مونس جان
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  

دیوان حافظ

 

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم        دواش جز مِی چون ارغوان نمی بینم

 

مدت ها و بهتر است بگویم که ماههاست از حافظ فاصله گرفته ام؛ سراغ دیوانش نرفته ام و با آن خلوت نکرده ام. در جلسات خمر کهن نیز که قبلاً هر از گاهی غزلی را انتخاب و شرح و تفسیر می کردم، ماههاست خبری از خواجه شمس الدین محمد نیست.

وقتی «چیز»ی، بخشی از وجود و روحمان باشد(یعنی «شده باشد») و مدتی به آن نپرداخته باشیم و بی توجه رهایش کرده باشیم، ناخودآگاه خلأ ایجاد شده، در روح و روان ما تاثیر منفی خود را خواهد گذاشت؛ خلأ را درونمان حس می کنیم و بی قرار می شویم.  فکر می کنم که این روزها دچار چنین اتفاق ناخوشایندی شده ام.

 

می خواستم مطالعه حافظ و خلوت با او و غزلیاتش را از سر بگیرم؛ می خواستم حافظ را دوباره مونس جانم کنم. دنبال بهانه ای می گشتم. سرانجام بهانه ام را یافتم:

قصد دارم مجموعه یادداشت هایی در خصوص بعضی از مفاهیم و تعبیرات دیوان حافظ، با مطالعه و بررسی آثار بزرگان حافظ پژوه بنویسم. شاید نتیجه کار را در بی رنگی منتشر کردم و شاید در خمر کهن. شاید حتی در اختیار دوست عزیزم، پانویس، گذاشتم تا در «رادیو حافظ» ش از آن استفاده کند(البته اگر به کارش بیاید!). شاید هم هیچ گاه و هیچ جا منتشرشان نکنم و بگذارم تا برای دلم خود ،فقط و فقط، بماند.

 



 
آغاز- بی رنگی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥  

 

حدود  ٩ سال از روزی که اولین سایتم را راه اندازی کرده ام می گذرد. در طی این مدت سایتهای مختلف فردی و گروهی (با انگیزه های فرهنگی و اقتصادی) را راه اندازی و اداره کرده ام، اما هیچ گاه به صرافت نیافتادم که سایتی با محتوای یادداشت های شخصی و روزنوشت داشته باشم.

گرچه چند بار وسوسه شدم، اما جرقه ای بی جان بود و توانِ روشن کردن نداشت. اساساً نیازی به اقدام به چنین کاری نمی دیدم. اما حالا قضیه فرق می کند. شرایط به گونه ای شده که فکر می کنم نیاز دارم تا چنین فضایی در اختیارم باشد و هر از گاهی، چیزی بنویسم و در آن ثبت کنم. هم بدان دلیل که تصمیم گرفته ام فعال و پویا بنویسم (به توصیه استادی که گفت نوشتن و روزانه نوشتن از خشکی قلم جلوگیری می کند) و هم آنکه «نیاز» به نوشتن دارم. «نوشتن» راه حل من است برای چشیدن طعم آرامش در این دنیای ناآرام.

 

پس از تصمیم گیری در مورد راه اندازی سایت شخصی، اولین چالش آن، انتخاب نام مناسب بود. هرکس برای نامگذاری سایت خود، نیم نگاهی می اندازد به درون خود و خواسته اش و اعتقاداتش  و آنچه هست و اندوخته دارد. یکی نام « سالک » را برای خود و سایتش بر می گزیند، دیگری درویش یا صوفی یا قلندر یا خاک نشین یا خراباتی یا رند و یا ... . با خود فکر کردم که من هیچ کدام از اینها نیستم به جز آنکه «می خواهم» که «بیرنگ» باشم.

می خواهم که «رنگ»هایم، یک به یک، بریزد و به بیرنگی برسم. می پرسی بی رنگی چیست؟ "هست بی رنگی اصول رنگ ها". بی رنگی، اصل و فطرت ماست؛ بیرنگی, حقیقت است. و رنگ ها، غبار و زنگارِ روی آن. وقتی رنگها جای بیرنگی را می گیرد، می دانی چه می شود؟ مولانا می گوید:

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد 

موسی ای با موسی ای در جنگ شد

 

چون به بیرنگی رسی کآن داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی

ریشه همه پلیدی ها، نگرانی ها، دشمنی ها و تباهی ها در همین اسیرِ رنگ شدنِ ماست.

با دوستی مشورت کردم. اتفاقاً  اسم «بیرنگی» ذهن او را بلافاصله متوجه همین دو بیت مولانا کرد. انتخابم را تایید کرد. نظر او برایم مهم بود. بسیار مهم.

پس، از حالا در «بیرنگی» می نویسم تا شاید به «بیرنگی» برسم.