مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»

 

 



 
«سمفونی مردگان»؛بهترین سمفونی که شنیده ام!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

«[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت. [هابیل] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست بر نیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.

آن گاه پس از این گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیان کاران گردید.

آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. [قابیل] با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟

پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.»

(قرآن مجید، سوره مائده، آیه 26)

 

می خواهید یک رمان خوب ایرانی بخوانید؟ قصه آیدین و اورهان اورخانی را نخوانده اید؟ پس به شما «سمفونی مردگان» را پیشنهاد می کنم. اثر ارزشمند و جاودانه عباس معروفی.

پشت جلد کتاب می خوانیم:

«سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟»

قصه «آیدین اورخانی»، قصه طغیان مدرنیته و روشنفکری و احساس در برابر باورهای پوسیده و خرافی سنت است. جالب اینکه یاغی، شاعر است و سرشار از احساس. صبور است و هزینه های طغیانش را می پردازد؛ سوختن.

این دالان مخروبه کجا بود؟ چه سازی می زند. یک عاشق جوان است که حتماً از جوانیش خیر ندیده. مثل من . هر کس از راه می رسد, می زند تو گوشم. افسر هنگ بود. داشت با زنش می رفت. گفتم: اوز اشیدی. خواباند بیخ گوشم. گریه کردم. از ته دل گریه کردم.

(قسمتی از رمان- موومان چهارم- از زبان آیدین)

قصه «اورهان اورخانی» اما قصه قابیل است. داستان برادرکشی است و حسد و طمع و مال اندوزی. حضور معنادار کلاغ در داستان هم یادآوری مکرّر قصه هابیل و قابیل است. اورهان می داند که زندگی اش خالیست؛ پوچ و بیهوده است و این دانستن برای او بیشترین رنج را آورده است.

و «جابر اورخانی»، گر چه پدر است، اما ستمگر است. مالک و تصمیم گیرنده است در حالیکه تصمیم گیری را در واقع به دیگری (ایاز- نماد حکومت و قدرت) سپرده است. خرافی و سنتی است. ردایی از مذهب به دوش انداخته اما با حقیقت دین بسیار فاصله دارد. قضاوت می کند، حکم می دهد و خود اجرا می کند؛ می سوزاند.

 

ساختار کتاب کاملاً شبیه ساختار یک سمفونی است. این رمان، به جای فصل، از 5(یا بهتر است بگوییم 4) موومان، تشکیل شده است: موومان یک، موومان دو، موومان سه، موومان چهار و موومان یک. و راوی در هر موومان عوض می شود.

و در این سمفونی، تنها یک نفر زنده است: آیدین. شاعر، روشنفکر، پرسشگر، اهل مطالعه و جویای آگاهی که سرانجام زیر بار سنگین غفلت مردگان پیرامون خود، در شهر مرده ای که برف رمق آن را کشیده است، اسیر و سرکوب می شود و می نالد.

خود معروفی درباره نام کتابش می گوید:

«از سال 64 بود که اسم کار را گذاشتم سمفونی مردگان. چون همان موقع هم که این را می‌نوشتم به فرم سمفونی نوشته می‌شد. یعنی شخصیت‌ها در ذهن من سازبندی شده‌اند. می‌دانم کدام یک از شخصیت‌ها ویولن است، کدام ساز بادی می‌نوازد و کدام طبل است.»

و تکمیل می کند: «رمان به فرم سمفونی نوشته شد. می‌دانید که معمولاً هر سمفونی چهار موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه‌های قرآن ابتدای سمفونی مردگان برای زینت یا دل استفاده نشده، بلکه یک اورتور است.»

ظاهراً خانم الهام یکتا  کتابی با عنوان «ازل تا ابد» در نقد و بررسی سمفونی مردگان نوشته است که مشتاقم آن را بخوانم گرچه هنوز آن را ندیده و تهیه نکرده ام.

ضمناً خواندن مقاله های زیر هم بی فایده نیست.

«نقد و بررسی سمفونی مردگان-عباس معروفی»

بستر اساطیری سمفونی مردگان

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
صد سال تنهایی و من !
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  

 بعضی رمان ها را که دست می گیریم، چنان گیرایی و جذابیتی دارند که به سختی می توانیم کنار بگذاریمشان. می خواهیم تا آخرش یک نفس برویم. چشممان می سوزد. خب بسوزد! باید تمامش کنیم.

یادم می آید که در سالهای آخر نوجوانی(فکر کنم 16-17 ساله بودم)  کتاب «سی بل» را دست گرفتم. لحظه ای نمی توانستم کنار بگذارمش. بی وقفه می خواندم. حتی یک شب تا صبح بیدار ماندم تا تمامش کنم. برایم فوق العاده گیرا بود و البته کمی هم تخدیر کننده! در همان سالها، رمان های «سکوت بره ها» و «غرور و تعصب» هم برایم چنین جذابیتی داشتند و شبانه روز می خواندم.

عید امسال تصمیم گرفتم صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را بخوانم. مدت ها، و شاید بهتر باشد که بگویم سال ها بود که قصد خواندن این رمان را داشتم. تعریف این شاهکار مارکز را زیاد شنیده و خوانده بودم. اما هربار مطالعه آن را موکول به زمانی می کردم که آمادگی ذهنی کاملی داشته باشم. می خواستم کاملاً از آن لذت ببرم.

صفحات آغازین کتاب، حسابی جذبم کرد؛ یک آغاز فوق العاده عالی. همانطور که بهرام صادقی هم گفته که «شروع داستان باید خواننده را یک دفعه تکان بدهد و او را وادارد که قصه را رها نکند»، صفحات اول کتاب واقعاً مرا تکان داد و به قول استادم، آقای جزینی، یقه ام را گرفت و انداخت تو جهان داستان. فصل های اول کتاب برایم جالب بود و با آن که اسم ها و روابط فامیلی شخصیت ها دشوار و پیچیده بود اما داستان و نحوه روایت مارکز به مذاقم خوش آمده بود.

به میانه های کتاب که رسیدم، تکرار نام ها برایم ملال آور و خسته کننده شد و احساس کردم که داستان بیش از حد کش دار شده و شاخ و برگ های تکراری به  آن افزوده می شود. (چه جسارت ها! ببین این جوجه دو روزه درباره شاهکار مارکز بزرگ چه می گوید!)

هر چند صفحه ای که جلو می رفتم، نگاهی به قطر صفحات باقیمانده می انداختم تا ببینم چقدر دیگر باید ادامه دهم تا کتاب تمام شود. تقریباً 80 درصد رمان را خوانده بودم که دیگر واقعاً کم آوردم. حوصله ام نمی کشید که ادامه دهم. شاید هم من صلاحیت خواندن این رمان را نداشتم. به هر حال گابریل گارسیا مارکز  یقه ام را گرفت و مرا از جهان داستان پرت کرد بیرون!

با خودم گفتم چه دلیل دارد که حتماً این کتاب را به پایان برسانم وقتی از آن دیگر لذت نمی برم!؟ شاید می خواهم وقتی از من پرسیدند که «صد سال تنهایی را خوانده ای؟» مثل یک داستان خوان حرفه ای سرم را بالا بگیرم و بگویم که « البته که خواندم! مگر می شود این شاهکار را نخواند!؟». به هر حال چند فصل باقیمانده را نخواندم و کتاب را با خیال راحت بستم و کنار گذاشتم.

شاید در آینده ناچار باشم که به دلایل آموزشی این رمان را دوباره و این بار تا انتها بخوانم. شاید آن موقع برایم جذابیت داشته باشد. شاید آن موقع در تمجید این شاهکار ادبی ساعت ها و صفحات فراوان حرف برای گفتن داشته باشم. اما فعلاً اشتیاقی به دوباره خواندن آن ندارم. گرچه می دانم رمان منحصر به فردی است. شاید زمان مناسبی را برای مطالعه آن انتخاب نکرده بودم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
نکته ای از«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو (2)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  

در یادداشت قبلی، مختصری درباره «کوری» ساراماگو نوشتم. در این پست نکته ای که در مورد «زن» بینای داستان - که ساراماگو در سراسر رمان کوری او را «زن دکتر» می نامد- به ذهنم رسیده را بیان می کنم.

کوری

«زن دکتر» تنها انسانی است که در این داستان کور نمی شود و از این رو می پذیرد که راهنما و همراه شوهر خود باشد. او شوهرش را در انجام امور شخصی اش و حتی تصمیم گیری ها یاری می رساند و نقش هدایتگر و سرپرست را بر عهده می گیرد. او، در حالیکه کور نیست، خودخواسته وارد قرنطینه می شود تا کنار و همراه شوهرش باشد. او می ماند تا « به دکتر و کسان دیگری که ممکن است به قرنطینه بیایند، کمک کند»

او در ابتدای داستان تنها به فکر کمک به همسرش است و خود را در برابر او مسئول می داند. اما به تدریج در قبال دیگران هم خود را مسئول می بیند و مسئولانه رفتار می کند. برای «گروهش» به دنبال جای امن و غذا و آب می گردد. از آنها مراقبت می کند. به تعبیر ساراماگو «برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند، حکم مادر را دارد» و تمام توان خود را صرف انجام مسئولیتی که بر دوش دارد، می کند.

پاسخ زن دکتر در جواب همسرش که می پرسد:«تا کی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی؟»  این است که :« تا هر وقت که بتوانم... اما دارم کم کم خسته می شوم. گاهی آرزو می کنم که من هم مثل بقیه کور شوم. تا از آنها مسئولیت بیشتری نداشته باشم.»

این زن در طی تمام مدتی که کوری شهر را گرفته، رنج می کشد؛ بیش از دیگران، حتی. او تمام پلیدی ها و سیاهی ها را می بیند و البته ناچار است همانند کوران رفتار کند. مسئولیت جمعی را پذیرفته و نمی تواند و نباید در میانه راه، شانه خالی کند. او بزرگترین رنج را بر سینه دارد و آن رنج دانستن و دیدن سیاهی ها و رنج مسئول بودن است.

 زیر فشار همین رنج طاقت فرساست که مثل «فنری که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده» می شود؛ مثل طنابی که پوسیده شده و هر لحظه آماده پاره شدن است. او هدایت دیگران را مسئولانه می پذیرد و آنگاه که مسئولیتش به پایان می رسد، «فنر» در می رود. زن احساس می کند که: «حالا نوبت اوست که کور شود.»

مشابه این رفتار را در یکی از نزدیکانم دیده ام. زن جوانی که در بحرانی که خانواده اش به آن دچار شده، مسئولانه نقشهای گوناگونی را به عهده می گیرد. انجام کارهای مختلف خانواده را می پذیرد. مدیریت رفتارها و برنامه ها را بر عهده می گیرد و نقش مشاور و آرامش دهنده را برای کسانی که از نظر روحی به هم ریخته اند، بازی میکند. او از پس تمام وظایفی که خودخواسته بر عهده گرفته است، به خوبی بر می آید و پس از آنکه بحران خانواده به پایان می رسد، خود دچار بحران می شود. «طناب پوسیده» پاره می شود؛ طنابی که گرچه در تمام طول مدت بحران نشانی از پارگی نداشت، با پایان شرایط بحرانی، به راحتی و به طور ناگهانی پاره می شود و دیوار استقامت زن بر سرش آوار می شود.

به گمانم این تعبیر درستی از «مسئولیت» و مسئولیت پذیری است. انسان ذاتاً مسئول است؛ چه مسئولانه رفتار کند و چه نکند، در اصل قضیه فرق نمی کند. در قرآن بارها سخن از  مسئول بودن انسان به میان آمده است. در ادیان و مکاتب دیگر( از جمله اگزیستانسیالیستها) نیز به مسئولیت انسان اشاره شده است. انسان به سبب آگاهی ، آزادی و اراده  ای که دارد، مسئول است. برخی مسئولیت پذیری بالایی دارند و برخی نه. برخی آگاهند و از این رو، مسئول. برخی کورند و مسئولیتشان کمتر. فکر می کنم که میزان مسئولیت هر یک از ما انسان ها، متناسب با آگاهی و بصیرتمان است. همچنان که زن بینای قصه کوری ساراماگو، آگاه و بینا است و از این رو به شدت مسئول.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
درباره«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

ژوزه ساراماگوبی بی سی، خبر درگذشت ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل و خالق رمان مشهور کوری را منتشر کرد.

اثر ارزشمند و جاودان ساراماگو، «کوری» نام دارد؛ کتابی که کتابخوان ها نباید آن را از دست بدهند و از جمله آثاری است که باید پیش از مرگ آن را خواند.

قصد دارم چند خطی درباره این رمان بنویسم. البته من نه در جایگاه نقد و بررسی و تحلیل این رمان هستم و نه اساساً توانایی چنین کاری را دارم. فقط به چند نکته کوتاه از این رمان را که در ذهنم باقی مانده خلاصه وار اشاره می کنم:

«کوری» داستانی به شدت نمادین است. شهر یا کشور  بی نام، همین دنیاست و مردم بی نام آن(ساراماگو برای هیچ یک از شخصیتهای داستان اسم نگذاشته است)، نوع بشر است. شخصیت های کوری و خصوصیات اخلاقی و رفتارشان و غرایز و احساساتشان تماماً نمادی از جهان انسان ها با تمام ویژگیهایشان است.

داستان از این قرار است که تمام مردم شهر و سپس کشوری(بی نام و هرجا) به تدریج دچار بیماری کوری می شوند. نه از نوع کوری سیاه، که «کوری سفید». به تعبیر خود ساراماگو در این رمان، انگار در دریایی از شیر فرو رفته باشند و جز سپیدی چیزی نبینند. از ابتدای شیوع این بیماری، قرنطینه ها آغاز می شود و دسته دسته مردم قرنطینه می شوند. افراد کور قرنطینه شده در تمام طول این مدت با مشکلات و چالشهای این زندگی جدید دست به گریبانند و شرایط سختی را تجربه می کنند. موقعیت هایی که ساراماگو در مقابل شخصیتهای داستان قرار داده یا روایت می کند، کاملاً نمادین و استعاری است.

در ادامه، داستان به خروج یا بهتر بگوییم رهایی قرنطینه شدگان از اردوگاه و ملحق شدن آنها به سایر مردم شهر (که همگی کورند) می رسد و سپس روایت شرح حال و رفتارها و تغییرات شخصیتها در شرایط جدید و در انتها، به پایان رسیدن کوری سپید.

رمان  کوری اثر ژوزه ساراماگو

در تمام این شهر فقط یک نفر است که می بیند و این «زن» بیش از همه رنج می کشد و در شرایط مختلف روحی و فلسفی احساسات و تصمیم هایی متفاوت بروز می دهد.

دنیای کوری، دنیای غافلان و خفتگان است. انسانهایی که کورند؛ اما نه کوری فیزیکی و جسمی. بلکه کوری روانی و درونی. در این دنیا، آن کس که عاقل باشد، بیش از همه رنج می کشد و آنها که غافلند(=کورند) با این که ممکن در شرایط سختی باشند، زودتر با شرایط و وضعیت موجود خود را وفق می دهند و کنار می آیند.

ساراماگو خود می گوید که این کوری حقیقی نیست، بلکه تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم آدمی است. او می گوید که ما انسانها عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم.

به راستی که ما انسانها دچار کوری( از همان نوع که ساراماگو مطرح می کند) هستیم. چشم و توان دیدن داریم(که اگر نداشتیم، کوری مان از نوع «سیاه» بود) اما نمی بینیم یا شاید نمی خواهیم ببینیم.

در قسمتی از این رمان، دو جمله بسیار عمیق در بیان حال آدمی آمده است: «کورها همیشه در حال جنگند. همیشه در حال جنگ بوده اند» آیا اینطور نیست که ما دائماً در حال نزاع با خود و اطرافیانمان هستیم؟! بیهوده می جنگیم، چون کور شده ایم و عقل را کنار نهاده ایم.

بسیاری از نمادهای این داستان را با دوباره و چندباره خواندن آن و تعمق در جمله ها و رفتار شخصیت ها و نشانه ها می توان روشن نمود و درک کرد.

نکته ای دیگر درباره شخصیت زن بینای داستان هم هست که در پست بعدی مطرح خواهم کرد.

 

 ژوزه ساراماگو در ویکیپدیا

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است