از کتابفروشی ها کتاب بخریم!
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  

 

نمایشگاه کتاب تهران، فروشگاه بزرگ و ناخوش منظر و خسته کننده‌ای‌ست. این را قبلاَ هم گفته ام و نوشته‌ام. من قسمت عمده‌ی خرید کتابم را در طول سال از کتابفروشی‌ها انجام می‌دهم. غالباَ از شهرکتاب مرکزی، یا گاهی فروشگاههای ثالث و لارستان و ... . معتقدم که کتاب را باید از کتابفروشی‌ها خرید تا چرخشان بچرخد و روزی نرسد که یکهو ببینیم که تبدیل شده اند به تهیه غذای بی‌بی و پیتزایی یا ساندویچی «اژدر زاپاتا ی اصلى»!
... امسال هم چندساعتی را در نمایشگاه کتاب (یعنی همان فروشگاه بی‌قواره کتاب) گذراندم. شلوغ و بی نظم و خسته‌کننده بود؛ مثل هرسال. به برخی از دوستان ناشر و نویسنده در غرفه‌هایشان سر زدم و لیست تازه های کتاب برخی ناشران را گرفتم و دقایقی را هم در غرفه شلوغ نشر «مروارید» گذراندم. و البته چندتایی کتاب هم باامضای دوستان نویسنده خریدم. اما اصلِِ خریدم را نگه داشتم برای کتابفروشی‌ها -حتی کتابفروشی‌های مجازی. همین هم شد: دوروز بعد، از فروشگاه مجازی دیجی کالا، تعدادی از کتابهایی را که می‌خواستم با درصدتخفیف بسیار خوبی خریدم. بسته‌بندی‌شده و شیک و مرتب. زحمتِ حملش هم با خودشان بود. دست‌شان دردنکند.
باقی کتابهایی را که باید بخرم یا تازه های کتاب را، هم به زودی و در طول سال از کتابفروشی‌هایی که غالباً سر می‌زنم، خواهم خرید. اینجوری حس بهتری دارم.


 
نمایشگاه کتاب تهران-2
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

مسوولان و کارشناسان فرهنگی سالهاست که دارند از فاجعه ی بزرگی در عرصه فرهنگ می گویند و می نالند. فاجعه ی «سرانه مطالعه مردم ایران»! اعدادی که در آمارها به آن اشاره شده، همگی حول  عدد 2 می چرخد؛ یعنی حدود دو دقیقه در روز! این عدد را باید مقایسه کرد با اعداد کشورهایی مثل ژاپن(90 دقیقه)، انگلستان و ترکیه و مالزی (55دقیقه). آن وقت شدت و عمق فاجعه را بیشتر می فهمیم.

البته این عدد 2 دقیقه در روز، را در سالهای اخیر، مسوولین متبحر در آمارسازی به اعداد  18، 38 و 95 و ... رسانده اند. ( احتمالا اعداد کاسته شده از میزان واقعی تورم را - که به درصد است- برمی دارند و بدون آنکه تبدیل واحدکنند!! به حساب دقیقه، می گذارند روی آمار سرانه مطالعه!)

اظهارات علی‌اکبر اشعری رییس پیشین کتابخانه‌ملی در خصوص ارائه آمارهای غلط
گزارش همشهری جوان: آماری تامل برانگیز در باب میزان سرانه مطالعه ایرانی‌ها
گزارش فریبا نیک نژاد، روزنامه همشهری: سرانه مطالعه در ایران ۲ دقیقه است یا ۷۶ دقیقه؟

 همانطور که برای فهمیدن فاصله مضحک تورم واقعی و تورم اعلام شده از سوی دولت، نیازی به دانستن علم اقتصاد نیست، برای دانستن اختلاف عجیب و غریب آمار واقعی سرانه مطالعه و آمار ساختگی اعلام شده، هم نیاز چندانی به تحقیق آماری نیست. مردم عادی پیرامون شما و یا خود شما در روز به طور میانگین چند دقیقه کتاب می خوانید؟ اصلاً می خوانید؟ اگر جوابتان مثبت است و احتمالا عدد خوبی هم گفته اید، زیاد خوشحال نباشید! جمعیت بزرگ روستایی را به یادتان بیاورید که اساساً کتاب برای بخش عمده ای از آن بی معنی است!

خلاصه آنکه بر همگان واضح و مبرهن است که ما ایرانی جماعت، کتابخوان نیستیم!

اما چرا نمایشگاه کتابمان اینقدر شلوغ می شود؟! چه جاذبه ای دارد این نمایشگاه کتاب تهران که در محیطی کاملاً نامناسب هم برگزار می شود!؟

بیاییم این گروه ها را مشخص و درصد سهم آن ها را در میان شرکت کنندگان نمایشگاه کتاب روشن کنیم :

 - کسانی که از شهرستان - با دریافت بودجه ای از نهادهای دولتی و به عنوان ماموریت اداری برای تهیه کتاب می آیند. یعنی کارمندانی (به ویژه شهرستانی) که برای انجام وظیفه خرید برای نهاد و ارگان ذیربط در نمایشگاه شرکت می کنند.

- نوجوانان و جوانانی که برای تهیه کتب اموزشی کنکور (لیسانس و ارشد) به نمایشگاه می آیند و برای خیلی از آنها کتاب، منحصراً به معنی وسیله ای برای قبولی در دانشگاه و ارتقای مهارت های تست زنی است. حضور این گروه طبیعتاً در فضای کوچک نمایشگاه، منحصر به غرفه ناشرین آموزشی و دانشگاهی نخواهد بود.

- نوجوانانی که فرصت نمایشگاه کتاب را مغتنم می شمارند تا به بهانه خرید کتاب کنکور، صبح تا عصری را در نمایشگاه با دوستان خود بگذرانند. بچرخند و بسته به نوع تربیت و جایگاه اجتماعی خود رفتار لذت جویانه داشته باشند.

-نوجوانانی که نمایشگاه کتاب را فرصتی برای جبران محدودیت های اجتماعی می بینند و ساعاتی را با دوستان خود از جنس مخالف در نمایشگاه می گذرانند: دست در دست هم!

-عده ای که (غالباً زوج ها) نمایشگاه کتاب رفتن را برای سربلند بودن و فخرفروختن به اطرافیان لازم می دانند. احتمالا خرید اینها محدود به کتب آشپزی و روانشناسی بازاری خواهد بود.

- گروهی که صرفاً مشتری کتب مذهبی و ادعیه هستند. اینها عموماً با کتاب های دیگر چندان کاری ندارند.

- کتابخوان ها. چه حرفه ای و چه غیر. آنها که هفته ای یا ماهی لااقل یک کتاب (رمان، داستان، نظری، ...) می خوانند. اهل کتاب!

- و اهل قلم و نویسندگان

- و غیره... که شما می توانید احتمالاً 3-4 گروه دیگر را که در این لیست نیامده به آن اضافه کنید.

خودتان با تخصیص اعدادی به عنوان درصد سهم هر گروه، قضاوت کنید که احتمالا چند درصد از این عدد عجیب و غریب بازدیدکنندگان، به راستی اهالی کتاب و قلم هستند.

 

* * *

و پیشنهاد کتاب:

این سه مجموعه داستان کوتاه ایرانی را حتماً بخوانید؛ لذت خواهید برد:

اول- آمده بودی برای خداحافظی (میترا صادقی- نشر ثالث)
دوم- دلاویزتر از سبز (علی موذنی- سوره مهر)
سوم- اگه تو بمیری (محمدرضا گودرزی- نشر افق)

راستی.... می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند؟ ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!



 
نمایشگاه کتاب تهران-1
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

خب، به سلامتی، امسال هم نذرم را ادا کردم! دو بار رفتم نمایشگاه؛ مثل هر سال. یک بار برای گرفتن لیست کتاب های ناشرانی که موردنظرم است و خرید جزئی. و بار دوم هم برای تهیه کتابهایی که از لیست ها درآورده ام یا از قبل نشان کرده بودم. برای اولین بار بود فکر کنم که روز جمعه به نمایشگاه رفتم. تا حالا، توی این سالهای گذشته، پیش نیامده بود که روز جمعه به نمایشگاه کتاب بروم. و فکر کنم که دفعه آخرم هم بود! بس که شلوغ بود.

خسته و کوفته و بی اکسیژن، چهارزانو نشسته بودم جایی که علی الاصول نباید می نشستم. توی سالن، روی سکویی که جلوی راهرو 7 قراردارد. ولی خب جای دیگری هم نبود که چند دقیقه بشود نشست و خستگی در کرد. همین نشستن در بی-جا باعث شد تا شکار و سوژه شوم. گزارشگر تلویزیون ناغافل آمد کنارم و دوربین هم زوم شد روم.

گفت: خسته شدی و اینجا نشستی؟ گفتم: شما یه جای آبرومند پیدا کن من برم اونجا بشینم و خستگی در کنم.

گفت: کتابهایی را که می خواستید، توانستید در نمایشگاه تهیه کنید؟ گفتم بله تقریبا همه کتابهایی را که می خواستم به جز لیست بلندی از کتابهایی که اجازه حضور در نمایشگاه نداشتند! 

وبعد پرسید: به نظر شما استقبال از نمایشگاه امسال چطور بود؟ گفتم: اگر واقعاً اینقدر کتابخوان داشته باشیم که خیلی عالیه!

جوابش را گرفت و خوشمزگی کرد و رفت.

راستی، واقعاً اینقدر کتابخوان داریم در این شهر بی فرهنگ!؟

حسین می گفت که «نمایشگاه کتاب تهران شلوغ ترین و پربازدیدترین نمایشگاه کتاب دنیاست.» اگر اولین هم نباشد، حتماً جزو چندتای اول است.

چرا در سرزمینی که سرانه مطالعه مردمش چیزی در حد فاجعه است، وضعیت استقبال از نمایشگاه کتاب این گونه است؟

در پست بعدی در موردش بیشتر خواهم گفت.شما هم بگویید نظرتان را.

 

 × × ×

از این ها که بگذریم، می خواهم توی ایام نمایشگاه در هر پست وبلاگ، یکی دو کتابی را معرفی و پیشنهاد کنم. فعلاً علی الحساب، دو پیشنهاد زیر را داشته باشید:

برای علاقمندان به رمان ایرانی ( البته، نه رمان عامه پسند): «ویران می آیی» حسین سناپور را پیشنهاد می کنم. البته توی نمایشگاه دنبالش نگردید که نیست! ناشر این رمان، نشر چشمه است که متاسفانه امسال از حضور در نمایشگاه منع شده. اما در محل کتابفروشی خود (زیر پل کریمخان) به مدت 10 روز فروش باتخفیف کتاب دارد.



 
شهر آرام
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳  

ایروان شهر آرامی است. آرامش را می توان حتی توی نگاه مردمش هم دید. شهر آرام است. آرام آرام.

توی این شهر، کم پیش می آید که صدای بوق ماشینی را بشنوی. از آن بوقهایی که توی تهران تبدیل شده به زبان ناسزای رانندگان. طی روزها و شبهایی که آنجا بودم، من اصلاً موتورسیکلت ندیدم. برای ما که توی شهر بی دروپیکر تهران، مزاحمت مگس وار موتور سیکلت ها را نه تنها هنگام رانندگی توی خیابان، بلکه هنگام قدم زدن در پیاده روها، تحمل می کنیم، این نکته ای بسیار عجیب و دور از انتظار بود . ما عادت کرده ایم که موتورسیکلت ها را حتی توی پیاده روها هم ببینیم؛ که گاه افتخار داده و از روی سر و از وسط شکممان هم رد می شوند.

توی خیابان های کوچک ایروان خودروها آرام می رانند. نه اینکه آهسته برانند؛ نه. آرام می رانند؛ با آرامش.

رنگ های چراغ راهنمایی معنی واقعی خودشان را می دهند. زرد به این معنی نیست که پایت را روی گاز تا انتها فشار بده و تقاطع را رد کن. و قرمز این معنی را نمی دهد که اگر پلیس توی تقاطع است، بایست. چراغ زرد برای اکثر رانندگان آن شهر ( و البته استثنا هم همیشه همه جا هست) یعنی توقف پشت خط عابر پیاده.

خط عابر پیاده هم برای مردم و هم برای رانندگان تعریف شده است. ماشین پشت خط عابر می ایستند تا عابرین در کمال آرامش رد شوند. نه بوق می زنند و بی تابی می کنند. و نه با سرعت می آیند توی شکم عابرین تا بترسانندشان. نه اعتراض می کنند و نه نق می زنند.

ما «ندید بدید»ها که در مملکت و شهر خودمان (که ام القرایی هم هست برای خودش!!) این نوع رفتارها را ندیده ایم، کلی ذوق زده شده بودیم از احترامی که رانندگان به عابرین می گذاشتند. وقتی از خط عابر پیاده رد می شدیم به ماشین هایی که پشت خط برای ما توقف کرده بودند، با حرکات دست، مراتب سپاس خودمان را ابراز می کردیم. یاد تهران می افتادیم که انگار این خطوط عرضی موازی هم فقط برای تزیین آسفالت خیابان کشیده شده اند و یاد خودروهایی می افتادیم که وقتی به این خط می رسند، سرعتشان را کم نمی کنند. ...! انگار دارم هذیان می گویم! سرعتشان را کم نمی کنند یعنی چه!؟ آنها حتی پایشان را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهند تا با انداختن رعب در دل عابرین پاهای آنها را سست کنند تا خودشان زودتر رد شوند.

این آرامش بود که ما را مشتاق می کرد که در پیاده روهای این شهر کوچک و ارام ساعتها قدم بزنیم. قدم بزنیم و لذت ببریم از این همه آرامش. ما تشنه آرامشیم. و انگار برای درک این گونه آرامش(در محیط زندگی)، چاره ای نداریم جز اینکه صدها دلار خرج کنیم تا چند روزی در یک سرزمین دیگر، آن را تجربه کنیم. ما، حتماً، مردم خوشبختی هستیم!

 



 
گاه یادمان می رود!
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  

 

سوار پراید، یا نه، پژو ات هستی. توی خیابان. پشت چراغ قرمز ایستاده ای. پورشه مشکی شاسی بلندی می آید کنارت متوقف می شود. زیرچشمی نگاهی به پورشه می اندازی و بعد اگر بتوانی و زشت نباشد، نگاهی به راننده اش.

با خود فکر می کنی: «چه ابهتی! لامسب چی هست! ببین خدا به اینا داده و به ما نه... خدایا ما چی مون کمتره از اینا!؟ چرا به ما ندادی؟ ...» و شروع می کنی توی ذهنت به مرور نداشته هایت و مرور چیزهایی که دوست داری می داشتی و نداری. و فراموش می کنی خیلی چیزها را!

* * *

توی یکی از خیابان های پایین شهر هستی. از جلوی نانوایی رد می شوی. نانوایی خلوت است. پرایدت را ، نه پژو ات را گوشه خیابان پارک می کنی. می روی طرف نانوایی. روی در نانوایی یک برگ کاغذ چسبانده اند: «مشتری عزیز لطفا...» رد می شوی. بقیه اش را نمی خوانی. وارد نانوایی می شوی.

20 تا نان لواش می خواهی. پولت را می دهی. نان ها را یکی یکی تا می کنی. نگاهت می افتد به کاغذی که به دیوار زده شده. مشابه همان است که روی در  هم بود:

«مشتری عزیز، لطفاً تقاضای نسیه نفرمایید. نه یکی نه پنج تا، نسیه نمی دهیم»

با خود فکر می کنی: «5 تا نان لواش تقریباً 600 تومان. نسیه!؟ یعنی کسی هست که...»

دوباره یادت می آید. خیلی چیزها یادت می آید. خدا را شکر می کنی. پورشه را فراموش می کنی!

 

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
سه روایت از یک اتفاق
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠  

اتفاق، آن است که «یک توده هوای کم فشار وارد کشور شده» و شهرمان متاثر از آن دچار تغییرات جوی و بارندگی شده است. همین. اما بخوانید و بشنوید روایت های سه گانه ای که از این اتفاق در سطح کلان شهر تهران نقل می شود:

روایت اول: روی خودروها، درختان، لبه دیوارها و سطح باغچه ها و پارک ها و ... در بالای شهر برف نشسته است. همه جا سپیدپوش شده است. کودکان و نوجوانان و حتی گاه جوانان آدمک های برفی درست می کنند و خوشند. از پشت پنجره که می بینی دانه های سپید برف بی وقفه فرود می آیند، لذت می بری. به خصوص اگر یک فنجان چای یا قهوه گرم هم دستت باشد و هر از گاهی جرعه ای هم بنوشی تا از تماشای این منظره در قاب پنجره بیشتر لذت ببری. شهر قشنگ شده است. تماشای این منظره خسته ات نمی کند. خدارا شکر می کنی به خاطر بارش برف -که نعمت است – و از زندگی لذت می بری.

روایت دوم: سطح زمین در میانه های شهر خیس است و آسمان می بارد. بارانی که گاه شاید تبدیل به دانه های ریز و البته بی جان برف هم بشود و دوباره همان باران، می بارد. برف پاک کن اتومبیل ها کار می کند. هوا پاک است. می توانی نفس بکشی و ریه ات را از هوای تمیز پر کنی. در بعضی نقاط، گلوی نهرِ آب گرفته و آب آن به خیابان سرریز شده است. پشت شیشه پنجره می ایستی و باراش باران  و برف بی جان را می بینی. آرزو می کنی ای کاش برف حسابی میبارید. خدا را شکر می کنی به خاطر ریزش نزولات جوی و چون منظره چندان جذابی نیست، از پشت پنجره کنار می روی و به کارهایت می پردازی.

روایت سوم: خیابان های پایین شهر را آب گرفته است. هر خودرویی که رد می شود کلی آب و گل به هوا می پاشد و عابرین را گلی می کند و فحش و نفرین است که بی وقفه شنیده می شود. توی کفش های مردمی که از پیاده رو خیابان و کوچه می گذرند آب رفته است؛ هرچند می کوشند که از جاهایی رد شوند که عمق آب کمتر باشد. انگار هرچه بر سر شهر باریده، از آن بالا بالاهای شهر تا این پایین جمع شده و حالا چون سیلی سطحی آبراهها و خیابانهای اینجا را دربرگرفته است. بوی گند از چاه خانه ها بالا می زند. توی اتاق که هستی نگاهت گوشه گوشه سقف و دیوار را می کاود تا لکه زردرنگ یا قسمت آماس کرده ای پیدا کنی و قبل از وخیم تر شدن اوضاع فکری به حالش کنی. با خود فکر می کنی ای کاش پول داشتی که کف بام را ایزوگام می کردی یا آن را مرمت می کردی. گاهی نگاهی هم به باران بی جانی می اندازی که می بارد. غصه ات گرفته. نمی دانی خدا را شکر کنی به خاطر نزول باران یا نه!