ذره و خورشید
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢  

 

ذره را تا نبُوَد همت عالی، حافظ
طالب چشمهِ خورشیدِ درخشان نشود

همه ما این تصویر را بارها دیده ایم و به خاطر داریم: در یک اتاق نیمه تاریک که پرده های تیره و ضخیمش کشیده شده، از لای پرده، کمی نور خورشید به داخل تابیده و شعاعی نورانی درست کرده و حالا می توان ذراتی معلق را در این شعاع نورانی دید که انگار دارند صعود می کنند و بالا می روند. من که از دوره کودکی صدها بار این تصویر را دیده ام و همواره برایم جالب بوده است.
این تمثیل «ذره رقصان و خورشید» به کرات در مثنوی و غزلیات شمس و دیوان حافظ و اشعار عطار و دیگران آمده است.مثلا:

چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/که در هوای رُخَت، چون به مهر(=خورشید) پیوستم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لب چشمه خورشیدِ درخشان بروم

کمتر از ذره نِه‌ای، پست مشو، مهر بورز/تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

چو خاکستر شوی و ذره گردی/به رقص آیی که خورشید آشکار است (عطار)

هر که در عشق ذره ذره نشد/پیش خورشید پای‌کوبان نیست (عطار)

 

ذره استعاره از سالکِ خاکی است و خورشید استعاره از معشوق حقیقی و حقیقت مطلق. و همت عالی، همان اراده و توجه برای نیل به حقیقت و تعالی است.

 

بخوانید غزل زیر را از دیوان شمس:

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید



 
نام معشوق
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱  

 

دید مجنون را یکی صحرا نورد / در میانِ بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه  ریگ و انگشتان، قلم / می زند با اشکِ خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا، چیست این؟ / می نویسی نامه، بهر کیست این؟
گفت: مشقِ نامِ لیلی می کنم / خاطرِ خود را تسلی می کنم
چون میسّر نیست من را کام او / عشق‌بازی می کنم با نام او

جامی



 
سعدیانۀ اردیبهشتی
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢  

 

اردیبهشت با سعدی و یاد او و غزلش آغاز می شود. این قراریست بین ما، برای بزرگداشت شیخ اجل. و اولین پست اردیبهشتی «بی رنگی» در سال 95،غزلیست از سعدی با شرح و توضیحی:

ای یار جفاکردۀ پیوندبریده        این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟ (1)

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم     گرگ دهن آلودۀ یوسف ندریده (2)

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند     افسانۀ مجنون به لیلی نرسیده (3)

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام     از خواب نباشد مگر انگشت گزیده (4)

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم     چون طفل دوان در پی گنجشک پریده (5)

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی     الا به کمان مهره ابروی خمیده (6)

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس     غمزت به نگه کردن آهوی رمیده (7)

گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز     ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده (8)

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد     رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده (9)

روی تو مبیناد دگر دیده سعدی     گر دیده به کس بازکند روی تو دیده (10)

 

شرح و توضیح:

مضمون اصلی و کلی غزل، پیوندبریدن معشوق بیوفاست. پیوندبریدنی که انگار دیگر به وصل دوباره نخواهدرسید. 

در بیت اول می گوید: ای یار بی وفا، همه وفاداری و پیمان تو -که من اصلاً چیزی ندیدم از آن- همین بود؟! تمام شد و رفت!!؟

در بیت دوم، شاعر از انگشت نماشدنِ خود در کوی معشوق و بر سرزبانها افتادنش، می گوید و به استعاره خود را گرگی می داند که گرچه یوسف را ندریده، اما دهن خون آلودش سبب شده تهمتش بزنند: «گرگ دهن آلودۀ یوسف ندریده».

 در بیت سوم، شاعر، که چیزی از عشق و وفای یار دستگیرش نشده، خود را انگشت نمای شهری می بیند که حکایت او را حکایت «مجنونِ به لیلی نرسیده» می دانند.

چهار- انگشت گزیدن کنایه از حسرت خوردن است. معنای بیت تقریباً چنین است که: من در خواب از لب شیرین معشوقم بوسه ای گرفتم، ولی وقتی بیدارشدم فهمیدم فقط خواب بوده و برایم جز افسوس و حسرت چیزی نمانده.
www.Birangi.net 

در بیت پنجم، تصویر و تشبیهی زیبا آورده است. تلاشهای خود برای رسیدن به معشوق را به تقلای کودکی تشبیه می کند که دوان در پیِ گنجشکیست که از کَفَش پریده. www.Birangi.net 

شش- کمان مُهره، کمانیست که بت آن مُهره گلین پرتاب می کردند؛یعنی همان تیرکمان. پس معنی بیت چنین می شود: مرغِ دل صاحبنظران و زیباشناسان را فقط با تیرکمان صیدکردی(نه با مهر و محبت، بلکه آسیب رساندی و صید کردی)

هفت- این بیت در تشبیهِ راه رفتن و نگاه پر عشوه و ناز معشوق به خرامیدنِ طاووس و غمزۀ آهو است.

هشت- می گوید: اگر بخواهم که از این شهر بروم و از تو بگریزم تو همچون محیط دایره ای من را در مرکز آن دربرگرفته ای و اسیرکرده ای. (یعنی گریز و گزیری از تو نیست) www.Birangi.net 

نه- پنجه کردن یعنی زورآزمایی کردن و پنجه درپنجه انداختن. در این بیت به معشوق می گوید: زور من که به تو نمی رسد! گرچه دشنام شنیدم و جفادیدم، اما می روم و دعایت می کنم!

www.Birangi.net 

ده- در این بیت باید جای دو مصراع را عوض کنیم و معنی کنیم: اگر سعدی -که نگاهش به تو افتاده و تو را دیده- به دیگری نظر کند، الهی که دیگر هیچوقت تو را نبیند!

مصطفی علیزاده



 
نقش تو
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۸  

 

وه! که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود، به‌عاقبت، در طلب تو، حالِ من

ناله‌ی زیر و زار من، زارتر است هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو، گوشمال من

نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست‌نمای خلق شد قامت چون هلال من

 

... سعدی؛ امشبِ تاریک ...



 
تنهایی به روایت رضا کاظمی
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢  

 

 

شعری از رضا کاظمی:

 

تنهایی،

خوابیدنِ هر شبِ مردی‌ست

                     در آغوش زنی

                        که دیگر نیست!

 

 

 

شعرهای کوتاه رضا کاظمی خوبست و بعضی ‌شان واقعا زیبا و ماندگارند. این یکی هم:

 

 

با این شراب‌ها

مست نمی‌شوم دیگر

باید دوباره سراغ چشم‌های تو بیایم!



 
سعدیانه!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  

 

 

آرامگاه خداوندگار غزل، سعدی، از سفر اردیبهشتی شیراز، 1394 ( عکس با موبایل)

 

و تکه ای از یک غزل:

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست

یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست

پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست

 

* از صفحه اینستاگرام



 
باغ شفتالو و به!
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۸  

 عکس: از اینستاگرام «بی رنگی»

 

ای سروبالای سهی، کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی، ما نیز هم بد نیستیم

 گفتی به رنگ من گُلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی، ما نیز هم بد نیستیم

 تا چند گویی ما و بس؟ کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس، ما نیز هم بد نیستیم

 ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی، ما نیز هم بد نیستیم

گفتی که چون من در زمی، دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی، ما نیز هم بد نیستیم

گر گلشن خوش بو تویی، ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی، ما نیز هم بد نیستیم

گویی چه شد کان سروبُن با ما نمی‌گوید سخن
گو بی‌وفایی پر مکن، ما نیز هم بد نیستیم

گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ای
از ما چرا بیگانه‌ای؟، ما نیز هم بد نیستیم

ای در دل ما داغ تو، تا کی فریب و لاغ تو؟
گر به بود در باغ تو، ما نیز هم بد نیستیم

باری غرور از سر بِنِه، و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به، ما نیز هم بد نیستیم

گفتم تو ما را دیده‌ای، وز حال ما پرسیده‌ای
پس چون ز ما رنجیده‌ای، ما نیز هم بد نیستیم

گفتی به از من در چگل، صورت نبندد آب و گل
ای سست مهرِ سخت دل، ما نیز هم بد نیستیم

سعدی، گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین، ما نیز هم بد نیستیم

 * * *

درباره عکس: بعضی ها کافه نشینی شان یک جورایی وفادارانه ست؛ از این کافه به آن کافه نمی روند: اگر پیش بیآید که حال و هوای کافه ای با جنس و هوایشان جور شود، آن کافه را پاتوق می کنند و اگر سر کافه نشینی داشته باشند، انتخاب اولشان، خب معلوم است کجاست! برای قرار و گپی دوستانه یا برای خلوت، می روند همان جای همیشگی. اینطوری هم به خودشان وفادار می مانند و هم به آن کافه.  

کافه ای هست که حال و هوایش صاف نشسته روی حال و هوایم! دقیق، میزون! همیشه می روم، و همیشه این مصرع سعدی - که روی شیشه پنجره اش نوشته اند- مرا با خود می برد به... باغ شفتالو و به!



 
بی برگی...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٤  


سعدی:

سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای می‌بندد وفای عهد اصحابم

زمستانست و بی برگی، بیا ای باد نوروزم
بیابانست و تاریکی، بیا ای قرص مهتابم

 


 
...بی فایده
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦  

 

تکه ای از غزلی از کاظم بهمنی؛ از کتاب «پیشامد»

 

شاخه را محکم گرفتن، این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

گاه سکان را رها کردن، نجات ِ کشتی است
گاه بین موج و طوفان بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند، از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد، نردبان بی فایده است ...
 


 
دعوت به شنیدن: از هرشب ِ بدون تو بیزارم...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦  

 

آلبوم جدید محسن چاوشی که «پاروی بی قایق» نام دارد و یکی دو هفته ایست منتشر شده را این روزها زیاد گوش می دهم. بسیار زیاد! متن شعرها خوبند. خیلی خوب. و موزیک هم مثل اغلب کارهای چاوشی بسیار عالی، و صدای خاص چاووشی هم که خوب و حسابی آدم را می‌گیرد؛ تلفیق موسیقی و ترانه و صدا، آدم را ویران می کند!

چند پاره از ترانه های این البوم:

 

کمد پر از لباس تو،    میز پر از عکس توئه
هنوز توی اتاقمون     میپلکن نشونه هات
وقتی که توی خلوتت   منو مرور میکنی
یه قطره اشک ممکنه   بشینه روی گونه هات
میپرم از خواب شبو    لباسمو تن میکنم
چراغو روشن میکنم   خونه رو پرسه میزنم
تا خود صبح با خودم    همش کلنجار میرم
تا بلکه خوابم نبره      نیای به خواب دیدنم...

* * *

تا چشم کار می کرد و
تا اعتماد می کردم
چشمم به هرچی که می دید
بی اعتماد تر می شد
معجون دردمندی از سردرد و دردسر بودم
با هر مسکّن ِ تازه، دردم زیادتر می شد
خشکیده تر شدم ای ماه
عکست توی کدوم چشمه ست؟
اینجا که هرچی می بینم دالون ِ تنگ و تاریکه!

اینجا که هرچی می گردم
راهی به سرپناهی نیست

روح بزرگ من، دیدی دنیا چقدر کوچیکه!؟

 

 * * *

... آهای فرصت کم 
آهای راه دراز
یه عمر فاصله بود
از تو به این آغوش

بین من و تو هنوز
یه‌ریز برف می آد
به دیدنم که می آی
لباس گرم بپوش!

...

به‌خاطر تو دلم بااینکه زودشکست
نه باز عاشق شد نه دوست پیدا کرد

* * *  

دانلود  تراک  «خونه کوچیک»

 دانلود  تراک  «خواب»

 این آلبوم در اینترنت پخش شده، اما اگر بخواهید به حق مولف و زحمت فراوانی که کشیده شده، احترام بگذارید، فقط 3000 تومان ناقابل خرج کنید و این آلبوم را بخرید.   شما را به خریدن و شنیدن «پاروی بی قایق» دعوت می‌کنم!




 
شرح غزلی از حافظ
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۳  

 

 

  

 (این غزل حافظ را با صدای پانویس و موسیقی حسین علیزاده بشنوید)

 

 این غزل در عین حال که معناَ ساده است،مشحون از استعاره و تشبیه و تصاویر ناب است و همین استعاره و تصویر ها و تشبیه هاست که فهم چندبیتی از آن را با پیچیدگی روبرو می کند.

بیت اول:

گلبرگ، استعاره از صورت محبوب است (که در زیبایی همچون گلبرگ های گل است)

 سنبل، گیاهی است که گل های خوشه ای دارد و در شعر فارسی غالباً استعاره از زلف معشوق است که همچون خوشه ای بر روی پیشانی وی ریخته. 

مشکین، بسته به آنکه چطور خوانده شود، دربرگیرنده دو معناست: هم به معنای خوشبوهمچون مشک. و هم به معنای مشکی و سیاه

معنی بیت حالا روشن است:

ای معشوق، صورت همچون گلت را زیر زلف سیاه خوشبو پنهان کن و جهانی را پرآشوب کن.

بیت دوم:

بر صورت معشوق وقتی عرق می نشیند که گرم و ملتهب و پر تب و تاب باشد و این حالت گرما، برای عاشق، دوست داشتنی و مطلوب است. و حافظ از معشوق چنین می خواهد تا با عرق چهره اش که به خوشبویی خود وی است، اطراف باغ را و دیده ی همچون شیشه حافظ را پر از گلاب کند. ( یادمان نرود که در بیت قبل، حافظ چهره معشوق را به گل تشبیه کرده و از این رو عرق چهره معشوق می شود: گلاب!)

بیت سوم:

عمر آدمی همچون ایام عمر گل(=گل سرخ) کوتاه است و گذرا. 

دورِ باده، یعنی گرداندن صراحی باده و پرکردن جامها. باده ی گلگون هم شراب سرخ است.

پس معنای بیت روشن است: حالا که عمر کوتاه و گذراست، ای ساقی بیا و در دورگردانی باده شتاب کن.

بیت چهارم:

به شیوه، یعنی با عشوه و ناز و ادا

نرگس در شعر فارسی استعاره از چشم زیبای معشوق است و گاه در دیوان حافظ، نرگس می شود رقیبی برای چشم معشوق (در زیبایی)

رعنا هم در اینجا به معنی خودپسند است.

حافظ خطاب به معشوق می گوید: چشم خواب آلود و مست خود را با ناز و عشوه بازکن تا چشم زیبای گل نرگس در برابر زیباییت تسلیم شود و به خواب رود

بیت پنجم:

 بنفشه گلی بسیار خوشبوست که در دیوان حافظ مکررا استعاره از زلف خوشبوی معشوق است

لاله در شعر حافظ  سه معنا و  کارکرد متفاوت دارد که یکی از آن سه، شباهتش به قدح و جام لبریز از شراب ارغوانی است و در این بیت هم حافظ به خود توصیه می کندکه به رنگ سرخ لاله ی همچون قدح نظر کند و قصد باده نوشی کند (بر خلاف بیت های قبلی، در این بیت مخاطب، ذیگر معشوق نیست بلکه خود شاعر عاشق است)  

بیت ششم:

معشوق حافظ به رسم همه معشوق های شعرفارسی عاشق کش است و حافظ به کنایه (و از سر تسلیم، شاید) به او می گوید که : باشد! اشکال ندارد! تو با رقیب من باده نوشی کن و به من بی محلی و عتاب کن!

بیت هفتم:

این بیت، سخت و مشکل است .

روی قدح شراب که تازه پر شده باشد، کف و حباب تشکیل شده و اندک زمانی طول می کشد تا حباب ها از بین رود و روی سطح شراب صاف شود.

در مصراع اول، دیده ساقی به حباب موقتی تشکیل شده بر سطح جام تشبیه شده است. ولی چرا!؟  و همچنین در مصراع دوم، از خانه سخن به میان آمده ( این خانه). کدام خانه؟!

شاید منظور از خانه ، دنیا باشد که منزل فعلی ماست. که دراینصورت معنی مصراع دوم می شود: این دنیا اساساً همچون حباب است و زودگذرا است. اما همچنان تشبیه ساخته شده در مصراع اول مجهول و مبهم می ماند. شاید منظور حافظ این بوده که:

ای ساقی حالا که دنیا همچون حباب ناپایدار و گذراست، تو بیا و جام و صراحی شرابت را بیاور و برایمان شراب بریز!

بیت هشتم:

که بسیار روشن و مستقیم است

 

مصطفی علیزاده


پ.ن. چند شب پیش، یکی از دوستان نازنینم از آن سر دنیا- یعنی از حدود 4 -5 هزار کیلومتر دور از من- تماس گرفت و درباره این غزل گفت و گویی کردیم و قول دادم که یادداشتی درباره آن، در وبلاگ بنویسم. یادداشت را نوشتم و دو سه شب بعد که مصاحب داود شدم، از او خواستم که غزل را بخواند. خواند و ضبط کردم و حالا خوانش زیبای او با نوای پس زمینه زخمه ی «سلانه»ی حسین علیزاده، این پست وبلاگ را غنا داده.



 
که با وجود تو ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  

 

در شبی که گفته اند و می گویند شب آرزوهاست، در حال خوشی که دست داد تفالی به دیوان خواجه شمس الدین محمد زدم و آمد:

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

دو سه بیتش عجیب آینه گون بود... . همین، والسلام.



 
ترکیب محالِ عشق و دوییّت!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  

عرفا گفته اند که عشق، «دیگرخواهی» است؛ از«خود» گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است.
مولانا جلال الدین تمثیل ها و حکایات در تبیین این نکته دارد و یکی این است که:

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟

 گفت: «من» گفتش: «برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

 خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد؟ کی وا رهاند از نفاق؟»

 رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

 پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

 حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

 بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی، ای دلستان!

 گفت: اکنون چون منی، ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی، دفتر اول

با عشق می شود از کثرت به وحدت رسید.



 
...پریدن
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤  

 

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
  امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند
  از گوشه‌ی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید،  خود از آغاز،  غلط بود
  حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

 

وحشی بافقی

پ.ن.  محسن چاوشی در آلبوم جدیدش این غزل زیبای وحشی بافقی و نیز قطعه ای از شهریار را به زیبایی اجرا کرده است. البته بقیه تراک ها هم شنیدنی است. شما را به شنیدن آلبوم جدید چاوشی دعوت می کنم:«من خود آن سیزدهم»



 
... رها نیز کنند!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢  

عکس از مصطفی علیزاده

خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند                       به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهانِ ملاحت چو به نخجیر روند                 صید را پای ببندند و رها نیز کنند

نظری کن به من خسته که ارباب کرم               به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

سعدی



 
... در نظری مقابلم!
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱  

انار...

 

معرفتِ قدیم را، بُعد، حجاب کِی شود؟

گرچه به شخص  غایبی، در نظری مقابلم!

* * *

 

ندیده بودم که انار هم مثل پیاز شود! اما شده؛ لامصب چشم های من، به انار حساسیت پیدا کرده؛ خیس می شود...



 
تنهایی
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤  

 

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب؛
آب در حوض نبود.
...
تو اگر در تپش باغ  خدا را دیدی، همت کن
      و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است!


سهراب



 
بوی آشنایی
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱  

 

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ 
ابری که در بیابان، بر تشنه ای ببارد 

ای بوی آشنایی، دانستم از کجایی 
پیغام وصل جانان، پیوند روح دارد

 

دهم خرداد، سالروز تولد «دوست»یست که تمام وجودش، «بوی آشنایی» است برای من؛

تولدت مبارک و به امید دیدار دوست خوبم؛ داود عزیز.

 

غزلی از سعدی با صدای او و در صفحه وبلاگش



 
مه؛ شعری از شاملو
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته
از هر بند

***


 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

 
***


بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته، لب بسته ، نفس بشکسته در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

احمدشاملو