرانی ها کجا هستند!». و همین هم شد. عصر رفتیم به یکی از مراکز خرید چندطبقه استانبول و در هر فروشگاه که می رفتم لااقل دو ایرانی می دیدم.

واقعا دردآور است این فقر فرهنگی. در کشور خودمان پوشاک مرغوبی که قیمت مناسب داشته باشد حتما نیست که شهروندان ایرانی این همه پول هزینه می کنند بروند یک کشورخارجی تا تمام وقت خود را در مراکز خرید بگذرانند. و اگر وقت کردند (که قطعا خرید به آنها این وقت را نمی دهد) و حال داشتند(که ایضاً به دلیل قبلی، نخواهند داشت!) سری هم ، فقط برای خالی نبودن عریضه، به جایی بزنند و خیلی زود دوباره راهی مراکز خرید اطراف آن شوند.

حالا مدام بشینیم و بگوییم که «ما ملتی با فرهنگ 2500 ساله هستیم و توی دنیا روی دستمان نیست»!

خسته نباشیم!

(نکته ای دیگر از ایرانی ها و مساله خرید باقی مانده که اگر حوصله ای بود، در پست بعدی شاید بدان اشاره کنم)



 
درخت جهل ما ریشه دوانده است!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  

عکس را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!

ما مردمی به غایت فرهنگ گریز و خردستیز هستیم. انگار هیچ گاه قرار نیست خردگرایی در این سرزمین حاکم شود. قاطبۀ ملت ما افیون زده هستند. می دانید که اشاره ام به همان جمله معروف مارکس است.

در قرن بیست و یکم هم که خردانسانی، هر روز دهها نقطۀ تاریک از ندانسته های بشر را کشف و روشن می کند، ما هنوز به فکر تشخیص تصویر بزرگمردی بر روی دیوار هستیم و یا در دغدغه کشف امامزاده ای مجرب که حاجت روا کند و یا به دنبال درختی که از آن خون می چکد و یا سنگی که ... . بگذریم؛ که اگر این قصه را درازتر کنم، حکمم سنگین تر می شود و احتمالا به ارتداد، نزدیک تر!

مشکل فرهنگ ما ایرانی-جماعت با 4 سال و 8 سال حل نمی شود. به نظرم لااقل یک قرن- یعنی سه چهار نسل اهتمام و توجه لازم است تا باورهای کهنه و عادات و رفتارهای نابخردانه از تار و پود ما جدا شود و در مسیر تعقل قرار گیریم. و تقریبا مطمئنم که این، امری محال است؛ درخت جهل ما ریشه دوانده است؛ ریشه ای بس کهن و قطور!

ما در هیچ دوره تاریخی عقل گرا نبوده ایم و احتمالاً هیچ گاه رنگ تعقل را نخواهیم دید.

* * *

توی جاده فیروزکوه درختی است که ظاهرا 12 ماه سال سرسبز است. اگر اشتباه نکرده باشم، درخت نارون است. با جمعی در سفر بودیم. به اصرار یکی از همراهان رفتیم به زیارت این درخت. از جاده، منظره ای زیبا دیدیم. دور تا دور درخت، شاید تا صدها متر هیچ درخت و بوته ای نبود. در دل زردیِ پهن شده روی زمین، تک درختی زیبا و سبز خودنمایی می کرد. به درخت که رسیدیم اما، منظره عوض شد. منظره ای به غایت متفاوت! تنم لرزید.

درخت میوه داده بود؛ صدها تکه پارچه، از هر رنگ، و تکه های پلاستیک و نایلون که گره زده شده بود به شاخه های درخت! زائرین دلسوخته دخیل بسته بودند به درخت بیچاره؛ که حالا وزن کثیف پارچه هایی که معلوم نبود برای کدام تکه از لباسِ چه کسی هستند و نایلون هایی که اگر هم میلیون ها سال رها شوند بی هیچ تغییر و فرسودگی می مانند، تحمل می کند. و بر جهل این گروه از اشرف مخلوقات، می گرید!

عکس را در سفر اخیرم انداخته ام

 

عکس اولی را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!



 
برگی از سفر- شش: قونیه؛آرامگاه مولانا
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  

همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند:

 

«یا حضرت مولانا»

 

از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)!

 

بر سر در  ورودی مقبره نوشته اند:

 

کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام

کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است.

 

قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است.

 

به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.

 

برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه.

مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم.

در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند.

در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و  سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر  و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است.

کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.

تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.

 با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم.

پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر

 

 



 
برگی از سفر- پنج: حرکت به سوی قونیه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  

صبح هفتم فروردین

هنوز 5 صبح نشده که محسن در اتاق را می زند که: برخیز ای مصطفی! شال و کلاه می کنم که آماده هماهنگی های حرکت شویم. محسن متعجب است که چرا هنوز کسی از بچه ها نیامده. می گوید: خواب مانده اند!  نگاهم به ساعت لابی هتل می افتد: 4:45 ! تازه متوجه می شویم که آقا محسن در کل روزهای سفر، مثل امروز، یک ساعت جلو بوده است. خوب شد که به اتاق های بچه ها زنگ نزدم. می رویم تا یک ساعت دیگر برگردیم.

 

حرکت به سوی قونیه؛ با عشق

مدیر آژانس که بدجوری از ضربه محکم ما ( که از ورود حدود یک میلیون تومان ناقابل به جیبش جلوگیری شده) خشمگین شده،  اتوبوسی برای ما فرستاده که مشابهش در کل ترکیه شاید چندتایی پیداشود. آن هم با فقط یک راننده! اما ما خم به ابرو نمی آوریم. تازه یاد گرفته ایم که چه باید کرد. به طرف قونیه راه می افتیم با عشق و شور ! دکتر بنانی چند بیت شعری سروده درباره خمرکهن و قونیه و بیانی و ...؛ می خواند؛ از طنزش لذت می بریم.

در بیابان گر به شوق قونیه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار «بیانی» غم مخور

 

توی مسیر، جایی کنار رستوران و استراحتگاهی توقف می کنیم. صبحانه «پک شده» را که تهیه اش از افتخارات مهرداد (راهنمای تور!) است،باز می کنیم، ببینیم چه هست! جالبه؛ از آن همه اطعمه جورواجور و رنگارنگ روی میز صبحانه هتل، سهم ما اینست: نصف کف دست نان، دو بند انگشت پنیر و کره، یک عدد گوجه فرنگی و تکه ای کالباس - به قاعده بزرگتر از یک سکه و برشی از یک خیار! خوب است که خودمان کیک و چای هم داریم!

بعد از صبحانه دوباره راه می افتیم. فرهاد که با شنیدن چند بیتی که دکتر  بنانی سروده، طبع شعرش جوشش کرده،  اطلاعاتی از ما می گیرد و می رود گوشه ای و خیلی زود، با یک مثنوی کوتاه برمی گردد. ابیات جالب و شنیدنی سروده که البته جاهایی از آن به قول دکتر مروتی کار به سه نقطه گویی(!) می رسد! احسنت و  «به به» حضار ایشان را همراهی می کند. خوبیِ بودن یک شاعر در جمع همین است دیگر؛ به طرفه العینی شعر می سرایند، باقلوا!

بیت کلیدی:

خیر سرت آقای رییسی تو قلمبه؟ / پنچر نشیا، ما که نداریم تلمبه

 

مهرداد(آقای راهنما) داریوش می خواند و ایتالیایی و ... . کلی حظ می بریم!

 ***

سرخوش و شادیم و باطراوت.  قونیه نزدیک است...



 
برگی از سفر به ترکیه - سه : آقای کیف کمری!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  

 صبح چهارم فروردین

امروز دومین روز اقامت ما در هتل است. پس از صبحانه دوباره جلسه خمر کهن داریم در همان جای دیروزی. ابتدا صحبتهای دکتر مروتی را می شنویم. مرد آرامی است و البته آگاه و اهل دل. یکی دو نفر از مسافران که دیروز در حاشیه برنامه ما بوده اند، امروز هم به ما ملحق شده اند. پس از صحبتهای دلنشین دکتر مروتی، نوبت به من می رسد. از افسانه پردازی هایی که درباره حافظ شده سخن می گویم. و سپس یوگای خنده داریم.

مردی که دیروز در مراسم یوگای خنده ما استعدادی نشان داده، امروز با لیوان آبجو آمده! لابد فکر کرده که اینطوری بهتر و بیشتر می خندد.کلی می خندیم دوباره. مرد غریبه هم حسابی جو زده شده و کف زمین ولو می شود!

جلسه که تمام می شود, هر کس به کاری مشغول می شود: استراحت، گشت، ساحل، خرید، تنیس، مینی گلف و ... و بعد ناهار.

 

گشت شهر

مدیر آژانس پاتریس برای ما گشت شهر ترتیب داده است! قبل از حرکت با آن مرد خوش قواره بحث می کنم که « آقا ما مرکز خرید لیوایز و چرم را نمی خواهیم؛ در شهر، بیشتر بگردانمان.» و او هم شکمش را تکان می دهد که نه! او که کیف کمری هم بسته است(!) (اجازه بدین از این به بعد، به جای مدیر آژانس بگویم آقای کیف کمری!؟ اینجوری بیشتر خوشم می آد!) در راه ، دائم مزه می ریزد تا جو اتوبوس را در دست بگیرد. برای اینکه ریختش را نبینم، ته اتوبوس نشسته ام. کلی توضیحات بیجا و بجا می دهد درباره آنتالیا و غیره.

دکتر بنانی دوبیت از سعدی برای آقای کیف کمری می خواند(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ...) و او فکر می کند که دکتر این شعر را برای او سروده است! و می خواهد که آن را روی کاغذی نوشته و دریافت کند و بعد خاطراتی می گوید از یغما گلرویی و سیاوش قمیشی!! آقای کیف کمری، ظاهرا علاوه بر بدقولی هاش، هنری هم در خودستایی دارد. او از رفاقت محکمش با یغما گلرویی و سیاوش قمیشی می گوید(!) و اینکه ترانه نقاب (خوانده شده توسط سیاوش) را اولین بار یغما برای او (آخ الهی! چه اعتماد به نفسی!) سروده است.

بچه های ته نشین (اصطلاحی که دکتر بنانی ابداع کرد در این سفر) آوازخوانی به شیوه خودشان را شروع می کنند؛ از اندام کارون می گویند و «دریا» که تمام عشقهایشان را برده است! حال آقای کیف کمری بدجور گرفته می شود و «بیان»ش ناتمام می ماند. از بس که باملاحظه ایم دلمان به حالش می سوزد. فرهادفریدزاده بزرگوارانه می رود و از دلش درمی آورد.

آبشار دودن سفلی را می بینیم. چندان جذاب و غریب نبود، کاسب های ترک عکس بچه ها را در بشقاب می اندازند و می فروشند بهشان. بعد می رویم به دو فروشگاه در حاشیه شهر- کنار یک پمپ بنزین- که مشخصاً  در جهت منافع آژانس است. آقای کیف کمری با اخلاق و بافرهنگ ما را چه پنداشته!؟

در بازگشت به هتل، از خیابان ها که می گذریم, او توضیحاتی درباره آنها می دهد که دمیدن در آتش خفته ماست. خانم دکتر امیرعلایی نقداً بخشی از حساب ما را با آقای کیف کمری قدرناشناس که دچار «ثقل سامعه» هم هست تسویه می کند؛ چه تسویه ای!! می خواهیم برایش دست بزنیم و تکبیر بفرستیم. اما فضا را خراب می کند. بگذار آقای کیف کمری کمی درباره ثقل سامعه و «سوءتفاهم»های مبتلابه اش فکر کند. ضمنا به پیشنهاد آقا محسن خونسرد و آرام و صلح جو ( که او هم حسابی کلافه شده از دستش) تور رافتینگ را کنسل می کنیم تا حالی از او هم گرفته باشیم. و می گیریم!

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir



 
برگی از سفر به ترکیه - دو
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧  

دوم فروردین - صبح روز سوم؛ تعویض اتوبوس

صبح زود است و هوا تازه روشن شده. بیدارمان می کنند که اتوبوسمان را باید عوض کنیم. اتفاق ناخوشایندی است. کمی شوکه شده ایم. تازه می فهمیم که آژانس مسافرتی ما (آژانس پاتریس) چه افتضاحی بار آورده! به جای اتوبوس دربستی، اتوبوس خطی گرفته؛ اتوبوسی که نمی تواند از منطقه مجازش خارج شود. به همین دلیل از مسیر دیاربکر که دورتر و طولانی تر است به سوی مقصد می رویم.

باز جای شکرش باقیست که اسباب و وسایلمان را خودشان جابجا می کنند. در جابجایی بین دو اتوبوس بیچاره حلزون هایی که روی زمین در حرکتند، تلف می شوند. دلم می سوزد برایشان.

 

این سومین اتوبوسی است که از آغاز سفر سوارش شده ایم. خدمه اش، محمد نامی است که اول بداخلاق می نماید. اما پس از اندکی با او رفیق می شویم. خوب سرویس می دهد؛ اما نه به خوبی مراد(خدمه اتوبوس قبلی).

صبحانه را در پارکی زیبا در مسیر می خوریم. پارکی که طاووس قشنگی هم دارد و شترمرغی هم. طاووس بیچاره که تا قبل از رسیدن ما آزاد در پارک می چرخید، چند دقیقه ای پس از رسیدن ما، غیبش می زند! حق دارد فرار کند.

 

یاد گربه های تهران و نمونه های استانبولی شان می افتم. در استانبول گربه های زیادی در گوشه گوشه شهر دیده می شوند که زندگی آرامی دارند! آرام و بی هیچ ترسی، در مغازه ها، کوچه ها لم می دهند و استراحت می کنند و با همشهریان شان حشر و نشر دارند! حکایت چنین زندگی آرام گربه ای را در مورد گربه های سیدنی، از زبان داود هم شنیده ام.

حالا گربه های بیچاره تهران را به یاد بیاورید که همین که از دور ما را می بینند، آماده فرار می شوند و گارد تدافعی میگیرند و به طرفه العینی غیبشان می زند! به هر حال آنها هم در همین شهری که ما زندگی می کنیم، هستند و ناآرامی و عدم امنیت شان متناسب با شرایط ما همشهریان است! بیچاره گربه های ایرانی که نمی توانند مهاجرت کنند و باید بسوزند و بسازند!

چای کم است، چون آب جوش کم است. برخی عکس می اندازند و برخی مشغول سرسره و الاکلنگ و تاب بازی هستند! بعضی ها هم خلوت دو نفره دارند. دکتر بنانی حرکات کششی انجام می دهد. صبحانه مان را که می خوریم سوار اتوبوس می شویم که راه بیفتیم. راه می افتیم.



 
برگی از سفر به قونیه -یک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

دو سه روزی است که سفر گروهی خمر کهن به پایان رسیده و بازگشته ایم. تجربه فوق العاده ای بود. بسیار لذت بخش و سازنده. جای همه آنهایی که می خواستند بیایند و دلشان با ما بود و اما هر یک به دلیلی نتوانستند همراهمان باشند، خالی بود.

 این یکی دو روزه مشغول نگارش سفرنامه ای بودم که قرار است فقط بخشهایی از آن را در وبلاگ بی رنگی ( و همزمان در وبلاگ خمر کهن) قرار دهم و قسمت عمده آن را ،به طریقی، به طور اختصاصی به همسفران ارائه کنم و البته بخشهایی را هم برای خودم نگه دارم.

خلاصه ی چند بند از آن نوشته را ( که الکی الکی عنوان سفرنامه روش گذاشتم) در یکی دو سه پست ارسال می کنم.

اول از لحظه تحویل سال بگویم و شیرینی و شادی وصف ناپذیر آن:

...

یک ربعی به تحویل سال مانده است. کنار جاده، در جایی که روزها استراحتگاه مسافران و شبها فقط برای کارهای اضطراری مناسب است، توقف می کنیم. خانم امیرعلایی هفت سین زیبایی آماده کرده  است در سبدی قشنگ. چند دقیقه به سال تحویل مانده که حلقه ای تشکیل می دهیم. خانم امیرعلایی درباره نوروز و هفت سین و فلسفه آن توضیحاتی ارائه میکند. می شنویم.

راننده ها هم آمده اند و بیرون حلقه ایستاده اند. ظاهرا می خواهند در برنامه سال تحویل ما ( که بهشان گفته شده که گروهی ادبی هستیم) شرکت کنند. 2-3 دقیقه ای به لحظه تحویل سال مانده که از دکتر بنانی می خواهیم دعایی بخوانند؛ اما او فکر بهتری دارد: یوگای خنده!

چه تجربه بی نظیری! خنده ها اول مصنوعی است و همه شوکه شده ایم و بعد از چندثانیه، خنده ها از ته دل می شود و از شوک خارج می شویم. لابلای خنده ها صدای شلیک توپ سال نو را می شنویم؛ اما همچنان می خندیم. آنقدر می خندیم که پوست پشت سرمان درد گرفته. سپس شیرینی و شکلات پخش می کنیم و کارت تبریک. و بازار ماچ و بوسه و تبریک سال نو داغ می شود. راننده ها هم مثل ما، کلی خندیده اند. حتما برای آنها هم آغاز سال نو، غرق در خنده، تجربه جدید و جالبی بوده و بعدها برای دیگران تعریف خواهند کرد.

تحویل سال با یوگای خنده تجربه نابی است و خاطره ای که هیچ گاه فراموش نخواهد شد....