چهارکلام برای آغاز سال جدید خورشیدی
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦  

سلام 


اولا - رسیدن سال نو خورشیدی را تبریک می گویم. سالی سرشار از آرامش و شادمانی آرزو دارم.

دوم- در ماههای گذشته چند نفر از همراهان وبلاگ بی رنگی در پیامهای خصوصی و ... گفته اند و تذکر داده اند که چرا وبلاگ دیگر به روز نمی شود و فعال نیستم. پاسخش را گفته ام و تکرار می کنم: با گسترش شبکه مجازی قابل دسترسی در گوشی های موبایل، طبیعتا وبلاگ و وبلاگ نویسی کمرنگ شده و می شود. خیلی طبیعی و بدیهی است که وقتی مخاطبان فضای مجازی به صفحاتی مثل اینستاگرام کوچ کرده باشند، نویسندگان این فضا هم به ناچار باید به آنجا نقل مکان کنند و دکان خود را جایی دیگر برپاکنند. نویسنده‌ی بی‌رنگی هم به تبع، در آن صفحات و فضاها فعال شده و مثلا صفحه ای در اینستاگرام برای انتشار عکسها و گاه «عکس-نوشته‌»هایش راه انداخته است.

اما این نقل مکان به معنای این نیست که باید وبلاگ راه بست. وبلاگ و وبلاگ‌نویسی همچنان پابرجاست ؛ چرا که انتشار برخی مطالب به جز در وبلاگ، در جایی دیگر محلی از اعتبار ندارد. پس وبلاگ بی‌رنگی همچنان برقرا خواهد بود و سعی خواهم کرد که لااقل از سال نودوپنج فعال‌تر باشم.

سوم- در سایت «کافه‌داستان» مطالبی ویژه عید و نوروز و سال خروس آماده و منتشر کرده ایم و تا سیزدهم فروردین هم با یادداشت های روزانه نویسندگان داستان نویس به‌روز خواهیم شد. پیشنهاد می کنم که سری بزنید و مطالب را بخوانید و شاید لذت ببرید.

چهارم- در پناه خدا؛ تا بعد...



 
... از دست ندهید
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢  

 

پس از مدتها اشتغال شدید به نوشتن و کارهای اجرایی ، حالا دوباره «بی رنگی» به  روز است؛ نه با یادداشتهای خودشناسانه و داستانی، بلکه با دو خبر ادبیاتی-داستانی:


یک – پنجشنبه همین هفته یعنی 24 مهر، ساعت 15، در فرهنگسرای ارسباران، جلسه ای دیگر از سلسله جلسات بازخوانی ادبیات ملل برگزار می شود که این جلسه به بررسی رمان «ناطور دشت»، شاهکار دیوید سالینجر اختصاص دارد و قرار است رویا دستغیب و احسان عسگریان و من به همراه سایر اعضا و حاضرین درباره اش صحبت کنیم. لذت شنیدن درباره «ناطور دشت» و هولدن کالفیلد را از دست ندهید!

 

دو – سرانجام رخوت و خاموشی حضرت اینجانب در حوزه ادبیات داستانی رسماً به پایان رسید و با همت و همکاری نویسندگان ادبیات داستانی، «کافه داستان» را منتشر کردیم. کافه داستان  نشریه اینترنتی ادبیات داستانی است که  از 20 مهرماه آغاز به کار کرده و در همین روزهای نخست استقبال بسیار زیادی از آن شده. جوری که تیم فنی سایت کافه داستان برای مدیریت حجم بالای بازدیدکنندگان و دانلودهای مجله، در پی چاره اندیشی و تمهیداتی هستند.

در شماره اول کافه داستان پرونده ای برای برنده مدال گوته، یعنی محمود حسینی زاد بزرگوار دارد و نیم پرونده ای برای رمان درخشان حسن محمودی، روضه نوح. و کلی داستان و یادداشت و ... خواهید خواند. شماره اول «کافه داستان» را از دست ندهید!

 

 

لینک سایت کافه داستان

و

لینک وبلاگ بازخوانی ادبیات ملل



 
شب های تابستان در "داستان نامه"
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦  

ویژه نامه داستانی شب های تابستان

 

تابستان رسیده‌است. قدیم‌ترها، یعنی زمانی که نوجوان بودیم، تابستان فقط یک فصل از سال نبود. روزهای گرم و آفتابی تابستان و شب‌های دم‌کرده‌اش، معنای همه دلخوشی‌ها و خوش‌باشی‌ها و سرگرمی‌های‌مان بود. دورهم‌جمع‌شدن با همسالان، توی کوچه یا حیاط خانه‌ها، بی‌ترس و نگرانی از مشق امشب و امتحان فردا. عصرهای فوتبالی، هفت‌سنگ، تیله‌بازی، دوچرخه‌سواری و ... . این‌ها بیشتر برای ما پسرها بود و اما دخترها، بیشتر توی خانه‌ای یا حیاطش، با هم می‌‌نشستند و حرف می‌زدند. از چه؟نمی‌دانم!

و شب‌های تابستان، که کوتاه بود و شیرین؛ مثل هندوانه‌های سرخش. قایم‌باشک بود وگاه..؛ گاه دور‌هم جمع می‌شدیم و قصه‌های عجیب و غریبی را که از دیگران، یعنی از بزرگ‌ترها شنیده بودیم و فکر می‌کردیم که واقعیت است، برای هم تعریف می‌‌کردیم. غالباً قصه‌های جن و پری. مثلاً این‌که، پدر فلانی وقتی بچه بوده توی حمام محله‌شان، جن دیده؛ مردی با سُم. یا مادربزرگ آن‌یکی، بچه‌اش را که به دنیا آورده، آل دیده؛ یعنی  زنی قدبلند پوشیده در چادری که آمده بوده تا بچه‌اش را بدزدد.

و شب که به نیمه می‌رسید و صدای پدرومادرهای‌مان درمی‌آمد که به خانه برگردیم، می‌آمدیم و سر روی بالش می‌گذاشتیم و هُرهُر کولر را می‌شنیدیم  و قصه‌ها را توی ذهن‌مان مرور می‌کردیم. یا اگر چشم‌هایمان، نایی داشت، کتابی برمی‌داشتیم و می‌خواندیم، ماجراهای تن‌تن، امیل و کارآگاهان، قصه‌های مجید، و شاهزاده‌و‌گدا، هاکلبری فین و... .

آن موقع‌ها، این‌طور روزهای گرم تابستان و شب‌های ستاره‌بارانش را می‌گذراندیم و به مهر می‌رسیدم که حس دوگانه غم و شادی را با هم داشت؛ غمِ تمام شدن تابستان و شادیِ دیدن دوباره دوستان در حیاط مدرسه. اما حالا شب‌های تابستان ما با گذشته، خیلی فرق کرده است؛ حتی برای بچه‌های این روزها، هم. حالا کامپیوتر و لپ‌تاپ و آی‌پد و آی فون و اینترنت و... است و البته باز هم کتاب و داستان و رمان.
و این داستان و رمان، هنوز همراه و همدم ما و همنشین لحظه‌هایمان است.

مصطفی علیزاده
ویژه نامه شبهای تابستان، داستان نامه

 

 

 پ.ن. این روزها به شدت مشغول و گرفتار آماده سازی ویژه نامه داستانی "شبهای تابستان" داستان نامه بودم که ، سرانجام منتشر شد. شما را به مطالعه داستان های خوب این مجموعه (البته داستان خودم را نمی گویم ها! = فروتنی!) دعوت می کنم .



 
سلام دوباره؛ با دستی پر!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  

بعد از روزها (و شاید حدود یک ماه) غیبت دوباره اینجا هستم. توی بیرنگی. تا دوباره بنویسم. تعطیلات عید فرصت خوبی است برای نوشتن. نوشته ام؛ تنبلی نکرده ام. اما نبودم که اینجا بنویسم تا شما مهربانان هم بخوانید. برای خودم و گوشه دفترم نوشته ام.

راستی ظاهراً باید طبق سنت، فرارسیدن سال نو و عید نوروز را تبریک بگویم و آرزوی «سالی سرشار از برکت و موفقیت توام با سلامتی» بکنم! خب، پس تبریک می گویم و آرزو می کنم!

خوب است که همیشه برای همدیگر، آرزوهای خوب - و از صمیم قلب داشته باشیم. خوب است که همیشه نو و در کیفیت نوشدن باشیم. همیشه بهاری با طراوات باشیم.

... سلام

 

 

* * *

در روزهای آغازین سال جدید، سفر بودم و حالا برگشته ام. سفر بسیار شیرین و مفیدی بود. از آن سفرها که دوست داریم تکرار شود. از آن سفرها که «پخته کند خامی». از آن سفرهایی که وقتی برمی گردیم، دستمان انگار پُر است. چیزهایی در این سفر و درباره این سفر نوشته ام. چند خط از یادداشتهای سفری ام را در یکی دو پست بعدی منتشر می کنم. فعلا...

شاد باشیم و بهاری

 



 
مونس جان
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  

دیوان حافظ

 

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم        دواش جز مِی چون ارغوان نمی بینم

 

مدت ها و بهتر است بگویم که ماههاست از حافظ فاصله گرفته ام؛ سراغ دیوانش نرفته ام و با آن خلوت نکرده ام. در جلسات خمر کهن نیز که قبلاً هر از گاهی غزلی را انتخاب و شرح و تفسیر می کردم، ماههاست خبری از خواجه شمس الدین محمد نیست.

وقتی «چیز»ی، بخشی از وجود و روحمان باشد(یعنی «شده باشد») و مدتی به آن نپرداخته باشیم و بی توجه رهایش کرده باشیم، ناخودآگاه خلأ ایجاد شده، در روح و روان ما تاثیر منفی خود را خواهد گذاشت؛ خلأ را درونمان حس می کنیم و بی قرار می شویم.  فکر می کنم که این روزها دچار چنین اتفاق ناخوشایندی شده ام.

 

می خواستم مطالعه حافظ و خلوت با او و غزلیاتش را از سر بگیرم؛ می خواستم حافظ را دوباره مونس جانم کنم. دنبال بهانه ای می گشتم. سرانجام بهانه ام را یافتم:

قصد دارم مجموعه یادداشت هایی در خصوص بعضی از مفاهیم و تعبیرات دیوان حافظ، با مطالعه و بررسی آثار بزرگان حافظ پژوه بنویسم. شاید نتیجه کار را در بی رنگی منتشر کردم و شاید در خمر کهن. شاید حتی در اختیار دوست عزیزم، پانویس، گذاشتم تا در «رادیو حافظ» ش از آن استفاده کند(البته اگر به کارش بیاید!). شاید هم هیچ گاه و هیچ جا منتشرشان نکنم و بگذارم تا برای دلم خود ،فقط و فقط، بماند.

 



 
آغاز- بی رنگی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥  

 

حدود  ٩ سال از روزی که اولین سایتم را راه اندازی کرده ام می گذرد. در طی این مدت سایتهای مختلف فردی و گروهی (با انگیزه های فرهنگی و اقتصادی) را راه اندازی و اداره کرده ام، اما هیچ گاه به صرافت نیافتادم که سایتی با محتوای یادداشت های شخصی و روزنوشت داشته باشم.

گرچه چند بار وسوسه شدم، اما جرقه ای بی جان بود و توانِ روشن کردن نداشت. اساساً نیازی به اقدام به چنین کاری نمی دیدم. اما حالا قضیه فرق می کند. شرایط به گونه ای شده که فکر می کنم نیاز دارم تا چنین فضایی در اختیارم باشد و هر از گاهی، چیزی بنویسم و در آن ثبت کنم. هم بدان دلیل که تصمیم گرفته ام فعال و پویا بنویسم (به توصیه استادی که گفت نوشتن و روزانه نوشتن از خشکی قلم جلوگیری می کند) و هم آنکه «نیاز» به نوشتن دارم. «نوشتن» راه حل من است برای چشیدن طعم آرامش در این دنیای ناآرام.

 

پس از تصمیم گیری در مورد راه اندازی سایت شخصی، اولین چالش آن، انتخاب نام مناسب بود. هرکس برای نامگذاری سایت خود، نیم نگاهی می اندازد به درون خود و خواسته اش و اعتقاداتش  و آنچه هست و اندوخته دارد. یکی نام « سالک » را برای خود و سایتش بر می گزیند، دیگری درویش یا صوفی یا قلندر یا خاک نشین یا خراباتی یا رند و یا ... . با خود فکر کردم که من هیچ کدام از اینها نیستم به جز آنکه «می خواهم» که «بیرنگ» باشم.

می خواهم که «رنگ»هایم، یک به یک، بریزد و به بیرنگی برسم. می پرسی بی رنگی چیست؟ "هست بی رنگی اصول رنگ ها". بی رنگی، اصل و فطرت ماست؛ بیرنگی, حقیقت است. و رنگ ها، غبار و زنگارِ روی آن. وقتی رنگها جای بیرنگی را می گیرد، می دانی چه می شود؟ مولانا می گوید:

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد 

موسی ای با موسی ای در جنگ شد

 

چون به بیرنگی رسی کآن داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی

ریشه همه پلیدی ها، نگرانی ها، دشمنی ها و تباهی ها در همین اسیرِ رنگ شدنِ ماست.

با دوستی مشورت کردم. اتفاقاً  اسم «بیرنگی» ذهن او را بلافاصله متوجه همین دو بیت مولانا کرد. انتخابم را تایید کرد. نظر او برایم مهم بود. بسیار مهم.

پس، از حالا در «بیرنگی» می نویسم تا شاید به «بیرنگی» برسم.