جنگ در دو جبهه؛ خاطره نگاری فوتبالی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٦  

 

 
 خاطره نگاری فوتبالی در مجموعه ای که فیدیبو تهیه کرده و به رایگان در اختیار مخاطبان قرار داده است؛ همراه با یادداشتهایی از پیمان قاسم خانی، نیلوفر لاری پور، بهاالدین مرشدی، امیرعلی نبویان، لاله صبوری، شرمین نادری، کیوان ارزاقی و ...

به رایگان از فیدیبو دریافت کنید.
 


 
عکس یادگاری
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢  

از روایتهای سفر؛یک.عکس یادگاری

 

هواپیما روی هواست. بچه های گروه موسیقی که قرارست دو سه شب در قونیه اجرا داشته باشند با سروصدا و شلوغی ها و شوخی هایشان حسابی فضا را گرفته و ساخته اند. سه ردیف جلوتر از ما یکی از اساتید موسیقی و آواز نشسته است. زنی که شالش را روی دوشش انداخته و سن و سالی هم دارد، می آید کنار ردیف صندلی استاد می ایستد. از استاد تقاضای عکس یادگاری می کند. استاد می پذیرد. خانم موبایلش را به کسی می دهد تا عکس بیاندازد. چنگ در موهایش می اندازد و مرتبشان می کند. تن و بدنش را کج می کند تا سر مبارک هم تراز سرِ استاد شود و در یک قاب جا شوند. این کج شدن و این انحنا برای آن بدن سالخورده کمی زیاده روی و البته غریب است! آنکه وظیفه عکاسی را به عهده گرفته، دو سه شات عکس می اندازد و زن از استاد تشکر می کند و موبایلش را پس می گیرد و می رود. استاد می ماند و دو دوستش که کنارش نشسته اند؛ دوباره مشغول گپ و گفت می شوند. سر و کله دیگرانی هم پیدا می شود. همراهان و همسفران یکی یکی می آیند و از پشت یا از کنار، آویزان صندلی استاد می شوند تا عکس یادگاری بیاندازند. خب اینها هم بیاندازند! چی از کی کم می شود!؟ هیچ؛ هیچ چیز از هیچ کس! اما فقط انگار کمی هولند. حواسشان نیست که این استاد قرار است چهار-پنج روز در همان هتلی که این ها هم هستند، باشد. از ظاهر امر هم برمی آید که استاد اهل خودگیری و کلاس گذاشتن هم نیست و خاکی و خوشروست. خب بگذارند خیلی متین و شیک، توی لابی هتل، یا توی مقبره مولانا - گنبد خضرا، اصلاً جلوی هتل-با منظره ی دار و درختی یا پس زمینه مغازه های ترک با تابلوهای جلب توجه کننده شان، عکس بیاندازند! این آویزان شدن از صندلی، با گردن کج، چه صیغه ایست!؟ شاید فکرمی کنند قرارست که برای خودشان یا استاد،خدای ناکرده، اتفاقی بیفتد که این طور می کنند.

 

پ.ن. برای آنکه از قافله عقب نمانم و بنده هم در قاب عکسی به مجاورت با جناب استاد- که انصافا نام و آوازه اش در نوازندگی و خوانندگی به جا و شایسته اش است و خوش خلق هم هست - مفتخر شوم، در لابی هتل دقایقی کنار ایشان می نشینم(خیلی متین و شیک!) و مختصر گپی و بعد هم، عکسی؛ یهویی!! 



 
شهر آرام
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳  

ایروان شهر آرامی است. آرامش را می توان حتی توی نگاه مردمش هم دید. شهر آرام است. آرام آرام.

توی این شهر، کم پیش می آید که صدای بوق ماشینی را بشنوی. از آن بوقهایی که توی تهران تبدیل شده به زبان ناسزای رانندگان. طی روزها و شبهایی که آنجا بودم، من اصلاً موتورسیکلت ندیدم. برای ما که توی شهر بی دروپیکر تهران، مزاحمت مگس وار موتور سیکلت ها را نه تنها هنگام رانندگی توی خیابان، بلکه هنگام قدم زدن در پیاده روها، تحمل می کنیم، این نکته ای بسیار عجیب و دور از انتظار بود . ما عادت کرده ایم که موتورسیکلت ها را حتی توی پیاده روها هم ببینیم؛ که گاه افتخار داده و از روی سر و از وسط شکممان هم رد می شوند.

توی خیابان های کوچک ایروان خودروها آرام می رانند. نه اینکه آهسته برانند؛ نه. آرام می رانند؛ با آرامش.

رنگ های چراغ راهنمایی معنی واقعی خودشان را می دهند. زرد به این معنی نیست که پایت را روی گاز تا انتها فشار بده و تقاطع را رد کن. و قرمز این معنی را نمی دهد که اگر پلیس توی تقاطع است، بایست. چراغ زرد برای اکثر رانندگان آن شهر ( و البته استثنا هم همیشه همه جا هست) یعنی توقف پشت خط عابر پیاده.

خط عابر پیاده هم برای مردم و هم برای رانندگان تعریف شده است. ماشین پشت خط عابر می ایستند تا عابرین در کمال آرامش رد شوند. نه بوق می زنند و بی تابی می کنند. و نه با سرعت می آیند توی شکم عابرین تا بترسانندشان. نه اعتراض می کنند و نه نق می زنند.

ما «ندید بدید»ها که در مملکت و شهر خودمان (که ام القرایی هم هست برای خودش!!) این نوع رفتارها را ندیده ایم، کلی ذوق زده شده بودیم از احترامی که رانندگان به عابرین می گذاشتند. وقتی از خط عابر پیاده رد می شدیم به ماشین هایی که پشت خط برای ما توقف کرده بودند، با حرکات دست، مراتب سپاس خودمان را ابراز می کردیم. یاد تهران می افتادیم که انگار این خطوط عرضی موازی هم فقط برای تزیین آسفالت خیابان کشیده شده اند و یاد خودروهایی می افتادیم که وقتی به این خط می رسند، سرعتشان را کم نمی کنند. ...! انگار دارم هذیان می گویم! سرعتشان را کم نمی کنند یعنی چه!؟ آنها حتی پایشان را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهند تا با انداختن رعب در دل عابرین پاهای آنها را سست کنند تا خودشان زودتر رد شوند.

این آرامش بود که ما را مشتاق می کرد که در پیاده روهای این شهر کوچک و ارام ساعتها قدم بزنیم. قدم بزنیم و لذت ببریم از این همه آرامش. ما تشنه آرامشیم. و انگار برای درک این گونه آرامش(در محیط زندگی)، چاره ای نداریم جز اینکه صدها دلار خرج کنیم تا چند روزی در یک سرزمین دیگر، آن را تجربه کنیم. ما، حتماً، مردم خوشبختی هستیم!

 



 
برگی از سفر- شش: قونیه؛آرامگاه مولانا
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  

همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند:

 

«یا حضرت مولانا»

 

از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)!

 

بر سر در  ورودی مقبره نوشته اند:

 

کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام

کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است.

 

قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است.

 

به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.

 

برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه.

مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم.

در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند.

در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و  سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر  و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است.

کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.

تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.

 با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم.

پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر

 

 



 
برگی از سفر- پنج: حرکت به سوی قونیه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  

صبح هفتم فروردین

هنوز 5 صبح نشده که محسن در اتاق را می زند که: برخیز ای مصطفی! شال و کلاه می کنم که آماده هماهنگی های حرکت شویم. محسن متعجب است که چرا هنوز کسی از بچه ها نیامده. می گوید: خواب مانده اند!  نگاهم به ساعت لابی هتل می افتد: 4:45 ! تازه متوجه می شویم که آقا محسن در کل روزهای سفر، مثل امروز، یک ساعت جلو بوده است. خوب شد که به اتاق های بچه ها زنگ نزدم. می رویم تا یک ساعت دیگر برگردیم.

 

حرکت به سوی قونیه؛ با عشق

مدیر آژانس که بدجوری از ضربه محکم ما ( که از ورود حدود یک میلیون تومان ناقابل به جیبش جلوگیری شده) خشمگین شده،  اتوبوسی برای ما فرستاده که مشابهش در کل ترکیه شاید چندتایی پیداشود. آن هم با فقط یک راننده! اما ما خم به ابرو نمی آوریم. تازه یاد گرفته ایم که چه باید کرد. به طرف قونیه راه می افتیم با عشق و شور ! دکتر بنانی چند بیت شعری سروده درباره خمرکهن و قونیه و بیانی و ...؛ می خواند؛ از طنزش لذت می بریم.

در بیابان گر به شوق قونیه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار «بیانی» غم مخور

 

توی مسیر، جایی کنار رستوران و استراحتگاهی توقف می کنیم. صبحانه «پک شده» را که تهیه اش از افتخارات مهرداد (راهنمای تور!) است،باز می کنیم، ببینیم چه هست! جالبه؛ از آن همه اطعمه جورواجور و رنگارنگ روی میز صبحانه هتل، سهم ما اینست: نصف کف دست نان، دو بند انگشت پنیر و کره، یک عدد گوجه فرنگی و تکه ای کالباس - به قاعده بزرگتر از یک سکه و برشی از یک خیار! خوب است که خودمان کیک و چای هم داریم!

بعد از صبحانه دوباره راه می افتیم. فرهاد که با شنیدن چند بیتی که دکتر  بنانی سروده، طبع شعرش جوشش کرده،  اطلاعاتی از ما می گیرد و می رود گوشه ای و خیلی زود، با یک مثنوی کوتاه برمی گردد. ابیات جالب و شنیدنی سروده که البته جاهایی از آن به قول دکتر مروتی کار به سه نقطه گویی(!) می رسد! احسنت و  «به به» حضار ایشان را همراهی می کند. خوبیِ بودن یک شاعر در جمع همین است دیگر؛ به طرفه العینی شعر می سرایند، باقلوا!

بیت کلیدی:

خیر سرت آقای رییسی تو قلمبه؟ / پنچر نشیا، ما که نداریم تلمبه

 

مهرداد(آقای راهنما) داریوش می خواند و ایتالیایی و ... . کلی حظ می بریم!

 ***

سرخوش و شادیم و باطراوت.  قونیه نزدیک است...



 
برگی از سفر به ترکیه - سه : آقای کیف کمری!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  

 صبح چهارم فروردین

امروز دومین روز اقامت ما در هتل است. پس از صبحانه دوباره جلسه خمر کهن داریم در همان جای دیروزی. ابتدا صحبتهای دکتر مروتی را می شنویم. مرد آرامی است و البته آگاه و اهل دل. یکی دو نفر از مسافران که دیروز در حاشیه برنامه ما بوده اند، امروز هم به ما ملحق شده اند. پس از صحبتهای دلنشین دکتر مروتی، نوبت به من می رسد. از افسانه پردازی هایی که درباره حافظ شده سخن می گویم. و سپس یوگای خنده داریم.

مردی که دیروز در مراسم یوگای خنده ما استعدادی نشان داده، امروز با لیوان آبجو آمده! لابد فکر کرده که اینطوری بهتر و بیشتر می خندد.کلی می خندیم دوباره. مرد غریبه هم حسابی جو زده شده و کف زمین ولو می شود!

جلسه که تمام می شود, هر کس به کاری مشغول می شود: استراحت، گشت، ساحل، خرید، تنیس، مینی گلف و ... و بعد ناهار.

 

گشت شهر

مدیر آژانس پاتریس برای ما گشت شهر ترتیب داده است! قبل از حرکت با آن مرد خوش قواره بحث می کنم که « آقا ما مرکز خرید لیوایز و چرم را نمی خواهیم؛ در شهر، بیشتر بگردانمان.» و او هم شکمش را تکان می دهد که نه! او که کیف کمری هم بسته است(!) (اجازه بدین از این به بعد، به جای مدیر آژانس بگویم آقای کیف کمری!؟ اینجوری بیشتر خوشم می آد!) در راه ، دائم مزه می ریزد تا جو اتوبوس را در دست بگیرد. برای اینکه ریختش را نبینم، ته اتوبوس نشسته ام. کلی توضیحات بیجا و بجا می دهد درباره آنتالیا و غیره.

دکتر بنانی دوبیت از سعدی برای آقای کیف کمری می خواند(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ...) و او فکر می کند که دکتر این شعر را برای او سروده است! و می خواهد که آن را روی کاغذی نوشته و دریافت کند و بعد خاطراتی می گوید از یغما گلرویی و سیاوش قمیشی!! آقای کیف کمری، ظاهرا علاوه بر بدقولی هاش، هنری هم در خودستایی دارد. او از رفاقت محکمش با یغما گلرویی و سیاوش قمیشی می گوید(!) و اینکه ترانه نقاب (خوانده شده توسط سیاوش) را اولین بار یغما برای او (آخ الهی! چه اعتماد به نفسی!) سروده است.

بچه های ته نشین (اصطلاحی که دکتر بنانی ابداع کرد در این سفر) آوازخوانی به شیوه خودشان را شروع می کنند؛ از اندام کارون می گویند و «دریا» که تمام عشقهایشان را برده است! حال آقای کیف کمری بدجور گرفته می شود و «بیان»ش ناتمام می ماند. از بس که باملاحظه ایم دلمان به حالش می سوزد. فرهادفریدزاده بزرگوارانه می رود و از دلش درمی آورد.

آبشار دودن سفلی را می بینیم. چندان جذاب و غریب نبود، کاسب های ترک عکس بچه ها را در بشقاب می اندازند و می فروشند بهشان. بعد می رویم به دو فروشگاه در حاشیه شهر- کنار یک پمپ بنزین- که مشخصاً  در جهت منافع آژانس است. آقای کیف کمری با اخلاق و بافرهنگ ما را چه پنداشته!؟

در بازگشت به هتل، از خیابان ها که می گذریم, او توضیحاتی درباره آنها می دهد که دمیدن در آتش خفته ماست. خانم دکتر امیرعلایی نقداً بخشی از حساب ما را با آقای کیف کمری قدرناشناس که دچار «ثقل سامعه» هم هست تسویه می کند؛ چه تسویه ای!! می خواهیم برایش دست بزنیم و تکبیر بفرستیم. اما فضا را خراب می کند. بگذار آقای کیف کمری کمی درباره ثقل سامعه و «سوءتفاهم»های مبتلابه اش فکر کند. ضمنا به پیشنهاد آقا محسن خونسرد و آرام و صلح جو ( که او هم حسابی کلافه شده از دستش) تور رافتینگ را کنسل می کنیم تا حالی از او هم گرفته باشیم. و می گیریم!

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir



 
برگی از سفر به ترکیه - دو
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧  

دوم فروردین - صبح روز سوم؛ تعویض اتوبوس

صبح زود است و هوا تازه روشن شده. بیدارمان می کنند که اتوبوسمان را باید عوض کنیم. اتفاق ناخوشایندی است. کمی شوکه شده ایم. تازه می فهمیم که آژانس مسافرتی ما (آژانس پاتریس) چه افتضاحی بار آورده! به جای اتوبوس دربستی، اتوبوس خطی گرفته؛ اتوبوسی که نمی تواند از منطقه مجازش خارج شود. به همین دلیل از مسیر دیاربکر که دورتر و طولانی تر است به سوی مقصد می رویم.

باز جای شکرش باقیست که اسباب و وسایلمان را خودشان جابجا می کنند. در جابجایی بین دو اتوبوس بیچاره حلزون هایی که روی زمین در حرکتند، تلف می شوند. دلم می سوزد برایشان.

 

این سومین اتوبوسی است که از آغاز سفر سوارش شده ایم. خدمه اش، محمد نامی است که اول بداخلاق می نماید. اما پس از اندکی با او رفیق می شویم. خوب سرویس می دهد؛ اما نه به خوبی مراد(خدمه اتوبوس قبلی).

صبحانه را در پارکی زیبا در مسیر می خوریم. پارکی که طاووس قشنگی هم دارد و شترمرغی هم. طاووس بیچاره که تا قبل از رسیدن ما آزاد در پارک می چرخید، چند دقیقه ای پس از رسیدن ما، غیبش می زند! حق دارد فرار کند.

 

یاد گربه های تهران و نمونه های استانبولی شان می افتم. در استانبول گربه های زیادی در گوشه گوشه شهر دیده می شوند که زندگی آرامی دارند! آرام و بی هیچ ترسی، در مغازه ها، کوچه ها لم می دهند و استراحت می کنند و با همشهریان شان حشر و نشر دارند! حکایت چنین زندگی آرام گربه ای را در مورد گربه های سیدنی، از زبان داود هم شنیده ام.

حالا گربه های بیچاره تهران را به یاد بیاورید که همین که از دور ما را می بینند، آماده فرار می شوند و گارد تدافعی میگیرند و به طرفه العینی غیبشان می زند! به هر حال آنها هم در همین شهری که ما زندگی می کنیم، هستند و ناآرامی و عدم امنیت شان متناسب با شرایط ما همشهریان است! بیچاره گربه های ایرانی که نمی توانند مهاجرت کنند و باید بسوزند و بسازند!

چای کم است، چون آب جوش کم است. برخی عکس می اندازند و برخی مشغول سرسره و الاکلنگ و تاب بازی هستند! بعضی ها هم خلوت دو نفره دارند. دکتر بنانی حرکات کششی انجام می دهد. صبحانه مان را که می خوریم سوار اتوبوس می شویم که راه بیفتیم. راه می افتیم.



 
برگی از سفر به قونیه -یک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

دو سه روزی است که سفر گروهی خمر کهن به پایان رسیده و بازگشته ایم. تجربه فوق العاده ای بود. بسیار لذت بخش و سازنده. جای همه آنهایی که می خواستند بیایند و دلشان با ما بود و اما هر یک به دلیلی نتوانستند همراهمان باشند، خالی بود.

 این یکی دو روزه مشغول نگارش سفرنامه ای بودم که قرار است فقط بخشهایی از آن را در وبلاگ بی رنگی ( و همزمان در وبلاگ خمر کهن) قرار دهم و قسمت عمده آن را ،به طریقی، به طور اختصاصی به همسفران ارائه کنم و البته بخشهایی را هم برای خودم نگه دارم.

خلاصه ی چند بند از آن نوشته را ( که الکی الکی عنوان سفرنامه روش گذاشتم) در یکی دو سه پست ارسال می کنم.

اول از لحظه تحویل سال بگویم و شیرینی و شادی وصف ناپذیر آن:

...

یک ربعی به تحویل سال مانده است. کنار جاده، در جایی که روزها استراحتگاه مسافران و شبها فقط برای کارهای اضطراری مناسب است، توقف می کنیم. خانم امیرعلایی هفت سین زیبایی آماده کرده  است در سبدی قشنگ. چند دقیقه به سال تحویل مانده که حلقه ای تشکیل می دهیم. خانم امیرعلایی درباره نوروز و هفت سین و فلسفه آن توضیحاتی ارائه میکند. می شنویم.

راننده ها هم آمده اند و بیرون حلقه ایستاده اند. ظاهرا می خواهند در برنامه سال تحویل ما ( که بهشان گفته شده که گروهی ادبی هستیم) شرکت کنند. 2-3 دقیقه ای به لحظه تحویل سال مانده که از دکتر بنانی می خواهیم دعایی بخوانند؛ اما او فکر بهتری دارد: یوگای خنده!

چه تجربه بی نظیری! خنده ها اول مصنوعی است و همه شوکه شده ایم و بعد از چندثانیه، خنده ها از ته دل می شود و از شوک خارج می شویم. لابلای خنده ها صدای شلیک توپ سال نو را می شنویم؛ اما همچنان می خندیم. آنقدر می خندیم که پوست پشت سرمان درد گرفته. سپس شیرینی و شکلات پخش می کنیم و کارت تبریک. و بازار ماچ و بوسه و تبریک سال نو داغ می شود. راننده ها هم مثل ما، کلی خندیده اند. حتما برای آنها هم آغاز سال نو، غرق در خنده، تجربه جدید و جالبی بوده و بعدها برای دیگران تعریف خواهند کرد.

تحویل سال با یوگای خنده تجربه نابی است و خاطره ای که هیچ گاه فراموش نخواهد شد....



 
همت مردانه!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

 

چند روز پیش یکی از همکاران ما، وقت ناهار که رسید، ظرف سالاد و غذای رژیمی اش را مثل جعبه جواهری روی دست گرفته و وارد اتاق شد. گفت «از امروز رژیم سفت و سختی گرفته ام. طبق برنامه ویژه هفتگی. با کالریِ حساب شده ...» و از این قبیل حرف ها!

 

خلاصه قبل از آنکه همه جمع شوند، بساط سالاد و غذای رژیمی اش را پهن کرد و شروع کرد به خوردن. هنوز 2-3 قاشق نخورده بود که دوستی با چند ظرف غذای نذری وارد اتاق شد. همکار رژیم گرفته ما زیرچشمی مسیر حرکت ظرف های یکبار مصرف غذا را تعقیب می کرد. ظرفهای غذا یکی یکی باز شد و عطر غذا پیچید تو هوای حول و اطراف میز.

همکارمان آهسته پرسید :«حالا چی هست؟» هنوز پاسخ ما که «زرشک پلو با مرغ» کامل نشده بود که ظرف سالادش را سراند عقب و خیلی جدی گفت:« خیلی وقت بود هوس زرشک پلو کرده بودم... ازش نمی شه گذشت ...رژیم از فردا!»

از آن روز، قصه رژیم گرفتن این همکار ما شده بود سوژه برای من و سایرین و روزی چندبار ذکر ماجرا می کردیم و می خندیدیم به این همت عالی و البته خودش هم در این نقل و روایت ها و خنده و شوخی ها همراهمان بود و بیشتر از بقیه می خندید.
دیروز که مصمم شدم چند روزی و هفته ای رعایت حال فیزیک بدن خود را کنم، به نوعی به جرگه رژیمی ها پیوستم و با خود عهد بستم که از این به بعد، شب شام: سالاد و روز ناهار: سبک.
خانه که رفتم ساعتی را صرف تهیه سالاد (آن هم برای دو-سه شب) نمودم. سالادی درست شد شیک و خوردنی تا دیگر هوس خوردن غذای دیگری نکنم. از مزه اش نگویم که کلی طعم دهنده و ترش کننده و ... به آن افزوده بودم. باری، چند قاشقی خورده بودم که زنگ در را زدند و از لای در، بوی قرمه سبزی نذری قبل از خودش وارد اتاق شد! گفتم:«از قرمه سبزی با این عطر و بو که نمی شه گذشت!» و ظرف سالاد را به کناری سراندم!
ماجرای تصمیمات کبری و صغرای ما برای زیر پا نهادن نفس و کنار نهادن شیرینی های فریبنده و دروغینش همین است. هر بار که «شیرینی»ای که قبلا طعمش را چشیده ایم، دوباره رخ می نماید، آب از لب و لوچه مان آویزان می شود که: «به! از این که نمی شه گذشت! از فردا شروع می کنیم و ...» و عهدمان و تصمیمان را به راحتی فراموش می کنیم؛ که «همت مردانه» نداریم!

فراموش می کنیم که «می دانیم» که این شیرینی و  عطر فریبنده اش، بی اصالت و دروغین و گمراه کننده است و همچون غول، راه ما می دزدد. عزم و اراده حقیقی پله بعد از هوشیاری است که برای من و امثال من، پله شکسته یا لغزان نردبان است.



 
ارمغان شیرین شبهای خوش...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

ارمغان شیرین شبهای خوش برای روزهای تلخ کامی!

چند روزیست که تابستان جای خود را به پاییز داده و به سفری رفته تا 9 ماه دیگر با گرمای تب زا و هرم داغ آفتابش و روزهای بلند و تمام ناشدنی اش، دوباره بازگردد. تابستان سه ماه خیمه زده بود و چادر ما، حتی یک شبی هم در دل کوههای آرام و آرامش دهنده ی درکه برافراشته نشد.

چند سال گذشته، هر سال، شبی یا چند شبی از شبهای گرم تابستان را در سکوت مرموز درکه می گذراندیم. سکوتی که مختص ما بود؛ دور از هیاهوی دنیای مردم شهر. هر یک کوله ای بر پشت و با یکی دو چراغ در دست، می زدیم به دل کوه. ساعتی می رفتیم تا برسیم به وعده گاه همیشگی. داود چادر مسافرتی اش را، که خودش می دانست چگونه علم کند و فقط خود می دانست که چگونه جمع کند، برپا می کرد. خسته و تشنه می خزیدیم درون چادر و ارام می گرفتیم.

 گاهی نان و پنیر و انگوری هم بود و البته همواره فلاسک چای و تنقلاتی و گپ شبانه. تا ساعتی از نیمه شب بیدار می نشستیم و حرف می زدیم. گاه جوک و شوخی و گاه حرفهای جدی و سوالات بزرگ و شک و یقین و پاسخ و بی جوابی و ... . صدای جیرجیرک ها هم بود. و گاهی پارس سگی از دوردست.

هرچه به سحر نزدیک می شدیم، پلک هایمان خسته و سنگین می شد و آخر سر می افتاد. چند ساعتی می خوابیدیم. تنگ هم. گاه سرما مچاله مان می کرد و گاه پشه ها ارکستر خود را بیخ گوش ما راه می انداختند. وای از آن لحظه ای که غرق در خواب ناز بودیم و ناگهان صدای وحشتناک (واقعاً وحشتناک!) عرعر الاغی پشت پنجره توری چادر، مثل بمب می شد و تکانمان می داد. همه اینها نمک بود و هیچکدام کاممان را تلخ نمی کرد. حتی اگر بدخواب و بی خواب هم می شدیم.

صبح که می شد. بساط را جمع می کردیم و چادر را به داود می سپردیم تا با عملیاتی و حرکتی منحصر به فرد آن را به اندازه یک دف کوچک کند! و بیاندازد روی کولش و راه بیافتیم طرف کافه عمران . صبحانه املتی می زدیم که به صد کله پاچه و حلیم و عدسی و ... می ارزید. ساعتی را در کافه می گذراندیم و بعد، وقتی مردم صبح خیز و با نشاط یکی یک و دو تا دوتا پیچ های کوه را طی می کردند و بالا می آمدند، ما هم رو در روی آنها پایین می رفتیم. تا برسیم به ماشین داود.

به یاد آوردنش هم شیرین است. برای همین است که حالا به یاد می آورم تا کامم، که این روزها حسابی تلخ است، شیرین شود. در طی حدود 12 ساعت، به اندازه 12 روز شاید، لذت می بردیم و انرژی می گرفتیم. می خندیدم و روحیه مان تازه می شد و با طراوت. و حالا یک سال، یک تابستان، بی شبهای درکه گذشت. به امید تابستانی دیگر که شبهای درکه ما را به سوی خود بخواند و داود باشد تا جمع ما جمع شود و کنار هم شبی را به صبح برسانیم و شیرینی آن لحظات باشد برای روزهای تلخی مان.   

 



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
آب سرد!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  

معمولاً اساتید و مدرسین هنگام تدریس برای دانشجویان و هنرجویان انتظار دارند که حاضرین مشارکت فعالی داشته باشند و در مباحث مطرح شده، با طرح سوال شرکت کنند. این «سوال کردن» برای استاد نشانه ای است از اینکه: هستند کسانی که صحبتهای او را شنیده و اکنون برای تکمیل فهم خود از درس ارائه شده، سوال می کنند.

با این مقدمه کوتاه، خاطره ای را نقل می کنم:

کلاس ساکت بود و استاد با شور و هیجان فراوان درباره علم زبان شناسی و تحولات آن صحبت می کرد. در این میان به ابداعات فردیناند دوسوسور اشاره کرد و دقایقی در این زمینه سخن گفت. او از انواعِ زبان سخن به میان آورد و اینکه به کدام نوع باید نوشت. و از تحول ایجاد شده در زبان شناسی توسط این زبان شناس برجسته گفت.

دقایق فراوانی گذشت و مدرس کلاس سعی می کرد که مطلب را ( که گستردگی فراوانی داشت) به صورت فشرده و خلاصه بیان کند. ناگهان یکی از حضار  دست خود را به نشانه سوال بالا برد. کسانی که تجربه تدریس دارند، خوب می دانند این «دست بالا رفتن» چقدر برای استاد روحیه دهنده و انرژی بخش است.

اما سوال این هنرجو  نه درباره زبان شناسی بود و نه گونه ها و انواع زبان و نه آنچه مرتبط با نوشتن(موضوع اصلی درس ) است. او سکوت هنرجویان را شکست و به میان صحبت های استاد آمد تا بپرسد: «استاد اسمش فردیناند چی چی بود؟ واضح می گید تا یادداشت کنیم؟»

فکر می کنم شما هم با من موافقید که با طرح چنین سوالی، استاد چه حالی پیدا کرد؛  آب سردی بر سر و تن استاد ریخته شد و  هیجان و اشتیاقش را فرو نشاند.



 
گذر از کوچه خاطرات- نان
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  

رفته بودم محله قدیم مان. آنجا که سالهای پر شور و خاطره کودکی و نوجوانی را گذرانده ام. جای جای آن خاطره ای دارد و لحظه ای شیرین را به یادم می آورد. واقعاً هر گوشه و کنار این خیابان و کوچه ها خاطره یا خاطراتی دارد . این که می گویم«هر گوشه و کنار»، منظورم واقعاً هر گوشه و کنار است!

عصر پنجشنبه بود. بایستی منتظر می ماندم تا خیاط کارش را تمام کند و تحویلم دهد. به ناچار  باید ساعتی را در آن جا می گذراندم. چرخی زدم تا زمان بگذرد. ناگهان خودم را جلوی مغازه نانوایی یافتم. نانوایی تافتون. همان که در سالهای کودکی، سرما و گرما، در صف های بلند و کوتاهش می ایستادم تا چند نانی بگیرم و تحویل مادر دهم. از هول اینکه زودتر برگردم خانه و بروم پی بازی، نان را که می گرفتم، هر جور بود سریع می رساندم خانه. گاهی مچاله و گاهش خشک. و هر بار مادر می گفت :«چند بار بهت بگم که نون را گولّه نکن، خمیر می شه!؟ قشنگ تا کن بیار خونه» راست می گفت. و من سرانجام یاد گرفتم که نان را چطور به خانه برسانم که نه «گولّه و خمیر» شود و نه خشک.

از مردی که توی صف، جلوی من ایستاده بود پرسیدم:«آقا چند تا را می شه بدون نوبت گرفت؟» گفت« تا ۵ تا». کمی این پا و آن پا کردم و دوباره پرسیدم:«نان دونه ای چنده؟» پاسخ داد سی تومان و بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:«مثل اینکه خیلی وقته نون نگرفتی!» لحنش دوستانه بود و پاسخ دادم: «آره سالهاست. گاهی نان سنگک می گیرم. اما تافتون را سالهاست که نگرفته ام.» دلم می خواست حرف بزنم. پس ادامه دادم:«وقت و حوصله صف ایستادن را ندارم. نانوایی ما همان سوپرمارکت سر کوچه مان است که نان بسته بندی می فروشد»

دقایقی با هم صحبت کردیم. از قیمت نان و کیفیت و دورریزش گفتیم و از آینده و گذشته و غیره. نوبتش شد. نانش را گرفت و گفت:«با اجازه! خداحافظ». نوبت من شده بود. مردی که خمیر پهن شده را روی تنور گردان می گذاشت و نان بیرون می آورد و پول می گرفت و نان تحویل می داد، همانی بود که ١٧-١٨ سال پیش هم بود. دقیقاً همین کار را می کرد؛ بی هیچ تغییری. آن موقع هم خوش اخلاق نبود. گرمای تنور که برای آدم اخلاق نمی گذارد!

نانوا با بی حوصلگی پرسید «چند تا؟» و من در حالیکه حس خوب و شیرینی داشتم و یه جورایی ذوق زده بودم، گفتم ١٠ تا. نان ها را جمع کردم و به دقت و با حوصله تا کردم، تا نان «خمیر و گولّه» یا خشک به خانه نبرم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آفتاب؛ دیدارها تازه شد!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

مهمانی کوچک آفتاب برگزار شد. دوستان اکثراً، آمده بودند. از بچه ها که می پرسیدم، اکثرشان می گفتند که فکر نمی کردند اینقدر شلوغ شود. از ورودی 75 داشتیم تا 82. بعضی ها همدیگر را پس از سالها می دیدند؛ 5-6 سال حتی. از تغییرات ظاهری پدید آمده در یکدیگر متعجب و هیجانزده بودیم. حتی فکر این که جمع کوچک آفتاب دوباره دور هم جمع بشوند و تجدید خاطره کننده هم  شیرین و لذت بخش بود، چه برسد به تجربه آن.

یازده سال از انتشار اولین شماره آفتاب می گذرد. چه سختی ها که نکشیدیم و چه لذت ها که نبردیم. آن زمان دانشجویانی 20-21 ساله بودیم و حالا دانش آموخته هایی 30 ساله. آن زمان با ذوق و شوری وصف ناشدنی تلاش می کردیم که مجله ای را منتشر کنیم؛ می نوشتیم و می خواندیم . به این در و آن در می زدیم و می دویدیم تا چند برگی را به عنوان مجله ای «فرهنگی هنری ادبی» منتشر کنیم و برنامه های فرهنگی هنری برگزار کنیم. نمایشگاه و نقد فیلم و ... . در همه آن تلاشها شور و شوقی موج می زد و لذتی نهفته بود.

و امروز می دویم برای لقمه ای نان. دیگر زیاد نمی خوانیم و نمی نویسیم و اگر هم بخوانیم و بنویسیم احتمالاً بیشتر چیزهایی برایمان مهم است که برای کار و حرفه مان لازم داریم. شور و شوق ها، فکر می کنم البته، رنگ و ماهیت حقیقی آن روزها را از دست داده و جنس آن(احتمالاً!) از نوعی دیگر شده است. روزگار دانشجویی جای خود را به روزگار مسئولیت و تعهد داده؛ به فکر و دغدغه معاش. از زندگی در حال به زندگی برای آینده رسیدیم. روزگار آفتاب به پایان رسیده است.

دوستی درباره «آفتاب» پرسید که اکنون در چه وضعیتی است،  گفته شد که از سوی رییس دانشگاه توقیف شده است. دیگری از اتاقش پرسید (همان اتاقی که دو سه سالی با دوستان خمر کهنی در آن جمع می شدیم و مثنوی و حافظ می خواندیم. با آن بخاری برقی اش که فقط فیوز می پراند! ) و گفتند خانه را از صاحبخانه آن گرفته اند. خانه خالی است و اسباب و وسایلش پراکنده.

دیگری پرسید از آفتاب چه باقی مانده است؟ و گفتم: «از آفتاب، همین دوستی های آن باقی مانده است.» مهم نیست که با آفتاب چه کرده اند، مهم آن است که روح و انرژی نهفته در آن هنوز در یک یک آفتابی ها، کمابیش، باقیست.  پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

 

 

* سامان هم برای برگزاری این مهمانی زحمت فراوانی کشید. سپاس، سامان.