اسطوره ابلیس و فرافکنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩  

در جلسه اخیر مثنوی خوانی «خمرکهن»، داستان «تلبیس ابلیس با معاویه » از دفتر دوم را خواندیم و درباره اش صحبت کردیم. در این حکایت مثنوی می خوانیم که در صبحی، ابلیس به قصر معاویه و اتاق خوابش می رود و او را از خواب بیدار می کند. معاویه از او نامش را و علت بیدار کردنش را می پرسد. پاسخ می دهد :« من ابلیسم و چون وقت نماز می گذشت، تو را بیدار کردم تا برخیزی و به مسجد بروی»

معاویه پاسخ ابلیس را باور نمی کند:

گفت: نی نی این غرض نبود تورا /  که به خیری ره‌نما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم    /    گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را!؟    /    دزد کی داند ثواب و مزد را!؟

 

گفتگو بین معاویه و ابلیس ادامه می یابد، ابلیس در پی آن است که به معاویه بقبولاند تا نیتش خیر بوده است و معاویه نیز با پرسش هایی و انکارهایی در جدل با ابلیس، می گوید که حرف ابلیس را باور ندارد.

صد هزاران را چو من تو ره زدی   /   حفره کردی در خزینه آمدی

آتشی از تو نسوزم چاره نیست   /  کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست

طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست  /  تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست

معاویه از مکر ابلیس به حضرت حق می نالد. و ابلیس می گوید:

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم!؟   /   تو بنال از شرّ آن نفس لئیم!
تو خوری حلوا تو را دنبل شود             /   تب بگیرد طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را               /   چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس، از توست ای غوی     /   که چو روبه سوی دنبه می‌روی

و بعد می گوید:    «تو گنه بر من منه کژ کژ مبین»

و خلاصه آنکه در ادامه داستان معلوم می شود که نیت ابلیس این بوده که مبادا نماز معاویه فوت شود و حسرت بخورد؛ که این حسرت و آه به اندازه ی صد نماز ارزش دارد.

* * *


 الغرض ... در ابیاتی می خوانیم که ابلیس به معاویه (و توسّعاً، انسان) می گوید که تو چرا گناهانت را گردن من می اندازی و من را لعن و نفرین می کنی؟! گناه تو متوجه خود تو و نفس لئیمت است. تو ریشه ی کژی ها را در خودت ببین!

این درسی بزرگ است که مولانا جلال الدین قرن ها قبل از تبیین نظریه روانکاوی توسط فروید، در مثنوی آورده و ارائه کرده است: فرافکنی!

 می دانیم فرافکنی یا برون فکنی یا پروجکشن، طبق نظریه روانکاوی و آرای فروید، از مکانیسم های دفاعی روانی است که به صورت ناخودآگاه عمل کرده و ما را از آسیبهای روانی و اضطراب ها رها می کند.

ما ناخودآگاه و مکرراً تقصیرات خود را متوجه عاملی بیرونی، یعنی اتفاقی بیرونی یا فرد و افرادی دیگر، می دانیم. در گناهان و خطاهای خود هم این چنین عمل می کنیم: ما از اسطوره «ابلیس و فریب آدم» نهایت بهره را در فرافکنی تقصیرات و گناهان خود می بریم تا با مقصر مسلم دانستن ابلیس، از بار عذاب وجدان و آسیب روانی رها شویم. هر فکر سوء و ناشایستی که به سرمان می زند، بلافاصله «لعنت بر شیطان»ی می گوییم. و به همین راحتی خود را بی تقصیر می پنداریم. و هر عمل و تصمیم نادرست و غیراخلاقی را، به سبب فریب شیطان می دانیم.

البته کمی که منصف باشیم و مثلاً خود را و نفس مان را شناخته باشیم، در دل خود می گوییم «امان از این نفس». اما حتما - حتی اگر به زبان نیاوریم، در ذهنمان- صفتی برای نفس می آوریم: نفس شیطانی!  یعنی حتی در این مرحله از معرفت هم، باز مکانیسم دفاعی فرافکنی وارد عمل شده و پای شیطان را وسط می کشد!... یاللعجب!

 



 
بهلول وار زیستن
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  

 

 

 

عقل من گنج است و من ویرانه ام
گنج اگر پیدا کنم، دیوانه ام

این آموزه ای عجیب موثر و کارا برای درست زیستن است که مولانا در دفتر دوم مثنوی به توصیه‌ بیان کرده است. معنای بیت که تقریباً‌ روشن است: عقل آدم همچون گنج است و خود آدمی همچون ویرانه .(و علت این تشبیه را هم که حتما می دانیم: جایگاه گنج را در ویرانه ها می دانسته اند) و من اگر این گنج (عقل) را آشکار کنم (به جای آنکه در خود مخفی و پوشیده نگه دارم) دیوانگی کرده ام.

ما عموما در زندگی مان برعکس این توصیه عمل می کنیم و می کوشیم تا خودمان را به دیگران عرضه کرده و هنرها، دانایی ها و توانایی هایمان را ارائه و اثبات کنیم. چه بسیار زیان ها که از این به حراج گذاشتن خود و انفاق کردن دانسته هایمان(بی دلیل موجه و صرفا برای موجودیت بخشیدن به خودِ اعتباری) برده و می بریم.

یک مثال خیلی ساده و حاشیه ای بگویم: تا حالا پیش نیامده به خاطر تدبیر و عقل و دانایی و چه و چه شما ، کسی سراغتان بیاید برای مشورت و بعد شما هم با اشتیاق تمام وقت و انرژی روانی تان را مصروف حل مشکل او نمایید؟ برای من که بسیار پیش آمده. و وقت هایی بوده که کباب هم شده ام. و در واقع حقم هم همین کباب شدن بوده و بس! چرا که خودم حراج کرده ام آرامشم را و وجودم را. (البته این نکته و این گفته مطلقاً بدین معنا نیست که به دیگران کمک نکنیم و مشورت ندهیم و اگر هنری داریم و مثلا نقاشی می کشیم، توی گنجه خانه پنهانش کنیم!! بلکه بحث، چیز دیگریست . و آنها که باید نکته را بگیرند، حتما می گیرند!)

مولانا جای دیگر می گوید:

دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند

دانه پنهان کن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

بهلول وار زیستن هم نوعی از زندگی بی حاشیه و آرام است که بد نیست مدتی تجربه اش کنیم



 
ترکیب محالِ عشق و دوییّت!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  

عرفا گفته اند که عشق، «دیگرخواهی» است؛ از«خود» گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است.
مولانا جلال الدین تمثیل ها و حکایات در تبیین این نکته دارد و یکی این است که:

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟

 گفت: «من» گفتش: «برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

 خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد؟ کی وا رهاند از نفاق؟»

 رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

 پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

 حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

 بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی، ای دلستان!

 گفت: اکنون چون منی، ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی، دفتر اول

با عشق می شود از کثرت به وحدت رسید.



 
صحبت یاران...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  

حافظ می گوید:

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
...
معنی آب زندگانی و روضه ی ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟

و خیام نیز می گوید:

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

دعوت به شادبودن و خوش باشی که با تعابیر متعدد و گوناگون بارها در دیوان حافظ تکرار شده است، در رباعیات و اندیشه خیامی نیز به روشنی دیده می شود. صرف نظر از بدبینی و جبری گری خیامی و ترس او از مرگ و باورِ خلل ناپذیرش در باب قضا و قدر، که از پایه های اصلی بنای «عشرت طلبی و خوش باشی خیامی» است، حافظ نیز این نگرش و مشی را با اندک تغییری در جهان بینی خود وارد نموده.

در نظر حافظ و خیام، وقت گل یا موسم گل یا همان فصل بهار،  وقت شادبودن و شادخواری و شادنوشی است. صحبت یاران، باغ و بوستان روح افزا و طرف جویبار و می خوشگوار، فرصتی است تا دمی خوش باشیم و از سرمایه زندگی بهره گیریم.

این «فصل گل» و «بر کنار جوی نشستن» لزوماً نه به آن معناست که باید نوبهاری باشد و فصل گلی و باده ای و کنار جویی، تا به واسطه زیبایی های طبیعت به خوشی و عیش برسیم.(به یاد بیاوریم داستان آن صوفی که در گلستان سر بر زانو، به مراقبه نهاده بود). این ها می توانند استعاره ای و اشاره ای هم باشد که: ای انسان عاقل، از حداقل اسباب خوشی که برایت مهیا شده باید بهره ببری و زندگی را به خوشی و شادی بگذرانی. تو نیازی به «قصر و حصون» (تعبیری از مولانا) نداری. اگر بلد باشی که از زندگی لذت ببری، به کمینه ای از اسباب خوشی قانعی و از آن بهره می گیری. اگر هم بلد نباشی، که هیچ! حتی اگر ویلای چندصدمیلیونی و ماشین آنچنانی و امکانات مادی دیگر هم داشته باشی، باز هم اسیر هستی و نمی توانی در رهایی، از لحظه لحظه ات لذت ببری.

* * *

 بودن و مصاحبت با دوستانی همدل و همراه، خود، عینِ «بر طرف جوی بودن در فصل گل و باده نوشی» است. و این مصاحبت به همت آقامجتبی دست داد.

دو روزی را به دعوت آقا مجتبای عزیز ( یا همان «تبکم» جلسات مثنوی) در یکی از شهرهای زیبای شمالی گذراندیم. با داود و اقا مرتضی و حسین. دو روزی که سرشار از غزل و مثنوی بود و گفتگوهایمان رنگ و بویی از این دست داشت. انواع و اقسام لطیفه های تاویل‌پذیر و تاویل‌ناپذیر هم شنیدیم؛ آن هم با لهجه شیرین اصفهانی و لهجه های دیگر. 

توی خنکای پاییزی شمال، کنار جنگل‌های سبز عباس آباد. دو روزی خلوت کردیم. بی دغدغه قیمت دلار و طلا و چنین و چنان شدن ها. و بسی لذت بردیم از این خلوت و فراغت. از آقا مجتبای مهربان به سبب میهمان نوازی و زحماتی که متقبل شد، سپاسگزارم.



 
عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

چون که بر سر مر تورا دَه ریش هست
مَرهَمت بر خویش بـاید کـار بـست‏

عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
چون شکسته گشت، جـاى اِرحَموست‏

گر همان عیبـت نـبود، ایمـن مباش
بو که آن عیـب از تـو گردد نیـز فـاش‏

 

 

(مَرهَمت: مرهم بر زخم نهادن.)

متفکری (که فکر کنم آلبرت اینشتن باشد) گفته است که: «مردم همیشه عیب­های خود را با دوربین، و عیب­های دیگران را با ذره بین نگاه می­کنند».

چه کلام تامل برانگیزی! وقتی خوب دقیق می شویم، می بینیم که ما (من و شاید تو) هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم­هایی که می شناسیم، چنین هستیم. در یک دست ذره بین داریم برای دیدن عیب های دیگران. و شاید در جیبمان یا توی کوله مان دوربینی داشته باشیم که گاه بخواهیم با آن عیبهایمان را رصد کنیم! خب، همین می­شود که بجای خودشناسی، می خواهیم دیگرشناسی(!) کنیم و مدام  به عیب­جویی دیگران می­پردازیم.

مولانا در این ابیات (از دفتر دوم مثنوی) می گوید که باید مرهم را بر زخم های خود بگذاریم و به فکر زخمهای خودمان باشیم. باید عیبهایمان را ببینیم. اتفاقاً درشت و بزرگ-نموده شده هم ببینیم. که این آغازِ علاج کردنِ آن است.

این توجه به خود و کاستی هایمان نه بخشی از سلوک، که قسمت اعظم و حیاتی آن است. حالا، باز فراموش خواهیم کرد که : «عیـب کـردن ریش را، داروى اوسـت»



 
خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست/   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.



 
الصبر مفتاح الفرج‏
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  

صبر کردن جانِ تسبیحات توست

                               صبر کن، کان است تسبیح درست‏

هیچ تسبیحى ندارد آن درج

                               صبر کن، الصبر مفتاح الفرج‏

صبر چون پول(=پل) صراط، آنسو بهشت

                              هست با هر خوب یک لالاى زشت‏

تا ز لالا مى‏گریزى وصل نیست

                             ز آنکه لالا را ز شاهد فصل نیست

 

مولانا جلال الدین- دفتر دوم مثنوی

 



 
درسی از مثنوی- سقوط از نردبان تکبّر
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  

 

 

نردبان خلق، این ما و منى است

             عاقبت زین نردبان افتادنى است‏

هر که بالاتر رود، ابله‏تر است

            کاستخوان او بَتَر خواهد شکست‏

(4 / 2763)

 

 

تکبّر و خودبزرگ بینی یک بیماری روحی و روانی و یکی از ویرانگرترین صفات انسانیست که آدمی را به بیراهه ای تاریک و خطرناک می کشاند.

انسان متکبّر، خود را بالاتر از دیگران می بیند و بر این باور است که دیگران در برابر بزرگی، مقام و کمالات او هیچ هستند. او خود را در برابر اطرافیانش به شدت محق می داند و از ایشان تبعیت و اطاعات، احترام و توجه ویژه، تمجید و تحسین در حق خود را انتظار دارد.

اما چنین فردی در حقیقت از شناخت خویش ناتوان و غافل است. زیرا اگر به خوبی خود را می شناخت، می فهمید که او نیز همانند سایرین، دچار ناتوانی ها و معایب فراوان است و دلیلی بر خود برتر بینی اش وجود ندارد.

مولانا می گوید: تکبّر و دم از «منم منم» زدن، مانند نردبانی است که سرانجام روزی از آن خواهیم افتاد؛ هر چه از این نردبان تکبّر بیشتر بالا رویم و کبر و خودبینی مان بیشتر باشد، سقوط مان ویران‌کننده تر و ضربه ای که می خوریم، شدیدتر و دردناک تر خواهد بود.

 

 منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

           خرید اینترنتی کتاب

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
درسی از مثنوی - پرهیز از حسدورزی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  

پرهیز از حسدورزی

 

چون کنى بر بى‏حسد، مکر و حسد

ز آن حسد، دل را سیاهیها رسد

هر کسى کاو از حسد، بینى کند

خویشتن بى‏گوش و بى‏بینى کند

(دفتر اول)

 

 

معنی ابیات:

بیت اول: اگر بر کسی که درونش از صفات زشتی همچون حسادت پاک است و هیچ غلّ و غشی ندارد، حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی، بر اثر این حسادت، دلت تیره و تار می شود.

بیت دوم: اگر انسان با حسادت ورزیدن به دیگران، فکر کند که دارد به آنها زیان وارد می کند، در اشتباه است. چرا که حسادت باعث زیان رساندن به خود فرد حسود می شود و روح و روان او را تکه تکه و پاره پاره می کند.

 

***

 

 

حسادت، رفتاری زشت و مذموم است؛ انسان ها به این دلیل به یکدیگر حسد می ورزند که کمال و فضیلتی را که خود از آن بی بهره اند، در دیگری می بینند.

بزرگان دین و اخلاق، حسادت را ریشه بسیاری از صفات زشت اخلاقی می دانند. چنانکه فرموده اند جایگاه فرد حسود در آتش است.

حسد ورزیدن، سیاهی دل و آلودگی های روانی فراوانی را در پی دارد و چون خوره، از درون، فرد حسود را می خورد. فرد حسود از آرامش به دور است؛ چرا که دائماً در حال نظاره و کنکاش زندگی دیگران و مقایسه ی خودش با آنها است. و همچنین نگران و ناراحت از موفقیت ها و خوشی های آنهاست.

 از آنجا که هیچ عملی بی جواب نمی ماند، فرد حسود، خود بیش از دیگران،‌ از عمل خویش زیان می بیند؛ چنین فردی وقت و انرژی بسیار زیادی را صرف حسادت ورزی خود می کند، و از رشد و تعالی روحی و معنوی و حتی گاه مادی باز می ماند و از طرفی دیگر ارتباط فرد حسود با اطرافیان خود به تدریج کم و کمرنگ می گردد و به انسانی تنها، ناراحت و نا آرام تبدیل می گردد.


 

منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  

 درسی از مثنوی- تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت

 

مولانا جلال الدین در دفتر دوم از مثنوی می گوید:

 

 

 

 

 

طمع خام است آن، مخور خام اى پسر

خام خوردن علّت آرد در بشر

کان فلانى یافت گنجى ناگهان        

من همان خواهم نه کار و نه دکان‏

کارِ بخت است آن و آن هم نادر است

کسب باید کرد تا تن قادر است‏

کسب کردن گنج را مانع کى است؟

پا مکش از کار، آن خود در پى است‏

(2/732)

 

علّت: بیماری

***

 

برخی با این استدلال و توجیه که «فلانی، بی‌زحمت و دردسر و از روی شانس، به موفقیت و ثروت رسیده؛ ما بدشانسیم و بیهوده جان می کنیم و به هیچ جا نمی رسیم!» در کار و تلاش، سست می شوند و به امید روی کردن «شانس» می نشینند و دست از تلاش می کشند. این افراد، در انتظار پیشنهاد شغلی مناسب و بی زحمت و پر پول، یا حتی رسیدن  «یه گونی پول از آسمون» می نشینند و جسم و فکر خود را بیهوده تباه می کنند.

این که بدون تحمل زحمت و سختی و بدون تلاش کردن، انتظار دستیابی به موفقیت و کامرانی و ثروت را داشته باشیم، طمع خام و بیهوده ای است.

قاعده و اساس دنیا بر «گنجِ بی رنج به دست آوردن» نیست؛ هرچند که گاه – در مواردی – برخی افراد، بی تحمّل رنج و زحمت و سختی و بی آنکه تلاشی کرده باشند، به گنج(ثروت یا موفقیت) می رسند.

بنابراین نباید هیچ گاه از کار و کوشش دست کشید و صرفاً دل به شانس و اقبال بست. بلکه باید برای رسیدن به موفقیت، تلاش نمود و امیدوار به روی آوردن لطف خداوند یا به تعبیر عده ای، شانس، نیز بود.

از : کتاب درسهایی از مثنوی

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است