ذکری از حافظ
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۱  

 

حکایت کنند که در وقتی که سلطان صاحبقران اعظم، امیر تیمور گورکان فارس را مسخّر ساخت و شاه منصور را به قتل رسانید، خواجه حافظ در حیات بود. کس فرستاد و او را طلب کرد. چون حاضر شد، گفت: من به ضربِ شمشیر آبدار اکثر ربعِ مسکون را مسخّر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا که وطن مألوف و تختگاه من است، آبادان سازم. تو مَردک، به یک خال هندوی ترک شیرازی سمرقند و بخارای ما را می فروشی؟ در این بیت که گفته ای:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ زمین خدمت بوسه داد و گفت: ای سلطان عالم، از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتاده ام!
سلطان صاحبقران را این لطیفه خوش آمد و پسند فرمود و با او عتابی نکرد، بلکه عنایت و نوازش فرمود.

از «تذکره دولتشاه سمرقندی»، به تصحیح ادوارد براون

* بیستم مهرماه، سالروز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد است

مقبره قدیمی حافظ

مقبره حافظ در قرن گذشته



 
مَن جرّب المجرّب...
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳  

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
                                                   (حافظ)

 

یکی از دوستان که چندسال پیش از همسرخود جداشده بود، می‌گفت شرایطی پیش آمده که «دارن برمی‌گردن». یعنی می‌خواهند زندگی مشترک‌شان را از نو سر بگیرند. پرسیدم (البته جواب پرسشم را می‌دانستم) که علت جداشدن‌شان چه بوده؟ آیا اشتباهی از یکی از طرفین سر زده؟ یا حادثه و اتفاقی بوده یا تصمیم آنی و لحظه‌ای؟ جوابش «نه» بود؛ علت اصلی جدایی‌شان در تضادهای روحی-اخلاقی و عدم درک همدیگر بوده. گفتم: «خب! حالا چی؟ حالا همدیگه رو می‌فهمید؟! چرا می‌خواین برگردین؟»
گفت: «همدیگه رو دوست داریم و همین کمک میکنه که سعی کنیم مشکلات رو برطرف کنیم.» گفتم: «قبلاً هم همدیگه رو دوست داشتین. اما نتونستین مشکلات رو برطرف کنین. یعنی راهی رو که یک‌بار رفتین و اتفاقاً انرژی و شوق‌تان بیشتر بوده، میخواین دوباره برین؟!». و گفتم و گفتم. از اینکه حالا نسبت به دفعه قبل، انرژی و شوق‌شان کمتر و تعقل و مصلحت‌اندیشی‌شان بیشتر است. و اینکه آنها بر اساس یک اتفاق یا عملکرد اشتباه جدا نشده‌اند که حالا با جبران آن -توسط یکی یا هردوشان- بخواهند برگردند. و گفتم و او هم گفت و دست آخر، برایش خواندم که:

«مَن جَرّبَ المُجرّب، حَلّت بهِ الندامه»
 
واقعیت همین‌ست که آن‌کس که تجربه ای شکست‌خورده را دوباره تکرار کند، سزاوار ندامت و سرزنش است؛ که «آزموده را آزمودن خطاست»!
... حالا می‌خواهد بازگشت دوباره یک زوج جداشده به زندگی‌شان باشد. یا حضور دوباره یک فرد در رابطه‌ای یا جمع و گروهی که یک بار براساس تعقل ازشان جداشده. یا بازگشت به جایی که یک‌بار از آن رفته و گریخته. یا نه؛ تصمیم دوباره‌ی بخشی تاثیرگذار از حاکمیت باشد تا دوباره مجلس را در اختیار جریانی قراردهد که کارنامه درخشانی نداشته است!



 
یادروز حافظ
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠  

حافظیه.مصطفی علیزاده

 

بیستم مهر، که امروز باشد، در تقویم ها به اسم حافظ و روز بزرگداشتش ثبت شده است؛ سرِ صبحی تفالی به دیوان خواجه زدم، این غزل آمد:

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

این غزل حافظی، خیلی حالم رو خوش کرد و یادم آورد که : «کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است». به روان پاک خواجه، سلام و هزار سلام.

 

* عکس از سفر اردیبهشتی‌م به شیراز است.



 
سودای خام
ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢  

 

با حضرت حافظ سر و سرّی داریم و چیزهایی هم گاه می گوید که در دل تحسینش می کنم. حضرتش دیشب - که خودمان و در خودمان نبودیم!- زیر گوشم گفت:

... مِی ده، که عمر در سرِ سودای خام رفت!

 

بله! راست گفت. باز تحسینش می کنم. سودای خام بود و عمر را برد!

 



 
زیرنورماه درکه با حافظ!
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢  

زیر نور ماه با حافظ

شب گذشته - جایتان خالی، و دلتان هم نخواهد - دلمان هوای بالا را کرده بود و زدیم به درکه. خلوتی کوه و هوای خنک (و بعد و بالاتر، سردش)، حالمان را خوش کرد. ماه شب نهم آسمان را روشن کرده بود و علی رغم آن، ستاره ها هم بسیار بودند و درخشان. خلاصه آنکه وقت مساعد بود برای همنشینی با حافظ؛ تفالی زدم. این بیت غزل فراخوانده شده را زیر نور ماه آسمان درکه، بارها و بارها خواندم و زمزمه کردم:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر      به مِی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

این طنز و شجاعت رندانه حافظ را کجا می توان دید!؟ تصویر برساخته ی حافظی را در آیینه خیال خود بتابانید: رند شیراز در روز حشر که عالم در آشوب و زیر و روست و عالمیان در جوش و هول، پیاله به دست از گور بر می خیزد. و با مستیِ مِی هزاران ساله اش هول روز رستاخیز را در دل خاموش می کند! حافظِ مست از تنه زدن عالمیان به او هیچ باک ندارد و از تنه زدن هیچ چیز دیگر هم. او مست است. از ازل مست بوده است.
 

از خواجه شمس الدین، غزلی دیگر خواستم: 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری                 تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست            گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند        اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

 

آنکس که نامرادی های روزگار و نامردمی ها از پا انداخته و آنگه خدا دستگیرش شده، خوب می داند که باید از آستینش دستِ دستگیری از افتادگان بیرون آید و از بار تکلیف افتاده بر شانه هایش خلاص شود... . دنیا و اسباب حشمت و بزرگی و جاهش، گریوه ایست که باید سبکبار از آن گذشت؛ مبادا که گیر بیفتیم!

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری



 
شرح غزلی از حافظ
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳  

 

 

  

 (این غزل حافظ را با صدای پانویس و موسیقی حسین علیزاده بشنوید)

 

 این غزل در عین حال که معناَ ساده است،مشحون از استعاره و تشبیه و تصاویر ناب است و همین استعاره و تصویر ها و تشبیه هاست که فهم چندبیتی از آن را با پیچیدگی روبرو می کند.

بیت اول:

گلبرگ، استعاره از صورت محبوب است (که در زیبایی همچون گلبرگ های گل است)

 سنبل، گیاهی است که گل های خوشه ای دارد و در شعر فارسی غالباً استعاره از زلف معشوق است که همچون خوشه ای بر روی پیشانی وی ریخته. 

مشکین، بسته به آنکه چطور خوانده شود، دربرگیرنده دو معناست: هم به معنای خوشبوهمچون مشک. و هم به معنای مشکی و سیاه

معنی بیت حالا روشن است:

ای معشوق، صورت همچون گلت را زیر زلف سیاه خوشبو پنهان کن و جهانی را پرآشوب کن.

بیت دوم:

بر صورت معشوق وقتی عرق می نشیند که گرم و ملتهب و پر تب و تاب باشد و این حالت گرما، برای عاشق، دوست داشتنی و مطلوب است. و حافظ از معشوق چنین می خواهد تا با عرق چهره اش که به خوشبویی خود وی است، اطراف باغ را و دیده ی همچون شیشه حافظ را پر از گلاب کند. ( یادمان نرود که در بیت قبل، حافظ چهره معشوق را به گل تشبیه کرده و از این رو عرق چهره معشوق می شود: گلاب!)

بیت سوم:

عمر آدمی همچون ایام عمر گل(=گل سرخ) کوتاه است و گذرا. 

دورِ باده، یعنی گرداندن صراحی باده و پرکردن جامها. باده ی گلگون هم شراب سرخ است.

پس معنای بیت روشن است: حالا که عمر کوتاه و گذراست، ای ساقی بیا و در دورگردانی باده شتاب کن.

بیت چهارم:

به شیوه، یعنی با عشوه و ناز و ادا

نرگس در شعر فارسی استعاره از چشم زیبای معشوق است و گاه در دیوان حافظ، نرگس می شود رقیبی برای چشم معشوق (در زیبایی)

رعنا هم در اینجا به معنی خودپسند است.

حافظ خطاب به معشوق می گوید: چشم خواب آلود و مست خود را با ناز و عشوه بازکن تا چشم زیبای گل نرگس در برابر زیباییت تسلیم شود و به خواب رود

بیت پنجم:

 بنفشه گلی بسیار خوشبوست که در دیوان حافظ مکررا استعاره از زلف خوشبوی معشوق است

لاله در شعر حافظ  سه معنا و  کارکرد متفاوت دارد که یکی از آن سه، شباهتش به قدح و جام لبریز از شراب ارغوانی است و در این بیت هم حافظ به خود توصیه می کندکه به رنگ سرخ لاله ی همچون قدح نظر کند و قصد باده نوشی کند (بر خلاف بیت های قبلی، در این بیت مخاطب، ذیگر معشوق نیست بلکه خود شاعر عاشق است)  

بیت ششم:

معشوق حافظ به رسم همه معشوق های شعرفارسی عاشق کش است و حافظ به کنایه (و از سر تسلیم، شاید) به او می گوید که : باشد! اشکال ندارد! تو با رقیب من باده نوشی کن و به من بی محلی و عتاب کن!

بیت هفتم:

این بیت، سخت و مشکل است .

روی قدح شراب که تازه پر شده باشد، کف و حباب تشکیل شده و اندک زمانی طول می کشد تا حباب ها از بین رود و روی سطح شراب صاف شود.

در مصراع اول، دیده ساقی به حباب موقتی تشکیل شده بر سطح جام تشبیه شده است. ولی چرا!؟  و همچنین در مصراع دوم، از خانه سخن به میان آمده ( این خانه). کدام خانه؟!

شاید منظور از خانه ، دنیا باشد که منزل فعلی ماست. که دراینصورت معنی مصراع دوم می شود: این دنیا اساساً همچون حباب است و زودگذرا است. اما همچنان تشبیه ساخته شده در مصراع اول مجهول و مبهم می ماند. شاید منظور حافظ این بوده که:

ای ساقی حالا که دنیا همچون حباب ناپایدار و گذراست، تو بیا و جام و صراحی شرابت را بیاور و برایمان شراب بریز!

بیت هشتم:

که بسیار روشن و مستقیم است

 

مصطفی علیزاده


پ.ن. چند شب پیش، یکی از دوستان نازنینم از آن سر دنیا- یعنی از حدود 4 -5 هزار کیلومتر دور از من- تماس گرفت و درباره این غزل گفت و گویی کردیم و قول دادم که یادداشتی درباره آن، در وبلاگ بنویسم. یادداشت را نوشتم و دو سه شب بعد که مصاحب داود شدم، از او خواستم که غزل را بخواند. خواند و ضبط کردم و حالا خوانش زیبای او با نوای پس زمینه زخمه ی «سلانه»ی حسین علیزاده، این پست وبلاگ را غنا داده.



 
که با وجود تو ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  

 

در شبی که گفته اند و می گویند شب آرزوهاست، در حال خوشی که دست داد تفالی به دیوان خواجه شمس الدین محمد زدم و آمد:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

دو سه بیتش عجیب آینه گون بود... . همین، والسلام.



 
خلاف آمد عادت!
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢  

 

چشم های گل فروش‌ها از دیدن گل سیر شده است. از صبح تا شب در محل کارشان انواع و اقسام گل ها را می بینند و سروکارشان با همین موجودات زیبا و رنگارنگ و لطیف، و البته خوشبو است. بینی شان از بوی گل ها پر شده و خودشان اشباع شده اند. آیا با این وصف، گل‌فروش هم در مواجهه با یک گل- مثلاً سرخ- زیبا همان لذتی را می برد که من و شما (که گل فروش نیستیم) می بریم. آیا ذوق و لذت و لمس ما از زیبایی و لطافت آن گل، برای گل فروش هم وجود دارد؟به همان اندازه و به همان کیفیت؟ معلوم است که نه. تصویر و بوی گل ها برای گل فروش تکرار شده و به شکل یک عادت درآمده. یعنی گل فروش بر حسب عادت و تکرار، با گلها روبرو می شود؛ و این عادت و تکرار، ذوق و لذت دریافت و درک زیبایی گل ها را از او می کیرد. حال آنکه، اگر بخواهیم درست نگاه کنیم، هر گل با دیگری فرق دارد. حتی از یک نوع گل، هر شاخه اش با دیگری متفاوت است. و از این رو باید درک و لذت ما از آن ها متفاوت باشد.

زندگی مان نیز همین است. اگر زندگی ما و نگاه مان رنگ عادت به خود بگیرد، درک و دریافت ما از زیبایی های زندگی کم می شود. اما در نقطه مقابل، اگر چشم هایمان را شستشو بدهیم و بدانیم که در هر بار نگریستن به پدیده های زیبای دور و برمان، داریم به یک چیز تازه نگاه می کنیم، لذت بیشتری از زندگی خواهیم برد. آن وقت است که چیزهای بسیار جزئی پیرامون ما می شود بهانه ای برای لذت بردن از زندگی.

عرفا، «عادت زدگی» را از موانع اصلی و اساسی سلوک می دانند و اهل دل را به پرهیز از این نگاه عادت زده و تکراری فرا می‌خوانند. می گویند چشم های مان را باید همواره شسته و شفاف نگه داریم.

و حافظ در باب گذشتن از عادت و عادت زدگی، این بیت پارادوکسیکال را می گوید:

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم



 
قفس امن!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤  

 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  /  وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن  /  حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

حافظ

 

ما گرفتار شده ایم. خودمان، خود را گرفتار کرده ایم. مَثَل ما به مرغی می ماند که از بس پرواز نکرده، پریدن و پرواز را فراموش کرده و حالا هیچ بلد نیست. باید یاد بگیرد و بپرد. اما می‌ترسد که بال بگشاید و آن را تجربه کند. وقتی برای پرنده ای، پریدن و پروازی در کار نباشد، معلوم است که آن پرنده در خطر است. و از این رو برای گریز از خطر، باید قفسی باشد تا در آن احساس امنیت کند. انگار که قفس برایش امن تر است!

ما هم برای زندگی در این دنیا و برای گریختن از آسیب‌های زندگی در میان مردمانش و برای گریز از بی همزبانی، تنهایی و فراموش شدن، تن می‌دهیم به بازی‌ها و قواعدی که دست و پایمان را می بندند و بی آنکه بر آن آگاه باشیم، اسیرمان می‌کند و تن می‌دهیم به مصاحبت با دیگرانی که خواسته یا ناخواسنه، خروارها بار روانی بر ما تحمیل می‌کنند. این «تن دادن» ها همان قفس است. همان بند است که فکر می‌کنیم پناهگاه ماست. ... حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی!



 
صحبت یاران...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  

حافظ می گوید:

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
...
معنی آب زندگانی و روضه ی ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟

و خیام نیز می گوید:

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

دعوت به شادبودن و خوش باشی که با تعابیر متعدد و گوناگون بارها در دیوان حافظ تکرار شده است، در رباعیات و اندیشه خیامی نیز به روشنی دیده می شود. صرف نظر از بدبینی و جبری گری خیامی و ترس او از مرگ و باورِ خلل ناپذیرش در باب قضا و قدر، که از پایه های اصلی بنای «عشرت طلبی و خوش باشی خیامی» است، حافظ نیز این نگرش و مشی را با اندک تغییری در جهان بینی خود وارد نموده.

در نظر حافظ و خیام، وقت گل یا موسم گل یا همان فصل بهار،  وقت شادبودن و شادخواری و شادنوشی است. صحبت یاران، باغ و بوستان روح افزا و طرف جویبار و می خوشگوار، فرصتی است تا دمی خوش باشیم و از سرمایه زندگی بهره گیریم.

این «فصل گل» و «بر کنار جوی نشستن» لزوماً نه به آن معناست که باید نوبهاری باشد و فصل گلی و باده ای و کنار جویی، تا به واسطه زیبایی های طبیعت به خوشی و عیش برسیم.(به یاد بیاوریم داستان آن صوفی که در گلستان سر بر زانو، به مراقبه نهاده بود). این ها می توانند استعاره ای و اشاره ای هم باشد که: ای انسان عاقل، از حداقل اسباب خوشی که برایت مهیا شده باید بهره ببری و زندگی را به خوشی و شادی بگذرانی. تو نیازی به «قصر و حصون» (تعبیری از مولانا) نداری. اگر بلد باشی که از زندگی لذت ببری، به کمینه ای از اسباب خوشی قانعی و از آن بهره می گیری. اگر هم بلد نباشی، که هیچ! حتی اگر ویلای چندصدمیلیونی و ماشین آنچنانی و امکانات مادی دیگر هم داشته باشی، باز هم اسیر هستی و نمی توانی در رهایی، از لحظه لحظه ات لذت ببری.

* * *

 بودن و مصاحبت با دوستانی همدل و همراه، خود، عینِ «بر طرف جوی بودن در فصل گل و باده نوشی» است. و این مصاحبت به همت آقامجتبی دست داد.

دو روزی را به دعوت آقا مجتبای عزیز ( یا همان «تبکم» جلسات مثنوی) در یکی از شهرهای زیبای شمالی گذراندیم. با داود و اقا مرتضی و حسین. دو روزی که سرشار از غزل و مثنوی بود و گفتگوهایمان رنگ و بویی از این دست داشت. انواع و اقسام لطیفه های تاویل‌پذیر و تاویل‌ناپذیر هم شنیدیم؛ آن هم با لهجه شیرین اصفهانی و لهجه های دیگر. 

توی خنکای پاییزی شمال، کنار جنگل‌های سبز عباس آباد. دو روزی خلوت کردیم. بی دغدغه قیمت دلار و طلا و چنین و چنان شدن ها. و بسی لذت بردیم از این خلوت و فراغت. از آقا مجتبای مهربان به سبب میهمان نوازی و زحماتی که متقبل شد، سپاسگزارم.