عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

چون که بر سر مر تورا دَه ریش هست
مَرهَمت بر خویش بـاید کـار بـست‏

عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
چون شکسته گشت، جـاى اِرحَموست‏

گر همان عیبـت نـبود، ایمـن مباش
بو که آن عیـب از تـو گردد نیـز فـاش‏

 

 

(مَرهَمت: مرهم بر زخم نهادن.)

متفکری (که فکر کنم آلبرت اینشتن باشد) گفته است که: «مردم همیشه عیب­های خود را با دوربین، و عیب­های دیگران را با ذره بین نگاه می­کنند».

چه کلام تامل برانگیزی! وقتی خوب دقیق می شویم، می بینیم که ما (من و شاید تو) هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم­هایی که می شناسیم، چنین هستیم. در یک دست ذره بین داریم برای دیدن عیب های دیگران. و شاید در جیبمان یا توی کوله مان دوربینی داشته باشیم که گاه بخواهیم با آن عیبهایمان را رصد کنیم! خب، همین می­شود که بجای خودشناسی، می خواهیم دیگرشناسی(!) کنیم و مدام  به عیب­جویی دیگران می­پردازیم.

مولانا در این ابیات (از دفتر دوم مثنوی) می گوید که باید مرهم را بر زخم های خود بگذاریم و به فکر زخمهای خودمان باشیم. باید عیبهایمان را ببینیم. اتفاقاً درشت و بزرگ-نموده شده هم ببینیم. که این آغازِ علاج کردنِ آن است.

این توجه به خود و کاستی هایمان نه بخشی از سلوک، که قسمت اعظم و حیاتی آن است. حالا، باز فراموش خواهیم کرد که : «عیـب کـردن ریش را، داروى اوسـت»



 
خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست /   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.



 
الصبر مفتاح الفرج‏
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  

صبر کردن جانِ تسبیحات توست

                               صبر کن، کان است تسبیح درست‏

هیچ تسبیحى ندارد آن درج

                               صبر کن، الصبر مفتاح الفرج‏

صبر چون پول(=پل) صراط، آنسو بهشت

                              هست با هر خوب یک لالاى زشت‏

تا ز لالا مى‏گریزى وصل نیست

                             ز آنکه لالا را ز شاهد فصل نیست

 

مولانا جلال الدین- دفتر دوم مثنوی

 



 
درسی از مثنوی- سقوط از نردبان تکبّر
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  

 

 

نردبان خلق، این ما و منى است

             عاقبت زین نردبان افتادنى است‏

هر که بالاتر رود، ابله‏تر است

            کاستخوان او بَتَر خواهد شکست‏

(4 / 2763)

 

 

تکبّر و خودبزرگ بینی یک بیماری روحی و روانی و یکی از ویرانگرترین صفات انسانیست که آدمی را به بیراهه ای تاریک و خطرناک می کشاند.

انسان متکبّر، خود را بالاتر از دیگران می بیند و بر این باور است که دیگران در برابر بزرگی، مقام و کمالات او هیچ هستند. او خود را در برابر اطرافیانش به شدت محق می داند و از ایشان تبعیت و اطاعات، احترام و توجه ویژه، تمجید و تحسین در حق خود را انتظار دارد.

اما چنین فردی در حقیقت از شناخت خویش ناتوان و غافل است. زیرا اگر به خوبی خود را می شناخت، می فهمید که او نیز همانند سایرین، دچار ناتوانی ها و معایب فراوان است و دلیلی بر خود برتر بینی اش وجود ندارد.

مولانا می گوید: تکبّر و دم از «منم منم» زدن، مانند نردبانی است که سرانجام روزی از آن خواهیم افتاد؛ هر چه از این نردبان تکبّر بیشتر بالا رویم و کبر و خودبینی مان بیشتر باشد، سقوط مان ویران‌کننده تر و ضربه ای که می خوریم، شدیدتر و دردناک تر خواهد بود.

 

 منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

           خرید اینترنتی کتاب

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
درسی از مثنوی - پرهیز از حسدورزی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  

پرهیز از حسدورزی

 

چون کنى بر بى‏حسد، مکر و حسد

ز آن حسد، دل را سیاهیها رسد

هر کسى کاو از حسد، بینى کند

خویشتن بى‏گوش و بى‏بینى کند

(دفتر اول)

 

 

معنی ابیات:

بیت اول: اگر بر کسی که درونش از صفات زشتی همچون حسادت پاک است و هیچ غلّ و غشی ندارد، حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی، بر اثر این حسادت، دلت تیره و تار می شود.

بیت دوم: اگر انسان با حسادت ورزیدن به دیگران، فکر کند که دارد به آنها زیان وارد می کند، در اشتباه است. چرا که حسادت باعث زیان رساندن به خود فرد حسود می شود و روح و روان او را تکه تکه و پاره پاره می کند.

 

***

 

 

حسادت، رفتاری زشت و مذموم است؛ انسان ها به این دلیل به یکدیگر حسد می ورزند که کمال و فضیلتی را که خود از آن بی بهره اند، در دیگری می بینند.

بزرگان دین و اخلاق، حسادت را ریشه بسیاری از صفات زشت اخلاقی می دانند. چنانکه فرموده اند جایگاه فرد حسود در آتش است.

حسد ورزیدن، سیاهی دل و آلودگی های روانی فراوانی را در پی دارد و چون خوره، از درون، فرد حسود را می خورد. فرد حسود از آرامش به دور است؛ چرا که دائماً در حال نظاره و کنکاش زندگی دیگران و مقایسه ی خودش با آنها است. و همچنین نگران و ناراحت از موفقیت ها و خوشی های آنهاست.

 از آنجا که هیچ عملی بی جواب نمی ماند، فرد حسود، خود بیش از دیگران،‌ از عمل خویش زیان می بیند؛ چنین فردی وقت و انرژی بسیار زیادی را صرف حسادت ورزی خود می کند، و از رشد و تعالی روحی و معنوی و حتی گاه مادی باز می ماند و از طرفی دیگر ارتباط فرد حسود با اطرافیان خود به تدریج کم و کمرنگ می گردد و به انسانی تنها، ناراحت و نا آرام تبدیل می گردد.


 

منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  

 درسی از مثنوی- تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت

 

مولانا جلال الدین در دفتر دوم از مثنوی می گوید:

 

 

 

 

 

طمع خام است آن، مخور خام اى پسر

خام خوردن علّت آرد در بشر

کان فلانى یافت گنجى ناگهان        

من همان خواهم نه کار و نه دکان‏

کارِ بخت است آن و آن هم نادر است

کسب باید کرد تا تن قادر است‏

کسب کردن گنج را مانع کى است؟

پا مکش از کار، آن خود در پى است‏

(2/732)

 

علّت: بیماری

***

 

برخی با این استدلال و توجیه که «فلانی، بی‌زحمت و دردسر و از روی شانس، به موفقیت و ثروت رسیده؛ ما بدشانسیم و بیهوده جان می کنیم و به هیچ جا نمی رسیم!» در کار و تلاش، سست می شوند و به امید روی کردن «شانس» می نشینند و دست از تلاش می کشند. این افراد، در انتظار پیشنهاد شغلی مناسب و بی زحمت و پر پول، یا حتی رسیدن  «یه گونی پول از آسمون» می نشینند و جسم و فکر خود را بیهوده تباه می کنند.

این که بدون تحمل زحمت و سختی و بدون تلاش کردن، انتظار دستیابی به موفقیت و کامرانی و ثروت را داشته باشیم، طمع خام و بیهوده ای است.

قاعده و اساس دنیا بر «گنجِ بی رنج به دست آوردن» نیست؛ هرچند که گاه – در مواردی – برخی افراد، بی تحمّل رنج و زحمت و سختی و بی آنکه تلاشی کرده باشند، به گنج(ثروت یا موفقیت) می رسند.

بنابراین نباید هیچ گاه از کار و کوشش دست کشید و صرفاً دل به شانس و اقبال بست. بلکه باید برای رسیدن به موفقیت، تلاش نمود و امیدوار به روی آوردن لطف خداوند یا به تعبیر عده ای، شانس، نیز بود.

از : کتاب درسهایی از مثنوی

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است