دلتنگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  

 

دلم تنگ است...

دلم هوای آن شبِ درکه را کرده که با بچه ها رفته بودیم؛ بعد از افطاری خمرکهن. تا نزدیکای صبح حرف زدیم و خوردیم و تو مدام می گفتی «شما ایرانی ها چقدر می خورید!»

دلم هوای آن غروب پارک را کرده با نان و پنیر و انگوری که افطاری خوردیم. همان غروبی که جمع شده بودیم برای برنامه ریزی سفر؛ با رضا و حسین.

دلم هوای آن شبی را کرده که تا نیمه هایش گپ زدیم. موزیک بادالامنتی را می شنیدیم و تو یادداشت مقدمه راهنمای سفرمان را می نوشتی و من نگاهت می کردم.

دلم هوای شب درکه را کرده و زغال اخته هایی را که تا حواست نبود، دزدکی می خوردم و تو هی می زدی که «نخور مصطفی! خوب نیست برات... تو انجیر بخور!» همان شبی که کلی استخوان به جای گوشت ریختند توی دیزی و بهمان قالب کردند!

دلم هوای عصر کاشان را کرده؛ باغ فین. آن گوشه‌ی دنج حمام بود و آوازی که زمزمه می کردی:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود...

شکاف شیشه بود و اسکناس هایی که از لای آن انداخته بودند برای مجسمه ها!

دلم هوای آن عصر اصفهان را کرده. مسجد جامع را می گویم. آن میز و صندلی های خاک گرفته اش را نشان کردیم که جلسه ای را همانجا برگزار کنیم! همه بودند. حتی قطره و سوگند هم.

دلم هوای شب کاشان را کرده که از خستگی خوابیده بودی و دلم نمی آمد برای شام بیدارت کنم. بیدار هم که شدی، تا ساعتی گیج می زدی و انگار توی عالمی دیگر بودی. همان شب که تا نزدیکای صبح بیدار بودیم با امین و رضا و مرتضی و آن شبحی که در خواب راه می رفت!

دلم هوای آن روز به یادماندنی ابیانه را کرده که مدام بهت زنگ می زدم که «کجایید؟» و تو که قلاب گرفته بودی – شاید برای رضا – که میوه میچید! مدام می گفتی:«چند دقیقه دیگه اونجاییم!» و چند دقیقه دیگه اونجا نبودی!

دلم هوای آن شب اصفهان را کرده که می خواستیم دم در خانه ات بساط کنیم و نمی گذاشتی! تا رفتیم و آن گوشه دنج را پیدا کردیم که تو حرف بزنی برایمان. همان شب تخت فولاد را می گویم.

دلم هوای آن شبی را کرده که خنکای فرحزاد را با چای و گردو و غزل گرم کردیم. هوای شیطنت های آن شب تو. و فالوده-بستنی سرد آن شب. و شب بیداری مان

دلم هوای دیزی خوری توی قهوه خانه سنتی را کرده؛ آن پنجشنبة آخر را می گویم. چقدر دلم می خواست با دوربین موبایلت سر فراغت عکس می انداختم و تو حواست نباشد! اما حواست بود!

دلم هوای آن شب آخر را کرده؛ شام آخر را می گویم: شیرین پلو! مثل دفعه قبلش شیرین نبود. ته مزه ای تلخ داشت. تلخی شام آخر را!

 دلم هوای خنده هایت را کرده... دلم هوای آرامشت را کرده... دلم هوای شعرخواندن هایت را کرده.. دلم هوایت را کرده... دلم...

* * *

دلم گرفته بود. دست و دلم به هیچ کار – حتی نوشتن هم- نمی رفت. گفتم چندخطی از دلتنگی هایم بگویم. شاید کمی دلم باز شود.

چند تا از دوستان خوب و خوانندگان وبلاگ برایم پیغام گذاشتند که فلانی چرا خاموشی و سکوت کرده ای؟ علت خاموشی این روزها را گفتم و از لطف این دوستان مهربان هم ممنونم.



 
جمعه ی خلوت درکه!
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

ساعت 6 صبح بود که فریادهای «بلند شید...یااله...بیا بیرون..بجنب بینم...» از خواب به بیداری کشانیدمان. تکان های پیاپی چادر، دیگر کاملا بیدارمان کرد. زلزله هم چنین تکان و لرزی نداشت. سرمان را که از چادر بیرون آوردیم، 7-8 نفری، شاید هم بیشتر، مامور سیاهپوش با اسلحه و دستبند دور مان را گرفته بودند؛عده ای دور چادر را ، و عده ای هم دور زیرانداز بچه هایی که بیرون خوابیده بودند را.

اول که با فریادهای بیرون از چادر از خواب بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم دو سه نفر سیاهپوش کله شان را توی چادر کرده اند و نگاهمان می کنند، فکر کردم راهزنند. بعد فهمیدم که نه، شکر خدا برادران ارزشی و ماموران دلاور نیروی انتظامی هستند.

چند تایی عکس از چادر و بساطمان هم انداختند و ظاهرا مقادیری از خوراکیجات باقیمانده از دیشب را هم معدوم و منهدم نموده بودند.  دستوری صریح و روشن توسط هر 7-8 نفرشان ،پیاپی، صادر می شد که : « یااله .. جمع کنید برید پایین» و ما هم جمع کردیم و گیج و بهت زده راه افتادیم طرف پایین. با زبان روزه که حالا از شوکی که وارد شده بود، دهانمان خشک شده بود.

توی راه چند چادری دیدیم که برچیده شده بودند و صاحبانشان مثل ما مبهوت و معترض بودند. آنهایی که بالا می آمدند، هر یک چیزی می گفتند و اعتراض می کردند و گاه مسخره می کردند. طنز تلخ . سیاهی بود.

زن و شوهری که بالا می آمدند گفتند که آن پایین، مردم را می گردند تا  کسی بطری آبی یا تکه نانی با خود همراه نداشته باشد. زن دیگری می گفت که اجازه نمی داده اند که بالا بیاید و او از راه رودخانه و دزدکی بالا آمده. مردی که با دو بچه کوچکش آمده بود، می گفت که بچه ها را هم می گردند حتی.(بچه های زیر سن بلوغ را!) مرد دیگری به همراهش می گفت که پس این «لا اکراه فی الدین» یعنی چه!؟ و مرد میانسالی به یکی از مامورانی که توی کوه مثل مور و ملخ ریخته بودند، گفت:جوانهای مردم معتاد شوند بهتر از آنست که تفریح و ورزش کنند» و مامور هیچ نگفت و خندید.

ما ده نفر پایین که می رفتیم، همه این ها را می شنیدم و تاسف می خوردیم. البته نمی خواستیم که عیش دیشب مان منغص شود؛ پس گاه به طنز می گرفتیم اوضاع را و می خندیدیم. دوستی می گفت دیر نباشد روزی که در ماه رمضان ، صاحبان مشاغل سیاه(و کثیف!) گوشه میدان ها به جای آنکه بگویند«سی دی عکس پاسور... سی دی سی دی سی دی پاسور» بگویند «چیپس چیپس چیپس ، آب معدنی،چیپس،چیپس،چیپس» و خندیدم. خندیدم به آینده مان. و آمران به معروف( با اسلحه) و ناهیان از منکر نابخشودنی کوه نوردی( با دستبند و باتوم) در کوه پراکنده بودند. و نیز در میدان درکه و پایینتر از آن که گشت بازرسی راه انداخته بودند تا کوله ها را بگردند. خلوت ترین جمعه ی درکه را دیدیم ما.

***

شب گذشته بعد از جلسه خمر کهن و افطاری با چندتایی از دوستان رفتیم درکه. داود سوال و بحثی را مطرح کرد و تا دو-سه  نیمه شب گپ زدیم. بعد دو تا از دوستان رفتند و با چندتایی دیگر از دوستان که تازه آمده بودند،گپ و گفتگو داشتیم. تا سحر. حوالی 5 صبح خواستیم بخوابیم. 6 نفر در یک چادر 4 نفره. موقعیت طنزی بود و یوگای خنده منصور بنانی تا دقایقی خواب را از سرمان پراند. بیچاره رضا که زیر دست و پا خوابید!

نیم یا شاید یک ساعتی بود خوابیده بودیم که ماموران سیاهپوش آمدند. خیر مقدم!



 
آوازی که خوانده نشد
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  

افطار که می کردیم چندتایی از بچه قورباغه ها از رودخانه کوچک کنارمان پریدند و آمدند طرف ما. حتی یکی شان که خونگرم تر و اجتماعی تر بود، آمد توی سفره مان. هیچی نخورد. نه نان، نه پنیر و نه حتی انگور. اما آداب معاشرت را خوب می دانست. آمده بود تا در کنارش افطار به ما بیشتر بچسبد.

پس، وقتی می گویم قورباغه ها را دوست دارم، نگویید چرا؟ 

 

قورباغه ها اما ساکت بودند. نخواندند. دریغ از یک قطعه، یک غزل آواز، یک ترانه. هیچ نخواندند.

وقتی طاق باز رو به آسمان پرستاره شب دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به چراغ های بی شمار آسمان و شهاب هایی که یکی یکی می آمدند و و در صفحه تیره آسمان خودی نشان می دادند، بهترین موسیقی، صدای آب بود، که بود. و بهترین آواز، صدای قورباغه ها بود، که نبود!

حتما بهشان برخورده -ناراحت شده اند، از این که قصه شان کرده ام. از این که گفته ام: من آواز قورباغه ها را می فهمم!

 

«من آواز قورباغه ها را می فهمم!» نام داستانی است که پیشتر نوشته ام



 
اوقات خوش آن بود که...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠  

سه سال پیش بود؛ همین روزها تقریباً. شاید فقط با 4-5 روزی اختلاف. همراه داود سفری کوتاه داشتیم به حوالی آمل. تعطیلات نیمه خرداد بود و جاده شلوغ. به مشقتی خودمان را رساندیم به آمل. دیگر، آنچه در مسیر اتفاق افتاد، بماند و نگویم که چه موقعی و به چه دلیلی فرمان را به او سپردم و خودم رفتم زیر صندلی تا آرتیست بازی او را نبینم!

به آمل که رسیدیم باران تندی می بارید. چیزهایی خریدیم. خوراکی و از این قبیل. برگشتیم طرف پارک جنگلی نزدیک آمل. ما اهل طبیعت بودیم. هتل و مسافرخانه به کارمان نمی آمد. گفتیم حتماً در پارک جنگلی آلاچیقی هست که تویش چادر بزنیم. آلاچیق بود؛ اما نمی شد چادر زد. ساعتی را زیر پتو توی آلاچیق نشستیم. و بعد رفتیم قهوه خانه ای. شام را توی ماشین خوردیم. حدس بزنید اگر جوجه نبود, چه بود؟! نان و پنیر خیار و گوجه! چه لذتی داشت. و همانجا خوابیدیم. آره توی ماشین.

صبح زود، ماشین رو آتیش کردیم رفتیم طرف روستایی در همان حوالی. روستای امام زاده زید. ساعاتی کوتاه اما به یادماندنی که در طبیعت بکر و زیبای روستای امامزاده زید گذراندیم. شاید 7-8 ساعتی فقط. چادری برپا کرده بودیم. در منطقه ای سرسبز و بر بالای یک دره جنگلی زیبا. اگر از چادر 20-30 متر فاصله می گرفتی  تصویری می دیدی شبیه یک تابلوی نقاشی. چادری رنگارنگ و کوچک از میان مه غلیظ در دل منطقه ای سبز. صبحانه ای خوردیم مفصل. و بعد چرتی و گپی. دم ظهر بساط جوجه را با داود برپا کردیم. لذیذ و به یاد ماندنی بود.

 

صدای پرندگان تنهای صدایی بود که بر فراز آن دره می شنیدیم. موسیقی مست کننده طبیعت. سکوت کردیم. و شنیدیم. مست شدیم. آن سفر به یادمان ماند برای همیشه. و الان به یاد می آورمش بعد از سه سال. بهانه اش چه بود؟ می گویم

این روزها و شبها دلم هوای دوست عزیز دور از وطنم را کرده. همان که به تعبیر سهراب « بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

 و باتمام افق های باز نسبت داشت

 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

 و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد »

حالا به جای همه «بود»ها شما «است» بگذارید.

این شبها که آلبوم انتظار مسعود شعاری را گوش میدهم (همانی که او برای اولین بار به من معرفی کرد و آن روزها موسیقی آغازین جلسات پنجشنبه شب های مثنوی خوانی اش بود)، بیشتر دلم می گیرد و در انتظار دیدار رویش بی تاب می شوم.  دوست است دیگر و اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. او بزرگ است و نازنین. و نبودنش و ندیدنش تلخ است و ویرانگر. و حالا به او می گویم:

از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه

انّی رایتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه

و بهانه دیگر که یادی از او کردم: دهم خرداد سالروز تولد داود عزیز است. گرچه او شاید هر هفته یا هر روز متولد می شود؛ اما به هر حال، دهم خرداد در تقویم من، یعنی سالروز میلاد دوست همراه و همدلم که ماههاست از او دورم. تولدت مبارک داود جان  

 

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
برگی از سفر- شش: قونیه؛آرامگاه مولانا
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  

همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند:

 

«یا حضرت مولانا»

 

از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)!

 

بر سر در  ورودی مقبره نوشته اند:

 

کعبه العشاق باشد این مقام

هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام

کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است.

 

قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است.

 

به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.

 

برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه.

مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم.

در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند.

در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و  سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر  و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است.

کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.

تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.

 با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم.

پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر

 

 



 
برگی از سفر- پنج: حرکت به سوی قونیه
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  

صبح هفتم فروردین

هنوز 5 صبح نشده که محسن در اتاق را می زند که: برخیز ای مصطفی! شال و کلاه می کنم که آماده هماهنگی های حرکت شویم. محسن متعجب است که چرا هنوز کسی از بچه ها نیامده. می گوید: خواب مانده اند!  نگاهم به ساعت لابی هتل می افتد: 4:45 ! تازه متوجه می شویم که آقا محسن در کل روزهای سفر، مثل امروز، یک ساعت جلو بوده است. خوب شد که به اتاق های بچه ها زنگ نزدم. می رویم تا یک ساعت دیگر برگردیم.

 

حرکت به سوی قونیه؛ با عشق

مدیر آژانس که بدجوری از ضربه محکم ما ( که از ورود حدود یک میلیون تومان ناقابل به جیبش جلوگیری شده) خشمگین شده،  اتوبوسی برای ما فرستاده که مشابهش در کل ترکیه شاید چندتایی پیداشود. آن هم با فقط یک راننده! اما ما خم به ابرو نمی آوریم. تازه یاد گرفته ایم که چه باید کرد. به طرف قونیه راه می افتیم با عشق و شور ! دکتر بنانی چند بیت شعری سروده درباره خمرکهن و قونیه و بیانی و ...؛ می خواند؛ از طنزش لذت می بریم.

در بیابان گر به شوق قونیه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار «بیانی» غم مخور

 

توی مسیر، جایی کنار رستوران و استراحتگاهی توقف می کنیم. صبحانه «پک شده» را که تهیه اش از افتخارات مهرداد (راهنمای تور!) است،باز می کنیم، ببینیم چه هست! جالبه؛ از آن همه اطعمه جورواجور و رنگارنگ روی میز صبحانه هتل، سهم ما اینست: نصف کف دست نان، دو بند انگشت پنیر و کره، یک عدد گوجه فرنگی و تکه ای کالباس - به قاعده بزرگتر از یک سکه و برشی از یک خیار! خوب است که خودمان کیک و چای هم داریم!

بعد از صبحانه دوباره راه می افتیم. فرهاد فریدزاده که با شنیدن چند بیتی که دکتر  بنانی سروده، طبع شعرش جوشش کرده،  اطلاعاتی از ما می گیرد و می رود گوشه ای و خیلی زود، با یک مثنوی کوتاه برمی گردد. ابیات جالب و شنیدنی سروده که البته جاهایی از آن به قول دکتر مروتی کار به سه نقطه گویی(!) می رسد! احسنت و  «به به» حضار ایشان را همراهی می کند. خوبیِ بودن یک شاعر در جمع همین است دیگر؛ به طرفه العینی شعر می سرایند، باقلوا!

بیت کلیدی:

خیر سرت آقای رییسی تو قلمبه؟ / پنچر نشیا، ما که نداریم تلمبه

 

مهرداد(آقای راهنما) داریوش می خواند و ایتالیایی و ... . کلی حظ می بریم!

 ***

سرخوش و شادیم و باطراوت.  قونیه نزدیک است...



 
برگی از سفر - چهار: شب سماع رندان!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  

صبح پنجم فروردین؛ خمر کهن و فال

هوا عالیست. جلسه امروز را با صحبتهای دکتر مروتی شروع می کنیم. از نی نامه می گوید. با اشتیاق می شنویم و بهره می بریم. و سپس درباره فال و پیشگویی صحبت می کنیم با حضور خانم غلامی. این قسمت جلسه برای خانم ها، به خصوص، خیلی جدی و حیاتی شده! پس از اتمام جلسه هم، به جای آنکه به یوگای خنده ما ملحق شوند تا دقایقی از کنار خانم غلامی دور نمی شوند.

یوگای خنده را با حضور یک مهمان خارجی برگزار می کنیم! خوش می گذرد؛ در یوگای خنده امروز، موتورسواری هم می کنیم! به طرف یکی از دوستان که گوشه ای ایستاده می روم و می گویم بپر بالا یه دوری بزنیم!

 بعد از ظهر؛ وعده ظفر!

بعد از ناهار آنهایی که اهل خریدند در لابی جمع می شوند تا برویم. 24 نفری می شویم. قبل از ترک هتل، محسن خبر خوشی می دهد و وعده پیروزی را! تور رافتینگ را با نصف قیمتی که آژانس گفته بود، به صورت قطعی هماهنگ کرده است. قیافه مدیر آژانس که رافتینگش امروز بدون حضور ما برگزار شده, دیدنی خواهد بود.

با «دلموش»، خودمان را به مرکز خرید «دیپو» می رسانیم. دلموش همان مینی بوس خودمان است. چهار پنج ساعتی که برای خانم ها به قدر چشم برهم زدنی است را به خرید اختصاص می دهیم. جای خوبی آمده ایم. خانم ها راضی اند. خدا را شکر! پس از خرید، بر می گردیم به هتل؛ عده ای با تاکسی و عده ای با دلموش. پای من در اثر ازدحام، لای در می ماند. برای دقایقی، تکان نمی توانم بخورم. زبان راننده را هم که نمی دانم پس ساکت می مانم. عجب زوری دارد «در»ِ این دلموش؛ اتوبوس های خودمان درد کمتری دارند!

 شب سماع رندان!

اولین تقلای آژانس برای احیای تور رافتینگش رخ می دهد؛ نماینده شان پیغام می آورد که «اگر بخواهید برای گروه شما، استثنائاً فردا هم تور رافتینگ می گذاریم؛ فقط مخصوص شما!» و بهش می گویم که پیغام ما را برساند که « نمی خواهیم!»

شام را که می خوریم، طبق وعده ای که در جلسه صبح گذاشته ایم، به جای تشکیل جلسه شب شاعر، به مراسم سماع مدرن! در محوطه باز هتل ملحق می شویم. تولد محمدرضا است. برایش هدیه ای اختصاصی داریم؛ چند حرکت اضافه کمر و گردن! جز ٢-٣نفر, همه (آقایان البته ها!) در سماع مدرن ما (چه به صورت درجا و چه متحرک) شرکت می کنند و هنرشان را به رخ می کشند! نفسمان را و شخصیت مان را زیرپا می گذاریم و بر آن پای می کوبیم. شادیم از این ترقص. بعضی ها(!) عجب میدان داری می کنند و شور گروه را دوچندان می کنند! چه شبی است امشب!

 

 



 
برگی از سفر به ترکیه - سه : آقای کیف کمری!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  

 صبح چهارم فروردین

امروز دومین روز اقامت ما در هتل است. پس از صبحانه دوباره جلسه خمر کهن داریم در همان جای دیروزی. ابتدا صحبتهای دکتر مروتی را می شنویم. مرد آرامی است و البته آگاه و اهل دل. یکی دو نفر از مسافران که دیروز در حاشیه برنامه ما بوده اند، امروز هم به ما ملحق شده اند. پس از صحبتهای دلنشین دکتر مروتی، نوبت به من می رسد. از افسانه پردازی هایی که درباره حافظ شده سخن می گویم. و سپس یوگای خنده داریم.

مردی که دیروز در مراسم یوگای خنده ما استعدادی نشان داده، امروز با لیوان آبجو آمده! لابد فکر کرده که اینطوری بهتر و بیشتر می خندد. کلی می خندیم دوباره. مرد غریبه هم حسابی جو زده شده و کف زمین ولو می شود!

جلسه که تمام می شود, هر کس به کاری مشغول می شود: استراحت، گشت، ساحل، خرید، تنیس، مینی گلف و ... و بعد ناهار.

 

گشت شهر

مدیر آژانس پاتریس برای ما گشت شهر ترتیب داده است! قبل از حرکت با آن مرد خوش قواره بحث می کنم که « آقا ما مرکز خرید لیوایز و چرم را نمی خواهیم؛ در شهر، بیشتر بگردانمان.» و او هم شکمش را تکان می دهد که نه! او که کیف کمری هم بسته است(!) (اجازه بدین از این به بعد، به جای مدیر آژانس بگویم آقای کیف کمری!؟ اینجوری بیشتر خوشم می آد!) در راه ، دائم مزه می ریزد تا جو اتوبوس را در دست بگیرد. برای اینکه ریختش را نبینم، ته اتوبوس نشسته ام. کلی توضیحات بیجا و بجا می دهد درباره آنتالیا و غیره.

دکتر بنانی دوبیت از سعدی برای آقای کیف کمری می خواند(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ...) و او فکر می کند که دکتر این شعر را برای او سروده است! و می خواهد که آن را روی کاغذی نوشته و دریافت کند و بعد خاطراتی می گوید از یغما گلرویی و سیاوش قمیشی!! آقای کیف کمری، ظاهرا علاوه بر بدقولی هاش، هنری هم در خودستایی دارد. او از رفاقت محکمش با یغما گلرویی و سیاوش قمیشی می گوید(!) و اینکه ترانه نقاب (خوانده شده توسط سیاوش) را اولین بار یغما برای او (آخ الهی! چه اعتماد به نفسی!) سروده است.

بچه های ته نشین (اصطلاحی که دکتر بنانی ابداع کرد در این سفر) آوازخوانی به شیوه خودشان را شروع می کنند؛ از اندام کارون می گویند و «دریا» که تمام عشقهایشان را برده است! حال آقای کیف کمری بدجور گرفته می شود و «بیان»ش ناتمام می ماند. از بس که باملاحظه ایم دلمان به حالش می سوزد. فرهادفریدزاده بزرگوارانه می رود و از دلش درمی آورد.

آبشار دودن سفلی را می بینیم. چندان جذاب و غریب نبود، کاسب های ترک عکس بچه ها را در بشقاب می اندازند و می فروشند بهشان. بعد می رویم به دو فروشگاه در حاشیه شهر- کنار یک پمپ بنزین- که مشخصاً  در جهت منافع آژانس است. آقای کیف کمری با اخلاق و بافرهنگ ما را چه پنداشته!؟

در بازگشت به هتل، از خیابان ها که می گذریم, او توضیحاتی درباره آنها می دهد که دمیدن در آتش خفته ماست. خانم دکتر امیرعلایی نقداً بخشی از حساب ما را با آقای کیف کمری قدرناشناس که دچار «ثقل سامعه» هم هست تسویه می کند؛ چه تسویه ای!! می خواهیم برایش دست بزنیم و تکبیر بفرستیم. اما فضا را خراب می کند. بگذار آقای کیف کمری کمی درباره ثقل سامعه و «سوءتفاهم»های مبتلابه اش فکر کند. ضمنا به پیشنهاد آقا محسن خونسرد و آرام و صلح جو ( که او هم حسابی کلافه شده از دستش) تور رافتینگ را کنسل می کنیم تا حالی از او هم گرفته باشیم. و می گیریم!

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir



 
برگی از سفر به ترکیه - دو
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧  

دوم فروردین - صبح روز سوم؛ تعویض اتوبوس

صبح زود است و هوا تازه روشن شده. بیدارمان می کنند که اتوبوسمان را باید عوض کنیم. اتفاق ناخوشایندی است. کمی شوکه شده ایم. تازه می فهمیم که آژانس مسافرتی ما (آژانس پاتریس) چه افتضاحی بار آورده! به جای اتوبوس دربستی، اتوبوس خطی گرفته؛ اتوبوسی که نمی تواند از منطقه مجازش خارج شود. به همین دلیل از مسیر دیاربکر که دورتر و طولانی تر است به سوی مقصد می رویم.

باز جای شکرش باقیست که اسباب و وسایلمان را خودشان جابجا می کنند. در جابجایی بین دو اتوبوس بیچاره حلزون هایی که روی زمین در حرکتند، تلف می شوند. دلم می سوزد برایشان.

 

این سومین اتوبوسی است که از آغاز سفر سوارش شده ایم. خدمه اش، محمد نامی است که اول بداخلاق می نماید. اما پس از اندکی با او رفیق می شویم. خوب سرویس می دهد؛ اما نه به خوبی مراد(خدمه اتوبوس قبلی).

صبحانه را در پارکی زیبا در مسیر می خوریم. پارکی که طاووس قشنگی هم دارد و شترمرغی هم. طاووس بیچاره که تا قبل از رسیدن ما آزاد در پارک می چرخید، چند دقیقه ای پس از رسیدن ما، غیبش می زند! حق دارد فرار کند.

 

یاد گربه های تهران و نمونه های استانبولی شان می افتم. در استانبول گربه های زیادی در گوشه گوشه شهر دیده می شوند که زندگی آرامی دارند! آرام و بی هیچ ترسی، در مغازه ها، کوچه ها لم می دهند و استراحت می کنند و با همشهریان شان حشر و نشر دارند! حکایت چنین زندگی آرام گربه ای را در مورد گربه های سیدنی، از زبان داود هم شنیده ام.

حالا گربه های بیچاره تهران را به یاد بیاورید که همین که از دور ما را می بینند، آماده فرار می شوند و گارد تدافعی میگیرند و به طرفه العینی غیبشان می زند! به هر حال آنها هم در همین شهری که ما زندگی می کنیم، هستند و ناآرامی و عدم امنیت شان متناسب با شرایط ما همشهریان است! بیچاره گربه های ایرانی که نمی توانند مهاجرت کنند و باید بسوزند و بسازند!

چای کم است، چون آب جوش کم است. برخی عکس می اندازند و برخی مشغول سرسره و الاکلنگ و تاب بازی هستند! بعضی ها هم خلوت دو نفره دارند. دکتر بنانی حرکات کششی انجام می دهد. صبحانه مان را که می خوریم سوار اتوبوس می شویم که راه بیفتیم. راه می افتیم.



 
برگی از سفر به قونیه -یک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

دو سه روزی است که سفر گروهی خمر کهن به پایان رسیده و بازگشته ایم. تجربه فوق العاده ای بود. بسیار لذت بخش و سازنده. جای همه آنهایی که می خواستند بیایند و دلشان با ما بود و اما هر یک به دلیلی نتوانستند همراهمان باشند، خالی بود.

 این یکی دو روزه مشغول نگارش سفرنامه ای بودم که قرار است فقط بخشهایی از آن را در وبلاگ بی رنگی ( و همزمان در وبلاگ خمر کهن) قرار دهم و قسمت عمده آن را ،به طریقی، به طور اختصاصی به همسفران ارائه کنم و البته بخشهایی را هم برای خودم نگه دارم.

خلاصه ی چند بند از آن نوشته را ( که الکی الکی عنوان سفرنامه روش گذاشتم) در یکی دو سه پست ارسال می کنم.

اول از لحظه تحویل سال بگویم و شیرینی و شادی وصف ناپذیر آن:

...

یک ربعی به تحویل سال مانده است. کنار جاده، در جایی که روزها استراحتگاه مسافران و شبها فقط برای کارهای اضطراری مناسب است، توقف می کنیم. خانم امیرعلایی هفت سین زیبایی آماده کرده  است در سبدی قشنگ. چند دقیقه به سال تحویل مانده که حلقه ای تشکیل می دهیم. خانم امیرعلایی درباره نوروز و هفت سین و فلسفه آن توضیحاتی ارائه میکند. می شنویم.

راننده ها هم آمده اند و بیرون حلقه ایستاده اند. ظاهرا می خواهند در برنامه سال تحویل ما ( که بهشان گفته شده که گروهی ادبی هستیم) شرکت کنند. 2-3 دقیقه ای به لحظه تحویل سال مانده که از دکتر بنانی می خواهیم دعایی بخوانند؛ اما او فکر بهتری دارد: یوگای خنده!

چه تجربه بی نظیری! خنده ها اول مصنوعی است و همه شوکه شده ایم و بعد از چندثانیه، خنده ها از ته دل می شود و از شوک خارج می شویم. لابلای خنده ها صدای شلیک توپ سال نو را می شنویم؛ اما همچنان می خندیم. آنقدر می خندیم که پوست پشت سرمان درد گرفته. سپس شیرینی و شکلات پخش می کنیم و کارت تبریک. و بازار ماچ و بوسه و تبریک سال نو داغ می شود. راننده ها هم مثل ما، کلی خندیده اند. حتما برای آنها هم آغاز سال نو، غرق در خنده، تجربه جدید و جالبی بوده و بعدها برای دیگران تعریف خواهند کرد.

تحویل سال با یوگای خنده تجربه نابی است و خاطره ای که هیچ گاه فراموش نخواهد شد....



 
همت مردانه!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

 

چند روز پیش یکی از همکاران ما، وقت ناهار که رسید، ظرف سالاد و غذای رژیمی اش را مثل جعبه جواهری روی دست گرفته و وارد اتاق شد. گفت «از امروز رژیم سفت و سختی گرفته ام. طبق برنامه ویژه هفتگی. با کالریِ حساب شده ...» و از این قبیل حرف ها!

 

خلاصه قبل از آنکه همه جمع شوند، بساط سالاد و غذای رژیمی اش را پهن کرد و شروع کرد به خوردن. هنوز 2-3 قاشق نخورده بود که دوستی با چند ظرف غذای نذری وارد اتاق شد. همکار رژیم گرفته ما زیرچشمی مسیر حرکت ظرف های یکبار مصرف غذا را تعقیب می کرد. ظرفهای غذا یکی یکی باز شد و عطر غذا پیچید تو هوای حول و اطراف میز.

همکارمان آهسته پرسید :«حالا چی هست؟» هنوز پاسخ ما که «زرشک پلو با مرغ» کامل نشده بود که ظرف سالادش را سراند عقب و خیلی جدی گفت:« خیلی وقت بود هوس زرشک پلو کرده بودم... ازش نمی شه گذشت ...رژیم از فردا!»

از آن روز، قصه رژیم گرفتن این همکار ما شده بود سوژه برای من و سایرین و روزی چندبار ذکر ماجرا می کردیم و می خندیدیم به این همت عالی و البته خودش هم در این نقل و روایت ها و خنده و شوخی ها همراهمان بود و بیشتر از بقیه می خندید.
دیروز که مصمم شدم چند روزی و هفته ای رعایت حال فیزیک بدن خود را کنم، به نوعی به جرگه رژیمی ها پیوستم و با خود عهد بستم که از این به بعد، شب شام: سالاد و روز ناهار: سبک.
خانه که رفتم ساعتی را صرف تهیه سالاد (آن هم برای دو-سه شب) نمودم. سالادی درست شد شیک و خوردنی تا دیگر هوس خوردن غذای دیگری نکنم. از مزه اش نگویم که کلی طعم دهنده و ترش کننده و ... به آن افزوده بودم. باری، چند قاشقی خورده بودم که زنگ در را زدند و از لای در، بوی قرمه سبزی نذری قبل از خودش وارد اتاق شد! گفتم:«از قرمه سبزی با این عطر و بو که نمی شه گذشت!» و ظرف سالاد را به کناری سراندم!
ماجرای تصمیمات کبری و صغرای ما برای زیر پا نهادن نفس و کنار نهادن شیرینی های فریبنده و دروغینش همین است. هر بار که «شیرینی»ای که قبلا طعمش را چشیده ایم، دوباره رخ می نماید، آب از لب و لوچه مان آویزان می شود که: «به! از این که نمی شه گذشت! از فردا شروع می کنیم و ...» و عهدمان و تصمیمان را به راحتی فراموش می کنیم؛ که «همت مردانه» نداریم!

فراموش می کنیم که «می دانیم» که این شیرینی و  عطر فریبنده اش، بی اصالت و دروغین و گمراه کننده است و همچون غول، راه ما می دزدد. عزم و اراده حقیقی پله بعد از هوشیاری است که برای من و امثال من، پله شکسته یا لغزان نردبان است.



 
ارمغان شیرین شبهای خوش...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

ارمغان شیرین شبهای خوش برای روزهای تلخ کامی!

چند روزیست که تابستان جای خود را به پاییز داده و به سفری رفته تا 9 ماه دیگر با گرمای تب زا و هرم داغ آفتابش و روزهای بلند و تمام ناشدنی اش، دوباره بازگردد. تابستان سه ماه خیمه زده بود و چادر ما، حتی یک شبی هم در دل کوههای آرام و آرامش دهنده ی درکه برافراشته نشد.

چند سال گذشته، هر سال، شبی یا چند شبی از شبهای گرم تابستان را در سکوت مرموز درکه می گذراندیم. سکوتی که مختص ما بود؛ دور از هیاهوی دنیای مردم شهر. هر یک کوله ای بر پشت و با یکی دو چراغ در دست، می زدیم به دل کوه. ساعتی می رفتیم تا برسیم به وعده گاه همیشگی. داود چادر مسافرتی اش را، که خودش می دانست چگونه علم کند و فقط خود می دانست که چگونه جمع کند، برپا می کرد. خسته و تشنه می خزیدیم درون چادر و ارام می گرفتیم.

 گاهی نان و پنیر و انگوری هم بود و البته همواره فلاسک چای و تنقلاتی و گپ شبانه. تا ساعتی از نیمه شب بیدار می نشستیم و حرف می زدیم. گاه جوک و شوخی و گاه حرفهای جدی و سوالات بزرگ و شک و یقین و پاسخ و بی جوابی و ... . صدای جیرجیرک ها هم بود. و گاهی پارس سگی از دوردست.

هرچه به سحر نزدیک می شدیم، پلک هایمان خسته و سنگین می شد و آخر سر می افتاد. چند ساعتی می خوابیدیم. تنگ هم. گاه سرما مچاله مان می کرد و گاه پشه ها ارکستر خود را بیخ گوش ما راه می انداختند. وای از آن لحظه ای که غرق در خواب ناز بودیم و ناگهان صدای وحشتناک (واقعاً وحشتناک!) عرعر الاغی پشت پنجره توری چادر، مثل بمب می شد و تکانمان می داد. همه اینها نمک بود و هیچکدام کاممان را تلخ نمی کرد. حتی اگر بدخواب و بی خواب هم می شدیم.

صبح که می شد. بساط را جمع می کردیم و چادر را به داود می سپردیم تا با عملیاتی و حرکتی منحصر به فرد آن را به اندازه یک دف کوچک کند! و بیاندازد روی کولش و راه بیافتیم طرف کافه عمران . صبحانه املتی می زدیم که به صد کله پاچه و حلیم و عدسی و ... می ارزید. ساعتی را در کافه می گذراندیم و بعد، وقتی مردم صبح خیز و با نشاط یکی یک و دو تا دوتا پیچ های کوه را طی می کردند و بالا می آمدند، ما هم رو در روی آنها پایین می رفتیم. تا برسیم به ماشین داود.

به یاد آوردنش هم شیرین است. برای همین است که حالا به یاد می آورم تا کامم، که این روزها حسابی تلخ است، شیرین شود. در طی حدود 12 ساعت، به اندازه 12 روز شاید، لذت می بردیم و انرژی می گرفتیم. می خندیدم و روحیه مان تازه می شد و با طراوت. و حالا یک سال، یک تابستان، بی شبهای درکه گذشت. به امید تابستانی دیگر که شبهای درکه ما را به سوی خود بخواند و داود باشد تا جمع ما جمع شود و کنار هم شبی را به صبح برسانیم و شیرینی آن لحظات باشد برای روزهای تلخی مان.   

 



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
آب سرد!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  

معمولاً اساتید و مدرسین هنگام تدریس برای دانشجویان و هنرجویان انتظار دارند که حاضرین مشارکت فعالی داشته باشند و در مباحث مطرح شده، با طرح سوال شرکت کنند. این «سوال کردن» برای استاد نشانه ای است از اینکه: هستند کسانی که صحبتهای او را شنیده و اکنون برای تکمیل فهم خود از درس ارائه شده، سوال می کنند.

با این مقدمه کوتاه، خاطره ای را نقل می کنم:

کلاس ساکت بود و استاد با شور و هیجان فراوان درباره علم زبان شناسی و تحولات آن صحبت می کرد. در این میان به ابداعات فردیناند دوسوسور اشاره کرد و دقایقی در این زمینه سخن گفت. او از انواعِ زبان سخن به میان آورد و اینکه به کدام نوع باید نوشت. و از تحول ایجاد شده در زبان شناسی توسط این زبان شناس برجسته گفت.

دقایق فراوانی گذشت و مدرس کلاس سعی می کرد که مطلب را ( که گستردگی فراوانی داشت) به صورت فشرده و خلاصه بیان کند. ناگهان یکی از حضار  دست خود را به نشانه سوال بالا برد. کسانی که تجربه تدریس دارند، خوب می دانند این «دست بالا رفتن» چقدر برای استاد روحیه دهنده و انرژی بخش است.

اما سوال این هنرجو  نه درباره زبان شناسی بود و نه گونه ها و انواع زبان و نه آنچه مرتبط با نوشتن(موضوع اصلی درس ) است. او سکوت هنرجویان را شکست و به میان صحبت های استاد آمد تا بپرسد: «استاد اسمش فردیناند چی چی بود؟ واضح می گید تا یادداشت کنیم؟»

فکر می کنم شما هم با من موافقید که با طرح چنین سوالی، استاد چه حالی پیدا کرد؛  آب سردی بر سر و تن استاد ریخته شد و  هیجان و اشتیاقش را فرو نشاند.



 
صد سال تنهایی و من !
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  

 بعضی رمان ها را که دست می گیریم، چنان گیرایی و جذابیتی دارند که به سختی می توانیم کنار بگذاریمشان. می خواهیم تا آخرش یک نفس برویم. چشممان می سوزد. خب بسوزد! باید تمامش کنیم.

یادم می آید که در سالهای آخر نوجوانی(فکر کنم 16-17 ساله بودم)  کتاب «سی بل» را دست گرفتم. لحظه ای نمی توانستم کنار بگذارمش. بی وقفه می خواندم. حتی یک شب تا صبح بیدار ماندم تا تمامش کنم. برایم فوق العاده گیرا بود و البته کمی هم تخدیر کننده! در همان سالها، رمان های «سکوت بره ها» و «غرور و تعصب» هم برایم چنین جذابیتی داشتند و شبانه روز می خواندم.

عید امسال تصمیم گرفتم صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را بخوانم. مدت ها، و شاید بهتر باشد که بگویم سال ها بود که قصد خواندن این رمان را داشتم. تعریف این شاهکار مارکز را زیاد شنیده و خوانده بودم. اما هربار مطالعه آن را موکول به زمانی می کردم که آمادگی ذهنی کاملی داشته باشم. می خواستم کاملاً از آن لذت ببرم.

صفحات آغازین کتاب، حسابی جذبم کرد؛ یک آغاز فوق العاده عالی. همانطور که بهرام صادقی هم گفته که «شروع داستان باید خواننده را یک دفعه تکان بدهد و او را وادارد که قصه را رها نکند»، صفحات اول کتاب واقعاً مرا تکان داد و به قول استادم، آقای جزینی، یقه ام را گرفت و انداخت تو جهان داستان. فصل های اول کتاب برایم جالب بود و با آن که اسم ها و روابط فامیلی شخصیت ها دشوار و پیچیده بود اما داستان و نحوه روایت مارکز به مذاقم خوش آمده بود.

به میانه های کتاب که رسیدم، تکرار نام ها برایم ملال آور و خسته کننده شد و احساس کردم که داستان بیش از حد کش دار شده و شاخ و برگ های تکراری به  آن افزوده می شود. (چه جسارت ها! ببین این جوجه دو روزه درباره شاهکار مارکز بزرگ چه می گوید!)

هر چند صفحه ای که جلو می رفتم، نگاهی به قطر صفحات باقیمانده می انداختم تا ببینم چقدر دیگر باید ادامه دهم تا کتاب تمام شود. تقریباً 80 درصد رمان را خوانده بودم که دیگر واقعاً کم آوردم. حوصله ام نمی کشید که ادامه دهم. شاید هم من صلاحیت خواندن این رمان را نداشتم. به هر حال گابریل گارسیا مارکز  یقه ام را گرفت و مرا از جهان داستان پرت کرد بیرون!

با خودم گفتم چه دلیل دارد که حتماً این کتاب را به پایان برسانم وقتی از آن دیگر لذت نمی برم!؟ شاید می خواهم وقتی از من پرسیدند که «صد سال تنهایی را خوانده ای؟» مثل یک داستان خوان حرفه ای سرم را بالا بگیرم و بگویم که « البته که خواندم! مگر می شود این شاهکار را نخواند!؟». به هر حال چند فصل باقیمانده را نخواندم و کتاب را با خیال راحت بستم و کنار گذاشتم.

شاید در آینده ناچار باشم که به دلایل آموزشی این رمان را دوباره و این بار تا انتها بخوانم. شاید آن موقع برایم جذابیت داشته باشد. شاید آن موقع در تمجید این شاهکار ادبی ساعت ها و صفحات فراوان حرف برای گفتن داشته باشم. اما فعلاً اشتیاقی به دوباره خواندن آن ندارم. گرچه می دانم رمان منحصر به فردی است. شاید زمان مناسبی را برای مطالعه آن انتخاب نکرده بودم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
گذر از کوچه خاطرات- نان
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  

رفته بودم محله قدیم مان. آنجا که سالهای پر شور و خاطره کودکی و نوجوانی را گذرانده ام. جای جای آن خاطره ای دارد و لحظه ای شیرین را به یادم می آورد. واقعاً هر گوشه و کنار این خیابان و کوچه ها خاطره یا خاطراتی دارد . این که می گویم«هر گوشه و کنار»، منظورم واقعاً هر گوشه و کنار است!

عصر پنجشنبه بود. بایستی منتظر می ماندم تا خیاط کارش را تمام کند و تحویلم دهد. به ناچار  باید ساعتی را در آن جا می گذراندم. چرخی زدم تا زمان بگذرد. ناگهان خودم را جلوی مغازه نانوایی یافتم. نانوایی تافتون. همان که در سالهای کودکی، سرما و گرما، در صف های بلند و کوتاهش می ایستادم تا چند نانی بگیرم و تحویل مادر دهم. از هول اینکه زودتر برگردم خانه و بروم پی بازی، نان را که می گرفتم، هر جور بود سریع می رساندم خانه. گاهی مچاله و گاهش خشک. و هر بار مادر می گفت :«چند بار بهت بگم که نون را گولّه نکن، خمیر می شه!؟ قشنگ تا کن بیار خونه» راست می گفت. و من سرانجام یاد گرفتم که نان را چطور به خانه برسانم که نه «گولّه و خمیر» شود و نه خشک.

از مردی که توی صف، جلوی من ایستاده بود پرسیدم:«آقا چند تا را می شه بدون نوبت گرفت؟» گفت« تا ۵ تا». کمی این پا و آن پا کردم و دوباره پرسیدم:«نان دونه ای چنده؟» پاسخ داد سی تومان و بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:«مثل اینکه خیلی وقته نون نگرفتی!» لحنش دوستانه بود و پاسخ دادم: «آره سالهاست. گاهی نان سنگک می گیرم. اما تافتون را سالهاست که نگرفته ام.» دلم می خواست حرف بزنم. پس ادامه دادم:«وقت و حوصله صف ایستادن را ندارم. نانوایی ما همان سوپرمارکت سر کوچه مان است که نان بسته بندی می فروشد»

دقایقی با هم صحبت کردیم. از قیمت نان و کیفیت و دورریزش گفتیم و از آینده و گذشته و غیره. نوبتش شد. نانش را گرفت و گفت:«با اجازه! خداحافظ». نوبت من شده بود. مردی که خمیر پهن شده را روی تنور گردان می گذاشت و نان بیرون می آورد و پول می گرفت و نان تحویل می داد، همانی بود که ١٧-١٨ سال پیش هم بود. دقیقاً همین کار را می کرد؛ بی هیچ تغییری. آن موقع هم خوش اخلاق نبود. گرمای تنور که برای آدم اخلاق نمی گذارد!

نانوا با بی حوصلگی پرسید «چند تا؟» و من در حالیکه حس خوب و شیرینی داشتم و یه جورایی ذوق زده بودم، گفتم ١٠ تا. نان ها را جمع کردم و به دقت و با حوصله تا کردم، تا نان «خمیر و گولّه» یا خشک به خانه نبرم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آفتاب؛ دیدارها تازه شد!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

مهمانی کوچک آفتاب برگزار شد. دوستان اکثراً، آمده بودند. از بچه ها که می پرسیدم، اکثرشان می گفتند که فکر نمی کردند اینقدر شلوغ شود. از ورودی 75 داشتیم تا 82. بعضی ها همدیگر را پس از سالها می دیدند؛ 5-6 سال حتی. از تغییرات ظاهری پدید آمده در یکدیگر متعجب و هیجانزده بودیم. حتی فکر این که جمع کوچک آفتاب دوباره دور هم جمع بشوند و تجدید خاطره کننده هم  شیرین و لذت بخش بود، چه برسد به تجربه آن.

یازده سال از انتشار اولین شماره آفتاب می گذرد. چه سختی ها که نکشیدیم و چه لذت ها که نبردیم. آن زمان دانشجویانی 20-21 ساله بودیم و حالا دانش آموخته هایی 30 ساله. آن زمان با ذوق و شوری وصف ناشدنی تلاش می کردیم که مجله ای را منتشر کنیم؛ می نوشتیم و می خواندیم . به این در و آن در می زدیم و می دویدیم تا چند برگی را به عنوان مجله ای «فرهنگی هنری ادبی» منتشر کنیم و برنامه های فرهنگی هنری برگزار کنیم. نمایشگاه و نقد فیلم و ... . در همه آن تلاشها شور و شوقی موج می زد و لذتی نهفته بود.

و امروز می دویم برای لقمه ای نان. دیگر زیاد نمی خوانیم و نمی نویسیم و اگر هم بخوانیم و بنویسیم احتمالاً بیشتر چیزهایی برایمان مهم است که برای کار و حرفه مان لازم داریم. شور و شوق ها، فکر می کنم البته، رنگ و ماهیت حقیقی آن روزها را از دست داده و جنس آن(احتمالاً!) از نوعی دیگر شده است. روزگار دانشجویی جای خود را به روزگار مسئولیت و تعهد داده؛ به فکر و دغدغه معاش. از زندگی در حال به زندگی برای آینده رسیدیم. روزگار آفتاب به پایان رسیده است.

دوستی درباره «آفتاب» پرسید که اکنون در چه وضعیتی است،  گفته شد که از سوی رییس دانشگاه توقیف شده است. دیگری از اتاقش پرسید (همان اتاقی که دو سه سالی با دوستان خمر کهنی در آن جمع می شدیم و مثنوی و حافظ می خواندیم. با آن بخاری برقی اش که فقط فیوز می پراند! ) و گفتند خانه را از صاحبخانه آن گرفته اند. خانه خالی است و اسباب و وسایلش پراکنده.

دیگری پرسید از آفتاب چه باقی مانده است؟ و گفتم: «از آفتاب، همین دوستی های آن باقی مانده است.» مهم نیست که با آفتاب چه کرده اند، مهم آن است که روح و انرژی نهفته در آن هنوز در یک یک آفتابی ها، کمابیش، باقیست.  پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

 

 

* سامان هم برای برگزاری این مهمانی زحمت فراوانی کشید. سپاس، سامان.