زمستان
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  
 

 

نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان  سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم!

نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که  حتی بخوانیم :

« هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
زمستان است...»


زمستان هم مثل این روزهای ما بی بخار است؛ زمستان هم زمستان های قدیم!

 


 
تلخ!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  
 

 

 

جمله ی «دوستت دارم» دوباره بی اختیار   توی ذهنم وول خورد؛

دهانم تلخ شد!

 «داشتن» که بد نیست؛

 «دوست» هم واژه ی مقدسی است.

                 «تو» تلخی!

 


 
رفیقی برای نوشتن
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  

 

بعضی وقت ها سیگار، می شود یک رفیق و همراه خوب؛ برای تنهایی. برای نسوختن؛ می سوزد تا تو گرم شوی؛ تا تو خستگی در کنی.

گاهی سیگار می شود رفیقی برای نوشتن. می شود با چند نخ سیگار و یک لیوان چای، کلی چیز نوشت!


کی بود که می گفت: قاتل آدم، دوست آدم نمی شود!؟

 



 
دلتنگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  

 

دلم تنگ است...

دلم هوای آن شبِ درکه را کرده که با بچه ها رفته بودیم؛ بعد از افطاری خمرکهن. تا نزدیکای صبح حرف زدیم و خوردیم و تو مدام می گفتی «شما ایرانی ها چقدر می خورید!»

دلم هوای آن غروب پارک را کرده با نان و پنیر و انگوری که افطاری خوردیم. همان غروبی که جمع شده بودیم برای برنامه ریزی سفر؛ با رضا و حسین.

دلم هوای آن شبی را کرده که تا نیمه هایش گپ زدیم. موزیک بادالامنتی را می شنیدیم و تو یادداشت مقدمه راهنمای سفرمان را می نوشتی و من نگاهت می کردم.

دلم هوای شب درکه را کرده و زغال اخته هایی را که تا حواست نبود، دزدکی می خوردم و تو هی می زدی که «نخور مصطفی! خوب نیست برات... تو انجیر بخور!» همان شبی که کلی استخوان به جای گوشت ریختند توی دیزی و بهمان قالب کردند!

دلم هوای عصر کاشان را کرده؛ باغ فین. آن گوشه‌ی دنج حمام بود و آوازی که زمزمه می کردی:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود...

شکاف شیشه بود و اسکناس هایی که از لای آن انداخته بودند برای مجسمه ها!

دلم هوای آن عصر اصفهان را کرده. مسجد جامع را می گویم. آن میز و صندلی های خاک گرفته اش را نشان کردیم که جلسه ای را همانجا برگزار کنیم! همه بودند. حتی قطره و سوگند هم.

دلم هوای شب کاشان را کرده که از خستگی خوابیده بودی و دلم نمی آمد برای شام بیدارت کنم. بیدار هم که شدی، تا ساعتی گیج می زدی و انگار توی عالمی دیگر بودی. همان شب که تا نزدیکای صبح بیدار بودیم با امین و رضا و مرتضی و آن شبحی که در خواب راه می رفت!

دلم هوای آن روز به یادماندنی ابیانه را کرده که مدام بهت زنگ می زدم که «کجایید؟» و تو که قلاب گرفته بودی – شاید برای رضا – که میوه میچید! مدام می گفتی:«چند دقیقه دیگه اونجاییم!» و چند دقیقه دیگه اونجا نبودی!

دلم هوای آن شب اصفهان را کرده که می خواستیم دم در خانه ات بساط کنیم و نمی گذاشتی! تا رفتیم و آن گوشه دنج را پیدا کردیم که تو حرف بزنی برایمان. همان شب تخت فولاد را می گویم.

دلم هوای آن شبی را کرده که خنکای فرحزاد را با چای و گردو و غزل گرم کردیم. هوای شیطنت های آن شب تو. و فالوده-بستنی سرد آن شب. و شب بیداری مان

دلم هوای دیزی خوری توی قهوه خانه سنتی را کرده؛ آن پنجشنبة آخر را می گویم. چقدر دلم می خواست با دوربین موبایلت سر فراغت عکس می انداختم و تو حواست نباشد! اما حواست بود!

دلم هوای آن شب آخر را کرده؛ شام آخر را می گویم: شیرین پلو! مثل دفعه قبلش شیرین نبود. ته مزه ای تلخ داشت. تلخی شام آخر را!

 دلم هوای خنده هایت را کرده... دلم هوای آرامشت را کرده... دلم هوای شعرخواندن هایت را کرده.. دلم هوایت را کرده... دلم...

* * *

دلم گرفته بود. دست و دلم به هیچ کار – حتی نوشتن هم- نمی رفت. گفتم چندخطی از دلتنگی هایم بگویم. شاید کمی دلم باز شود.

چند تا از دوستان خوب و خوانندگان وبلاگ برایم پیغام گذاشتند که فلانی چرا خاموشی و سکوت کرده ای؟ علت خاموشی این روزها را گفتم و از لطف این دوستان مهربان هم ممنونم.



 
علاج درد مشتاقان
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱  

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد . . .

همین است؛ بعضی دردها را همه کس نمی فهمند. اشتباه می فهمند و اشتباه نسخه می پیچند. حتماً فکر می کنند می فهمند که اصرار دارند تا نسخه ای ارائه کنند؛ اما افسوس که نمی فهمند!

این درد ها را باید از آنها مخفی نگه داشت. تا اسیر نسخه های جورواجور شان نشد.

بعضی دردها را فقط بعضی ها که دردکشیده اند می دانند. بعضی ها که از جنس خود اند. بعضی ها که غم های نهانی را بی هیچ گفت و شنیدی، تنها به اشاره ای می فهمند. آنها هستند که اگر (البته، «اگر»!) نسخه ای بپیچند، درست می پیچند!

گرچه بعضی دردها هم نسخه ای و علاجی ندارند. چاره شان تنها مستی است؛ مستی و بی خیالی و خواب. ...  «زمان» خواهد گذشت!

     

                 چون نقش غم ز دور ببینی، شراب خواه

                              تشخیص کرده ایم و مداوا مقرّر است



 
کوچه سار شب!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند 

یکی ز شب گرفتگان, چراغ بر نمی کُند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند 

نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 کوچه سار شب

با دکلمه شاعر، هوشنگ ابتهاج، و تار و آواز محمدرضا لطفی (آلبوم بال در بال)

 

 



 
ای چشم و ای چراغ...!
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  

امشب دیوان غزلیات شمس را گشودم تا حرف دل مولانا جلال الدین را بشنوم. صفحه ای آمد که بالای آن غزلی بود که گرچه بهاریه است, اما به حال و هوای امشب و مناسبتش می خورد. عجیب بود! حالم را خوش کرد... 

                    آمد بهار خرم و آمد رسول یار

                                                  مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

                    ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

                                                  مگذار شاهدان چمن را در انتظار

                    اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

                                                  رو رو که قاعده ست که «القادِم یُزار»

 



 
مشق ِ آرامش
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢  

خبر هواشناسی دروغ بود!

این روزها
    ابر ی نیست تا دل به بارانی ببندم که : «شاید ببارد»!

بوی خاک باران خورده، آرزویی محال شده، انگار

این روزها ازدحام غبار، چشمهایم را تیره کرده
                            و نفسم را ، خسته


در این روزها که، خبر ِ باران دروغی بیش نبوده،

حتی صدا، ... صدا هم بیداد می کند:
فریاد، همهمه، بوق و ... صدا

پژواک صدا در سر ِ غبارگرفته ام می پیچد و من
هنوز

       مشق ِ آرامش میکنم

          حتی اگر  باران نیاید

 

 

************

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir



 
برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  

«برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست»

کسی را می شناسم که پیش از این، جمله ی فوق را بارها و بارها شنیده و گفته است. بی آنکه اعتقاد قلبی به آن داشته باشد. بی آنکه حس کرده باشد و آزموده باشد این شروع دوباره و به موقع را.

هنوز هم او را می شناسم. حالا هم به او بارها و بارها این جمله گفته می شود و او می خواهد باور کند. می خواهد بیازماید. او از صفر شروع نمی کند؛ از «منفی» شروع می کند؛ منفیِ منفی. انگار ده سال عقب است؛ ده سال را از دست داده است. اما می خواهد شروع کند.

او اهل جنگ نیست؛ برای مبارزه خود را آماده نمی کند؛ مبارزه با هیچ چیز. او عمری را از دست داده است. می گوید: « آنچه برایش مبارزه کرده ام، ارزش این همه جنگیدن و زخم خوردن را نداشت» مبارزه را واژه ای تکراری می داند که در زندگی اش بارها و بارها تجربه کرده است و حالا دست از آن کشیده است.

به او می گویم: « زندگی تکراری روزمره را به زندگان دچار روزمرگی واگذار کن!» او حالا می خواهد در «حال» زندگی کند.



 
آوار تنهایی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  

 

قلم برداشت تا شعر تازه اش را بنویسد. نوشت:

«اسب سیاه تنهایی

            پای می کوبد،

               شیهه می کشد،

                             تا بر من بتازد...»

دیگر ننوشت؛ روحش زیر سُم های اسب سیاه شعرش، له شد!

 



 
اعتراف!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠  

دیشب نوشتم:

هنوز به «نبودن» نرسیده ام و

               این «بودن» هم, دیگر تکراری و ملال انگیز شده.

                                        چمدان بیچاره ام حیران است!

و ننوشتم که:

بوی نفرت انگیز نفرت تمام سرم را گرفته

                         و زندگی ام را.

      پنجره را قفل زده اند تا باز نشود،

                  و این «بو» خفه ام کند!



 
این روزا...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢  

این روزها که می گذرد، بوی تکرار قصۀ بیهوده به دیوار قفس کوبیدن می دهد و طعم تلخ باختن هر آنچه در مشت جمع شده! این روزها حسِّ  گیر افتادن در دام «زنجیری ها»ی خنجر به دست، آمده است و نمی رود. این روزها، توی این ترانه خیلی دست و پا می زنم؛ تا غرق نشوم چه باید کرد!

پای روضه ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگیه
دوره ای که عاقلاش زنجیرین
سوته دل شدن یه دیوونگیه
این روزا دوره ی غیرت کُشیه
کی میدونه قیصر این روزا کجاست؟
بُکشی و نکشی، می کُشنت
اینجا بازارچه ی آب منگولیهاست 

 



 
رنجی که می برم...تا گنج!
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

 

گفتم:  زمین و زمان را چه شده که اینگونه تمام همت شان را صرف فروریختن دیوار استقامت من کرده و بیرحمانه پتک می زنند تا این دیوار فرسوده و نم زده آوار شود بر سرم!؟ آنها را چه شده که اینگونه با وسواس و دقتی ستودنی رشته ها را یکی یکی به دست و پایم گره می زنند تا دریابم و «نیک»دریابم که «گرفتار شده ام» و هرچه تقلا کنم این کمند, بر دست و پای وجودم تنگ تر خواهد شد!؟

چه کج باوری و اعتماد به نفس دروغینی که می پندارم آنقدر «قابل» هستم که زمین و زمان با آنهمه گرفتاریشان(!) همت و وقت خود را صرف درهم شکستن استقامت منِ ناچیز  و گرفتار تر کردنم نمایند! اصلاً چرا باید چنین کنند!؟ قضیه «پدرکشتگی» که نیست! پس چه هست؟

از دوستی حکمت این «گره در گره» شدن ها را پرسیدم و پاسخ داد : «... که تو با او خالصانه و صادقانه در صحبت شوی». آری فکر می کنم که چنین است. فاصله من و او زیاد شده و هر روز لایه ای از غبار بر پرده ضخیم گرداگرد روانم می نشست تا تیره تر و کدرتر ببینم و دیرتر دریابم. و حالا فرصتی است برای کم کردن فاصله و حرف زدن و شنیدن و کم کردن کدورت ها! چه فرصتی! از دست نمی دهم این کیمیا را!

***

این روزها سخت گرفتار شده ام. گرفتاری ها و بلاها یک به یک آمده اند  و بر سرم آوار شده اند. این «حادثه آخرین»ی که رخ داد(که البته آخرین نبوده!)، در پی گرفتاریهای فراوان و پیچیده ی پیش آمده دیگر، فقط و فقط، قرار بوده «تیر خلاص»ی باشد که البته نشد! تازه دریافتم که این اتفاق «بد» نشانه ای بود تا بدانم که با «بدتر» و «بدترین» چقدر فاصله دارم و استوارتر بایستم.  

این روزها رنج می برم و این رنج را باید گنج بدانم و یا لااقل سرآغاز رسیدن به گنج. چه گنجی؟ معلوم است که نباید ماهیت این گنج بر من معلوم باشد! که اگر بود، و چیستی و چونی اش را می دانستم، پیش از آنکه بدین سان در معرکه بیاندازندم، خود، به اختیار به سویش می رفتم. 

***

و اما دو مطلب:

اول آنکه- ای کاش «رنجی که می برم» را آنقدر تاب بیاورم تا به گنج برسم. یا لااقل به گنج نزدیک شوم. اگر در وسط این معرکه برپا شده، استقامتم درهم بشکند و ببازم، آن وقت است که «همه چیز» را باخته ام و هیچ نیافته ام.

دوم آنکه- در این روزها و هفته ها که سخت بر من تاخته اند، به حقیقت معنیِ برخورداری از «خانواده و دوستان خوب» و «دوست داشته شدن» را دریافته ام. نیک دانستم که چه گرانبها گوهرانی در«کنار»م هستند و می توانم باورشان کنم. از آن ها که در این روزها و هفته های بی رحم در کنارم بوده و هستند و رهایم نمی کنند، سپاسگزارم و قدرشان را تا ابد خواهم دانست.



 
ارمغان شیرین شبهای خوش...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

ارمغان شیرین شبهای خوش برای روزهای تلخ کامی!

چند روزیست که تابستان جای خود را به پاییز داده و به سفری رفته تا 9 ماه دیگر با گرمای تب زا و هرم داغ آفتابش و روزهای بلند و تمام ناشدنی اش، دوباره بازگردد. تابستان سه ماه خیمه زده بود و چادر ما، حتی یک شبی هم در دل کوههای آرام و آرامش دهنده ی درکه برافراشته نشد.

چند سال گذشته، هر سال، شبی یا چند شبی از شبهای گرم تابستان را در سکوت مرموز درکه می گذراندیم. سکوتی که مختص ما بود؛ دور از هیاهوی دنیای مردم شهر. هر یک کوله ای بر پشت و با یکی دو چراغ در دست، می زدیم به دل کوه. ساعتی می رفتیم تا برسیم به وعده گاه همیشگی. داود چادر مسافرتی اش را، که خودش می دانست چگونه علم کند و فقط خود می دانست که چگونه جمع کند، برپا می کرد. خسته و تشنه می خزیدیم درون چادر و ارام می گرفتیم.

 گاهی نان و پنیر و انگوری هم بود و البته همواره فلاسک چای و تنقلاتی و گپ شبانه. تا ساعتی از نیمه شب بیدار می نشستیم و حرف می زدیم. گاه جوک و شوخی و گاه حرفهای جدی و سوالات بزرگ و شک و یقین و پاسخ و بی جوابی و ... . صدای جیرجیرک ها هم بود. و گاهی پارس سگی از دوردست.

هرچه به سحر نزدیک می شدیم، پلک هایمان خسته و سنگین می شد و آخر سر می افتاد. چند ساعتی می خوابیدیم. تنگ هم. گاه سرما مچاله مان می کرد و گاه پشه ها ارکستر خود را بیخ گوش ما راه می انداختند. وای از آن لحظه ای که غرق در خواب ناز بودیم و ناگهان صدای وحشتناک (واقعاً وحشتناک!) عرعر الاغی پشت پنجره توری چادر، مثل بمب می شد و تکانمان می داد. همه اینها نمک بود و هیچکدام کاممان را تلخ نمی کرد. حتی اگر بدخواب و بی خواب هم می شدیم.

صبح که می شد. بساط را جمع می کردیم و چادر را به داود می سپردیم تا با عملیاتی و حرکتی منحصر به فرد آن را به اندازه یک دف کوچک کند! و بیاندازد روی کولش و راه بیافتیم طرف کافه عمران . صبحانه املتی می زدیم که به صد کله پاچه و حلیم و عدسی و ... می ارزید. ساعتی را در کافه می گذراندیم و بعد، وقتی مردم صبح خیز و با نشاط یکی یک و دو تا دوتا پیچ های کوه را طی می کردند و بالا می آمدند، ما هم رو در روی آنها پایین می رفتیم. تا برسیم به ماشین داود.

به یاد آوردنش هم شیرین است. برای همین است که حالا به یاد می آورم تا کامم، که این روزها حسابی تلخ است، شیرین شود. در طی حدود 12 ساعت، به اندازه 12 روز شاید، لذت می بردیم و انرژی می گرفتیم. می خندیدم و روحیه مان تازه می شد و با طراوت. و حالا یک سال، یک تابستان، بی شبهای درکه گذشت. به امید تابستانی دیگر که شبهای درکه ما را به سوی خود بخواند و داود باشد تا جمع ما جمع شود و کنار هم شبی را به صبح برسانیم و شیرینی آن لحظات باشد برای روزهای تلخی مان.   

 



 
شمع و پروانه
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧  

                    پروانه و شمع هر دو سوختند؛

                                         پروانه از عشق شمع

                                                                 و

                                                     شمع در جلوه گری برای پروانه!



 
مونس جان
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  

دیوان حافظ

 

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم        دواش جز مِی چون ارغوان نمی بینم

 

مدت ها و بهتر است بگویم که ماههاست از حافظ فاصله گرفته ام؛ سراغ دیوانش نرفته ام و با آن خلوت نکرده ام. در جلسات خمر کهن نیز که قبلاً هر از گاهی غزلی را انتخاب و شرح و تفسیر می کردم، ماههاست خبری از خواجه شمس الدین محمد نیست.

وقتی «چیز»ی، بخشی از وجود و روحمان باشد(یعنی «شده باشد») و مدتی به آن نپرداخته باشیم و بی توجه رهایش کرده باشیم، ناخودآگاه خلأ ایجاد شده، در روح و روان ما تاثیر منفی خود را خواهد گذاشت؛ خلأ را درونمان حس می کنیم و بی قرار می شویم.  فکر می کنم که این روزها دچار چنین اتفاق ناخوشایندی شده ام.

 

می خواستم مطالعه حافظ و خلوت با او و غزلیاتش را از سر بگیرم؛ می خواستم حافظ را دوباره مونس جانم کنم. دنبال بهانه ای می گشتم. سرانجام بهانه ام را یافتم:

قصد دارم مجموعه یادداشت هایی در خصوص بعضی از مفاهیم و تعبیرات دیوان حافظ، با مطالعه و بررسی آثار بزرگان حافظ پژوه بنویسم. شاید نتیجه کار را در بی رنگی منتشر کردم و شاید در خمر کهن. شاید حتی در اختیار دوست عزیزم، پانویس، گذاشتم تا در «رادیو حافظ» ش از آن استفاده کند(البته اگر به کارش بیاید!). شاید هم هیچ گاه و هیچ جا منتشرشان نکنم و بگذارم تا برای دلم خود ،فقط و فقط، بماند.

 



 
مردی!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  

مردی ز کَنندۀ درِ خیبر پرس

 اسرار کرم ز خواجۀ قنبر پرس

 

گر طالب فیض حق به صِدقی حافظ

 سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس

 

 

دریافت فایل صوتی(آواز)

 



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
گذر از کوچه خاطرات- نان
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  

رفته بودم محله قدیم مان. آنجا که سالهای پر شور و خاطره کودکی و نوجوانی را گذرانده ام. جای جای آن خاطره ای دارد و لحظه ای شیرین را به یادم می آورد. واقعاً هر گوشه و کنار این خیابان و کوچه ها خاطره یا خاطراتی دارد . این که می گویم«هر گوشه و کنار»، منظورم واقعاً هر گوشه و کنار است!

عصر پنجشنبه بود. بایستی منتظر می ماندم تا خیاط کارش را تمام کند و تحویلم دهد. به ناچار  باید ساعتی را در آن جا می گذراندم. چرخی زدم تا زمان بگذرد. ناگهان خودم را جلوی مغازه نانوایی یافتم. نانوایی تافتون. همان که در سالهای کودکی، سرما و گرما، در صف های بلند و کوتاهش می ایستادم تا چند نانی بگیرم و تحویل مادر دهم. از هول اینکه زودتر برگردم خانه و بروم پی بازی، نان را که می گرفتم، هر جور بود سریع می رساندم خانه. گاهی مچاله و گاهش خشک. و هر بار مادر می گفت :«چند بار بهت بگم که نون را گولّه نکن، خمیر می شه!؟ قشنگ تا کن بیار خونه» راست می گفت. و من سرانجام یاد گرفتم که نان را چطور به خانه برسانم که نه «گولّه و خمیر» شود و نه خشک.

از مردی که توی صف، جلوی من ایستاده بود پرسیدم:«آقا چند تا را می شه بدون نوبت گرفت؟» گفت« تا ۵ تا». کمی این پا و آن پا کردم و دوباره پرسیدم:«نان دونه ای چنده؟» پاسخ داد سی تومان و بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:«مثل اینکه خیلی وقته نون نگرفتی!» لحنش دوستانه بود و پاسخ دادم: «آره سالهاست. گاهی نان سنگک می گیرم. اما تافتون را سالهاست که نگرفته ام.» دلم می خواست حرف بزنم. پس ادامه دادم:«وقت و حوصله صف ایستادن را ندارم. نانوایی ما همان سوپرمارکت سر کوچه مان است که نان بسته بندی می فروشد»

دقایقی با هم صحبت کردیم. از قیمت نان و کیفیت و دورریزش گفتیم و از آینده و گذشته و غیره. نوبتش شد. نانش را گرفت و گفت:«با اجازه! خداحافظ». نوبت من شده بود. مردی که خمیر پهن شده را روی تنور گردان می گذاشت و نان بیرون می آورد و پول می گرفت و نان تحویل می داد، همانی بود که ١٧-١٨ سال پیش هم بود. دقیقاً همین کار را می کرد؛ بی هیچ تغییری. آن موقع هم خوش اخلاق نبود. گرمای تنور که برای آدم اخلاق نمی گذارد!

نانوا با بی حوصلگی پرسید «چند تا؟» و من در حالیکه حس خوب و شیرینی داشتم و یه جورایی ذوق زده بودم، گفتم ١٠ تا. نان ها را جمع کردم و به دقت و با حوصله تا کردم، تا نان «خمیر و گولّه» یا خشک به خانه نبرم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
سراشیب زندگی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  

به خدا این عکس تزیینی است . این قدر موهام سفید نشده دیگه!!

دوستی بهم گفت: « موهای پشت سرت سفید شده. داری پیر می شی ها!» و این دومی رابا لحن شوخی گفت.

از پشت سرم که خبر ندارم، اما موهای جلوی سرم را می توانم ببینم که  کم پشت و نازک شده؛ ریخته. خشکی مفاصلم را می توانم حس کنم. تا یکی دو سال پیش زیاد «ورجه-وورجه» می کردم و حالا سنگینی و صدای «تق تق» مفاصل را حس می کنم و می شنوم.

معتقدم که در این زمانه، عمر مفید آدم  60 سال می تواند باشد. با این حساب، حالا از نیمه زندگی گذشته ام؛ قله را رد کرده و در سراشیب قرار گرفته ام. گرچه شیب آن فعلاً آرام است.

 نمی دانم که این باورم  و اصلاً اینکه به این موضوع فکر می کنم، نشانه افسردگی است یا واقع بینی ! هر چه هست، باور و اعتقادم است و کاری هم نمی توان کرد.

 

پی نوشت: عکس این پست تزیینی است. باور کنید که موهایم اینقدر سفید نشده!



 
دلتنگ کوه!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

درکه

دلم برای کوه تنگ شده. برای هوای پاک و نسیم خنکش.برای عرق ریختن و نفس زدن هنگام بالارفتن از کوه. برای چای و خرمای بالای کوه. برای املت و هندوانه کافه کوپا. برای یه گوشه دنج کوه. برای مهتاب کوه و شب های آرامش. برای داوود و چادرزدن شبانه و برای نان و پنیر و انگور.

ماههاست که به کوه نرفته ام. چون وقت نداشته ام. چون گرفتار بودم. چون «پا» و همراه ندارم. چون درد کهنه زانویم عود کرده (بهش می گن پارگی مینیسک!). و چون حال و همتش را ندارم.

می گویند که کوه اراده آدم را قوی می کند.  ای کاش اراده ام قوی شود...