تَرکِ دوستان
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  


شیخ اجل، سعدی در گلستان می‌فرماید:

دوستی را که به عُمری فراچنگ آرند، نشاید که به یک دَم بیازارند.

سنگی به چندسال شود لعل‌پاره ای
زنهار! تا به یک نفَسش نشکنی به سنگ


و خواجه شمس الدین محمد حافظ، می گوید:

حقوقِ صحبتِ ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین


آنچنان که روشن است و البته نظر من نیز موافق آن، تَرکِ دوستان یا جداشدن از دوستان به زعم شیخ اجل شایسته نیست و تلویحاً می گوید که نشانه‌ی «بی‌خردی» است و به زعم خواجه‌ی شیراز، نشانه‌ی «بی‌وفایی». تا شما آن را نشانه‌ی چه بگیرید!



 
سعدیانۀ اردیبهشتی
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢  

 

اردیبهشت با سعدی و یاد او و غزلش آغاز می شود. این قراریست بین ما، برای بزرگداشت شیخ اجل. و اولین پست اردیبهشتی «بی رنگی» در سال 95،غزلیست از سعدی با شرح و توضیحی:

ای یار جفاکردۀ پیوندبریده        این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟ (1)

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم     گرگ دهن آلودۀ یوسف ندریده (2)

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند     افسانۀ مجنون به لیلی نرسیده (3)

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام     از خواب نباشد مگر انگشت گزیده (4)

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم     چون طفل دوان در پی گنجشک پریده (5)

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی     الا به کمان مهره ابروی خمیده (6)

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس     غمزت به نگه کردن آهوی رمیده (7)

گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز     ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده (8)

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد     رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده (9)

روی تو مبیناد دگر دیده سعدی     گر دیده به کس بازکند روی تو دیده (10)

 

شرح و توضیح:

مضمون اصلی و کلی غزل، پیوندبریدن معشوق بیوفاست. پیوندبریدنی که انگار دیگر به وصل دوباره نخواهدرسید. 

در بیت اول می گوید: ای یار بی وفا، همه وفاداری و پیمان تو -که من اصلاً چیزی ندیدم از آن- همین بود؟! تمام شد و رفت!!؟

در بیت دوم، شاعر از انگشت نماشدنِ خود در کوی معشوق و بر سرزبانها افتادنش، می گوید و به استعاره خود را گرگی می داند که گرچه یوسف را ندریده، اما دهن خون آلودش سبب شده تهمتش بزنند: «گرگ دهن آلودۀ یوسف ندریده».

 در بیت سوم، شاعر، که چیزی از عشق و وفای یار دستگیرش نشده، خود را انگشت نمای شهری می بیند که حکایت او را حکایت «مجنونِ به لیلی نرسیده» می دانند.

چهار- انگشت گزیدن کنایه از حسرت خوردن است. معنای بیت تقریباً چنین است که: من در خواب از لب شیرین معشوقم بوسه ای گرفتم، ولی وقتی بیدارشدم فهمیدم فقط خواب بوده و برایم جز افسوس و حسرت چیزی نمانده.
www.Birangi.net 

در بیت پنجم، تصویر و تشبیهی زیبا آورده است. تلاشهای خود برای رسیدن به معشوق را به تقلای کودکی تشبیه می کند که دوان در پیِ گنجشکیست که از کَفَش پریده. www.Birangi.net 

شش- کمان مُهره، کمانیست که بت آن مُهره گلین پرتاب می کردند؛یعنی همان تیرکمان. پس معنی بیت چنین می شود: مرغِ دل صاحبنظران و زیباشناسان را فقط با تیرکمان صیدکردی(نه با مهر و محبت، بلکه آسیب رساندی و صید کردی)

هفت- این بیت در تشبیهِ راه رفتن و نگاه پر عشوه و ناز معشوق به خرامیدنِ طاووس و غمزۀ آهو است.

هشت- می گوید: اگر بخواهم که از این شهر بروم و از تو بگریزم تو همچون محیط دایره ای من را در مرکز آن دربرگرفته ای و اسیرکرده ای. (یعنی گریز و گزیری از تو نیست) www.Birangi.net 

نه- پنجه کردن یعنی زورآزمایی کردن و پنجه درپنجه انداختن. در این بیت به معشوق می گوید: زور من که به تو نمی رسد! گرچه دشنام شنیدم و جفادیدم، اما می روم و دعایت می کنم!

www.Birangi.net 

ده- در این بیت باید جای دو مصراع را عوض کنیم و معنی کنیم: اگر سعدی -که نگاهش به تو افتاده و تو را دیده- به دیگری نظر کند، الهی که دیگر هیچوقت تو را نبیند!

مصطفی علیزاده



 
نقش تو
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۸  

 

وه! که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود، به‌عاقبت، در طلب تو، حالِ من

ناله‌ی زیر و زار من، زارتر است هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو، گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست‌نمای خلق شد قامت چون هلال من

 

... سعدی؛ امشبِ تاریک ...



 
سعدیانه!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  

 

 

آرامگاه خداوندگار غزل، سعدی، از سفر اردیبهشتی شیراز، 1394 ( عکس با موبایل)

 

و تکه ای از یک غزل:

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست

یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست

پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست

 

* از صفحه اینستاگرام



 
باغ شفتالو و به!
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸  

 عکس: از اینستاگرام «بی رنگی»

 

ای سروبالای سهی، کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی، ما نیز هم بد نیستیم

 گفتی به رنگ من گُلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی، ما نیز هم بد نیستیم

 تا چند گویی ما و بس؟ کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس، ما نیز هم بد نیستیم

 ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی، ما نیز هم بد نیستیم

گفتی که چون من در زمی، دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی، ما نیز هم بد نیستیم

گر گلشن خوش بو تویی، ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی، ما نیز هم بد نیستیم

گویی چه شد کان سروبُن با ما نمی‌گوید سخن
گو بی‌وفایی پر مکن، ما نیز هم بد نیستیم

گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ای
از ما چرا بیگانه‌ای؟، ما نیز هم بد نیستیم

ای در دل ما داغ تو، تا کی فریب و لاغ تو؟
گر به بود در باغ تو، ما نیز هم بد نیستیم

باری غرور از سر بِنِه، و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به، ما نیز هم بد نیستیم

گفتم تو ما را دیده‌ای، وز حال ما پرسیده‌ای
پس چون ز ما رنجیده‌ای، ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به از من در چگل، صورت نبندد آب و گل
ای سست مهرِ سخت دل، ما نیز هم بد نیستیم

سعدی، گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین، ما نیز هم بد نیستیم

 * * *

درباره عکس: بعضی ها کافه نشینی شان یک جورایی وفادارانه ست؛ از این کافه به آن کافه نمی روند: اگر پیش بیآید که حال و هوای کافه ای با جنس و هوایشان جور شود، آن کافه را پاتوق می کنند و اگر سر کافه نشینی داشته باشند، انتخاب اولشان، خب معلوم است کجاست! برای قرار و گپی دوستانه یا برای خلوت، می روند همان جای همیشگی. اینطوری هم به خودشان وفادار می مانند و هم به آن کافه.  

کافه ای هست که حال و هوایش صاف نشسته روی حال و هوایم! دقیق، میزون! همیشه می روم، و همیشه این مصرع سعدی - که روی شیشه پنجره اش نوشته اند- مرا با خود می برد به... باغ شفتالو و به!



 
بی برگی...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٤  


سعدی:

سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای می‌بندد وفای عهد اصحابم

زمستانست و بی برگی، بیا ای باد نوروزم
بیابانست و تاریکی، بیا ای قرص مهتابم