معرفی کتاب: می‌میرم برای دیدنت
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢  

معرفی کتاب: می میرم برای دیدنت(رمان نوجوان)

نویسنده: کیت کلایس

مترجم: رویا پورآذر

ناشر: منظومه خرد

160 صفحه مصور

 

خلاصه داستان:

داستان کتاب درباره نویسنده پا به سن گذاشته و مشهور کتابهای کودک و نوجوان، به نام گرامپلی است که مجموعه ای از داستانهای «رام کننده اشباح» را نوشته و حالا حدود بیست سال است که ذهنش قفل شده و نمی تواند سیزدهمین کتاب این مجموعه را بنویسد. او که اوضاع اقتصادی‌اش هم پاک به هم ریخته، خانه دنج و مرموزی را برای سه ماه تابستان اجاره می کند تا در خلوت آن خانه بتواند کتابش را بنویسد. اما آنجا به طور ناخواسته و عجیبی با پسربچه‌ی صاحبان خانه همخانه می شود و همچنین با شبحی که سازنده و مالک قبلی خانه بوده و حالا در آنجا ساکن است.

در ابتدا گرامپلی خودخواهانه نمی تواند حضور پسربچه(سیمور) را بپذیرد و وجود شبح(خانم آلیو) را باور نمی کند تا سلسله اتفاقاتی می افتد و در نهایت نه تنها او را باور کرده بلکه با او در نگارش داستان همکار می شود. همچنین نسبت به شبح تعلق خاطر پیدا می کند. سرانجام این سه شخصیت با کمک هم داستانهایی می نویسند و منتشر می کنند و ... .

درونمایه داستان: تقبیح خودخواهی و توصیه به ترک آن – امید و تلاش برای موفقیت – دوستی و عشق و درکنار هم ماندن

همچنین در لایه ای عمیق تر هر سه شخصیت دارای وجه اشتراکی هستند؛ هر سه تجربه ای تلخ داشته اند؛ تجربه‌ی «ردشدن» و «دست رد به سینه خوردن». گرامپلی، بیست سال پیش در یک رابطه عاطفی شکست خورده و ترک شده است. سیمور نیز در حال حاضر از سوی پدر و مادرش با بی‌مهری ترک شده. آلیو هم که در زمان حیات داستان می نوشته، هیچکدام از کتابهایش توسط هیچ ناشری در دنیا پذیرفته نشده و از سوی همه آنها رد شده.

فرم رمان بدیع و جذاب است. و از قالب نامه نگاری برای روایت داستان استفاده شده. کاراکترها با نوشتن یادداشت‌هایی برای هم، با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. همنچنین جا‌به‌جا مطالب روزنامه محلی به شکل یک روزنامه دوبرگی با تصویر و آگهی و اخبار و گزارش، عینا آمده است.

فونت نوشته‌ نامه‌های هر یک از شخصیت‌ها منحصر به فرد و متفاوت با دیگری‌ست.از تصویرآرایی نیز به بهترین شکل  و در خدمت فهم بیشتر داستان استفاده شده است.

به نظر می رسد که این کتاب از جهت سادگی داستان و محدودبودن دایره واژگان و استفاده از تصویرآرایی، برای گروه سنی «د» مناسب است. 

پیشنهاد می کنم تجربه لذتبخش مطالعه این رمان نوجوان را از دست ندهید و یا بچه های‌تان را به لذت خواندن یک داستان خوب برسانید.



 
اسطوره ها در زندان
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٠  

یادداشتی کوتاه بر رمان «هرصبح می میریم»
هفته نامه چلچراغ، شماره 647، 19 دی 1394

در داستان «هرصبح می‌میریم» اسطوره‌ها حضوری پررنگ و تعیین‌کننده دارند. اسطوره‌هایی که بعضی‌هاشان پررنگ‌تر و برجسته‌ترند و بعضی دیگر به اشاره و تلمیحی آمده‌اند تا لایه‌های زیرین داستان را پیچیده‌تر و غنی‌تر بسازند. اسطوره نوح جدی‌ترین حضور در بافت داستان را دارد و کاراکتر«حبیب» انگار که «نوح» داستان است. راوی داستان نیز او را همچون پیامبری می‌بیند. مکان روایتِ اکنونِ داستان زندان است؛ محلی برای تنبیه و یادآوری و بازگشت. که یادآور اسطوره یونس و شکم ماهی‌است. اسماعیل نیز – والبته ابراهیم – نقشی پررنگ در داستان دارد. تاآنجا که می‌توان با تکیه بر نشانه‌هایی، اسماعیل را متناظر با شخصیت اصلی داستان، احمد، در نظر گرفت. و درکنار این‌ها مریم عذرا و آدم و حوا هم در جای‌جای متن و قصه حضور دارند.

 فراخواندن اسطوره‌ها در متن داستانی، علاوه بر آنکه در تعمیق محتوا و زیرمتن موثر است، بر جذابیت‌های روایی اثر نیز می‌افزاید. و سیداحمد بطحایی توانسته داستانی خلق کند جذاب و پرکشش و خواندنی که تا مدتها ذهن خواننده را درگیر قصه خود می‌کند. بگذریم که نویسنده در آوردن و نقش‌دادن به اسطوره‌ها، کمی نمکش را هم زیاد کرده است!

مصطفی علیزاده



 
فیل‌های خواندنی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٥  

 

دعوت به خواندن رمان «فیل‌ها» نوشته‌ی شاهرخ گیوا

فیل‌های خواندنی!

مصطفی علیزاده
 

تا حالا با یک کلکسیونر جدی و حرفه‌ای سروکار داشته‌اید؟! از آن کلکسیونرهایی که زندگی‌شان تحت تاثیر میل غریبِ گردآوردی مجموعه‌های مقدس‌شان است! خلق‌و‌خو و روحیات‌ این‌ها را می‌دانید؟ اصلاً می‌دانید چرا کلکسیونر شده‌اند و در آن‌چه جمع می‌کنند، دنبال چه می‌گردند؟ ممکنست بگویید: بله، یکی را می‌شناسید. یا بگویید در فیلم‌ها دیده‌اید. مثلاً‌ کلکسیونرهای تمبر، سکه، خودنویس، تابلوهای نقاشی، کتاب‌های قدیمی، حشرات و ... . اما تاحالا فکر کرده‌اید که این‌ها به چه دلیل کلکسیونر شده‌اند؟ یا فکرکرده‌اید که چه چیزها و اشیایی را می‌توان کلکسیون کرد؟ هرگز به ذهنتان رسیده که جمله‌های نوشته‌شده با خودکارهای رنگ‌‌رنگ روی اسکناس‌های چرک و چرب و کهنه هم می‌تواند یک کلکسیون باشد؟

شاهرخ گیوا در رمان تازه‌اش، «فیل‌ها»، چنین شخصیتی را خلق و قصه‌اش را روایت کرده است: فیروز جناه یا جناب؛ مرد پنجاه‌ساله‌ی تنهایی که اسکناس‌های کهنه و نویی را که بر تن‌شان چیزی نوشته شده، از گوشه‌و‌کنار جمع کرده است؛ او اسکناس‌های دوست‌داشتنی خود را از دست بقال و قصاب و میوه‌فروش و حتی از نذورات داخل ضریح امام‍زاده صالح بیرون کشیده تا کلکسیونی از هفت‌هزار‌و‌سیصدو‌سی‌و‌هشت قطعه اسکناس داشته باشد! فیروز نوزده سال از عمر خود را صرف جمع آوری اسکناس‌هایی کرده تا شاید این کلکسیون، پناهگاه او در برابر هجوم تنهایی باشد. او خود می‌گوید و باور دارد که نه کلکسیونر اسکناس، که کلکسیونر «رنج» است.

داستان «فیل‌ها» در خانه‌ی سرد فیروز و با روایت مرگ «پیرزن جادو» در مرغداری‌اش آغاز می‌شود. گرچه شناخت کامل‌تر پیرزن جادو در چندده صفحه بعد شکل می‌گیرد؛ قصه در فضایی سرد رخ می‌دهد و روایت می‌شود. و این سرمایی‌ست که در جان فیروز هم خانه کرده است. با پیش‌رفتن صفحات کتاب، روایت‌هایی را از روزگاری که فیروز در چاپخانه بانک مرکزی کار می‌کرده و نفرتی که از آن دوران داشته، می‌خوانیم. او روایت می‌کند که چطور هزاران اسکناسِ در حالِ چاپ در بانک مرکزی را با نقشه‌ای از پیش طراحی‌شده، مخدوش کرده و نشانی از خود روی آنها گذاشته تا از بانکی که سالهای زیادی از عمرش را در آن تلف کرده انتقام بگیرد. و بعد از آنیتا-همسر سابقش- می‌خوانیم که او را ترک کرده و تنها گذاشته و با دیگری به سرزمینی دیگر رفته است. از رفقای کلکسیونر فیروز می‌خوانیم؛ از «میرانی» که هنوز، بعد از سالها، کِیف می‌کند از اینکه یک‌زمانی در کافه‌ای در مادرید، بابت چند جرعه نوشیدنی، پشتِ میزی که روزگاری پابلو نرودا چندتایی از بهترین شعرهایش را آنجا گفته، پنجاه دلار پرداخته! از «محمد سلمان» کلکسیونر صفحه گرامافون، می‌خوانیم که یک روز در دورهمی کلکسیونرها ناگهان با دو چمدان پر از صفحه‌های گرامافون ظاهر می شود و کلکسیون ارزشمندش، یعنی تمام دارایی‌اش را حراج می‌کند تا رها و سبک شود. از پدر فیروز می‌خوانیم که مصحح متون کهن و درحقیقت کلکسیونر کتاب و کلمه بوده و زندگی‌شان را با کلمه‌ها معنا داده و ساخته‌است. ...

اما چرا فیروز خود را کلکسیونر رانج می داند؟! من و شمای خواننده، از همان صفحات آغازین رمان، قدم به تنهایی فیروز می‌گذاریم. تنهاییِ عمیقی که هم او، و هم پیرزن جادو را در خود فرو برده است. پیرزن ثروتمندی که اسمش عطیه است و دغدغه مشترک او با فیروز سبب آشنایی‌شان شده است. تنهایی فیروز چنان خردکننده است که حتی در جایی می‌خوانیم که از پیرزن جادو خواهش می‌کند که پیشش بماند. شاید همان‌طور که عطیه، یا همان پیرزن جادو، می‌گوید فیروز اسکناس‌هایی را که نشانی از رنج دیگران بر تن‌ خود دارند، جمع می‌کند تا تنهایی‌اش را پس بزند و این‌طور به خودش دروغ بگوید. همچنان که خود عطیه با آشپزی کردن و درست کردن سالاد شیرازی تسکین پیدا می‌کند و از احساس تنهایی می‌گریزد و می‌داند که دارد به خود دروغ می‌گوید!

«فیل‌ها» رمانی قابل‌توجه و از کتابهای خوب سال گذشته بوده‌ که انتشارات ققنوس آن را منتشر کرده است. رمان تازه شاهرخ گیوا البته ضعف‌هایی هم دارد، اما خواندن این رمان 144 صفحه‌ای را اکیداً توصیه می‌کنم.

 

* این یادداشت، پیش از این در شماره پنجم نشریه کافه داستان منتشر شده است.



 
کنسرو غول نوش جان کنید!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٠  

 

دعوت به خواندن کتاب «کنسرو غول» 

  اتابک کَرمی یعنی بابام، اسم پرنده ای جنگلی را گذاشته بود روم،"توکا"! می گفت از بچگی عاشق این اسم بوده، اما بچه های مدرسه عاشق فامیلی ام شدند .اول ها صدام می زدند کِرمی! و بعدترها شدم کِرم خاکی!

این متن، جمله های آغازین رمان «کنسرو غول» نوشته مهدی رجبی است.

کنسرو غول را نشر افق منتشر کرده است. این کتاب را به تازگی خواندم؛ تعریفش را زیاد شنیده بودم و تصمیم گرفتم بعد از سالها دوباره رمان نوجوان دست بگیرم. از کنسرو غولی که ذهن خلاق مهدی رجبی تولید کرده بسیار لذت بردم. شخصیت اول رمان، به خوبی ساخته و پرداخته شده است. «توکا»، پسری ست که در خیال و ذهن خود، زیاد پرسه می زند. انگار که از ضعف ها و ترس هایش به خیالش پناه می برد. او گوشه ای دنج در انباری خانه ، همچون یک معبد یا یک پناهگاه دارد که به آن پناه می برد. توکا آدم ها و جنس و روحشان را با بوهایشان می شناسد: که کدام بدجنس و کدام قابل اعتماد است. «بوی آدم ها با هم فرق دارد. آنهایی که بوی لاستیک می دهند، خیلی عصبی و وحشی اند.» «پرستاری که دستم را گچ می گرفت خیلی معرکه بود. مردها صداش می زدند خانم سرابی. زن ها صداش می زدند ستاره جون. ستاره جون بوی لیمو می داد و لیمویی ها از هر کی فکر کنی مهربان ترند». توکا ذهن قوی و قدرت غریبی در محاسبات ریاضی و در ذهن نگه داشتن اعداد دارد.

مادر توکا نیز که شخصیتی افسرده دارد، کاملا ملموس ساخته شده. و همچنین است ژاکت و پرویز و بقیه کاراکترهای داستان. و صدالبته غول کنسروی! غول کنسروی را فقط توکا می تواند ببیند. او هیچ نمی فهمد و هیچ کاری هم نمی تواند انجام دهد. او با غول چراغ جادویی موردانتظار توکا زمین تا آسمان فاصله دارد. روزهای زوج هست و روزهای فرد نیست. 

رمان از نوعی ساختار قصه در قصه هم بهره برده است. کتاب خاطراتی پیدا می شود که در آن پرویز داستان زندگی خود را نوشته است. و ما داستان پرویز را به موازات قصه اصلی می خوانیم که اتفاقا به همان اندازه یا شاید حتی بیشتر جاذبه دارد. پرویز جنایتکاری که با انداختن گربه ها به داخل چرخ گوشت کارخانه سوسیس کالباس سازی کارش را شروع کرده و بعد سارق بانک شده است. خواننده هم به مانند خود توکا جذب شخصیت پرویز می شود و دوست دارد قصه اش را و سرانجامش را بداند.

طنز اثر هم بسیار دلچسب و ظریف است. که شاید در نوشتاری جداگانه درباره طنز این رمان بیشتر بگویم.

گرچه این اثر را نمی توان با اطمینان در ژانر فانتزی به حساب آورد(چرا که ماهیت و وجود غول فقط برای توکا معنا دارد و این می تواند به معنای یک توهم و تصویر ذهنی صرف باشد) اما در هر صورت عناصر و فضای فانتاستیک رمان بسیار شیرین و گیراست.

 

دنیای رمان های نوجوان با تخیلی قوی همراه است؛ با تخیل و کنجکاوی و کشف های تازه و جذاب. دنیای صاف و ساده ایست. غوطه ور شدن در این جهان صاف و ساده و پر از تصاویر و خیال پردازی ها، شیرین و مست کننده است.

بعضی وقتها باید دوباره رفت سر وقتِ ادبیات نوجوان و رمان های نوجوان را خواند و دنیای فراموش شده مان را به یاد بیاوریم و زنده کنیم تا زنده شویم. 

کنسرو غول مهدی رجبی را بخوانید!



 
الفبایی برای خواندن و لذت بردن!
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸  

معرفی رمان سین شین، نوشته ضحی کاظمی

این یادداشت با تیتری اشتباه و غریب که انتخاب نویسنده ی آن هم نبوده در روزنامه فرهیختگان(18آذر)منتشرشده است. البته این دست اشتباهات در دنیای مطبوعات و روزنامه ها چیز عجیب و مساله خاصی نیست.

بعضی از رمان‌ها (رمان های جدی و نه عامه پسند) جوری نوشته شده‌اند که می‌توان راحت، بی‌توقف و بی‌مواجهه با دست‌انداز، در کوتاه‌ترین زمان آن‌ها را خواند و به لذت درک و تجربه جهانی داستانی رسید. این‌ها نقطه مقابل آن‌دسته از رمان‌‌هایی هستند که هرچند یا چند ده صفحه باید ببنیدیشان و نفسی تازه کنی و بگذاری مغزت کمی استراحت کند. روشن است که این ویژگی در عین حال که واجد نوعی تعریف و ستایش است، ممکن است که در خود شکلی از انتقاد را هم داشته باشد: رمانی که حین خواندن آن درنگ نکنی و کتاب را نبندی و قدری تامل نکنی، آیا می تواند رمان «شاخص»ی باشد!؟ پاسخ این پرسش که روشن است: نه. اما اگر به جای «شاخص»، از صفت «خوب» استفاده کنیم، معلوم است که می توانیم بگوییم : بله!

در سرزمینی که تعداد رمان‌خوان ها و تعداد رمان‌های خوانده‌شده در سال، به شکل غم انگیزی به‌شمارنیامدنی‌ست، بودن رمان‌هایی خوشخوان و روان، از همین ها که در سطور قبل ذکرش رفت، که البته به حوزه ادبیات داستانی جدّی و روشنفکری- و نه عامه پسند، هم نزدیک باشند، غنیمت و موهبتی است.

«سین شین » رمان اول ضحی کاظمی، از این دست رمان‌هاست. رمانی 140 صفحه‌ای که می‌توان در دو یا سه نشست آن را خواند و لذت برد. طرح داستان روشن و ساده است. روایت رابطه‌ای که دچار مرگ تدریجی شده و خانواده‌ای در کما، که برای بازگشت به زندگی چندان شوقی هم وجود ندارد؛ مگر در کوچکترین عضو آن. زبان اثر روان و ساده است و متن فاقد پیچیدگی‌ها و بازی‌های زبانی و فرمی است. همین روانی و سادگی است که ضعف‌های احتمالی دیگر را پوشش می‌دهد. سوژه و جهان خاص داستانی آن که - به ویژه - مایه اش را از دوره نوجوانی شخصیت اصلی(شیرین) می‌گیرد جذاب است و تازگی‌هایی هم دارد: دختری از خانواده ای مذهبی که به اقتضای شغل پدر در لندن زندگی می‌کنند، و دوره نوجوانی اش به سبب فاصله ای که بین او و همسالان و همکلاسی هایش در اثر الزام ها و سخت گیری ها متعصبانه خانواده ایجاد شده، در تمسخر و تحقیر و انزوا و غربت، نابود می‌شود. و حال آنچه از آن دوره سیاه به یادگار مانده، روانی رنجور و آسیب‌دیده است.

حالا آن دختر ازدواج کرده و دختری مدرسه ای هم دارد و در جایگاه مادر قرار گرفته.  آشفتگی خانواده سه نفره اش و رفتار و افکار پریشان و نامتناسب و گاه ناهنجار دخترخردسالشان، این نکته را نشانه می رود که انگار قرار است عقاید و فرهنگ و به تبع آن،  سخت‌گیری های حاکم بر نسل قدیم خانواده( پدر و مادر شیرین)، نه تنها فرزندشان(شیرین) که نسل و نسل‌های بعد از آن را هم به ویرانی بکشاند.

اما افسوس که این وجه برجستگی «سین شین»، یعنی سوژه و جهان داستانی و کاراکتر اصلی آن، عمق و گسترش پیدا نمی‌کند. گذشته از این، نقدی که به این رمان وارد است، یکسانی لحن و زبان راویان سه گانه آن، شیرین(مادر)، آرش(پدر)، روشنک(کودک)، می‌باشد. انگار که راوی یکی‌ست؛ جمله‌های کوتاه و ضرباهنگ تند و دایره واژگانی تقریباً از یک جنس در هر سه روایت دیده می‌شود. روایت اصلی برای شخصیت اصلی‌ست و در مورد دو راوی دیگر، صرفاً‌ تغییراتی سطحی در زبان و لحن رخ می‌دهد. روشن است که از نویسنده خوب این رمان انتظار چنین سهل‌گیری را نداشته و نداریم و از این ضعف اثر نمی‌توان با چشمپوشی گذشت.

گذشته از آنچه که در این یادداشت گفته شد و آنچه نشد، سین‌شین اثری‌ست که می‌توان آن را با لذت خواند و خواندنش را به دیگران توصیه کرد.

لینک مطلب چاپ شده در روزنامه فرهیختگان 



 
مرگ آقای نویسنده
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  

کارلوس فوئنتس نویسنده‌ی رمان های مهمی چون آئورا، پوست انداختن، مرگ آرتیمو کروز، گرینگوی پیر، آب سوخته و ... در گذشت. این را خبرگزاری ها اعلام کردند. نویسنده ای که به حقش، نوبل ادبی، نرسید ، اما رمان هایش جاودانه می ماند.

مهسا پاکزاد، در بی بی سی فارسی، یادداشتی درباره فوئنتس و آثارش و مرگش منتشر کرده است. در تکه پایانی این گزارش به مصاحبه ای که لینتون ویکز، خبرنگار واشنگتن پست، در سال ۱۹۹۵ با فوئنتس انجام داده، اشاره می کند که گزارشگر از فوئنتس می پرسد که "دوست دارد چگونه بمیرد و چه عبارتی روی سنگ‌قبرش نبش ببندد؟"

 

ویکز می‌نویسد: «از او پرسیدم که دوست داری چگونه بمیری؟

 

گفت: «در آرامش، وقتی خواب هستم. نمی‌خواهم زیادی دراماتیک باشد. امیدوارم آرام باشد.» به من گفت که با همسرش، سیلوا، درباره این صحبت می‌کرده که که پس از مرگ کجا دفن شوند. در آن زمان فوئنتس دلش می‌خواست در قبرستان مون‌پارناس در پاریس دفن شود.

 

می‌گفت «فکر کنم آن جا برای گذراندن ابدیت بهترین جا باشد.»

 

از او پرسیدم «می‌خواهی روی سنگ‌قبرت چه بنویسند؟ او جواب داد که باید مدتی به این سئوال مدتی فکر کند. در انتهای مصاحبه، فوئنتس خواست تا مقابل آن «کتاب‌فروشی که کافی‌شاپ دارد» پیاده‌اش کنم. از او پرسیدم که آیا مردم در کتابفروشی کرامر، او را خواهند شناخت؟ گفت «به محض این که کارت اعتباریم رو دربیارم.» آرام از ماشین پیاده شد و در پیاده‌رو شروع به راه‌رفتن کرد. من هم پیاده شدم تا رفتن او را تماشا کنم. برای لحظه‌ای ایستاد. هنوز آنقدر نزدیک بود که بتوانم صدایش را بشنوم. بعد در جواب سئوالم درباره سنگ قبر گفت: «به قول یکی، این [جا] واسه من خیلی عمیقه.»

متن کامل یادداشت پاکزاد

 

 پیش از این- شاید دوسال پیش - در همین وبلاگ شما را به خواندن رمان آئورا دعوت کردم. و حالا که نویسنده آئورا درگذشته، بار دیگر تکه ای از آئورا را با هم می خوانیم:

... آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو.

 



 
مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»

 

 



 
«سمفونی مردگان»؛بهترین سمفونی که شنیده ام!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

«[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت. [هابیل] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست بر نیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.

آن گاه پس از این گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیان کاران گردید.

آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. [قابیل] با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟

پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.»

(قرآن مجید، سوره مائده، آیه 26)

 

می خواهید یک رمان خوب ایرانی بخوانید؟ قصه آیدین و اورهان اورخانی را نخوانده اید؟ پس به شما «سمفونی مردگان» را پیشنهاد می کنم. اثر ارزشمند و جاودانه عباس معروفی.

پشت جلد کتاب می خوانیم:

«سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟»

قصه «آیدین اورخانی»، قصه طغیان مدرنیته و روشنفکری و احساس در برابر باورهای پوسیده و خرافی سنت است. جالب اینکه یاغی، شاعر است و سرشار از احساس. صبور است و هزینه های طغیانش را می پردازد؛ سوختن.

این دالان مخروبه کجا بود؟ چه سازی می زند. یک عاشق جوان است که حتماً از جوانیش خیر ندیده. مثل من . هر کس از راه می رسد, می زند تو گوشم. افسر هنگ بود. داشت با زنش می رفت. گفتم: اوز اشیدی. خواباند بیخ گوشم. گریه کردم. از ته دل گریه کردم.

(قسمتی از رمان- موومان چهارم- از زبان آیدین)

قصه «اورهان اورخانی» اما قصه قابیل است. داستان برادرکشی است و حسد و طمع و مال اندوزی. حضور معنادار کلاغ در داستان هم یادآوری مکرّر قصه هابیل و قابیل است. اورهان می داند که زندگی اش خالیست؛ پوچ و بیهوده است و این دانستن برای او بیشترین رنج را آورده است.

و «جابر اورخانی»، گر چه پدر است، اما ستمگر است. مالک و تصمیم گیرنده است در حالیکه تصمیم گیری را در واقع به دیگری (ایاز- نماد حکومت و قدرت) سپرده است. خرافی و سنتی است. ردایی از مذهب به دوش انداخته اما با حقیقت دین بسیار فاصله دارد. قضاوت می کند، حکم می دهد و خود اجرا می کند؛ می سوزاند.

 

ساختار کتاب کاملاً شبیه ساختار یک سمفونی است. این رمان، به جای فصل، از 5(یا بهتر است بگوییم 4) موومان، تشکیل شده است: موومان یک، موومان دو، موومان سه، موومان چهار و موومان یک. و راوی در هر موومان عوض می شود.

و در این سمفونی، تنها یک نفر زنده است: آیدین. شاعر، روشنفکر، پرسشگر، اهل مطالعه و جویای آگاهی که سرانجام زیر بار سنگین غفلت مردگان پیرامون خود، در شهر مرده ای که برف رمق آن را کشیده است، اسیر و سرکوب می شود و می نالد.

خود معروفی درباره نام کتابش می گوید:

«از سال 64 بود که اسم کار را گذاشتم سمفونی مردگان. چون همان موقع هم که این را می‌نوشتم به فرم سمفونی نوشته می‌شد. یعنی شخصیت‌ها در ذهن من سازبندی شده‌اند. می‌دانم کدام یک از شخصیت‌ها ویولن است، کدام ساز بادی می‌نوازد و کدام طبل است.»

و تکمیل می کند: «رمان به فرم سمفونی نوشته شد. می‌دانید که معمولاً هر سمفونی چهار موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه‌های قرآن ابتدای سمفونی مردگان برای زینت یا دل استفاده نشده، بلکه یک اورتور است.»

ظاهراً خانم الهام یکتا  کتابی با عنوان «ازل تا ابد» در نقد و بررسی سمفونی مردگان نوشته است که مشتاقم آن را بخوانم گرچه هنوز آن را ندیده و تهیه نکرده ام.

ضمناً خواندن مقاله های زیر هم بی فایده نیست.

«نقد و بررسی سمفونی مردگان-عباس معروفی»

بستر اساطیریسمفونی مردگان

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
نکته ای از«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو (2)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  

در یادداشت قبلی، مختصری درباره «کوری» ساراماگو نوشتم. در این پست نکته ای که در مورد «زن» بینای داستان - که ساراماگو در سراسر رمان کوری او را «زن دکتر» می نامد- به ذهنم رسیده را بیان می کنم.

کوری

«زن دکتر» تنها انسانی است که در این داستان کور نمی شود و از این رو می پذیرد که راهنما و همراه شوهر خود باشد. او شوهرش را در انجام امور شخصی اش و حتی تصمیم گیری ها یاری می رساند و نقش هدایتگر و سرپرست را بر عهده می گیرد. او، در حالیکه کور نیست، خودخواسته وارد قرنطینه می شود تا کنار و همراه شوهرش باشد. او می ماند تا « به دکتر و کسان دیگری که ممکن است به قرنطینه بیایند، کمک کند»

او در ابتدای داستان تنها به فکر کمک به همسرش است و خود را در برابر او مسئول می داند. اما به تدریج در قبال دیگران هم خود را مسئول می بیند و مسئولانه رفتار می کند. برای «گروهش» به دنبال جای امن و غذا و آب می گردد. از آنها مراقبت می کند. به تعبیر ساراماگو «برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند، حکم مادر را دارد» و تمام توان خود را صرف انجام مسئولیتی که بر دوش دارد، می کند.

پاسخ زن دکتر در جواب همسرش که می پرسد:«تا کی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی؟»  این است که :« تا هر وقت که بتوانم... اما دارم کم کم خسته می شوم. گاهی آرزو می کنم که من هم مثل بقیه کور شوم. تا از آنها مسئولیت بیشتری نداشته باشم.»

این زن در طی تمام مدتی که کوری شهر را گرفته، رنج می کشد؛ بیش از دیگران، حتی. او تمام پلیدی ها و سیاهی ها را می بیند و البته ناچار است همانند کوران رفتار کند. مسئولیت جمعی را پذیرفته و نمی تواند و نباید در میانه راه، شانه خالی کند. او بزرگترین رنج را بر سینه دارد و آن رنج دانستن و دیدن سیاهی ها و رنج مسئول بودن است.

 زیر فشار همین رنج طاقت فرساست که مثل «فنری که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده» می شود؛ مثل طنابی که پوسیده شده و هر لحظه آماده پاره شدن است. او هدایت دیگران را مسئولانه می پذیرد و آنگاه که مسئولیتش به پایان می رسد، «فنر» در می رود. زن احساس می کند که: «حالا نوبت اوست که کور شود.»

مشابه این رفتار را در یکی از نزدیکانم دیده ام. زن جوانی که در بحرانی که خانواده اش به آن دچار شده، مسئولانه نقشهای گوناگونی را به عهده می گیرد. انجام کارهای مختلف خانواده را می پذیرد. مدیریت رفتارها و برنامه ها را بر عهده می گیرد و نقش مشاور و آرامش دهنده را برای کسانی که از نظر روحی به هم ریخته اند، بازی میکند. او از پس تمام وظایفی که خودخواسته بر عهده گرفته است، به خوبی بر می آید و پس از آنکه بحران خانواده به پایان می رسد، خود دچار بحران می شود. «طناب پوسیده» پاره می شود؛ طنابی که گرچه در تمام طول مدت بحران نشانی از پارگی نداشت، با پایان شرایط بحرانی، به راحتی و به طور ناگهانی پاره می شود و دیوار استقامت زن بر سرش آوار می شود.

به گمانم این تعبیر درستی از «مسئولیت» و مسئولیت پذیری است. انسان ذاتاً مسئول است؛ چه مسئولانه رفتار کند و چه نکند، در اصل قضیه فرق نمی کند. در قرآن بارها سخن از  مسئول بودن انسان به میان آمده است. در ادیان و مکاتب دیگر( از جمله اگزیستانسیالیستها) نیز به مسئولیت انسان اشاره شده است. انسان به سبب آگاهی ، آزادی و اراده  ای که دارد، مسئول است. برخی مسئولیت پذیری بالایی دارند و برخی نه. برخی آگاهند و از این رو، مسئول. برخی کورند و مسئولیتشان کمتر. فکر می کنم که میزان مسئولیت هر یک از ما انسان ها، متناسب با آگاهی و بصیرتمان است. همچنان که زن بینای قصه کوری ساراماگو، آگاه و بینا است و از این رو به شدت مسئول.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
درباره«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

ژوزه ساراماگوبی بی سی، خبر درگذشت ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل و خالق رمان مشهور کوری را منتشر کرد.

اثر ارزشمند و جاودان ساراماگو، «کوری» نام دارد؛ کتابی که کتابخوان ها نباید آن را از دست بدهند و از جمله آثاری است که باید پیش از مرگ آن را خواند.

قصد دارم چند خطی درباره این رمان بنویسم. البته من نه در جایگاه نقد و بررسی و تحلیل این رمان هستم و نه اساساً توانایی چنین کاری را دارم. فقط به چند نکته کوتاه از این رمان را که در ذهنم باقی مانده خلاصه وار اشاره می کنم:

«کوری» داستانی به شدت نمادین است. شهر یا کشور  بی نام، همین دنیاست و مردم بی نام آن(ساراماگو برای هیچ یک از شخصیتهای داستان اسم نگذاشته است)، نوع بشر است. شخصیت های کوری و خصوصیات اخلاقی و رفتارشان و غرایز و احساساتشان تماماً نمادی از جهان انسان ها با تمام ویژگیهایشان است.

داستان از این قرار است که تمام مردم شهر و سپس کشوری(بی نام و هرجا) به تدریج دچار بیماری کوری می شوند. نه از نوع کوری سیاه، که «کوری سفید». به تعبیر خود ساراماگو در این رمان، انگار در دریایی از شیر فرو رفته باشند و جز سپیدی چیزی نبینند. از ابتدای شیوع این بیماری، قرنطینه ها آغاز می شود و دسته دسته مردم قرنطینه می شوند. افراد کور قرنطینه شده در تمام طول این مدت با مشکلات و چالشهای این زندگی جدید دست به گریبانند و شرایط سختی را تجربه می کنند. موقعیت هایی که ساراماگو در مقابل شخصیتهای داستان قرار داده یا روایت می کند، کاملاً نمادین و استعاری است.

در ادامه، داستان به خروج یا بهتر بگوییم رهایی قرنطینه شدگان از اردوگاه و ملحق شدن آنها به سایر مردم شهر (که همگی کورند) می رسد و سپس روایت شرح حال و رفتارها و تغییرات شخصیتها در شرایط جدید و در انتها، به پایان رسیدن کوری سپید.

رمان  کوری اثر ژوزه ساراماگو

در تمام این شهر فقط یک نفر است که می بیند و این «زن» بیش از همه رنج می کشد و در شرایط مختلف روحی و فلسفی احساسات و تصمیم هایی متفاوت بروز می دهد.

دنیای کوری، دنیای غافلان و خفتگان است. انسانهایی که کورند؛ اما نه کوری فیزیکی و جسمی. بلکه کوری روانی و درونی. در این دنیا، آن کس که عاقل باشد، بیش از همه رنج می کشد و آنها که غافلند(=کورند) با این که ممکن در شرایط سختی باشند، زودتر با شرایط و وضعیت موجود خود را وفق می دهند و کنار می آیند.

ساراماگو خود می گوید که این کوری حقیقی نیست، بلکه تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم آدمی است. او می گوید که ما انسانها عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم.

به راستی که ما انسانها دچار کوری( از همان نوع که ساراماگو مطرح می کند) هستیم. چشم و توان دیدن داریم(که اگر نداشتیم، کوری مان از نوع «سیاه» بود) اما نمی بینیم یا شاید نمی خواهیم ببینیم.

در قسمتی از این رمان، دو جمله بسیار عمیق در بیان حال آدمی آمده است: «کورها همیشه در حال جنگند. همیشه در حال جنگ بوده اند» آیا اینطور نیست که ما دائماً در حال نزاع با خود و اطرافیانمان هستیم؟! بیهوده می جنگیم، چون کور شده ایم و عقل را کنار نهاده ایم.

بسیاری از نمادهای این داستان را با دوباره و چندباره خواندن آن و تعمق در جمله ها و رفتار شخصیت ها و نشانه ها می توان روشن نمود و درک کرد.

نکته ای دیگر درباره شخصیت زن بینای داستان هم هست که در پست بعدی مطرح خواهم کرد.

 

 ژوزه ساراماگو در ویکیپدیا

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است