هزارویک شب؛ مرد زبّال و خاتون - قسمت اول
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳  

 



📖حکایت شبی از شبهای «هزارویک شب»

گفت ای ملک جوانبخت، ازجمله حکایت‌ها این است که در موسم حج مردمان در طواف بودند و از بسیاریِ طائفان در طواف‌گاه سرِ سوزنی خالی نبود. ناگاه کسی را دیدند که به پرده‌های کعبه درآویخته، از دل خالص همی‌گوید که: ای پروردگار، از تو سؤال همی‌کنم که آن زن از شوهرش خشم گیرد تا بار دیگر با او جمع آیم.

راوی می‌گوید که چون حاجیان این سخن بشنیدند، او را گرفته، پس‌ازآن گوشمال دادند نزد امیر حاجش آوردند و به او گفتند: ایهاالامیر، ما این مرد را در مکان مقدس یافتیم که چنین و چنان می‌گفت. امیر حجاج به کشتنِ او فرمود. آن مرد گفت: ایهاالامیر، من مردی‌ام زبّال(=زباله جمع کن) که از مسلخ گوسفندان و از سایر جاهای اوساخ(=فضولات) و زباله جمع آورده و به مزرعه همی‌برم. اتفاقا روزی از روزها من خر به زباله بار کرده می‌رفتم. مردمان را دیدم که گریزان هستند. چون به من رسیدند، یکی از ایشان به من گفت: داخل این کوچه شو تا کشته نگردی. من گفتم: مردم از بهر چه گریزانند؟ گفت: زن یکی از بزرگان همی‌آید و خادمان او مردمان را از راه دور می‌سازند و همه‌کس را می‌زنند و از هیچ‌کس باک ندارند. من سر برگردانیده داخل کوچه شدم و به انتظار گذشتن ایستادم. دیدم زنانی همی روند و در میان زنان، زنی بود ماهروی سرو قامت، نیکوشمایل.

پس زن ماهرو به سر کوچه‌ای که من در آنجا ایستاده بودم، برسید و به چپ و راست نگاه کرد؛ خواجه‌سرایی را بخواست و با او سرگوشی سخن گفت و خواجه‌سرای به سوی من آمده مرا بگرفت. مردم آن حالت بدیدند بگریختند. خواجه‌سرایان درازگوشِ من بگرفتند و مرا با رسنی بسته می‌کشیدند و من نمی‌دانستم که از بهر چیست که مرا همی‌کشند و مردمان بر اثر ما روان بودند و فریاد برآورده می‌گفتند: مردی است زبّال و پریشان‌حال. از بهر چه او را با رسن بسته‌اید؟ و به خواجه‌سرایان می‌گفتند: بدین بیچاره رحمت آورید که خدا به شما رحمت آورد و او را از این بند رها کنید و خدا را خشنود سازید و من با خود گفتم این خواجه‌سرایان مرا نگرفتند مگر به سبب این‌که رایحه عفن‌بار به مشام خاتون رسیده و از آن رایحه رنجیده است و شاید خاتون آبستن بوده و از این رایحه ناخوش، ضرری بدو رسیده.

الغرض من سر تسلیم پیش داشته با هراس تمام از پی ایشان می‌رفتم تا این‌که به در بزرگی رسیدند و به خانه‌ای داخل گشته مرا نیز به خانه اندر بردند. خانه‌ای دیدم که نمی‌دانم گه او را چگونه صفت کنم و فرش‌ها به آن خانه گسترده بودند که صفت آن‌ها نیارم. گفت:
پس زنان به غرفه‌ها شدند و من بسته ریسمان خواجه‌سرایان بودم و با خود می‌گفتم که در این خانه مرا چندان عقاب کنند که بمیرم و هیچ‌کس را از من آگاهی نباشد.

آنگاه مرا به گرمابه‌ای لطیف که در آن خانه اندر بود درآوردند و من به گرمابه اندر بودم که سه تن از کنیزکان آمدند و در پهلوی من بنشستند و به من گفتند که از این کهنه‌ها از برِ خود دور کن. من آن کهنه‌ها را از خود برکندم. یکی از ایشان سر من می‌شست و یکی پای من پاک می‌کرد و یکی تن همی مالید تا این‌که کار به انجام رسانیدند و بقچه جامه حریر پیش آورده مرا به پوشیدن این‌ها امر کردند. گفتم: به خدا سوگند نمی‌دانم که این‌ها را چگونه بپوشم. آنگاه پیش امدند و جامه بر من پوشانیدند و بر من همی‌خندیدند. پس‌ازآن شیشه‌ای گلاب آورده مرا به گلاب معطر ساختند . مرا به خانه‌ای بردند که نمی‌دانم چگونه وصف کنم. چون به داخل خانه شدم زنی دیدم آفتاب روی که به تختی برنشسته.
چون قصه بدین جا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
...

* این حکایت را که در کانال و گروههایی گذاشتم، عده ای در خصوصی و در گروه ها پیام دادند که «خب بعدش چی شد؟» و «ادامه ش رو کِی میذاری؟». این، همان تعلیق جادوییِ قصه گوییِ شهرزاد در هزار و یک شب است. این که، قصه را جایی متوقف کند که شهریار کنجکاو و منتظر و مشتاق شنیدنِ ادامه قصه، یک شب دیگر او را زنده بگذارد.
حالا کمی منتظر باشید تا بزودی قسمت دوم حکایت را در وبلاگ بگذارم.

کانال ادبی هنری کافه داستان



 
آغاز هزارویک شب
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٩  

 

 

 چون شب برآمد، دختر وزیر را [شهرزاد را] بیاراستند و به قصر مَلِکش بردند. ...

هزار و یک شب
.
عکس:حمام وکیل؛ شیراز ، 1395


 
هزار و یک شب خوانی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۱  

برگزاری دوره بازخوانی متون کلاسیک فارسی در فرهنگسرای ارسباران 

 هزار و یک شب

 

ما به عنوان خواننده ادبیات، چقدر با ادبیات کلاسیک خود آشنا هستیم؟ نه ، اشتباه نکنید منظورم دیوان حافظ و غزلیات سعدی و مولانا و ... نیست. منظور ادبیات روایی کلاسیک است: کلیله و دمنه، گلستان، شاهنامه، فرج بعد از شدت، جوامع الحکایات، هفت پیکر، خسرو و شیرین، هزار و یک شب و ... .

برخی از این کتاب ها به نظم(=شعر) است و خواندنش البته که برای خیلی ها سخت و حتی ناممکن. آنها که نثر هستند نیز، ممکن است زبانی سنگین و واژگانی دور از ما داشته باشند و برای خواندنشان به زحمت بیفتیم. همین می شود که از انها دور می مانیم و نمی خوانیمشان و یا اگر گاهی نگاهی هم به آنها بیاندازیم، چیز زیادی دستگیرمان نمی شود. و وقتی چیز زیادی از این گنجینه ادبیات روایی(داستانی) دستگیرمان نشود، یعنی لذتی از خواندن آنها نصیبمان نشده و نمی شود!

راه چیست؟ اول آنکه بازنویسی هایی از ادبیات کهن شده، چه برای کودک و نوجوان و چه بزرگسال؛ اینها می تواند بسیار به کار بیاید و ما را با آن متون آشنا کند، تا در مرحله بعد به سراغ اصل متون هم برویم و بی واسطه‌ی بازنویس، آنها را بخوانیم و لذت ببریم.

و دوم؛ ادبیات داستانی کهن فارسی، پیچیدگی های لذتبخش و نکات ارزشمند و پنهانی دارد که گشودن آن پیچش‌ها و  کشف و درک آن نکات پنهانی، لذت خواندن متون را چندبرابر می کند.

در دوره های بازخوانی ادبیات داستانی کلاسیک فارسی، بنا داریم که این دومین راهِ ذکرشده را به کار بندیم و البته که ممکن است در این راه از راه نخست نیز - جابه جا-کمک هایی بگیریم. می خواهیم ادبیات روایی کلاسیک خود را بشناسیم و از کشف اسرار و مکنونات اش لذت ببریم و به قدر درک خود از آن بهره ببریم.

و اما چند خطی هم برای داستان نویسان و هنرجویان داستان نویسی؛

نویسنده ای که تکیه اش به ذخیره غنی ادبی سرزمین اش و فرهنگش نباشد، تکیه اش بر باد خواهد بود! مگر می شود که بنویسیم،‌در حالی که اندیشه و ذهن ما متصل به اسطوره ها و افسانه ها و دانش ادبی کهن مان نباشد؟! داستان نویس های بزرگ ایران را برای خود فهرست کنید. فهرست من چنین است: صادق هدایت، بهرام صادقی، سیمین دانشور، غلامحسین ساعدی، هوشنگ گلشیری، عباس معروفی، محمود دولت آبادی و ... .

چندتایشان و کدامشان بیگانه با ادبیات کهن و بیگانه با اسطوره ها و افسانه هایمان هستند!؟ هیچکدام!

خلاصه آنکه داستان نویسان می بایست در کنار مطالعه آثر داستانی مدرن و کتابهای فلسفه و روانشناسی و ...، بخشی از مطالعاتشان را -آن هم با اولویت بسیار بسیار بالا- به مطالعه ادبیات داستانی کهن و تدقیق در آنها و دریافت آموزه های غنی آنها چه در حوزه محتوا و معنا و چه حتی فرم باشد. و این هدفیست که در دوره های بازخوانی ادبیات کهن در سر داریم و آن را محقق خواهیم کرد.

پس از علاقمندان ادبیات کهن فارسی، کتابخوان‌ها، داستان نویسان جوان و هنرجویان داستان نویسی دعوت می کنیم که با ما در دوره های بازخوانی ادبیات کلاسیک فارسی همراه باشید.



 
هری پاتر و هابیت و نارنیا در جلسات ادبیات ملل!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠  

 

قرار است که در جلسه آخرین پنجشنبه دی ماه، با بررسی «هابیت» اثر تالکین، «نارنیا» اثر لوییس و «هری پاتر» اثر رولینگ، ادبیات فانتزی بریتانیا را بررسی کنیم.
جلسه مهیجی خواهد شد. :)
شما هم همراه باشید.

 

 پنجشنبه 30 دی ساعت 15، خانه اندیشمندان علوم انسانی

ورود برای عموم آزاد و رایگان است.



 
بیداری
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  

قصابی توبه کرد از پیشۀ خود. گفتند: سبب چه بود؟
گفت گوسفندان را در خانه کردم و کارد را آنجا بنهادم و به شغلی برفتم. چون بازآمدم، کارد طلب کردم، نیافتم. زنی از غرفه نگاه کرد. مرا گفت: چه می طلبی؟
گفتم: کارد.
گفت: گوسفندی به دندان برگرفت و در آن سوراخ پنهان کرد.
چون بدیدم، چنان بود که آن زن گفته بود. من از این سبب توبه کردم.

(عجایب المخلوقات)



پ.ن. بعضی وقت ها کسانی و چیزهایی تو را بیدار می کنند و به خود می آورند که هرگز انتظار نداشته ای؛ گاهی حتی گوسفندی. مهم نیست که آنکه برایت پیام می فرستد تا بیدار شوی، پیرفرزانه باشد یا گوسفند. مهم اینست که پیام را بگیری.



 
قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱  
قصه خوانی شب یلدا

مصطفی علیزاده

قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

(منتشر شده در سایت کافه داستان، یلدای 95)

دو سه سال پیش بود. شب چله خودمان که رسمی تَرَش می شود‌شب یلدا. باید خود را می‌رساندم به خانه پدر، که همه آنجا دور همی داشتند شب چله‌شان را با انواع میوه و شیرینی و آجیل می‌گذراندند و فقط من مانده بودم که ترافیک، رسیدنم را به تاخیر انداخته بود. آن موقع هنوز تلگرامی در کار نبود و این وایبر بود که ما را در دنیای مجازی اسیر کرده بود. توی آژانس نشسته بودم و برای آنکه هم وقتی گذرانده باشم و هم نگاهم به خیابانِ کیپ تا کیپ پر از ماشین نیفتد و رییس از خدا بی‌خبرم را فحش ندهم که چرا تا این موقع نگهم داشته و نگذاشت زودتر از شرکت بیرون بزنم، مشغول خواندن پیام‌های یلدایی شدم. از «یلدا مبارک»ها گرفته تا  انواع و اقسام جمله‌ها و شعرهایی مثل «زندگی‌تان مثل هندوانه یلدا، شیرین» و «عمرتون به درازی یلدا» و انارِ زندگی‌تان دون‌دون بشه الاهی و  خداحافظی‌های عاشقانه-عارفانه با پاییز و شمردن جوجه‌های پاییزی و این قسم لوندی‌ها.

توی فکر رابطه‌های مجازی و تبریک‌های الکی و رسوم فراموش شده یلدا بودم و افسوس می‌خوردم که از آن یلدایی که در کتابها خوانده‌ایم و شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی و هزارویک‌شب‌خوانی و فال حافظ و کرسی و هندوانه و انارش، فقط این دوتای آخر باقی مانده و البته برای بعضی‌ها هم فال حافظش. بی‌مقدمه راننده که مرد جوانی بود، جوری که انگار داشته تا حالا صحبت می‌کرده و از وسط گفتگو فقط صدایش را کمی بلندتر کرده، گفت: «خدا پدر و مادر احمدی نژاد رو بیامرزه!»

بعد مکثی کرد که واکنش من را ببیند یا بشنود. سرم را از توی موبایل بیرون کشیدم و پرسیدم: «اونوقت این خدابیامرزی واسه کدوم هنرشه؟!»

گفت: «آقا من یه آپارتمان کوچیک خریدیم ۶۵ میلیون؛ طبقه چهارم یه خونه قدیمیِ بی‌آسانسور، محله تسلیحات. خورد به گرونیِ خونه زمان احمدی‌نژاد و یهو ظرف سه ماه شد ۲۲۰ میلیون. خلاصه، فروختیم و رفتیم یه آپارتمان نونَوارتر توی نارمک خریدیم. خدابیامرز داره دیگه.»

از توی آینه داشتم نگاهش می‌کردم تا شاید چشم در چشم شویم و در همان تاریکی حرف چشمهایم را بخواند. مردک فکر کرده بود هالو گیر آورده. یعنی از صدقه‌سرِ گرانی‌، خانۀ زپرتی‌اش گران شده و بقیه خانه‌های شهر ارزان مانده‌اند تا آقا برود و خانه‌ای بزرگتر و بهتر بخرد. همین موقع بود که توی یکی از توقف‌ها و کلاچ گرفتن‌ها، دنده جا نرفت و بوق‌بوق ماشین‌های بی‌طاقتِ پشتی بلند شد. چند بار کلاچ گرفت و قژ قژ گیربکس در آمد تا بالاخره رفت روی دنده یک و ماشین حرکت کرد. گفت: «نمیدونم از ظهری چی شده کلاچ‌اش، که دنده‌اش خوب جا نمی‌ره. آقا این ماشین به خدا رودست نداره. بُرو و جمع‌وجور و مناسبِ لایی‌کشیدن توی ترافیکه. موتورش هم عالی. والا من بهترین پژو۴۰۵ منطقه شرق تهران رو داشتم. قبل اونم یه آردی داشتم عروسک بود. کپ کرده و رینگ اسپورت. دادمش و این رو گرفتم؛ فقط واسه همین جمع‌وجور بودنش. ازش راضیم. حرف نداره. فقط نمی‌دونم چش شده»

داشت درباره پراید هاچ‌بک تصادفی از ریخت‌افتاده‌اش حرف می‌زد. سر تکان دادم که بله و هنوز در فکر خالی‌بندی‌اش درباره خانه‌ای که می‌گفت خریده، بودم که بی‌مقدمه دوباره گفت: «آقا من رو این‌جوری نبین. من راننده نبودم که. بازرس سازمان بازرسی بودم. به خاطر هشت تومن شیرینی اخراجم کردن. توی پرونده‌ام رشوه خورده و دیگه مجبوری اومدم آژانس و راننده شدم.

گفتم: «یعنی به خاطر هشت میلیون خودت ر‌‌و از کار بی‌کار کردی!؟»

بدون مکث و آهسته گفت: «آقا اینو که گفتی، بهم برخورد به خدا. هشت تومن نبود که هشتاد و شش میلیون بود. اونا فقط هشت میلیونش رو  فهمیدن. اصلا با همون پول تونستم خونه‌م رو بخرم.»

بعد گفت: «برو بیایی داشتم واسه خودم. دسته‌قبض جریمه داشتم. … اصلا فکر کنم همین‌جا باشه. آقا دست کن توی جای پشتی صندلی، بین دسته قبض جریمه‌م همونجاست؟!

بود. دسته قبضی که رویش نوشته بود: بازرس افتخاری سازمان بازرسی. صفحاتش را ورق زدم و همزمان راننده چیزهایی می‌گفت درباره کارهایش و برو و بیا‌اش. حواسم به او نبود. به این بود که یک بازرس افتخاری چطور می تواند حقوق و برو و بیایی داشته باشد! دفترچه جریمه ها را برگرداندم توی پشتی صندلی.

گفت: «نه آقا! بی‌زحمت بده من بذارم جلوی چشمم. حساسه دیگه. نباید اون پشت باشه.»

دسته قبض را دادم بهش و با خودم فکر کردم که این دیالوگ را تا حالا چندصد بار تکرار کرده و این دسته قبض لعنتی بازهم جایی خواهد بود که باید باشد. یعنی توی پشتی صندلی و برای مسافری دیگر. که باید خالی‌بندی‌هایش را بشنود. از خانه زنگ زدند و پرسیدند که کجا هستم. گفتم توی ترافیکم و نزدیکم. ولی هنوز خیلی مانده بود تا به نزدیک خانه برسم. راننده هنوز داشت حرف می زد. پرچانگی و خالی‌بندی می‌کرد. عزم کردم که دیگر جوابش را ندهم و رویم را سفت کنم و محلش نگذارم تا دست از سرم بردارد. بی‌محلی‌ام جواب داد و بالاخره ساکت شد. بی‌خودی داستان‌نویسان را دروغگویان بزرگ می‌دانند. اصلاً شاید هم خیلی از رانندگان اگر داستان‌نویس می‌شدند، می‌توانستند بهترین داستان‌ها را بنویسند؛ واقع‌گرایانه و حتی سوررئالیستی و جادویی. توی همین فکرها بودم که از دهانم پرید و گفتم: «شما اگر داستان‌نویس می‌شدی، نویسنده خوبی می‌شدی‌ها…»

انگار منتظر اشتباهِ شکارش باشد، جمله‌ام را روی هوا زد و بدون آنکه تعجب بکند و مثلا بگوید «جدی!؟ … راس می گید!؟ … نه بابا » و این حرفها، گفت: «اتفاقا جوون‌تر که بودم یه چیزایی می‌نوشتم. یه چندتایی روزنامه هم قصه‌هام رو چاپ کرد. کیهان و اطلاعات و همشهری و چندتایی دیگه. عاشقانه می‌نوشتم و پلیسی. درامدش خوب نبود؛ این بود که ولش کردم. آخه می‌دونید دو سال بعد از ازدواجم، خدا بهم بچه داد و …»  و دوباره شروع کرد به سرهم‌کردن قصه‌های «هزارویک شب»‌ای اش. و من خیره ماندم به ماشین‌های جلویی و خداخدا می‌کردم که ترافیک کمی سبک‌تر شود و زودتر به خانه برسم و من باشم و هندوانه و انار و ازگیل و خرمالو و آجیل شب یلدا و دستپخت مادر. بدون هیچ قصه و قصه‌گویی. اصلاً قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

 * این روایت در عصر یلدایی سال 95 نوشته و در سایت کافه داستان منتشر شد.



 
ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥  


سایت کافه داستان با پرونده ای برای سوررئالیسم در ادبیات به روز شد.
در این پرونده یادداشتی دارم با عنوان «ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی» که در آن به تاثیرگرفتن سوررئالیستهای فرانسوی از عرفان و ادبیات عرفانی فارسی پرداخته شده است. خواندن و دانستن اش خالی از لطف و فایده نیست.

لینک



 
معرفی کتاب: می‌میرم برای دیدنت
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢  

معرفی کتاب: می میرم برای دیدنت(رمان نوجوان)

نویسنده: کیت کلایس

مترجم: رویا پورآذر

ناشر: منظومه خرد

160 صفحه مصور

 

خلاصه داستان:

داستان کتاب درباره نویسنده پا به سن گذاشته و مشهور کتابهای کودک و نوجوان، به نام گرامپلی است که مجموعه ای از داستانهای «رام کننده اشباح» را نوشته و حالا حدود بیست سال است که ذهنش قفل شده و نمی تواند سیزدهمین کتاب این مجموعه را بنویسد. او که اوضاع اقتصادی‌اش هم پاک به هم ریخته، خانه دنج و مرموزی را برای سه ماه تابستان اجاره می کند تا در خلوت آن خانه بتواند کتابش را بنویسد. اما آنجا به طور ناخواسته و عجیبی با پسربچه‌ی صاحبان خانه همخانه می شود و همچنین با شبحی که سازنده و مالک قبلی خانه بوده و حالا در آنجا ساکن است.

در ابتدا گرامپلی خودخواهانه نمی تواند حضور پسربچه(سیمور) را بپذیرد و وجود شبح(خانم آلیو) را باور نمی کند تا سلسله اتفاقاتی می افتد و در نهایت نه تنها او را باور کرده بلکه با او در نگارش داستان همکار می شود. همچنین نسبت به شبح تعلق خاطر پیدا می کند. سرانجام این سه شخصیت با کمک هم داستانهایی می نویسند و منتشر می کنند و ... .

درونمایه داستان: تقبیح خودخواهی و توصیه به ترک آن – امید و تلاش برای موفقیت – دوستی و عشق و درکنار هم ماندن

همچنین در لایه ای عمیق تر هر سه شخصیت دارای وجه اشتراکی هستند؛ هر سه تجربه ای تلخ داشته اند؛ تجربه‌ی «ردشدن» و «دست رد به سینه خوردن». گرامپلی، بیست سال پیش در یک رابطه عاطفی شکست خورده و ترک شده است. سیمور نیز در حال حاضر از سوی پدر و مادرش با بی‌مهری ترک شده. آلیو هم که در زمان حیات داستان می نوشته، هیچکدام از کتابهایش توسط هیچ ناشری در دنیا پذیرفته نشده و از سوی همه آنها رد شده.

فرم رمان بدیع و جذاب است. و از قالب نامه نگاری برای روایت داستان استفاده شده. کاراکترها با نوشتن یادداشت‌هایی برای هم، با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. همنچنین جا‌به‌جا مطالب روزنامه محلی به شکل یک روزنامه دوبرگی با تصویر و آگهی و اخبار و گزارش، عینا آمده است.

فونت نوشته‌ نامه‌های هر یک از شخصیت‌ها منحصر به فرد و متفاوت با دیگری‌ست.از تصویرآرایی نیز به بهترین شکل  و در خدمت فهم بیشتر داستان استفاده شده است.

به نظر می رسد که این کتاب از جهت سادگی داستان و محدودبودن دایره واژگان و استفاده از تصویرآرایی، برای گروه سنی «د» مناسب است. 

پیشنهاد می کنم تجربه لذتبخش مطالعه این رمان نوجوان را از دست ندهید و یا بچه های‌تان را به لذت خواندن یک داستان خوب برسانید.



 
خبر: بررسی ادبیات پلیسی-کاراگاهی بریتانیا
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  

 

خبرگزاری مهر:

دو رمان «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست های ادبیات ملل بازخوانی و نقد و بررسی می شوند.

به گزارش خبرگزاری مهر، رمان های «قتل راجر اکروید» اثر آگاتا کریستی و «درنده باسکرویل» نوشته آرتور کانن دویل، در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست‌های ادبیات ملل، بارخوانی و بررسی می شود.

جلسات بازخوانی ادبیات ملل، با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و لذت از رمان خوانی و ترویج فرهنگ کتابخوانی در پنجشنبه های آخر هر ماه برگزار می شود و شرکت در این جلسه برای عموم علاقمندان ادبیات داستانی و کتابخوان ها آزاد است.

 روز پنجشنبه  ۲۹ام مهرماه، ساعت ۱۵، نشست بازخوانی رمان های «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» با محوریت بررسی ادبیات پلیسی_کارآگاهی بریتانیا با حضور رامین رامبد مترجم و مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد روز پنجشنبه ۲۹ مهر از ساعت ۱۵ در خانه اندیشمندان علوم انسانی واقع در خیابان نجات الهی نبش خیابان ورشو برگزار می شود.



 
روایت مهرماهی؛ قیل‌و‌قال مدرسه
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  

 

کلکسیونت را بیار ببینم تا فالِت بگیرم! *

مصطفی علیزاده

* این یادداشت در شماره 22 هفته‌نامه کرگدن در پرونده «قیل‌و‌قال مدرسه» منتشر شده است.

هفته نامه کرگدن

قدیم‌ترها خبری از موبایل و تبلت نبود و کنسول‌های بازی هم این‌طور پیشرفته نبودند و دستِ بالا یک «تی‌وی‌گِیم» بود، یا کمی بعدتر «آتاری 1600» که آن را هم، همه نداشتند. اینطوری بود که سرگرمی و دلخوشی بچه مدرسه‌ای‌ها به جای «کلش آف کلنز» و «رزیدنت اویل»، فوتبال و بازی و ورجه وورجه توی کوچه و خیابان بود، یا بازی‌های فکری که البته فقط برای بعضی‌ها بازی بود و برای بعضی دیگر مسخره‌بازی و حوصله‌سَربَر. آن زمان یک دلخوشی خاص هم بود که البته آن هم برای همه نبود: جمع‌کردن انوع و اقسام چیزها؛ چیزی توی مایه‌های کلکسیون‌بازی. از انواع مداد و مدادتراش و پاک‌کن گرفته تا تمبر و تیله و کاشی و عکس‌های فوتبالیست‌ها و بریده مجله‌های ورزشی و برچسب‌ها و کاغذهای آدامس فوتبالی.

من پاک‌کن جمع می‌کردم. لوازم‌التحریرفروشی‌های محله‌های اطراف را مدام سر می‌زدم و با پول توجیبی‌هایم،پاک‌کن‌هایی با شکل‌های مختلف می‌خریدم. چندتایی هم از خواهرم کش رفته بودم. او پیش‌کسوت بود و کلکسیون پاک‌کن‌هایش خیلی ویژه و کامل و وسوسه‌کننده بود. توی کلکسیون من، هواپیما و ماشین و دوربین عکاسی و ماشین‌حساب و کفِ‌پا از بقیه پاک‌کن‌ها خاص‌تر و محبوب‌تر بود. خواهرم چند تا پاک‌کن بیشتر داشت: یک تلفن صورتی که دوبار کش رفتم و هر دوبار به فردا نرسیده با کتک پسش دادم. دو تا هفت‌تیر لیمویی و نارنجی هم داشت که خودش آن یکی را که لیمویی بود، بهم بخشید. یک پاک‌کن ساندویچی و یک کتونی قرمز شبیه کتونی‌های آل‌استار هم بود که تحت محافظت شدید خواهرم بود و هیچ‌وقت هم برایشان نقشه‌ای نکشیدم.

کلکسیون پاک‌کن‌های من بین بچه‌های کلاس چهارم الف معروف بود. یعنی از روزی معروف شد که معلم‌مان گفته بود کسانی که کلکسیونی دارند با خودشان بیاورند سر کلاس.گفته بود داشتن کلکسیون‌ها و نوع آن، راز شخصیت آدم‌ها را فاش می کند. بعد از امتحانات ثلث دوم بود و کارنامه‌ها را گرفته بودیم و قرار بود آن روز، بعد از زنگ تفریح دوم به شاگردان ممتاز جایزه بدهند. زنگ دوم، وقت رونمایی از کلکسیون‌ها بود. خانم معلم پاک‌کن‌های من را که دید، خوشش آمد و گفت «باریکلا. چه کلکسیون خوبی! تو بزرگ که بشی، حتماً آدم خلاق و موفقی می‌شی. مطمئنم یه کسی می‌شی واسه خودت». آن‌موقع کیف کردم. بعداً که بزرگتر شدم و دیپلم گرفتم فهمیدم که قرار نیست همیشه همه حرفهای معلم‌ها درست از آب دربیاید؛ من نه آدم موفقی شدم و نه کسی شدم برای خودم.

علی باقری کلکسیون مداد داشت. مارک‌ها و رنگ‌ها و شکل‌های مختلف. او هم کلی به‌به و چه‌چه شنید. خانم معلم گفت «معلومه که تو نویسنده می‌شی». حالا از او خبر ندارم که نویسنده شده یا نه، ولی دبیرستان که بودم، یک بار دیدمش. می‌گفت تابستان‌ها با پدرش از این شهر به آن شهر می‌رود. پدرش راننده تریلی بود و علی را می‌برد تا خَم و چَم کار را نشان دهد.

فرزاد نجاری کلکسیون تیله‌های سه‌پَر داشت. تیله‌های خوشرنگ که لنگه نداشتند. خانم معلم گفت «اینم مجموعه خوبیه. بزرگ که شدی برات کلی خاطره زنده می‌کنه. توی خونه نگهشون دار. فقط حواست باشه تیله‌بازی نکنی که کار زشتیه». فرزاد پسر حرف‌گوش‌کنی بود. گفت چشم. ولی چندروز بعد که دوباره چندتایی از تیله‌هایش را آورده بود مدرسه، بعد از تعطیلی، توی کوچه با اصغرقاسمی شرطی سرِ توپ چهل‌تکه اصغر تیله‌بازی کرد و تیله‌هایش را باخت و با گریه برگشت خانه. احتمالا حالا که فرزاد بزرگ شده، اگر تیله‌ای هم برایش باقی‌مانده باشد، یادشان که می‌افتد افسوس تیله‌هایی را می خورد که به اصغرقاسمی باخت.

 احمد عنبرستانی از آن بچه‌لات‌های کلاس بود. با خوشحالی کلکسیون تیزی‌اش را آورده بود. تیزی که می‌گویم منظورم چاقو نیست. چیزی بود که خودِ احمد ساخته بودشان و بهشان می‌گفت «تیزی». انواع و اقسام لوله خودکارها در رنگ‌های مختلف را برداشته بود و سرِ آنها را با شعله گرم کرده بود و تیغه‌ی مدادتراش را روی آن‌ها چسبانده بود. حدود بیست‌تا لوله خودکار داشت که روی یک یا دو سرشان تیغه‌ی تراش کار گذاشته شده بود. خانم معلم که این‌ها را دید، بلافاصله مبصر کلاس را فرستاد پیِ آقای ناظم. کلکسیون را ضبط‌شده به همراهِ گوش احمد تحویل ناظم داد و گفت «اگه آدم الان نشی، بعداً خلافکار و دزد و قاتل ازت در می‌آد». احمد تا سه روز، صبح تا ظهر پشت درِ اتاق مدیر ایستاده بود. یک روز مادرش آمد. روز بعد پدرش را آوردند مدرسه و روز سوم هم جفتشان آمدند تا بالاخره احمد بخشیده شد و آمد نشست سر کلاس. نمی‌دانم الان احمد چه کار می‌کند. زنده است یا مرده؛ کسی را کشته یا کسی توی دعوا او را کشته! فقط امیدوارم که پیش‌بینی خانم معلم درباره او هم غلط از آب درآمده باشد. پسر بدی نبود. دو بار توی دعوا اگر نیامده بود به کمکم، بدجور کتک خورده بودم.

احسان ناصری همیشه شاگرد ممتاز می‌شد. او گفت کلکسیونی ندارد ولی چندتایی کره زمین دارد. انتظار داشتیم خانم معلم مثلا بگوید که احسان بزرگ که شود جهانگرد یا جغرافی‌دان می شود. اما خانم معلم چیزی نگفت. فقط زل زد به احسان و انگار فکرش مشغول شده باشد، زیرپوستی لبش را گاز گرفت. همین.

بعد از زنگ تفریح، سرِ صف توی حیاط جوایز را دادند. احسان ناصری که ثلث اول شاگرد سوم شده بود و یک کره زمین کوچک جایزه گرفته بود، این‌بار شاگرد دوم شده بود و جایزه ای که بهش دادند از جایزه مسعود اسکندری که شاگرد اول شده بود، بزرگتر بود. من هم جایزه شاگرد سومی را گرفتم. یک کلاسور و خودکار 12 رنگ. جایزه‌ها را گرفتیم و با همان صف رفتیم سمت درِ مدرسه. آن روز زودتر مدرسه را تعطیل کردند.

فردای آن روز، زنگ تفریح اول، پدر احسان ناصری را دیدیم که با یک گونی بزرگ و پُر آمد مدرسه و رفت اتاق مدیر. عصبانی بود. جرات کردیم و رفتیم و از لای در اتاق دیدیم که پدر احسان هنوز نرسیده و سلام‌و‌علیک نکرده، گونی را سر و ته کرد و چهارتا کره زمین با اندازه‌های مختلف افتاد کف اتاق. داد زد که: «چهار ساله که ازمون پول می‌گیرین که رنگ‌و‌وارنگ و کوچیک‌و‌بزرگ کره جغرافیایی بدین بچه‌م. مگه ما خودمون چپ‌و‌چوله‌ایم و نمی‌تونیم واسش کادو بخریم که باید پول بدیم به شما که با دوزارش این آت‌وآشغالا رو بخرید و بقیه‌اش رو نمی‌دونم چی کار کنین!؟». تا آن لحظه ما فکر می کردیم که جایزه‌هایی که توی مدرسه بهمان می دهند، واقعاً‌ از طرف مدرسه و آقای مدیر است. بعد آقای ناظم از حیاط آمد که برود توی دفتر و ما فرار کردیم و نفهمیدیم بعدش چی شد. احسان ناصری هم چیز زیادی نگفت. ولی سال بعد او را بردند مدرسه‌ای دیگر ثبت‌نام کردند. ثلث سوم که شاگرد ممتاز شده یک دوچرخه 24 کره‌ای مشکی جایزه گرفت و توی کوچه و خیابان باهاش فخر می‌فروخت.

دو سال پیش احسان را در خیابان ظفر دیدم که داشت سوار تویوتا لندکروزش می‌شد. او هم من را شناخت. گفت مطب دندانپزشکی‌اش توی همان خیابان است.  به خانه که برگشتم، رفتم سراغ جعبه پاک‌کن‌هایم و آنها را چیدم روی میز تحریرم. با خودم فکر کردم که سوژه خوبیست برای نوشتن رمان فانتزی نوجوان. پاک‌کن‌ها هنوز روی میزم هستند و من هنوز خط اول رمان را هم ننوشته‌ام.



 
پیشنهاد کتاب؛ از متون کلاسیک غاقل نشوید
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٩  

همینکه اسم «ادبیات کلاسیک» به گوشمان می خورَد، همه ما یادِ شاهنامه و حافظ و مولانا و سعدی و خیام می افتیم و چند بیتی هم از ابیات مکرر شنیده ی این شعرا از ذهنمان می گذرد. اما ادبیات کلاسیک فقط غزل و مثنوی و قصیده و رباعی نیست. در ادبیات فارسی، متون منثور درخشانی هم داریم که نه تنها خواندنی ست، بلکه خواندن شان برای برخی ها، به ویژه داستان نویسان، لازم هم هست.
از گلستان و تاریخ بیهقی و هزار و یک شب بگیر تا طوطی نامه و مرزبان نامه و فرج بعد از شدت و قابوس نامه و جوامع الحکایات و ... .
پیشنهاد می کنم که نم نم شروع کنید و متون کلاسیک را تورقی کنید. در ابتدا ممکنست  کمی سخت باشد: واژگان ناآشنا و دشوار و ساختار نامانوس برخی جملات ممکنست ما رابترساند یا خسته کند. اما به لطف فراگیری گوشی های موبایل هوشمند و اپلیکیشن های لغتنامه رایگانی که می توان روی آنها نصب کرد، دیگر معنی کلمات سخت در چندثانیه معلوم می شود و متن را می توانید به راحتی بفهمید و پیش بروید.


برای شروع، اگر حوصله کتاب های قطور را ندارید، توصیه می کنم کتاب «در میان تاریکی» را بخوانید. دو نفر گردآورنده ی این کتاب نشسته اند و گزیده ای کوتاه از متون داستانی کلاسیک (طوطی نامه، سندبادنامه، اسرارنامه، فرج بعداز شدت، اسرارالتوحید و ...)را انتخاب و آماده کرده اند تا شما بخوانید و از حکایات کلاسیک لذت ببرید. و اگر از هر کدام از حکایات خوشتان آمد، بروید سروقت کتاب اصلی.
«در میان تاریکی» را انتشارات هرمس در 193 صفحه منتشر کرده و می توانید با پرداخت 15000تومان آن را بخرید و بخوانید و از ادبیات منثور کلاسیک لذت ببرید.



 
کرگدن‌های غمگین و نگران؛ نازنین جودت
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱  

 

یادداشت دوست گرانقدر ، نازنین جودت؛ درباره کرگدن آهنی. روزنامه اعتماد
***
« کرگدن‌های غمگین و نگران »
 

«کرگدن آهنی» نخستین مجموعه‌‌داستان مصطفی علیزاده است که توسط نشر مروارید به چاپ رسیده. اما این کتاب ورودیه نویسنده به دنیای ادبیات نبوده. علیزاده خیلی پیش‌تر از چاپ مجموعه‌اش به دلیل نقدهای مکتوب و برگزاری جلسات نقد و بررسی کتاب‌هایی در حوزه‌ ادبیات داستانی، برای اهل‌قلم چهره‌ای شناخته‌شده بود.

یادداشتم را از طرح جلد کتاب شروع می‌کنم. طرحی که به حال ‌و هوای داستان‌ها نزدیک است؛ کرگدنی که از حاشیه‌ خیابانی در شهر در حال عبور است. این کرگدن نماد همه آدم‌های مجموعه است. همه‌مان این حیوان را به پوست‌کلفتی‌اش می‌شناسیم. حیوانی که در عین قوی‌ بودن صبور است و خودش را به‌راحتی با شرایط محیط وفق می‌دهد. اما این کرگدن صورت وحشت‌زده‌ای دارد. انگار ترس ِحضور در شهری بی‌دروپیکر و پر از ناامنی از پوستِ کلفت و رسوخ‌ناپذیر او هم رخنه کرده و نگرانی را به چشم‌هایش نشانده است. حال و هوای شخصیت‌های مجموعه هم بی‌شباهت به حال و روز این کرگدن نیست. آدم‌هایی که با وجود مشکلات زیاد زندگی امروز پوست‌کلفت شده‌اند اما غمگین و نگرانند؛ و ناامید و ترسیده از چراغ‌های رنگی و فریبنده شهر دور می‌شوند و به سوی تاریکی می‌روند.

به جز آخرین داستان مجموعه، «زنجیری از کلمات در آسمان شهر»، همه داستان‌ها واقع‌گرا هستند و از مصائب زندگی شهری و دغدغه آدم‌هایش روایت می‌کنند. شخصیت اول بیشتر داستان‌ها، مردهایی در سن و سالی نزدیک به هم (حدودا دهه سوم زندگی) هستند. راوی چند تا از داستان‌ها نویسنده یا شاعرند و این نشان می‌دهد که مولف در مدتی که به نوشتن روی آورده با مشکلات این قشر آشنا شده که توانسته از دغدغه‌های‌شان داستان‌هایی تاثیرگزار خلق کند: «بر فراز چراغ‌های خطر»، «قبل از خودکشی حرفهایت را بنویس»، «شاعر توالت‌ها» و «کرگدن آهنی».

علیزاده در داستان «بر فراز چراغ‌های خطر» از تنهایی و انزوای نویسنده‌ای نوشته که با شوخی پیش‌پاافتاده‌ای ذهنش درگیر و پیگیر ماجرایی می‌شود. در داستان «قبل از خودکشی حرف‌های نگفته‌ات را بنویس» همان‌طور که از اسم داستان هم پیداست، شاعری تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش پایان بدهد فقط به دلیل اینکه هیچ ناشری حاضر به چاپ اشعارش نیست.

نویسنده در این داستان، شاعرِ به پوچی رسیده را با دوستی که بی‌موقع به دیدنش می‌آید مواجه می‌کند و داستان پرکششی ارایه می‌دهد. در داستان «شاعر توالت‌ها» با شاعر جوانی مواجه هستیم که به دلیل چاپ ‌نشدن اشعارش تصمیم می‌گیرد به سخیف‌ترین و احمقانه‌ترین شکل، اشعارش را در معرض دید خواننده قرار بدهد و با همین حرکت به ظاهر ساده درگیر ماجراهایی پیچیده می‌شود. «کرگدن آهنی» هم داستان نویسنده‌ای است که نمی‌خواهد به دلیل مشکلات مالی دست از نوشتن بکشد و هرچه داستان جلو می‌رود، شرایط ادامه راه سخت‌تر می‌شود. این داستان از داستان‌های خوب مجموعه است. در کنار پرداختن به مشکلات مالی و فشار زندگی یک نویسنده، داستان جذابی اتفاق می‌افتد و پای کرگدنی آهنی به زندگی نویسنده باز می‌شود تا او را به آرزوی انتقامی برساند که هر کدام از ما حداقل یک‌بار در زندگی در این شهر بزرگ و شلوغ و بی‌قانون به آن فکر کرده‌ایم. روایت آن قدر ملموس و زنده است که مدام با راوی همسان‌پنداری می‌کنیم.

داستان «شغل‌ها و آدم‌ها» هم از داستان‌های خوب و ماندگار مجموعه است. داستان با به دکان نرفتن احمد کالباس در محله‌ای که بافت سنتی دارد و همه کسبه و ساکنین محل همدیگر را می‌شناسند، شروع می‌شود. نویسنده با ظرافتی زیرکانه و مطرح کردن مساله‌ای ساده آدم‌ها و شغل‌های‌شان را روانشناسی می‌کند و به دور از مانیفست‌دادن و شعاری‌شدن داستان، آدم‌ها را در شغل‌هایی که مشغولش هستند نقد می‌کند و به موازاتش به داستان اصلی هم که حکایت عاشقی مرد جوانی است، می‌پردازد.

داستان «بی‌شرف» هم با پایانی غافلگیرکننده خودش را به داستان‌های خوب مجموعه نزدیک می‌کند. نویسنده این غافلگیری را با انتخاب زاویه دید هوشمندانه رقم می‌زند و اتفاقی ساده را با پیچشی تکنیکی، دلنشین می‌کند. داستان آخر مجموعه «زنجیری از کلمات در آسمان شهر» اگر چه داستان واقع‌گرایی نیست ولی دغدغه کتاب و کتابخوانی آن را به لحاظ محتوایی به داستان‌های دیگر مجموعه نزدیک می‌کند. انگار یک‌جورهایی نویسنده با داستان آخر خواسته آخرالزمانِ شهر را به تصویر بکشد.

شهری ماشینی پر از آدم‌های مایوس و بی‌هدف که مثل ربات روزگار می‌گذرانند.

علیزاده در نخستین مجموعه‌اش، نشان داده که برای خوانندگان داستانِ ایرانی احترام قایل است. این در زبان یکدست مجموعه، روایت‌های پرکشش، پرداختن به ایده‌های تازه و روایت‌شان از زاویه دیدی مناسب کاملا مشهود است.

نازنین جودت

 


 
داستان‌خوانی در کافه یسنا
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  

پنجشنبه این هفته در کافه یسنا داستان می خوانم. در جلساتی که به همت امین موساوند و با همکاری و همراهی سولماز اسعدی برگزار می شود. دست مریزاد به این دوستان عزیز بابت جلسات خوبشان. 

اگر دوست داشتید تشریف بیاوریدف خوشحال می شوم البته :) 



 
دلقک‌ها هم فکر می‌کنند!
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢  

 

 

یادداشتی بر رمان عقاید یک دلقک:

دلقک‌ها هم فکر می‌کنند! *

مصطفی علیزاده

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن

 

عقاید و دلقک!؟ این زوج‌کلمه لااقل در ابتدا پارادوکسیکال می نُماید. اگر صحبت از عقاید یک نویسنده، عقاید یک پزشک یا حتی عقاید یک کارمند بود، برای ما جای تردید و پرسش نداشت و پذیرفتنی بود. اما روی عنوان «عقاید یک دلقک» توقف می‌کنیم و توجه‌مان جلب می‌شود. واژه «عقاید» ما را به سمت «تفکر و اندیشه‌ورزی و خردمندی» می‌کشاند و از طرف دیگر، در نگاه پیش‌داورانه‌ی ما، دلقک‌ها که صورتشان را رنگین می‌کنند و خود را به شکل مضحکی می‌آرایند، لباسهای مسخره می پوشند و کارشان تقلید و ادادرآوردن ومسخرگی است، نسبتی با اندیشه‌ورزی ندارند. شاید به‌خاطر همین تصور و پیش‌فرض بود که حدودپانزده سال پیش که محمد اصفهانی ترانه نون و دلقک را خواند و کلیپش از تلویزیون پخش شد کلی انتقاد شنید. در آن کلیپ چارلی چاپلین، شده بود دلقکی که برای «نون» شکلک و بازی در می‌آورد و مردم را می‌خنداند. و خواننده مدام تکرار می‌کرد «واسه نونه...واسه نونه». منتقدین می‌گفتند که به ساحت هنرمند بزرگ، چارلی چاپلین اهانت شده؛ او کمدین است و نه دلقک. و بازی او، هنرش است و نه برای نون و این حرفها!

معروف است که کمدین‌ها ( و نیز دلقک‌ها) عموما آدم‌های غمگینی هستند. راست و غلط این گزاره، به کنار. اما فکر می‌کنم اگر این قول و جمله را شنیده باشیم، اساس پیش‌داوری‌مان به هم می‌ریزد و دیگر عقاید یک دلقک برای ما پارادوکس نخواهد بود. چرا که بر اساس یک گزاره معروف دیگر، کسانی که متفکرند و اندیشه‌ورزی می‌کنند و عقایدی دارند، معمولا آدم‌های غمگینی هستند.

هاینریش بُل شاهکار خلق کرده است. شخصیتی که آنقدر خوب و عمیق و دقیق ساخته و پرداخته شده که دلقک‌بودنش و اندیشه‌ورزی و عقاید فیلسوفانه‌اش به هم چفت و بست شده و برای ما-خوانندگان- کاملا پذیرفتنی و مقبول افتاده است. در این رمان قصه زندگی هانس شنیر را می‌خوانیم. او دلقکی‌ست که روزگاری کیرکه‌گارد خوانده تا از آن «درس‌های مفیدی برای کسی که در حال طی مراحل اولیه برای دلقک‌شدن است» بیاموزد. او بکت و یونسکو می‌خواند و درباره‌شان حرف می‌زند. عقاید محکم و متقنی درباره دین و دینداری، سیاست و جامعه و اخلاق و هنر دارد. به نقد کاتولیک‌ها و پروتستان‌هایی می‌پردازد که میان‌شان گرفتار شده. آنها را چاپلوس و دورو و متظاهر می‌خواند. او از همه آنها اخلاق‌مدار تر است. هانس معتقد است انسان‌ها می‌توانند علی‌رغم داشتن ایدئولوژی های مختلف نسبت به هم رفتاری انسانی داشته باشند.

اما دلقک رمان مابه بد روزی افتاده است؛ او از نردبان زندگی سقوط کرده و حالا فرصتی ست تا زندگی‌اش را وآنچه بر او گذشته، روایت کند و عقایدش را بازگو کند. معشوق کاتولیک‌اش-ماری- او را پس از سالها ترک کرده تا ازدواجی معقول‌تر و اخلاقی تر داشته باشد و هانس نمی‌تواند این شکست را بپذیرد. او به الکل پناه برده و زودتر از یک شیروانی مست سقوط کرده است.هانس برای پس گرفتن ماری، به روش خود عمل می‌کند؛ دست به تخریب خودش می‌زند؛ دلقک بودنش را، یعنی خودش را، ویران می‌کند. بی‌کار می‌شود و برمی‌گردد به شهری که محل سکونتش بوده و نبوده. شاید برای جلب توجه و ترحم ماری،تا او را برگرداند. هانس به گدایی می‌افتد. و فکر میکند که «اگر ماری مرا در آن حال می دید و با این حال باز می توانست اونیفرم مذهبی تسوپفنر را بگیرد و اتو کند، آنوقت او برای من حکم یک مرده را داشت و ما از هم جدا می شدیم»

این رمان حدودا سی‌صد‌و‌پنجاه صفحه‌ای را که تمام می‌کنیم، دوست داریم برگردیم به ابتدایش و از نو بخوانیم و با عقاید این دلقکِ متفکر بیشتر آشنا شویم.

 

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن



 
کرگدن آهنی نقد و بررسی می شود
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧  

 

مجموعه داستان «کرگدن آهنی» نوشته مصطفی علیزاده در شانزدهمین نشست هفت شهر قلم، نقد و بررسی خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «کرگدن آهنی» نوشته مصطفی علیزاده در قالب شانزدهمین هفت شهر قلم روز دوشنبه ۲۸ تیر در فرهنگسرای ارسباران، برگزار خواهد شد.

در این برنامه بهاالدین مرشدی، الهامه کاغذچی و نازنین جودت با حضور نویسنده، درباره این کتاب سخنرانی کرده و آن را نقد خواهند کرد.

این کتاب ۱۱ داستان کوتاه دارد که علی رغم تنوع در فرم و قصه ها، غالباً آدم هایی تنها و تک افتاده را روایت می کنند. «کرگدن آهنی» چندی است توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.

نشست نقد و بررسی این کتاب روز دوشنبه ۲۸ تیر از ساعت ۱۷ در فرهنگسرای ارسباران واقع در خیابان جلفا، بالاتر از پل سیدخندان، برگزار می شود.

 لینک خبرگزاری مهر  

 

خبرگزاری ایبنا: کرگدن آهنی زیر تیغ منتقدان می رود

روزنامه ایران : نشست نقدوبررسی کتاب کرگدن آهنی برگزار می شود



 

 

 

 

 

خرید اینترنتی کتاب از سایت انتشارات مروارید (باتخفیف)

 خرید اینترنتی از دیجی کالا



 
انتشار آخرین شماره کافه داستان
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩  

 

شماره دوازدهم کافه داستان منتشر شد. می توانید از اینجا دانلود کنید و بخوانید. این شماره آخرین شماره دوماهنامه«کافه‌داستان» خواهد بود و دیگر نشریه به این شکل و فرمت منتشر نخواهد شد. چرایی اش را در سرمقاله شماره دوازدهم گفته ام.

آخرین شماره کافه داستان را رایگان دانلود کنید و بخوانید.




 
موردِ عجیبِ کلاغهای قیطریه!
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٤  

کتابفروشی نشر چشمه قرار است امروز عصر مراسم جشن امضا برای کتاب «کلاغ‌های قیطریه» نوشته بهنوش بختیاری برگزار کند! آن هم بعد از چند سال از انتشار این اثر. کلا قصه‌ی این کتاب و ناشرش، عجیب شیر تو شیره! به بانک کتاب سایت خانه‌ی کتاب که سری بزنید و جستجوی اینترنتی هم داشته باشید و آرشیو اخبار خبرگزاریها را مرور کنید، در مورد ناشر این کتاب به نتیجه زیر می رسید:

چاپ اول: انتشارات نوح نبی،89

چاپ دوم: انتشارات سازوکار،94

چاپ سوم ; انتشارات چلچله،95

و حالا هم، جشن امضا: نشر چشمه

 وضعیت نشر این کتاب و نام نویسنده اش، آدم را کنجکاو می کند که ببیند قضیه چیست. آرشیو خبرگزاریها می گوید که در زمستان سال 89 انتشارات نوح نبی کتاب «کلاغ‌های قیطریه» را منتشر کرده است. گفتگوهایی هم با بهنوش بختیاری درباره اثرش انجام شده. و ظاهرا در صفحه اینستاگرامش هم نوشته که: « سال هشتادونه این کتاب را نوشتم و خیلی زود به چاپ دوم رسید... ..به دلیلی از ادامه چاپ انصراف دادم»(!)

بعد با خبر لغو پروانه نشر انتشارات نوح نبی مواجه می شویم(آذر90). در بانک کتاب سایت «خانه کتاب» هم دو رد و نشان  از اثر بهنوش بختیاری پیدا می شود کرد شامل:

 چاپ دوم- سال 94- انتشارات سازوکار. (جالب اینجاست که طرح روی جلد این چاپ دقیقا همان قبلیست)

چاپ اول- سال95- (البته منظورش چاپ اول ناشر جدید بوده است) انتشارات چلچله.

بگذریم...اصلا آیا این کتاب چه هست؟ مجموعه داستان است؟ توجه دارید که من از واژه «مجموعه داستان» برایش استفاده نمی‌کنم و صرفا عنوان کلی «کتاب» را مناسب می دانم!؟ چرا؟ پاسخش را در لابلای مصاحبه های خود نویسنده باید جست. بختیاری در مصاحبه ای می گوید: « ... نه استعداد فیلم نامه نویسی دارم و نه علاقه ای به آن. چون چیزی مثل فرمول برای نوشتنش دارد. داستان از بطن وجود آدم است و مثل یک چشمه زاینده است. اما در فیلم نامه نویسی باید دنبال تکنیک و فرمول و بالانس کردن موضوع بگردی و علاقه ای به این کار ندارم.» یعنی تصور ایشان از «داستان» چیزی بی قاعده و بی اصول و همین‌طور «دلی» و هردمبیل است. یعنی پدربزرگِ خدابیامرزِ من هم که کلی خاطره داشت برای تعریف کردن، اگر آنها را همینجور بی حساب و کتاب می نوشت، آن‌وقت می‌شد داستان نویس.

با وجود چنین نگاهی به داستان، انتظار دارید آن نوشته را بتوان داستان نامید!؟ من دو تا از هفت داستان (به زعم نویسنده اش) را خوانده ام. اصلا برای چاپ در کتاب مجموعه داستان، قابل قبول نیستند.

در سایت «گلستان ما» گزارشی مفصل از بازیگرانی که پا به عرصه ادبیات گذاشته اند تهیه شده که خواندنی است و به نظر می رسد تا حدزیادی منصفانه و درست و با تحقیق باشد. نویسنده آن گزارش درباره کتاب سرکار خانم بختیاری می نویسد: «مجموعه داستان «کلاغ های قیطریه» نوشته بهنوش بختیاری یکی از ضعیف‌ترین کتاب‌هایی است که در سال‌های اخیر به قلم بازیگران نوشته و منتشر شده است. این مجموعه بیانگر عدم آشنایی نویسنده با اصول داستان و داستان‌نویسی است. نویسنده در این کتاب گاهی تلاش می‌کند ماجرایی را روایت کند، گاهی در میانه‌ی روایت، دست به دامن توصیف می‌شود، گاهی بدون توجه به رابطه جملات، خیالبافی می‌کند. در کل می‌توان گفت بختیاری به عنوان نویسنده‌ی کلاغ‌های قیطریه، اصولا نه به دنبال قصه‌گویی است و نه شخصیت‌پردازی و نه حتی نوشتن داستان کوتاه! این اثر را در بهترین حالت می‌توان ملغمه‌ای از وب‌نگاری، دل‌نوشته، ماجرانگاری و خیال‌پردازی دانست. علاوه بر این ضعف‌های داستانی «کلاغ های قیطریه» که توسط نشر نوح نبی منتشر شده غلط‌های املایی فاحشی دارد که با گلایه بهنوش بختیاری همراد شد و قرار بود ناشر آن‌ها را اصلاح و کتاب دوباره به بازار وارد شود ولی این اتفاق نیفتاد. جالب است که خود این بازیگر مجموعه‌های طنز هم انتظار تعجب مخاطبان کتابش نسبت به نویسندگی‌اش را داشته چراکه در مصاحبه‌ای یکی از دلایلی که باعث شد تصمیم به داستان‌نویسی کند را به این صورت شرح داده است: «ما به عنوان یک بازیگر طنز متهم به ارائه کارهای سخیف و نازل می‌شویم و گاهی می‌شنویم که می‌گویند اینها حتی یک کتاب هم نخوانده‌اند. دلم می‌خواست آنها بدانند که یک بخش ما به ادبیات علاقمند است و لایه‌های درونی روح ما اهل مطالعه و تفکر است.» (پایگاه تحلیلی گلستان ما، شغل دوم هنرپیشه‌های ایرانی چیست؟)

 خب با این اوصاف از منی که برای معرفی داستان ایرانی به مخاطب کتاب‌خوان از هیچ تلاشی دریغ ندارم و مجله منتشر می کنیم و جلسات نقد و بررسی برگزار می کنم و از ظرفیت وبلاگ و صفحات و گروه‌های مجازی و ... نیز در جهت این هدف استفاده می کنم، انتظار نداشته باشید که در برابر خبر «جشن امضا»ی مجموعه داستانی که «مجموعه داستان» نیست، آن هم پس از چند سال و توسط نشر معتبر چشمه(!) چیزی ننویسم؛ که البته نوشتم...



 
جنگ در دو جبهه؛ خاطره نگاری فوتبالی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٦  

 

 
 خاطره نگاری فوتبالی در مجموعه ای که فیدیبو تهیه کرده و به رایگان در اختیار مخاطبان قرار داده است؛ همراه با یادداشتهایی از پیمان قاسم خانی، نیلوفر لاری پور، بهاالدین مرشدی، امیرعلی نبویان، لاله صبوری، شرمین نادری، کیوان ارزاقی و ...

به رایگان از فیدیبو دریافت کنید.
 


 
پیشنهادی برای خواندن: خواهران تاریک
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٤  

 

پیشنهادی برای خواندن: «خواهران تاریک»، مهدی رجبی، نشر افق

وهمناک و فریبنده

می گوید: «آدم وقتی می ترسه شاید یه چیزهایی ببینه، یه چیزهایی بشنوه که واقعیت ندارن. شاید خوابهای عجیبی ببینه که خیلی واقعی به نظر می رسن اما تمومش وهمه. کافیه بیدار شی و ببینی هیچ هیولایی وجود نداره. ...» (خواهران تاریک، صفحه 138)


یکی دو روز بعد از نمایشگاه بود که از یک فروشگاه اینترنتی، «خواهران تاریک» را خریدم. کلی کتاب نخوانده توی نوبت داشتم(و دارم). کتابهایی که دوست دارم بخوانم شان – چه ایرانی و چه خارجی -  و آنهایی که باید بخوانم شان. اگر قرار به رعایت نوبت بود، احتمالا تا دو سه ماه دیگر هم نوبت به «خواهران تاریک» نمی رسید. اما عدالت نبود که این رمان را بگذارم تهِ صف. لذتِ خواندنِ «کنسرو غول» مهدی رجبی بعد از دو سال هنوز زیر زبانم بود و اگر خواهران تاریک می رفت ته صف، به خودم ظلم کرده بودم. اینطور شد که دیشب و امشب نشستم و تازه ترین رمان نوجوان مهدی رجبی را خواندم.

همان چند صفحه اول نویسنده با دادن تصاویری حساب شده، تکلیف ما را با داستانی که داریم می خوانیم روشن می کند: تونل، ماهی زشت و لاغری که روده اش بیرون زده، سفر به ویلای جنگلی، رفتار عجیب مادر پس از دیدن خوابگاه دوران دانشجویی، حیوانی سیاهرنگ پشت بوته ها و خون دماغ راوی داستان یعنی نیما. خواننده آماده می شود که پا به دنیای غریب و مرموز راوی بگذارد. دنیای قصه. دنیای وهم آلود جنگل و ویلای جنگلی و ذهن مشوش راوی.

راوی داستان، نیما، نوجوانیست که خود را از دیگران جدا می بیند؛ حوصله دیگران را ندارد و گوشه گیر و کم حرف است. اما در ذهنش همهمه و غوغاییست. او تا جایی پیش می رود که دیگر هیچ کس را باور ندارد و از آنچه می بیند و می شنود و بین واقعیت و وهم، حیران و سرگشته می ماند. نویسنده داستانی سراسر راز آلود و وهمناک را روایت می کند، با مایه هایی از وحشت. رازها و معماهایی طرح می شود و هر چی پیش می رویم، گره ها سفت تر می شوند و آنجا که باید باز شوند، باز می شوند. (البته نه بطور بی نقص)

مهدی رجبی می داند چطور مخاطب نوجوان و البته بزرگسالش را پای قصه نگه دارد و نگذارد کتاب را، پیش از تمام شدن، ببندد. در روزگاری که خیلی از داستانهای بزرگسال ایرانی، مخاطب سختگیر ادبیات داستانی (یکی مثل من) را پس می زنند و ناتمام می مانند، لذتِ خواندن یک رمان نوجوان ایرانی خوب، در یک یا دو نشست، را از دست ندهید.

خواهران تاریک را نشر افق منتشر کرده است.



 
روزگار دوزخی احمد (یادداشتی بر رمان هرصبح میمیریم)
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  

تحلیلی روان‌شناختی بر رمان هر صبح می‌میریم

روزگار دوزخی احمد*

مصطفی علیزاده

* منتشرشده درپرونده سایت «رمان51»

 

رمان هر صبح میمیریم، اولین اثر سیداحمد بطحایی، علی‌رغم آن‌که تجربه‌ی اول نویسنده‌ای جوان است، اثری غنی و پرمایه و البته جذاب و خواندنی است، داستان مردی که نه تنها قاتل همسر خود است، بلکه تجربه‌ی تلخِ قتل ناخواسته‌ی مادر خود و خواهرِ هنوز به‌دنیانیامده‌اش را در کودکی داشته است، مردی که حالا در آشفتگی روانی مطلق، روزهای آخر زندگی‌اش، پیش از اجرای حکم اعدام، را در زندان می‌گذراند. وجود چنین کاراکتری، با داستانی چنین اثرگذار، رمان را مساعد پذیرش نقدی روان‌شناختی می‌کند. از طرفی دیگر، وجود نشانه‌ها و اسطوره‌ها و آرکی‌تایپ‌های متعدد خوانش و نقدی اسطوره‌شناختی می‌طلبد. این یادداشت کوتاه نه نقدی روانکاوانه، که تحلیل روان‌شناختیِ اشاره‌وار و گذرایی از رمان و کاراکتر اصلی آن است.

احمد، کاراکتر اصلی داستان، روزهای آخر زندگی‌اش را در بند اعدامی‌ها و گاه سلول انفرادی می‌گذراند. روایت او، در این روزهای آخر، آشفته و پریشان است و ذهنش مدام در رفت‌وبرگشت است. او مدام به روزها و لحظه‌های زندگی‌اش با مریم بر‌می‌گردد و گاه ــ در چند مورد ــ به کودکی‌اش و اتفاق مهیبی که برایش رخ داده بازمی‌گردد و چیزهایی به‌یاد می‌آورد و روایت می‌کند. احمد ذهنی الاکلنگی و پریشان دارد و پریشان‌گو‌ست و خود به این مسئله واقف است (ص ۷۵). او مشکل ارتباطی داشته و کم‌تر میل به حرف‌زدن دارد؛ مثلاً در صفحه‌ی ۴۸ می‌گوید: «نمی‌داند که غیر از یارو و مریم با کسی حرف نزده‌ام. نمی‌داند سردبیر هم وقتی کاری داشت، فقط یادداشت می‌نوشت … یادداشت را می‌گذاشت توی ظرف چینی روی میزم …». او پرخاشگر و دارای حالت‌های تهاجمی غیرطبیعی است و تحریک‌پذیری و حساسیت بالایی دارد، مثلِ صحنه‌ی از کوره دررفتن او و حمله به ضیا و کندن تکه‌ای از صورتش (ص ۲۷). او دچار نوعی هذیان و باورهای نادرست است، مانند باورهای غلطش درباره‌ی مریم و نادر. در خواب، کابوس‌ها دست از سرش برنمی‌دارند و در بیداری، تصاویر آزارنده‌ی کابوس‌وار لحظه‌ای رهایش نمی‌کنند، مثل صحنه‌ی مرگ مادر و صحنه‌ی مرگ همسرش، مریم. صدای کمک‌خواستنِ مریم مدام در سرش است. این‌ها همگی از علائم مشترک در اختلالات روانی است و به‌نظر می‌رسد که احمد روان‌پریش (سایکوز) باشد. او انگار رابطه‌اش با واقعیت قطع شده و در توهم زندگی می‌کند. چنین افرادی به خود یا دیگران آسیب می‌زنند.

آیا احمد با مرگ و در واقع قتل مریم دچار آشفتگی روانی شده؟ مسلماً نه. کسی که در کودکی باعث مرگ مادر و خواهر متولدنشده‌اش شده باشد قطعاً با روانی آشفته پا به دوره‌ی بزرگ‌سالی می‌گذارد. احمد بار سنگینی را بر روان خود تحمل می‌کند. او دچار اضطرابی شدید است، اضطرابی که با یادآوری و روایت رابطه و زندگی‌اش با مریم به‌وضوح مشاهده می‌شود. و حال، با قتل مریم، این آشفتگی تشدید و چند برابر شده و به مرز انفجار رسیده است.

در نظریه‌ی روانکاوی گفته می‌شود که برای گریز از بار سنگین و ویرانگر اضطراب، مکانیسم‌های دفاعی به صورت ناخودآگاه وارد عمل می‌شوند تا فرد به تعادل روانی نزدیک شود، مکانیسم‌هایی نظیر جابه‌جایی، بازگشت (بازگشت به دوران پیشین زندگی خود)، دلیل‌تراشی یا معقول‌سازی، خیال‌بافی، فراموشی یا حافظه‌ی انتخابی، و فرافکنی یا پروجکشن. راویِ هر صبح میمیریم نیز ناخودآگاه از مکانیسم‌های دفاعی برای رهایی از بار سنگین اضطراب‌هایش استفاده می‌کند. او خیلی چیزها را به‌یاد نمی‌آورد ــ البته نه آگاهانه، که به طور ناخودآگاه ــ مثلاً یادش نمی‌آید که در صحنه‌ی مرگ مادر چه گفته است. «هنوز به چارچوب نرسیده که می‌گوید: ’تو هم عین باباتی؛ جفتتون بی …!‘ نمی‌دانم اتفاقی به این وضوح چرا باید یک کلمه‌اش جا بیفتد. یک کلمه با این تأثیر» (ص ۱۱۶). یا مثلاً تمایلات ناآگاه جنسی خود را در سیما، دختر خدمتکار ساختمان، پروجکت می‌کند و او را فاسد می‌داند، حال آن‌که خود او به سیما تعرض کرده. و همین فرافکنی را هم نسبت به مریم دارد و او را متهم به خیانت می‌کند و باز هم در حالی که خودش خیانت کرده است. البته، به‌نظر می‌رسد که این مکانیسم‌های دفاعی چندان به کار او نمی‌آید و تنها وقتی که با کاویدن گذشته و خاطرات به اتفاق مهیب زندگی‌‌اش در کودکی می‌رسد و با واقعیتِ خود مواجه می‌شود، کمی از فشار روانی‌اش کم می‌شود و روزگار «دوزخ»ی‌اش به‌پایان می‌رسد.

اما مسئله‌ی مهم این است که اساساً ریشه‌ی این اضطراب‌ها و آشفتگی ذهنی احمد و این روانِ ویران‌شده در چیست و کجاست. در نظریه‌ی روانکاوی فروید، غالباً کودکی را مهم‌ترین دوره در شکل‌گیری روان فرد می‌دانند و برایش اهمیتی فوق‌العاده قائل‌اند. فروید مرحله‌ی نرینگی (سه تا پنج‌سالگی) را مهم‌ترین مرحله در تکامل روانی ـ جنسی می‌داند و مفهوم «عقده‌ی ادیپ» را مطرح و تبیین می‌کند. عقده‌ی ادیپ، که برگرفته از اسطوره‌ی ادیپوس است، کشش جنسی کودک به یکی از والدین (والد غیرهمجنس) همراه با حسادتِ ملازم آن به والد دیگر است. فروید می‌گوید پسربچه، به علت عشق به مادر، رقابتی شدید با پدر خود دارد. اگر کودک عقده‌ی ادیپ را با موفقیت باز کند و از این مرحله بگذرد، گامی بزرگ در تکامل روانی‌اش برمی‌دارد و می‌آموزد که چگونه حسادت‌ها و خشم‌ها و دشمنی‌هایش را کنترل کند و آماده می‌شود تا به مرحله‌ی دیگر برود. اما تثبیت در این مرحله و بازنشدن این گره در مردان سبب می‌شود تا فرد در بزرگ‌سالی در مورد رابطه‌ی جنسی احساس گناه کند یا اضطراب داشته باشد و از اختگی بترسد.

در رمان هر صبح می‌میریم، عقده‌ی ادیپِ راوی خود را با عشق به مادر و حسادت و کینه به پدر و سپس خشم از مادر به سبب کودکِ درون شکمش و از این رو کشتن ناآگاهانه و ناخواسته‌ی مادر نشان می‌دهد. راوی در کودکی آن‌چنان عاشق مادر خود بوده که نمی‌توانسته زجر او را در برابر جور پدر تحمل کند. «مامان، بر خلاف مادرش، قصه‌گوی خوبی نبود. لالایی هم نمی‌گفت. موقع خواب فقط شعر می‌خواند. بابا می‌گفت: ’بچه را لوس نکن.‘ می‌گفت: ’می‌زنمت.‘ بابا راست می‌گفت. وسط شعرخوانی، مامان را می‌زد، من را هم.» او از پدر بیزار بوده است و حالا هم، چنان که خودش گفته است: «از همه نوع بابایی متنفرم، حتی اگر بابا نوئل باشد.» به‌نظر می‌رسد که همین نفرت ناخودآگاه از پدر و عشق به مادر سبب می‌شود تا ناخواسته، مادر و «نسیم»ی را که در شکمش است و پدر انتظارِ آمدنش را می‌کِشد بکشد.

احمد در مرحله‌ی ادیپی تثبیت شده و مانده است و از این رو از نظر جنسی هم دچار آشفتگی شده است. در داستان اشاره می‌شود که احمد عقیم است. «بگوید آخر عوضی، مشکل از توست. پدرسگ، تو عقیمی، نه من» (ص ۴۷). یکی از علل عقیم‌بودن ناتوانی جنسی است که در غالب موارد، ناشی از مشکلات روانی است. در واقع، علت عمده‌ی اختلالات و انحرافات جنسی ــ به جز مشکلات فیزیکی ــ عوامل روانی و تجارب تلخ گذشته است، مشکلاتی نظیر افسردگی، اضطراب و احساس گناه. احمد کدام یک از این‌ها را نداشته است؟!

اما نکته‌ی آخر این‌که مردانی که عقده‌ی ادیپ دارند غالباً مادر را در همسرانشان پروجکت می‌کنند و این‌طور عاشق آن‌ها می‌شوند. و نیز می‌دانیم که در روانکاوی همواره صحبت از الگوهای تکرارشده در زندگی روانی فرد و اهمیت آن مطرح است. حال این پرسش پیش روی ماست که چرا احمد مریم را، که انگار عاشقانه دوستش داشته، می‌کشد. آیا چون فکر می‌کرده که مریم به او خیانت کرده یا با دلیلی عمیق‌تر که ریشه‌اش می‌رسد به کودکی او و خاطره‌ی مرگ مادر و «نسیمِ» توی شکمش، مادری که انگار در مریم پروجکت شده، تکرار شده؟! در صفحه‌ی ۱۸۳ می‌خوانیم: «از مرگ می‌ترسیدم … نه از مردن خودم، از این‌که مریم را بردارد و با خودش ببرد و من تنها شوم. از تنهاشدن می‌ترسیدم. فکر کردم اگر پیش‌دستی کنم درست می‌شود. خراب کردم.»

 

* این یادداشت در پرونده ای که  سایت «رمان51» برای رمان «هرصبح می میریم» تهیه کرده، منتشرشده است.



 
نویسنده ی "کنسرو غول" از "کرگدن آهنی" می گوید
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩  

یادداشت دوست عزیزم، مهدی رجبی، نویسنده بسیار خوب «کنسرو غول»، «خواهران تاریک»، «ماهی های کف رودخانه» و ...درباره «کرگدن آهنی»

کرگدن آهنی بر خلاف ظاهر خشنش، قلب نازک و غمناکی در سینه دارد. در داستانهای کرگدن آهنی خبری از اتفاقات محیرالعقول و روایت های پیچ در پیچ و فرم های تصنعی قصه گویی نیست. نویسنده خیلی راحت و صمیمی می نشیند و برای شما داستان می گوید. داستانهایی از زندگی روزمره ی طبقه ی متوسط. راوی اکثر داستانها ضدقهرمانی است عموما شکست خورده و غمگین. شخصیتی که امیدی به بهبودی شرایط ندارد و به قول سارتر"زیر پوست خودش تنهاست" ضدقهرمانی که اهل ادبیات هم هست و بعضی وقتها حتا تدارک یک مهمانی شام ساده برایش مصیبت است. گاهی آن قدر شکست خورده و ملول است که شعرهایش را بر در و دیوار توالت های عمومی شهر می نویسد شاید کسی فریاد تنهایی اش را بشنود.

مصطفی علیزاده داستانهایش را خوب تعریف می کند. گره های داستانی او در لایه های زیرین و پنهان عواطف انسان ها و رابطه هایشان با یکدیگر، در هم تنیده شده اند. سرخوردگی عاطفی و اجتماعی، ویژگی مشترک شخصیتهای کرگدن آهنی است. انسانهایی که در چنبره ی تنهایی و معضلات عاطفی و اقتصادی گرفتار شده اند و تقلایشان نه برای پیروزی که فقط برای زنده ماندن و شبی دیگر را به صبح رساندن است.

دستت درد نکند مصطفای عزیز که ما را در لذت خواندن کرگدن آهنی شریک کردی.

 

*** ممنون از مهدی رجبی عزیز با قلم خوبش که کرگدن آهنی را موردلطف خود قرار داده :)

 

خرید اینترنتی کتاب از سایت انتشارات مروارید



 
دریای آرام کلمات
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۸  

 

نقد میترا معینی بر «کرگدن آهنی» چاپ شده در روزنامه فرهیختگان، سه شنبه 7 اردیبهشت

 

 

مصطفی علیزاده متولد 1359 در تهران است. از سال87 به‌طور جدی نوشتن را شروع کرده و «کرگدن آهنی» او در سال 1394 از سوی نشر «مروارید» منتشر شده است؛ مجموعه‌ای مشتمل بر11 داستان که با چینش هوشمندانه و درون‌مایه همگن، مجموعه‌ای یکدست و خوش‌خوان از آب در‌آمده است. هر یک از داستان‌ها گرچه فضا و موضوع خاص خود را دارد، اما کل این مجموعه با نخ نامرئی تنهایی عمیق و تک‌افتادگی شخصیت‌ها‌یی که عموما راوی‌اند، به‌ هم وصل شده‌اند. طرد شدن و تنهایی‌هایی که گاه با خودکشی، گاه با سکوت و گاه با خرق عادت خود را نشان می‌دهند.

در داستان «برفراز چراغ‌های خطر» این تنهایی و تک افتادگی با استفاده نویسنده از راوی اول شخص ناظر برجسته‌تر شده و بیشتر به‌ چشم می‌آید. تجربه و خطر کردن قهری که در مکالمه شبانه رضا با دختر پشت تلفن وجود دارد او را به سمت عادت و انتظار هر شب برای شنیدن صدای دختر و امیدش برای خلاصی از تنهایی سوق می‌دهد، که در نهایت به جایی نمی‌رسد و به حس تنهایی‌اش دامن می‌زند و او را دچار آشفتگی عاطفی بیشتری می‌کند. نگاه جست‌وجوگر و ناظر راوی بسیار خوب از پس افت‌و‌خیز‌های روحی پنهان رضا برآمده است.

در داستان «قبل از خودکشی حرف‌های نگفته ات را بنویس» حکایت تک‌افتادگی و به پوچی رسیدن عطا به خودکشی نافرجامی ختم می‌شود که نویسنده با چیره‌دستی، طنزی ظریف را در مقابله با هولناکی مرگ به رخ می‌کشد و حس زنده ماندن را بر مرگ نوید می‌دهد. گرمای یک فنجان چای و دور‌همی دوستانه و شوخ‌طبعی و خوشبینی فرهاد فضای سرد یاس را می‌شکند و باز هم روزنه امیدی بر پوچ بودن زندگی می‌گشاید.

داستان «شاعر توالت‌ها» طنز موقعیت است. موقعیت بسیاری از اهل قلم که علیزاده با طنزی بکر به آن پرداخته است. حکایت شاعری که نمی‌تواند از مجرای طبیعی آثارش را عرضه کند و ناخودآگاه دست به اعتراضی می‌زند که نوشتن اشعارش بر در و دیوار توالت‌های شهر برایش مایه درد‌سر می‌شود. نثر روان، صمیمی و دور از تکلف، این داستان را باور‌پذیر و جذاب کرده است.

ماهی در داستان «ماهی‌هایی که همیشه هستند» نماد پدر بودن است؛ پدر بودنی که راوی از آن می‌ترسد و ناخودآگاه خود را با پدرش مقایسه می‌کند. به همین دلیل احساس ناتوانی‌اش را در تنفر از ماهی بازتاب می‌دهد. نویسنده با ساخت فضایی ملموس و خودمانی به‌خوبی از عهده این ترس و به کار‌گیری المان ماهی بر‌آمده است. گرچه بازی زیاد با ماهی و توصیف صحنه‌های مکرر تمیز کردن آن کمی از معنا‌گرایی آن کم کرده است.

«کرگدن آهنی» که اسم مجموعه نیز از این داستان گرفته شده بهترین داستان مجموعه است. داستانی پخته با زبان و نثری در‌خور موضوع و زیرلایه‌هایی که خواننده اندیشمند را به‌ خوبی راضی می‌کند. داستان از زاویه‌دید اول شخصی که نویسنده و ژورنالیست است، روایت می‌شود. راوی به زعم خود با خریدن وانت نیسان درب‌ وداغانی در پی اصلاح کجروی‌های اجتماعی است که موقعیت و هوش او را نادیده گرفته و با کوبیدن به اتومبیل‌های خاطی و مزاحم اتوبان‌ها و کوچه‌های تهران در پی تخلیه روانی و انتقام شخصی است. اما در انتهای داستان از شدت بی‌پولی و علا‌قه‌اش به برآورده کردن نیازهای همسر پرخرجش مجبور به جابه‌جا کردن بار با همین نیسان می‌شود. داستان نیاز و امنیت مالی را در برابر توش و توان مالی پایین قشر نویسنده قرار می‌دهد و از خواب به‌عنوان گریزگاهی برای فرار از مشکلات استفاده می‌کند.
«این صداهای لعنتی» هم داستان جاماندن و تنهایی است. موتیف چکه‌چکه‌های ریزش آب و بازتاب صدای آن در ظرف‌ها، بازتاب لحظه‌های از دست رفته زندگی مشترک راوی و خالی شدن خانه و زندگی اوست. نثر شاعرانه و نگاه جزئی‌بین نویسنده در این داستان تنهایی و غم عمیق آن را بهتر از سایر داستان‌هایی که با همین تم در مجموعه هستند، برساخته است.

«عقربه‌های ساعت منجمد شده‌اند» از داستان‌های قدرتمند مجموعه نیست، اما از آن دست داستان‌هایی است که خواننده را دنبال خود می‌کشاند و دارای عنصر تعلیق است. حکایت مظلومیت و سکوت برادری محبوب مادر است که‌ در نهایت انتقام سال‌ها سکوت و تحمل را از برادر ظالم و بدخواه خود می‌گیرد. لایه پنهان داستان، شکل‌گیری خشونت در برادری است که از مهر مادر محروم شده و مورد تبعیض قرار گرفته است.

داستان «زنجیری از کلمات در آسمان شهر» برخلاف داستان‌های دیگر مجموعه که فضایی کاملا رئال دارند تجربه رئالیسم جادویی است و دارای فضایی خاص و بکر. حکایت سانسور و محدودیت، اعمال زور و القای زندگی ماشین‌وار به مردم شهری است که سابقه شعر و کتاب را به فراموشی سپرده‌اند و در این میان کلمات مثل اکسیژن از لابه‌لای کتابی قدیمی و کهنه بیرون می‌آیند و کودکان شهر را شگفت زده می‌کنند؛ هوای تازه‌ای در خفقان خاکستری جامعه‌ای بدون کتاب و کلمه....

به دلایل زیادی مجموعه داستان «کرگدن آهنی» را کتابی خواندنی و در خور توصیه می‌دانم که در لابه‌لای نگاه به داستان‌ها ذکر شد. به مصطفی علیزاده تبریک می‌گویم و امیدوارم شاهد چاپ کارهای بعدی‌اش باشیم.

 میترا معینی

 

لینک صفحه روزنامه فرهیختگان

 

 خرید اینترنتی کتاب از سایت انتشارات مروارید



 
یادداشتی درباره کرگدن آهنی
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۸  

کرگدن آهنی؛یادداشت امین موساوند

 

یادداشت مهربانانه امین موساوند درباره کرگدن آهنی:

 

« قرار گذاشتیم تا برای چهار کتابی که به عقیده من بهترین آثاری بود که در سال نود و چهار خواندم جداگانه پست بگذارم. پیش خودم که فکر کردم دیدم بهتر است از کرگدن آهنی دوست خوبم مصطفی علیزاده شروع کنم چون که ترسیدم از کرگدن آهنی که شاید در سال های آینده آن زمان که ماشین خریدم جلوی راه من ترمز بزند و با این کارش بخواهد ادبم کند.

به عقیده ی من همه یازده داستان این مجموعه داستان های "خوش تیپی" هستند ، حالا داستان خوش تیپ یعنی چه ؟ یعنی داستان های شسته و رفته و مرتب و استخوان دار .یعنی داستان هایی که درست شبیه بازی دومینو هستند یعنی نویسنده نه کم گذاشته و نه فالش رفته . یعنی به همان اندازه که در ترسیم روابط انسانی میان دو جنس مخالف قوی عمل کرده در توصیف تعاملات میان دو جنس مذکر نیز موفق است (داستان قبل از خودکشی حرف های نگفته ات را بنویس ). یعنی نویسنده به خوبی داستان کوتاه را درک می کند می داند کجا وقت فراز و نشیب هاست و کجا وقت غافلگیری. پایان بندی و شروع داستانش به جا و "معقول" است. به نظرم این مجموعه شما را با طرح های داستانی متفاوتی آشنا میسازد و از کلیشه فاصله  گرفته است و این خود نوعی نکته آموزشی برای نوشتن داستان نویسان است. فکر میکنم ذهن خلاق مصطفی چون پرنده ای است که عاشق زندگی در آشیانه های متفاوت است . انتخاب نام کاراکترها به قدری حساب شده هستند که به عنوان مثال شما با دیدن کالباس فروش محله تان یاد احمد کالباس بیفتید . در مواقعی شما تصور میکنید به جایی از روایت رسیده اید که نویسنده ناگزیر به ممیزی است اما غافل شده ایم از این که نویسنده در تکنیک های شیوه روایت قصه و دایره واژگانش به اندازه کافی تبحر دارد. من داستان ها را به دو سطح خیلی خوب و عالی تقسیم میکنم و دغدغه نویسنده در بخشیدن تشخص به حرفه نویسندگی و شاعری به دور از اغراق و خیال پردازی های ساده لوحانه ستایش می کنم .
بسیار سپاسگزارم از مصطفی علیزاده برای این کار قوی و امیدوارم شاهد موفقیت های بیشتر این نویسنده خوب و بزرگوار باشیم ؛ کرگردن آهنی را دوست داشتم و توصیه اکید می‌کنم بخوانیدش.»

 

* از امین موساوند عزیز بخاطر لطفش به کرگدن آهنی و من، بینهایت سپاسگزارم.



 
اطلاع رسانی: انتشار «کافه‌داستان» نهم
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٠  

کافه داستان؛ شماره نهم

 

شماره نهم کافه داستان را منتشر کردیم. پرونده این شماره به موضوع «کتاب‌اولی‌ها» اختصاص دارد و مصاحبه هایی با ناشران و نویسندگان در این خصوص داشته ایم. در «پیشخوان کتاب» هم به رمان بسیار خوب و خواندنی «هرصبح می‌میریم» پرداخته ایم. اینها به کنار؛ داستان‌ها و نقد و معرفی های کتاب هم هست و همچنین کارگاه داستان. مجله کافه داستان را از سایت آن به رایگان دریافت کنید و بخوانید و لذت ببرید و اگرخوشتان آمد، به دیگران هم پیشنهاد دهید.

لینک شماره نهم کافه داستان



 
اسطوره ها در زندان
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٠  

یادداشتی کوتاه بر رمان «هرصبح می میریم»
هفته نامه چلچراغ، شماره 647، 19 دی 1394

در داستان «هرصبح می‌میریم» اسطوره‌ها حضوری پررنگ و تعیین‌کننده دارند. اسطوره‌هایی که بعضی‌هاشان پررنگ‌تر و برجسته‌ترند و بعضی دیگر به اشاره و تلمیحی آمده‌اند تا لایه‌های زیرین داستان را پیچیده‌تر و غنی‌تر بسازند. اسطوره نوح جدی‌ترین حضور در بافت داستان را دارد و کاراکتر«حبیب» انگار که «نوح» داستان است. راوی داستان نیز او را همچون پیامبری می‌بیند. مکان روایتِ اکنونِ داستان زندان است؛ محلی برای تنبیه و یادآوری و بازگشت. که یادآور اسطوره یونس و شکم ماهی‌است. اسماعیل نیز – والبته ابراهیم – نقشی پررنگ در داستان دارد. تاآنجا که می‌توان با تکیه بر نشانه‌هایی، اسماعیل را متناظر با شخصیت اصلی داستان، احمد، در نظر گرفت. و درکنار این‌ها مریم عذرا و آدم و حوا هم در جای‌جای متن و قصه حضور دارند.

 فراخواندن اسطوره‌ها در متن داستانی، علاوه بر آنکه در تعمیق محتوا و زیرمتن موثر است، بر جذابیت‌های روایی اثر نیز می‌افزاید. و سیداحمد بطحایی توانسته داستانی خلق کند جذاب و پرکشش و خواندنی که تا مدتها ذهن خواننده را درگیر قصه خود می‌کند. بگذریم که نویسنده در آوردن و نقش‌دادن به اسطوره‌ها، کمی نمکش را هم زیاد کرده است!

مصطفی علیزاده



 
دعوتید به نشست نقد و بررسی رمان
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٦  

یکی از بهترین رمان های ایرانی که در این یکی دو ساله اخیر منتشر شده، رمان «هر صبح می میریم» نوشته سید احمد بطحایی است. رمانی که به هر کس که توصیه به خواندنش کردم، بعد از خواندن ازم تشکر کرد. حالا قرار است در جلسه نقدوبررسی این کتاب که روز دوشنبه هفتم دی در فرهنگسرای ارسباران برگزار می شود، به همراه خانم فرزانه کرم‌پور درباره آن صحبت کنیم.

پیشنهاد می کنم اگر این رمان را خوانده یا حتی نخوانده اید در نشست نقد وبررسی آن شرکت کنید...

خبرگزاری مهر



 
گاوالدا خوانی!
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٦  

 

اینطور که من دیده و شنیده و فهمیده ام، خیلی از خانم های کتابخوان از داستانهای آناگاوالدا خوششون میاد. یعنی وقتی اسم آناگاوالدا یا زوج آناگاوالدا-دارچینیان میاد، انگار هیجانشون رو نمیتونن کنترل کنن! داستان های گاوالدا چه دارد که زنان را اینگونه جذب خود می کند؟ چرا داستان های گاوالدا در همه نظرسنجی های فرانسوی ها از میزان محبوبیت بالایی برخوردار است؟ فکرکنم جلسه ادبیات ملل این ماه که امروز برگزار میشه احتمالا. ما را به این جواب میرسونه که واقعا چرا؟!

امروز پنجشنبه ساعت16 تا 18 در خانه اندیشمندان درباره داستانهای آناگاوالدا - به ویژه در کتاب «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» خواهیم گفت و شنید. تشریف بیارید :)



 
جوایز ادبی در این روزها...
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٤  

بخشی از سرمقاله هشتمین شماره کافه داستان

... دو. این جایزه داستانی «جلال آل احمد»، خودش شده یک قصه؛ از آن قصه‌هایی که منتقدها را وسوسه می‌کند که بیفتند به جانش تا فرم و محتوایش را بشکافند و از نو چیز جدید ببافند. این همه انتقاد و حرف و حدیث برای یک جایزه، حکایتی‌ست غریب. البته این‌طور هم نیست که همه‌ی انتقادها نابه‌جا باشد؛ به هرحال طبیعیست اشکالاتی هم وجودداشته باشد، که دارد. اما با این انتقادها و موضع‌گیری‌هایی که گاه از سوی برخی، تندوتیز و هیجانی هم می‌شود، دو اتفاق محتمل است: یکی آنکه بر اثر این توجه‌ها، خواسته و ناخواسته اهمیت جایزه جلال بیشتر و بیشتر شده و به تدریج تبدیل می‌شود به چیزی هم‌تراز جشنواره فجر سینمایی‌ها؛ که اگر این‌طور شود، چه شود! و اگر این‌طور نشود هیچ بعید نیست که جایزه یا تعطیل شود یا برگردد به وضعیت سابق که عملاً معادل همان تعطیلی است. بهتر نیست اجازه دهیم که این جایزه کارش را انجام دهد: دست‌کم می‌تواند هر سال چند اثر خواندنی را به کتابخوان‌ها معرفی کند.

سه. جایزه «اکنون» در مرحله پایانی خود متوقف شد و فرصت این را نیافت تا رمان های برگزیده‌اش را معرفی کند. افسوس که یک جایزه‌ی نوپای ادبی که می‌توانست به اندازه‌ و سهم خود، منشا اثرات مثبت در ادبیات داستانی ایران شود، در همان گام نخست متوقف شد. اگر ادبیات این جایزه‌ها را که فرصتی‌ست برای معرفی آثار خوب داستانی، و بهانه‌ایست برای امید و شور نویسندگان، نداشته باشد، رونق و شکوفایی نخواهد داشت. در بیانیه دبیرخانه جایزه، دلیل توقف و تعطیلی آن ذکر نشده است؛ اما دلیل هر چه باشد، امیدواریم قابل‌رفع باشد و اجازه داده شود جایزه‌های داستانی، سایت‌های داستانی و گردهمایی‌های گاه‌گاه داستانی‌ها برقرار باشد تا ادبیات داستانی پویا و بانشاط و پررونق ببالد و به حیات خود ادامه دهد.

 

هشتمین شماره نشریه کافه داستان منتشر شد. می توانید از لینک زیر فایل مجله را به رایگان دانلود کرده و بخوانید

کافه داستان



 
قبل از خودکشی حرف‌های نگفته ات را بنویس
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٢  

 

«قبل از خودکشی حرف‌های نگفته ات را بنویس» داستانی‌ست که فکر کنم سه سال پیش(شاید هم چهارسال) نوشته‌ام و در این شماره کافه‌داستان منتشر شد. و البته آن را در کتاب «کرگدن آهنی» هم که در دست انتشار است، گذاشته‌ام.
اگر تمایل داشتید هفتمین شماره کافه‌داستان را از این لینک دریافت کرده و این داستان را بخوانید و اگر دوست داشتید نظرتان را هم در گوشم بگویید، ممنون می شوم.



 
ورود به دنیای مردگان (نقدوبررسی کتاب)
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٥  

 

یادداشتی بر رمان «مردگان»اثر مهدی فیاضی کیا

ورود به دنیای «مردگان» *

 

مصطفی علیزاده

 

رمان «مردگان» علی رغم کاستی‌ها و ضعف‌هایی که دارد، خواندنی‌ست و از خوب‌های این روزهای ادبیات داستانی ما. طرح این مدعا نه فقط به اتکای وجود مجموعه‌ای از مولفه های داستانی جذاب نظیر دنیای مردگان و عالم ماورا، شیطان، وهمِ گورستان و ... ، که علاوه بر آن، به سبب طرح داستان و محتوای جسورانه و ساختار نسبتاً محکم و شکل روایت اندیشیده‌ی آن، می‌باشد.

«مردگان» از دو روایت موازی تشکیل شده که نه تنها مکان رخداد آنها بسیار از هم دور است، که از نظر زمانی نیز حدود یک قرن از هم فاصله دارند. یکی نجف صدسال پیش و قصه طلبه‌ی جوانی که به شوق دیدار حضرت صاحب به نجف آمده تا به نسخه‌ای و عنایتی، مرادش را ببیند و به یقین برسد. و دیگری قصه جوانی‌ست در تهرانِ روزگارِ ما که به دلایلی که در رمان گفته نمی‌شود، از «دین و ایمان و آداب مسلمانی» بریده و از خدا فاصله گرفته است. طلبه (میرزا)، به اختیار، در پیِ تجربه ورود به  عالم ماورا و دیدار با مرادِ غایب از نظرش است و در بیابان مسجد سهله چله می‌نشیند و در حالت بیداری یا رویا ابلیس را ملاقات می‌کند که او را به دخمه‌ای در گورستان وادی السلام رهنمون می‌شود که با سقوط در تاریکی دخمه، به دنیای مردگان وارد می‌شود. اما جوان ده سال است که با ابراز عقیده صریح و تندش در جمع خانواده، عاق پدر و سپس سبب دق مرگ شدن پدر شده و با مرگ او، خود را مرده می‌داند. یعنی ده سال است که گرچه در بین زمینیان زندگی می‌کند اما افسرده و دلمرده، خود را «از مرگ طلبکار» می‌داند. این دو روایت به شکلی غریب و ماورای معقولات، در جایی نادیدنی به هم می‌رسند و از هم می گذرند.

برای فهم بهتر داستان چند نکته و پرسش وجود دارد که شاید به کارمان بیاید و به مثابه «راهنما»یی برای ورود به دنیای «مردگان» فیاضی کیا باشد:

یک؛ پسر جوان سالهاست که با دق‌مرگ‌شدن پدر، که تا لحظه مرگ هم او را نبخشیده، خود را مرده می‌داند و می گوید «من ده سال است که مرده‌ام... اما مرگ صورت خوبش را نشانم نداده بود و من چیزی از مرگ طلبکارم» او مدام در جستجوی مرگ کامل و تاریکی و هیچ مطلق است. اما به نظر می‌رسد بیش از آنکه در عالم مردگان باشد، تجربه‌ای برزخی را از سر می‌گذراند؛ چراکه تحملِ ده‌ساله این وضعیت و پایان‌ندادنِ خودخواسته به آن، به معنای وجود «امید»ی است که گرچه ناگفتنی‌ست، اما هست. امیدی که در روایت میرزا از آن سخن می‌رود و شیطان از او می‌خواهد که پسر را ناامید کند و بگوید: «با پدرت صحبت کرده‌ام. از تو راضی نخواهد شد الی الابد. طلبت را از مرگ بگیر» این امید ناگفته و پنهان، جوان را در برزخی غریب، معلق نگه داشته است.

 

دو؛ خرده روایت «ابراهیم و قربان کردن اسماعیل» جایی در داستان نقل می شود. نیازی به توضیح نیست که قصه ابراهیم، قصه ابتلا و ایمان است. و این ابتلا و ایمان، درونمایه اصلی روایت طلبه است. میرزا هنوز نیتش را خالص نکرده و بارها از سوی آسیدحیدر دعوت به «خالص کردن نیت» می شود. او برای رسیدن به یقین، صعوبت سفر به نجف و چله نشستن در بیابان مجاور مسجد سهله را متحمل شده است. حال آنکه به نظر می‌رسد که در روایت دوم، گرچه در بخش پایانی روایت یک قربانی وارد می شود، اما سنجش ایمان مطرح نیست و پسر راهی را که از سالها پیش به اشتباه رفته، باید باز گردد و همین «بازگشت» است که در کل روایت دوم جریانی تکوینی دارد.

 

سه؛ آیه سی و سوم سوره الرحمن که می گوید «ای جماعت جن و بشر، اگر می توانید از مرزهای آسمان بگذرید. و نخواهید توانست، مگر به نیرو» در نقطه اوج داستان آمده است. چرا؟ با نگاهی به تفاسیر قرآنی، درمی یابیم که این آیه محل اختلاف مفسرین بوده و چند گونه تفسیر از آن شده است. مرزهای آسمان ترجمه عبارت «أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ» و نیرو ترجمه کلمه «سُلْطَان» است. و با اختلاف در منظور و معنای این دو عبارت، گروهی از مفسرین صحبت از محشر و رستاخیز و ناتوانی جن و انس از گریز از حساب آن کرده اند و گروهی دیگر، از «مرگ» و عجز جن و انس از گریز از قدرت آن سخن گفته اند و نیز تفاسیر دیگری که از آنها می گذریم. مقصود نویسنده از آوردن این آیه در نقطه اوج داستان خود چیست و خواننده باید کدام معنا را برداشت کرده و در فهم لایه های زیرین داستان به کار بندد؟

 

چهار؛ در هر دو روایت رمان، «باغ پرتقال» حضوری پررنگ دارد و این همان محل اشراق و انکشاف میرزا است، و نیز معنای زندگی و دنیای زندگان برای پسر. در روایت پسر، هرجا که ذهن راوی به سمت زندگی می رود و ردپای کودکی و شور زندگی در خاطرش پیدا می شود، و حتی آنجا که بعد از سالها به «خدا» قسم می خورد، بوی باغ پرتقال می آید. باغ پرتقال شاید مهمترین «مکان» در رمان مردگان باشد و لابد طراح جلد کتاب هم با نگارنده هم قول بوده که درخت پرتقال را روی جلد طرح زده است.

 

پنج؛ و البته یک نشانه فریبنده! وقتی بر پیشانی داستانی، حدیث معروف نبوی می آید که «بمیرید پیش از آنکه بمیرید»، آن وقت خواننده انتظار دارد که اگر نه همه، لااقل بخش عمده ی درونمایه رمان حول تحقق تجربه «مرگ اختیاری» یا «مرگِ بر خود» که تجربه ای عرفانی و معنای این حدیث است، بگردد. اما در رمان مردگان به جز خرده روایت نه چندان اثرگذار «پهلوان» که به فنا و لقای «او» می رسد، خبری از تجربه عرفانیِ «مرگ پیش از مرگ» نیست. ای کاش می دانستم که نویسنده بر پایه کدام برداشت معتبر، «مرگ پیش از مرگ» حدیث نبوی را به دلمردگی پسر-راوی (که پیش از آنکه مرگش فرا برسد، احساس مردگی می کند) نزدیک دانسته است!

و سرانجام آنکه، فیاضی کیا تمهیدی هوشمندانه برای داستان خود و رساندن دو روایت موازی بسیار دور از هم  و برای محکم کردن پی های ساختمانِ روایتِ «میرزا» - که آکنده از مولفه های غریب است - آورده و آن، فصل پانزدهم رمان است؛ دست نوشته های جد بزرگ (که با تجربیات و فهم و عقل خاندانش و البته خوانندگان، غریب می نماید) با شواهد و نشانه ها و وعده های محقق شده، در هم می تند. و درست است که از یک طرف گفته می شود که خاندانش در عقل او شک کرده اند، اما تشکیک در همین رای اخیر نیز در پی اش می آید که: «در این جهان لانهایت و در مشیت این خدای لایزال، هر تجربه ای ممکن است بر بشری رخ نماید»

 

 

* این یادداشت،‌پیش از این، در پرونده رمان مردگان در سایت «انجمن رمان51» منتشر شده است.

لینک صفحه در سایت انجمن رمان 51



 
حکایت تلخ آقا یا خانم نویسنده!
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳  

... گاهی که صحبت از وضعیت داستان‌نویسان ایرانی می‌شود، این را می‌گویم که چرا باید این‌طور باشد که داستان‌نویسان - حتی باسابقه‌ها و بزرگ‌ها- را مردم عادی نشناسند!؟ یک بازیگر درجه چهار- پنج تلویزیون وقتی وارد جمعی می‌شود، خیلی زود شناخته می‌شود و نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند و احتمالاً چندتایی از حاضرین آن جمع را وسوسه می‌کند که بروند و به آقا یا خانم بازیگر، حالا دسته و درجه‌اش بماند، سلام و عرض ارادتی کنند و عکسی به یادگار بگیرند و ذوق‌زده شوند. و بعد هم برای دیگران با ذوق‌و‌شوق تعریف کنند! اما یک داستان‌نویس درجه‌یک ما حتی اگر وارد یک کتابفروشی بزرگ هم بشود – توجه کنید که پیتزافروشی نه، کتابفروشی! – بعید است نگاه‌ها به سمتش بچرخد و کسی برود طرفش و بگوید «سلام. خیلی خوشحالم می‌بینم‌تان. من فلان کتاب و بهمان کتاب‌تان را خوانده‌ام و خیلی دوستش دارم.» و بعد عکسی به یادگار بیندازد و امضایی بگیرد! بعید است نگاه‌ها برگردد و توجه کسی جلب شود، چون احتمالاً هیچ یک از حاضرین  و مشتریان آن کتابفروشی، اصلاً او را نمی‌شناسد. و این را خود با دو چشمم دیده‌ام!

و به همین سوی چراغ قسم! این را هم با چشم خود دیده‌ام که اگر بر حسب اتفاق یکی باشد که آقا یا خانم نویسنده را بشناسد و به عنوان یک علاقمند و هوادار آثارش، برود طرفش برای سلام و عرض ارادت و احتمالا معاشرتی دو دقیقه‌ای و شاید امضا و عکسی، نویسنده‌ی عزیز چنان سرد و بی‌تفاوت و از موضع بالا به پایین برخورد می‌کند که طرف بدجور بور می‌شود! نمی‌دانم یعنی همینگوی و فاکنر و مارکز و فوئنتس و پاموک و مودیانو و هرتامولر و  اصلاً  همه نویسندگان بزرگ دنیا، با هر خلق‌و‌خویی هم این‌طور بوده‌اند یا هستند!؟ لابد دیگر!

* * *

این یادداشت، بخشی از سرمقاله من در هفتمین شماره نشریه اینترنتی «کافه داستان» است که این روزها منتشر شده است. نشریه را به رایگان از اینجا دریافت کرده و بخوانید.



 
به آینه نگاه نکن
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٧  

«به آینه نگاه نکن»، نویسنده: پرچ زیتونتسیان، مترجم: آندرانیک خچومیان، انتشارات افق

شمارگان: 1100، قیمت: 5500 تومان، سال نشر: 94

اگر کاراکتر یک داستان، صبح روزی از روزهای زندگی معمولی‌اش از خواب بیدار شود و جلوی آینه بایستد تا صورتش را اصلاح کند و به جای تصویر خودش، غریبه‌ای را در آینه ببیند، حتی اگر اسم آن شخصیت «گرگور سامسا» هم نباشد و «ویگن آستوازادریان» باشد، باز هم شما را یاد «مسخ» فرانتس کافکا می اندازد.

طرح داستان بلند «به آینه نگاه نکن» همین است: مردی که از یک روز صبح، دیگر در هیچ آینه‌ای نمی‌تواند تصویر خود را ببیند و به جای آن، هر بار غریبه‌ای را در آینه، در برابر خود می‌بیند که انگار این غریبه‌ها خود اویند. اما او متحیر و وحشت‌زده از آنها می‌گریزد و در پی یافتن «خود»ش و هویتش است. این داستان، سرشار از شگفتی و به‌هم ریختن و معوج‌شدن واقعیت است. در جایی از داستان، روانپزشکی که بیماران خود را در بالای شاخه‌های درخت توت ملاقات می‌کند، مشکل مرد را بیماری‌ای با عنوان «آدم چند اسمه» می داند که برخی دانشمندان به آن «لگدمال شدن شخصیت» می‌گویند. بیماری‌ای که در سالی که قرن عوض می‌شود، اتفاق می‌افتد و برای او درمانی نمی‌شناسد جز خودکشی!

داستان بلند«به آینه نگاه نکن»، داستانی چندلایه و با وجوه مختلف است که خوانش های متفاوتی هم می پذیرد؛ خوانش های جامعه شناختی و روان شناختی و ... . خیلی دوست دارم اگر فرصتی دست دهد، یادداشت مفصلی روی این داستان بنویسم. اگر فرصتی دست دهد البته!

چند سطر آغازین داستان را می خوانیم:

«ویگن آستوازدریان که چهل سالگی او بر کسی پوشیده نیست، یک صبح زیبا... اوه، نه، زیبا کدام است، یک صبح خیلی خیلی زشت از خواب بیدار شد و به حمام رفت تا صورتش را اصلاح کند اما در آینه خودش را که ندید هیچ، مردی ناشناس را دید. ویگن تصور کرد این پدیده غیرعادی به خاطر نیمه‌خواب نیمه بیدار بودن خودش و احتمالاً چند لیوان کنیاکی است که شب قبل خورده بود و مدت زیادی منتظر ماند تا مرد غریبه برود و جایش را به تصویر واقعی خودش در آینه بدهد. ... »



 
اعتماد به نفس بیش از حد یا اُسکولیسم!
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

 

اعتماد به نفس که زیادی بالا باشد، گاهی هم میشود اسباب خنده و مضحکه؛ گاهی وقتها پای توهّم هم وسط می آید؛ یعنی طرف را میبینی که گول و مشنگ و متوهّم مقابلت ایستاده و دارد مفت مفت حرف می زند! توهّم که باشد، آنوقت یکی پیدا می شود که فکر می کند روح کافکا در او حلول کرده و با نوشتن یکی-دو تا مثلا رمان و داستان گلواژه ی دوزاری، خیال برش می دارد که تبدیل به نقطه عطفی در تاریخ داستان نویسی ایران شده ! اصلا اگه طرف مریض باشد، مکتب راه می اندازد! به خدا، داریم از این چیزها! همین حضرت اقای ناخوش احوالی که مکتب دارکولییسم را به زعم خودش پایه گذاشته و دنبال پیروان می گردد!

ببینید طرف چی درباره خودش در صفحه شان نوشته: «این روزها در ادبیات سمبلیک کمتر کسی پیدا می شود که با استاد دارکولی آشنا نباشد یا دست کم آثار وی را که در انتشارات نشر کتاب در لس آنجلس به چاپ رسیده و به دست علاقه مندان  ادبیات  رسیده است را مورد مطالعه قرار نداده باشد، ما در تحلیل لقب کافکای ایران بودیم که اثر بعدی ایشان به نام ؛مردی که قبر پدرش را فروخت؛ برگ زرین دیگری را بر  آثار قبلی اش افزود که بعدترها  توسط منتقدین صاحب نام به سند تاریخی مردم ایران نامگذاری گردید. جامعه ادبی در شوک اطلاعاتی عظیم استاد دارکولی فرو رفته بود که رمان ؛مرگ همسایه؛ به عبارت خودمانی کار را تمام کرد و چهره ی درخشان این شخص را در افکار تمام فارسی زبانان نهادینه کرد

یاللعجب! به قول محسن تنابنده: «مگه داریم!؟مگه میشه!؟»

پیش از این، من فکر می کردم که اعتماد به نفس که بالا برود، در این حد شور میشود که یک جوان تازه کارِ دنیای داستان، بشود موسس و رییس و استاد «آکادمی داستان نویسی»(در ایران!!) و "آکادمی"اش را بی خجالت در بوق و کرنا کند که: آهای هنرجویان و علاقمندان داستان نویسی، بیایید و در آکادمی من ثبت نام کنید؛ خودِ خودم هم تدریس می کنم و تازه، در پایان، گواهینامه پایان دوره هم می دهم! ( که بروند و قاب کنند و بزنند به دیوار!!؟)

اما حالا فهمیدم که گاهی قضیه از شوری و اعتمادبه نفس زیادی می گذرد و تبدیل میشود به مرض؛ مثل مرض دارکولیسم! چیزی شبیه به اُسکولیسم!

خدایا توبه؛ خدایا شفا؛

تصویر استاد! دارکولی‌‌



 
بمباران قصه توسط پیرمردصدساله
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢  

 

یک پیشنهادخیلی جدی و رویایی(به خدا!): بیایید این رمان "پیرمردصدساله ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدیدشد" را بخونید تا ببینید نویسنده خلاق سوئدی اش، یوناس یوناسُن، چطور دارد بی وقفه و پشت سر هم قصه میگوید؛ جوری که تقریبا 400 صفحه با قصه بمباران می شوید و اصلا نمی فهمید وقت چطور گذشته! آلن صد ساله که در روز تولد صدسالگی اش از پنجره خانه سالمندان فرار می کند، به اندازه صد سال عمرش قصه ی جذاب و عجیب و غریب دارد. آن قدر قصه که دیگر نفستان بالا نمی آید!
بعد مقایسه کنید با بسیاری از رمان های ایرانی که "خرده روایت"ها که سهله، حتا در خط اصلی داستان هم مشکل دارند و عموماً طرح قصه شان تُنُک و بی پیچ و خم است. ای کاش برخی از رمان نویس های ایرانی کمی از این سوئدیِ قصه گو، قصه گفتن می اموختند.

 

پ.ن. بعد از اینکه کتاب رو خوندم، فیلم اقتباس شده از اون رو هم دیدم که اصلاً‌به اندازه سر سوزنی به قدرت کتاب نیست.



 
داستان آدم‌های تنها
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  

 

یادداشتی بر مجموعه داستان«در هوای گرگ‌و‌میش»، نوشته محسن عباسی

داستان آدم‌های تنها

مصطفی علیزاده

 

مجموعه داستان «در هوای گرگ و میش» اثری قابل اعتنا و خواندنی است که علی‌رغم آنکه در دو جایزه ادبی که اتفاقا مشی‌های متفاوتی دارند، جایگاهی درخور بدست آورده، در بین اهل کتاب، آنچنان که باید دیده نشده و مهجور مانده است. اولین اثر محسن عباسی از هشت داستان تشکیل شده است که در غالب داستان‌ها با فقدان، تنهایی و روابط آسیب‌دیده روبرو هستیم. داستان آدم‌هایی که نیستند و نبودن‌شان بر زندگی آنهایی که هستند، تاثیر گذاشته است. داستان آدم‌های تنها و روابطی که از هم‌پاشیده است و حاصلش آدم‌های پریشان و آسیب‌دیده ‌است.

در داستان اول(گاهی وقت‌ها حالم را بپرس)، پدر سالهاست که مرده و نیست و نبودنِ او بر هر سه کاراکتر داستان تاثیرگذاشته است و اصلا داستان حولِ همین نبودن شکل می‌گیرد. مادری که در زمان زنده بودن پدر، چندان با او هم‌کلام و همراه نبوده و حالا در نبودنش، باز هم تنهاست و نیاز به هم‌کلام دارد. او نسبت به میهمانِ پیر ناخوانده‌ای که می‌گوید زمانی دوست پدر بوده، احساس نزدیکی می‌کند و شاید عبارتِ عنوان داستان، یعنی: «گاهی وقت‌ها حالم را بپرس»، از زبان مادر و خطاب به پیرمرد باشد. همچنین در داستان دوم (قضاوت درباره عشق) باز هم نوعی غیاب دیده می‌شود. دختری که خود را از مردی که دوستش دارد، پنهان کرده و در داستان حضور ندارد. و نفر سومی-دختری-  در داستان هست که او انگار باید درباره این عشق قضاوت کند.

در داستان «در هوای گرگ و میش»، روابط مخدوش یک خانواده از هم پاشیده دست‌مایه ساخت داستان قرار گرفته است: مثلثی که در یک ضلع آن مادری تنها و آشفته وجود دارد که داستان در آپارتمان او اتفاق می‌افتد و در ضلع دیگر پدر که از مادر جدا شده و نام و اثرش در داستان هست، اما خودش نه. و ضلع سوم، دختربچه ایست که به‌نظر می‌رسد تنهاتر از آن دو دیگر است. و انگار در هوای گرگ و میش، که «تشخیص» سخت‌تر است، دختربچه داستان باید بین پدر و مادر خود، حق را به یکی‌شان دهد.

داستان «آن بیرون در تاریکی» که به نظرم بهترین داستان کتاب است، زیرساخت و روساختِ قوی و در هم تنیده‌ای دارد. پیرمردی آلزایمری که باید شبها را تنها و در اتاق خودش، در طبقه پایین خانه‌ی قدیمی‌شان، بگذراند و پسر او و همسرش در طبقه بالا، برای نگهداری از او ساکنند و زندگی می‌کنند. پیرمرد در تنهایی و خلوت اتاقش، ترسیده و هول کرده؛ چرا که فکر می‌کند که در تاریکی، دزدی به خانه او آمده است. و پسرش و عروسش که می‌دانند دزدی در کار نیست، او را آرام می‌کنند. اما انگار آنها هم می‌ترسند؛ می ترسند از روزی که تاریکی در بیرون خانه‌شان در انتظار هجوم باشد. و فکر می‌کنند که: «آدم، تنهایی هول برش می‌دارد»

در داستان «مرغ دریایی» نیز رابطه معیوب یک زوج جوان روایت می‌شود. رابطه‌ای که بر خلاف تازگی‌اش، سرد و بی‌روح است و از دلیل آن نیز سخنی گفته نمی‌شود. تنها به سردی میل زن نسبت به مرد اشاره‌ای گذرا می‌شود. شاید انتخاب عنوان «مرغ دریایی» برای این داستان با نگاهی نمادگرایانه، اشاره به همین رابطه سرد است.  می‌دانیم که مرغان دریایی جفت‌جفت می‌پرند و در بسیاری فرهنگ ها نماد وفاداری زناشویی هستند.

اما داستان «مسافر» اساساً به هیچ وجه همتراز داستان‌های دیگر کتاب نیست. داستان زنی که قراراست به استقبال از همسر مسافرش، به فرودگاه برود. همسری که مدتهای طولانیست رفته سفر و برنگشته‌است. هرچه داستان پیش‌می رود درمی‌یابیم که زن، روان‌پریش و دچار وهم و فراموشی است و در انتها معلوم می‌شود که هیچ مسافری در کار نیست و کل داستان بر اساس وهم شخصیت زن برپا شده است. در پایان داستان قرار است خوانننده غافلگیر شود که می‌شود؛ اما مخاطب حرفه‌ای داستان بیشتر از خود داستان، از تمهیدی که نویسنده به کار برده است غافلگیر می‌شود. داستان توسط راوی سوم‌شخص معطوف به ذهن زن روایت می‌شود. تدبیر نویسنده در انتخاب شیوه و استراتژی و زاویه دید روایت، سهل‌گیرانه و اشتباه به نظر می‌رسد.

در دو داستان پایانی کتاب، «مهمانی خانوادگی» و «خاطرات غمناک زندگی»، نیز به مانند داستان های قبل، نوعی از فقدان، و روابط آسیب دیده و خانواده ناقص دیده می‌شود.

نکته تامل برانگیز در این مجموعه، که پس از خواندن دو سه داستان درمی‌یابیم، توجه خاص نویسنده به انتخاب نام داستان‌ها است. نام‌هایی که هر کدام اندیشیده و حساب شده، برای نفوذ به لایه‌های زیرین متن انتخاب شده‌اند و به‌مثابه کلیدی برای فهم درست‌تر داستان عمل می‌کنند و این امر، از نقاط قوت کتاب است.

داستان های محسن عباسی زبانی شسته‌و‌رفته و کاملاً داستانی دارند. اما در برخی موارد نیاز به ویراستاری درست‌و‌حسابی دارند. البته مقصود، ویراستاری فنی اثر است و نه صرفا در سطح رعایت اصول نگارش. مثلاً در داستان «آن بیرون در تاریکی» راوی از همسرش گاه به اسم (ناهید) نام می‌برد و گاه با واژه «زنم» و یا در داستان «قضاوت درباره عشق» می‌خوانیم: «دختر سرش را به اطراف تکان داد و بی‌اینکه روی صحبتش با دختر باشد، گفت ...»(ص24) و همچنین «دختر دستپاچه شد ولی خیلی زود خودش ر اپیدا کرد و اسم کامل دختر را پرسید» (ص26). معلوم نیست چرا نویسنده برای این دو کاراکتر داستان،  نام یا لااقل صفتی انتخاب نکرده که از هم متمایز شوند و خواننده گیج نشود.

محسن عباسی قصه هایی عاری از اتفاق و ماجرا را آن‌طور ساده و درست روایت کرده که مخاطب از خواندن آن لذت می‌برد و با داستان پیش می‌رود. داستان‌هایی که در زیر سطحِ ساده و فریبنده خود، گفتنی‌هایی پرمایه و البته هولناک دارد. در مجموع، می‌توان ادعا کرد که «درهوای گرگ‌و‌میش» از مجموعه داستان‌های بسیار خوب یکی‌دو سال گذشته بوده‌است.

 

* این یادداشت پیش از این، در شماره ششم نشریه اینترنتی کافه داستان منتشر شده است. که از این لینک به صورت رایگان قابل دریافت است.



 
شماره ششم کافه داستان و سختی های آن
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠  

 

با همراهی دوستان کافه داستانی، شماره ششم نشریه «کافه داستان» را منتشر کردیم. پرونده آقای نویسنده این شماره، درباره امیرحسن چهلتن بود و مصاحبه ای مایه دار از کار درآمد، هرچند آلبوم عکس نداشت. و همچنین پرونده کتاب، اختصاص به «پریدن به روایت رنگ» لیلا صادقی داشت.

دردسرهای پرونده آقای( یا خانم) نویسنده آنقدر زیاد است که داریم سست می شویم و به ذهنمان رسیده که کم کم بیخیال این بخش بشویم. (که مهمترین بخش مجله است و اساساً ایده اصلی راه اندازی مجله حول این پرونده شکل گرفته). واقعا گاهی اوقات انتظارات مان از نویسندگان پیشکسوت این مملکت با آنچه در عمل از ایشان می بینیم زیاد است. مثلا درباره امیرحسن چهلتن از چند نفر از نویسندگان قدیمی خواستیم که مطلبی بنویسند، اما منصف و معقول ترین شان، همان ابتدا با دلیل  امتناع کرد از پذیرش آن. حتی بزرگی بود که تا چند روز مانده به انتشار ما را منتظر نگه داشت و دست آخر گفت: نه.

مشکلات پرونده نویسنده زیاد است، هم‌قدِ اهمیت این پرونده. شاید این پرونده را از مجله حذف کنیم و با بخشی دیگر جایگزین کنیم . و شاید هم سرسختی و پوست کلفتی کنیم !

به دوستان عزیزم در کافه داستان و نویسندگانی که این شماره ما را همراهی کردند، خسته نباشید می گویم و تشکر می کنم ازشان. امیدوارم خوانندگان مجله با نظرات شان ما را راهنمایی کنند

لینک سایت کافه داستان

 

لینک خبر ایسنا



 
فیل‌های خواندنی
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٥  

 

دعوت به خواندن رمان «فیل‌ها» نوشته‌ی شاهرخ گیوا

فیل‌های خواندنی!

مصطفی علیزاده
 

تا حالا با یک کلکسیونر جدی و حرفه‌ای سروکار داشته‌اید؟! از آن کلکسیونرهایی که زندگی‌شان تحت تاثیر میل غریبِ گردآوردی مجموعه‌های مقدس‌شان است! خلق‌و‌خو و روحیات‌ این‌ها را می‌دانید؟ اصلاً می‌دانید چرا کلکسیونر شده‌اند و در آن‌چه جمع می‌کنند، دنبال چه می‌گردند؟ ممکنست بگویید: بله، یکی را می‌شناسید. یا بگویید در فیلم‌ها دیده‌اید. مثلاً‌ کلکسیونرهای تمبر، سکه، خودنویس، تابلوهای نقاشی، کتاب‌های قدیمی، حشرات و ... . اما تاحالا فکر کرده‌اید که این‌ها به چه دلیل کلکسیونر شده‌اند؟ یا فکرکرده‌اید که چه چیزها و اشیایی را می‌توان کلکسیون کرد؟ هرگز به ذهنتان رسیده که جمله‌های نوشته‌شده با خودکارهای رنگ‌‌رنگ روی اسکناس‌های چرک و چرب و کهنه هم می‌تواند یک کلکسیون باشد؟

شاهرخ گیوا در رمان تازه‌اش، «فیل‌ها»، چنین شخصیتی را خلق و قصه‌اش را روایت کرده است: فیروز جناه یا جناب؛ مرد پنجاه‌ساله‌ی تنهایی که اسکناس‌های کهنه و نویی را که بر تن‌شان چیزی نوشته شده، از گوشه‌و‌کنار جمع کرده است؛ او اسکناس‌های دوست‌داشتنی خود را از دست بقال و قصاب و میوه‌فروش و حتی از نذورات داخل ضریح امام‍زاده صالح بیرون کشیده تا کلکسیونی از هفت‌هزار‌و‌سیصدو‌سی‌و‌هشت قطعه اسکناس داشته باشد! فیروز نوزده سال از عمر خود را صرف جمع آوری اسکناس‌هایی کرده تا شاید این کلکسیون، پناهگاه او در برابر هجوم تنهایی باشد. او خود می‌گوید و باور دارد که نه کلکسیونر اسکناس، که کلکسیونر «رنج» است.

داستان «فیل‌ها» در خانه‌ی سرد فیروز و با روایت مرگ «پیرزن جادو» در مرغداری‌اش آغاز می‌شود. گرچه شناخت کامل‌تر پیرزن جادو در چندده صفحه بعد شکل می‌گیرد؛ قصه در فضایی سرد رخ می‌دهد و روایت می‌شود. و این سرمایی‌ست که در جان فیروز هم خانه کرده است. با پیش‌رفتن صفحات کتاب، روایت‌هایی را از روزگاری که فیروز در چاپخانه بانک مرکزی کار می‌کرده و نفرتی که از آن دوران داشته، می‌خوانیم. او روایت می‌کند که چطور هزاران اسکناسِ در حالِ چاپ در بانک مرکزی را با نقشه‌ای از پیش طراحی‌شده، مخدوش کرده و نشانی از خود روی آنها گذاشته تا از بانکی که سالهای زیادی از عمرش را در آن تلف کرده انتقام بگیرد. و بعد از آنیتا-همسر سابقش- می‌خوانیم که او را ترک کرده و تنها گذاشته و با دیگری به سرزمینی دیگر رفته است. از رفقای کلکسیونر فیروز می‌خوانیم؛ از «میرانی» که هنوز، بعد از سالها، کِیف می‌کند از اینکه یک‌زمانی در کافه‌ای در مادرید، بابت چند جرعه نوشیدنی، پشتِ میزی که روزگاری پابلو نرودا چندتایی از بهترین شعرهایش را آنجا گفته، پنجاه دلار پرداخته! از «محمد سلمان» کلکسیونر صفحه گرامافون، می‌خوانیم که یک روز در دورهمی کلکسیونرها ناگهان با دو چمدان پر از صفحه‌های گرامافون ظاهر می شود و کلکسیون ارزشمندش، یعنی تمام دارایی‌اش را حراج می‌کند تا رها و سبک شود. از پدر فیروز می‌خوانیم که مصحح متون کهن و درحقیقت کلکسیونر کتاب و کلمه بوده و زندگی‌شان را با کلمه‌ها معنا داده و ساخته‌است. ...

اما چرا فیروز خود را کلکسیونر رانج می داند؟! من و شمای خواننده، از همان صفحات آغازین رمان، قدم به تنهایی فیروز می‌گذاریم. تنهاییِ عمیقی که هم او، و هم پیرزن جادو را در خود فرو برده است. پیرزن ثروتمندی که اسمش عطیه است و دغدغه مشترک او با فیروز سبب آشنایی‌شان شده است. تنهایی فیروز چنان خردکننده است که حتی در جایی می‌خوانیم که از پیرزن جادو خواهش می‌کند که پیشش بماند. شاید همان‌طور که عطیه، یا همان پیرزن جادو، می‌گوید فیروز اسکناس‌هایی را که نشانی از رنج دیگران بر تن‌ خود دارند، جمع می‌کند تا تنهایی‌اش را پس بزند و این‌طور به خودش دروغ بگوید. همچنان که خود عطیه با آشپزی کردن و درست کردن سالاد شیرازی تسکین پیدا می‌کند و از احساس تنهایی می‌گریزد و می‌داند که دارد به خود دروغ می‌گوید!

«فیل‌ها» رمانی قابل‌توجه و از کتابهای خوب سال گذشته بوده‌ که انتشارات ققنوس آن را منتشر کرده است. رمان تازه شاهرخ گیوا البته ضعف‌هایی هم دارد، اما خواندن این رمان 144 صفحه‌ای را اکیداً توصیه می‌کنم.

 

* این یادداشت، پیش از این در شماره پنجم نشریه کافه داستان منتشر شده است.



 
دوربرگردان بررسی شد!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۳  

 

گروه گزارش:
جلسه نقد وبررسی مجموعه داستان «دوربرگردان» روز سه شنبه نوزدهم خرداد در محل خانه اندیشمندان برگزار شد.
در ابتدای جلسه میثم کیانی، نویسنده کتاب، بخشی از داستان «خزیده تا آن گوشه حال» را برای حاضرین خواند.
سپس فرشته نوبخت، داستان نویس و منتقد ادبیات داستانی، به عنوان اولین سخنران، صحبتهای خودش را شروع کرد. نوبخت ضمن اشاره به ویژگی های مفهوم وضعیت "گروتسک"، با ارائه شواهدی، داستانی میثم کیانی را از جنس داستان های گروتسکی دانست. نوبخت سپس به بررسی تفصیلی  داستان های مجموعه به صورت جداگانه پرداخت و با ذکر دلایلی سه داستان "چتر پایتخت" "بهمن برای مرده" و "شبیخون" را بهترین داستان های مجموعه از جهت ساختار و روایت درست داستانی دانست.
سپس مهدی اسدزاده، داستان نویس، درباره زبان اثر و همچون تقابل دوقطبی های معنایی در داستان ها اشاره کرد. او اظهار داشت که: نویسنده کوشیده که در داستان هایش فضاهای متنوع و متفاوتی را خلق کند، هرچند ادعا نمی کنم که در اجرای این کار کاملا موفق بوده. او همچنین نکاتی را درباره مرگ اندیشی در داستانهای ایرانی و داستان های میثم کیانی بیان کرد.

در پایان مصطفی علیزاده درباره مساله زبان و نثر در داستان و اختصاصا زبان داستانی میثم کیانی نکاتی را بیان کرد. او ضمن برشمردن دو دیدگاه درباره نسبت «داستان» و «زبان»، که یکی زبان را ابزار و وسیله‌ی صرف‌ دانسته و دیگری، زبان را جان و گوهر داستان می داند، داستان های «دوربرگردان» را از حیث دستیابی به زبانی پیراسته و قدرتمند در غالب موارد ستود.
در ادامه جلسه رامبد خانلری و پوریا فلاح ، از داستان نویسان حاضر در جمع نکاتی را درباره داستان «دوربرگردان» مطرح کردند.
جلسات "داستان معاصر ایران"، با رویکرد معرفی آثار تازه ی ادبیات داستانی ایران در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار می گردد.

 



 
بازخوانی مادام بووآری
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳٠  

 نشست بازخوانی و بررسی «مادام بووآری» را از دست ندهید!

 

نشست بررسی رمان”مادام بواری”، ازسلسله نشستهای ادبیات ملل باحضور میثم کیانی و همراهی علیرضا رحیمی و آزاده حسینی، پنجشنبه ۳۱ام ، ساعت۱۶ در خانه اندیشمندان برگزار می گردد.
این بیست و یکمین جلسه از سلسله جلسات بازخوانی ادبیات ملل است.
جلسات ادبیات ملل با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و ترویج فرهنگ کتابخوانی برگزار می گردد و ورود برای عموم علاقمندان آزاد است.

نشانی: خیابان ویلا، پایین‌تر از کریمخان، نبش خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی،تالار حافظ



 
نمایشگاه کتاب و ده پیشنهاد برای خرید
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۳  

 

قرار بود که فهرست ده کتاب پیشنهادی برای انتشار در روزنامه ای بنویسم؛ تعلل و تنبلی کردم و دیر شد و نتیجه اش شد اینکه تعدادی از کتابها قبلا توسط نویسندگان دیگر پیشنهاد شده بود و نمی شد که دوباره کار شود. باید چندتایی را (یعنی نصفشان را) عوض می کردم و با کتاب های دیگر جایگزین می کردم؛ که تاثیرات سفر اخیر به شیراز، در من ظاهر شد و حالَم نکشید که دوباره لیست را بازنویسی کنم! این شد که تصمیم گرفتم عین متن اون یادداشت را در وبلاگ شخصی منتشر کنم تا شاید در روزهای باقیمانده از نمایشگاه، به کار کسی بیاید.

* * *

پیشنهاد «ده کتاب پیشنهادی برای خریدن و خواندن»، اساساً پیشنهاد وسوسه‌انگیزی است. به جای ده، چند-دَه کتاب می‌آید توی خاطر که به کتابخوان‌ها پیشنهاد کنی تا بخوانند و از دست ندهند. بهتر دیدم برای پرهیز از آشفتگی ذهن و پریشان‌گویی، پیشنهادهایم را محدود کنم به آثار داستانی ایرانی منتشرشده در سال93. طبیعتا از آن‌جایی که همه‌ی کتاب‌های خوب سال گذشته را نخوانده‌ام، ادعایی بر از قلم‌نیافتادن کتابهای شایسته ندارم. و این انتخاب از میان آثارمنتشرشده در سال گذشته است که خوانده ام.

1- یکی از بهترین رمان‌هایی که در یکی دو سال اخیر نوشته شده، «روضه نوح» حسن محمودی است. داستان روضة نوح آن‌قدر گیرا و پرکشش است که نمی‌شود به‌راحتی کتاب را تمام‌نشده کنار گذاشت. قصه‌ی نوجوانی به نام نوح از دیار نون که به طرز مشکوکی علی‌رغم قبولی در دانشگاه، سر از جبهه‌ی غرب در‌می‌آورد. این رمان یک اثر بسیار خوش‌خوان و جذاب است و ساختار داستانی درستی دارد؛ هرچند محتوای اثر محل مناقشه هم شد.

 

2- «فیل‌ها» آخرین رمان شاهرخ گیوا است که سل گذشته توسط نشر ققنوس منتشر شد. قصه‌ی مرد پنجاه ساله تنهایی که کلکسیونر اسکناس‌هاییست که بر تن‌شان جمله‌ای و شعری نوشته شده. در فیل‌ها با آدم‌هایی آشنا می‌شویم که برای گریز از تنهایی خود به کلکسیون‌هایشان پناه می‌برند. «فیل‌ها»ی خواندنی گیوا را بخوانید.

 

 

  

3- «دیوار» نوشته علیرضا غلامی، از رمان‌های بسیار خوب سال 93 است که مورد توجه منتقدان قرار گرفته‌است. «دیوار» نه داستان جنگ، که در واقع، داستان تبعات آن است. راوی نوجوان قصه با لحنی بسیار سرد و مبهوت‌کننده، قصه را و اتفاقات تلخ  و مشمئزکننده را روایت می‌کند. اتفاقاتِ پشت سر هم، مثل ستون‌هایی، داستان را سرپا و استوار و پرکشش نگه می‌دارد.

 

 

  

 

4- خواندن «تاول» اولین اثر مهدی افروزمنش را نیز پیشنهاد می‌کنم؛ رمانی کوتاه اما پر از خرده‌روایت و شخصیت؛ شخصیت‌هایی که هیچکدام‌شان را نمی‌توان قهرمان قصه دانست؛ تاول، قصة آدم‌های جنوب شهر است؛ آدم‌هایی با زبان و اصطلاحات مخصوص خود. تاول اثری بسیار خوش‌خوان و جذاب است.

 

 

  

5- سال‌ها بود که رمان نوجوان نخوانده بودم؛ به توصیه دوستی «کنسرو غول» مهدی رجبی را خریدم و خواندم. شخصیت اصلی «کنسرو غول»، توکا، پسربچه‌ایست که از ترس‌ها و ضعف‌‌های خود به خیالاتش پناه برده. اما هر چه داستان جلو می‌رود، بیشتر معلوم‌مان می‌شود که او پسرک نابغه‌ای است. محبوب‌ترین شخصیت رمان، البته به زعم من، کاراکتر پرویز است؛ جنایتکاری که توکا و ما، خاطراتش را می‌خوانیم و می‌شناسیمش. کنسرو غول نه تنها نوجوانان که بزرگ‌ترها را هم مجذوب می‌کند.

 

 

6- ادبیات داستانی ما به تنوع ژانر نیاز دارد تا مخاطبان بیشتری را جذب کند. در دوره ای که توجه به ژانر، به فراموشی سپرده شده، معدود نویسندگان جدی‌نویسی پیدا می‌شوند که کار متفاوتی می‌کنند؛ یکی از این نویسندگان، نازنین جودت است که «شوومان» را در ژانر وحشت نوشته و نشر برکه خورشید آن‌را منتشر کرده. شوومان رمانی خواندنی و جذاب است که در صفحاتی واقعاً خواننده را اسیر فضای مرموز و ترسناک خود می‌کند.

 

 

7- ضحی کاظمی نویسنده جوان و توانمندی است که در دو سه سال گذشته بسیار فعال و پرکار بوده است. «سال درخت» آخرین اثر داستانی کاظمی است که سال گذشته توسط انتشارات نگاه منتشر شد. سال درخت داستان مرگ و زوال خانواده است‌؛ داستانی پر از اشاره‌ها به امور ماوراالطبیعه و طلسمات که گاه منتقدانه می‌نماید. رمان پرشخصیت و جسورانه‌ای که از خوب‌های سال گذشته بوده‌است.

 

  

 

8-  «یک وقت‌هایی رفتن تنها گزینه است و ماندن بدترین انتخاب؛ باید رفت و خراب کرد». این جمله‌ای از رمان «ساعت ویرانی» نوشته آرام روانشاد است که توسط نشر مروارید منتشر شده‌است. ساعت ویرانی رمان تامل برانگیزیست که به نظرم درونمایه‌ اصلی آن، «رفتن» آدم هاست؛ و قصه نیز با رفتنِ یکی از شخصیت‌های اصلی اما غایب رمان آغاز می‌شود. ساعت ویرانی، قصه‌ی رفتن آدم‌ها و آدم‌های رفته، است. ساعت ویرانی را بخوانید!

 

 

 

 

9- بعد از سالها، «ترس و لرز» غلامحسین ساعدی  توسط انتشارات نگاه تجدیدچاپ شد. مجموعه 6 داستان واقع‌گرای به هم‌پیوسته؛ داستان‌هایی وهم‌آلود و معماگونه که همانند مجموعه داستان بهم‌پیوسته‌ی«عزاداران بیل» (اثر دیگر این نویسنده) داستان‌هایی اقلیمی هستند. ترس‌ولرز یکی‌از مجموعه‌داستان‌های همیشه خواندنی ایرانی است. روح نویسنده‌اش شاد!

 

 

  

 

10- با اینکه اصرار دارم که داستانهای ایرانی را معرفی کنم، اما از یک مورد استثنا، در میان تمام ترجمه‌های بسیارخوب منتشرشده در سال گذشته (مثل شاگرد قصاب، جزء از کل و ...) نمی توانم بگذرم: داستان بلند «گیرنده شناخته نشد». کتابی‌که سالها در بازار کتاب نایاب بود تا اینکه نشر ماهی ترجمه جدیدی از آن را منتشر کرد. این داستان بلند، با نامه‌نگاری دو دوست آلمانی پیش می‌رود و پایانی تاثیرگذار و قدرتمند دارد.



 
پنجمین شماره کافه داستان و پوست انداختن!!
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٢  

 

پوستم کنده شد تا پنجمین شماره کافه داستان را منتشر کنیم و بالاخره، منتشر شد.

گفتگوی بسیار خواندنی کافه داستانی ها با بلقیس سلیمانی، در پرونده خانم نویسنده، را از دست ندهید. همچنین پرونده کتاب را که به رمان تازه شاهرخ گیوا، فیل ها، اختصاص دارد.
شماره پنجم کافه داستان را از صفحه زیر ، به صورت رایگان، دریافت کنید و بخوانید. 

کافه داستان

 



 
پیشنهاد عیدانه؛ سه
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧  

 

 

 

از پیشنهادهایی برای دیدن وخواندن: پری،داریوش مهرجویی

داریوش مهرجویی، کارگردان بزرگ سینمای ایران، در سال 1373 فیلم «پری» را با بازی خسرو شکیبایی و نیکی کریمی و پارسا پیروزفر ساخت. پری، دختری جوان و دانشجوی رشته‌ی ادبیات است که با خواندن کتاب کوچک عرفانی(درباره‌ی سلوک عارف گمنامی در قرن پنجم) که به اسد، برادر بزرگ‌تر پری تعلق دارد دچار تحولات شدید فکری می‌شود.  اسد در حادثه‌ی آتش‌سوزی کلبه‌اش درگذشته است. پری برادر دیگری نیز دارد که سعی می کند او را از پریشانی برهاند.

فیلمنامه پری بر اساس اقتباسی آزاد از رمان «فرنی و زویی» اثر نویسنده بزرگ آمریکایی، جروم دیوید سالینجر نوشته شده است. اگر این فیلم را ندیده اید، پیشنهاد می‌کنم سی‌دی فیلم «پری» را از سی‌دی فروشی‌ها بخرید و ببینید. و البته پیشنهادی دیگر: حتماً رمان دیگر سالینجر، یعنی «ناطور دشت» را بخرید و بخوانید که از شاهکارهای ادبیات جهان است.

  

یک، یادداشتی درباره فیلم پری.  لینک

دو، درباره کتاب فرانی و زویی  لینک1  لینک2

سه، درباره کتاب ناطور دشت  لینک1  لینک2

 

* این «پیشنهاد» را، پیش از این در ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و فیدیبو ارائه کرده بودم که حالا اینجا با تغییرات و افزوده هایی، بازنشر می کنم.



 
پیشنهادهای عیدانه؛ دو
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤  



از پیشنهادهایی برای دیدن وخواندن: گاو،داریوش مهرجویی،غلامحسین ساعدی

 

فیلم «گاو» را دیده‌اید؟ گاو مش‌حسن معروف‌تر از آنست که ندیده یا درباره‌اش نشنیده‌باشید. فیلم گاو، قدیمی و سیاه‌و‌سفید است و در سال 1348 به کارگردانی داریوش مهرجویی ساخته شده. «آقای بازیگر» سینمای ایران، یعنی عزت‌اله انتظامی، در نقش مش حسن بازی به‌یادماندنی را انجام داده است.

همه‌ی امید زندگی مش‌حسن به گاوی است که در طویله اش دارد و دلبستگی خاصی به آن دارد. اما روزی که مش‌حسن به شهر رفته، گاو به علت نامشخصی می‌میرد و افراد روستا با موافقت همسر مش حسن نعش گاو را در چاه روستا می‌اندازند و پس از بازگشت مش حسن وانمود می‌کنند که گاو گریخته است ولی او باور نمی‌کند و اعتقاد دارد گاو را اهالی روستا به قتل رسانده‌اند. از آن پس حالش دگرگون می‌شود و خود را گاو می‌پندارد. ...

فیلم «گاو» در چند نظرسنجی به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران شناخته شده بود. مهرجویی این فیلم را بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخته است. از غلامحسین ساعدی داستان‌ها و نمایشنامه‌هایی زیادی در بازار کتاب هست. توصیه می کنم که حتما «عزاداران بَیَل» و همچنین «ترس‌و لرز» را بخوانید.

 

     

 

1. در این روزها، فیلم گاو در گروه فیلمهای سینمای "هنر و تجربه" اکران می شود و می توانید آن را در سینما هم ببینید. لینک 

2.  دو یادداشت درباره عزاداران بیل: یادداشت اول   یادداشت دوم

3. یادداشتی درباره ترس و لرز
 
4. پرونده یک سایت اینترنتی درباره غلامحسین ساعدی و آثارش 

 

 

 

* این «پیشنهاد» را، پیش از این در ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و فیدیبو ارائه کرده بودم که حالا اینجا با تغییرات و افزوده هایی، بازنشر می کنم.



 
پیشنهادهای عیدانه؛ یک
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢  

 

سیزده داستان برای سیزده روز عید

ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و سایت فیدیبو منتشر شد. در این کتاب الکترونیک که به صورت رایگان از سایت فیدیبو قابل دریافت است، سیزده داستان از سیزده نویسنده ایرانی را می توانید بخوانید  و سیزده پیشنهاد برای دیدن و شنیدن ارائه شده است.

نویسندگان این کتاب (به ترتیب حروف الفبا) عبارتند از:

سامان آزادی، کیوان ارزاقی، کرم رضا تاجمهر، آزاده حسینی، رامبد خانلری، مهدی رجبی، یاسمن شکرگزار، پوریا عالمی، مصطفی علیزاده، میثم کیانی، آیدا مرادی آهنی، زهره مسکنی، شرمین نادری.

نیلوفر نیک بنیاد در مقدمه این کتاب نوشته است:

احتمالا در داستان‌های مختلف یا از زبان این و آن زیاد شنیده‌اید که «داشتم فلان کارو می‌کردم یهو یه فکری به سرم زد» یا «یهو ناخواسته به ذهنم رسید این کار رو بکنم» و... اما حقیقت این است که این بار نه چیزی ناخواسته به ذهنمان رسیده و نه یکهو توی مغزمان جرقه زده. بلکه در یک روز اواخر زمستانی از قبل مشخص شده و با برنامه‌ریزی، یک عده آدم که ما باشیم نشستیم دور هم و برای یک عده آدم که شما باشید نقشه کشیدیم. نقشه‌ای که بتواند به سوال «تعطیلات خود را چگونه بگذرانیم؟» شما پاسخ بدهد و آخرش یک لبخند روی لب‌هایتان بنشاند.

خب، نتیجه‌اش چه شد؟! می‌خواستید چه بشود؟ شد همین چیزی که حالا مقابل چشمان شماست. طبیعی است که وقتی یک عده آدم عاشق ادبیات داستانی (منظورمان بر و بچه‌های نشریه کافه داستان است) با یک عده آدم عاشق کتاب الکترونیک (اینجا منظورمان بر و بچه‌های فیدیبو است) جلسه بگذارند تا برای یک سری آدم عاشق عید و تعطیلات (منظورمان شماست!) نقشه بکشند، نتیجه‌اش می‌شود ویژه‌نامه‌ای نوروزی-داستانی، آن هم به صورت الکترونیک که می‌تواند با سیزده بسته هیجان‌انگیزش سیزده روز به یاد ماندنی را برایتان رقم بزند. امیدواریم آخر نقشه‌ای که کشیده‌ایم به گنجی که همان رضایت شماست، برسد. نوروزتان مبارک.

 

نام داستانی که از من در این کتاب الکترونیک کار شده، «زنجیری از کلمات در آسمان شهر» است. این داستان در سبک داستانهای رئالیسم جادویی نوشته شده. 



 
نوروز و شماره چهارم کافه داستان
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳  

شماره چهارم «کافه داستان» با همراهی جمع قابل ملاحظه ای از نویسندگان صاحب نام منتشر شد.

این شماره حسابی خسته شدیم اما به نظرم، با بخش ویژه نوروزی مجله و به خصوص یادداشتهای نوروزی داستان نویسان بسیار خوبی که در این شماره «کافه داستان» را همراهی کردند، این شماره «یک چیز دیگر» شد! فقط جای آقا یا خانم نویسنده روی مبلِ کافه داستانی خالیه!

حاصل تلاش دوستان کافه داستانی را بخوانید و لذت ببرید

دریافت چهارمین شماره «کافه داستان» با فرمت PDF 

سایت کافه داستان



 
سینما و ادبیات
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦  

یکی از مشکلات و عارضه های مبتلابه ادبیات داستانی،مهجور افتادن آن است و دقیق تر آنکه: فاصله افتادن بین ادبیات داستانی و سینما. سینما می تواند سبب رشد ادبیات داستانی شود؛ یعنی صنعت سینما به نجات ادبیات داستانی و کتاب و نشر داستان بیاید. در مقابل هم خدمات متقابل بگیرد: یعنی فیلمنامه ها بر اساس داستان های خوب نویسندگان نوشته شود. اینطوری ضعف های داستانی فیلمنامه ها هم برطرف می شود. این مطلبیست بس طولانی با شاخ و برگ فراوان که بعدا بیشتر درباره آن خواهم گفت. این مختصر را عرض کردم تا دو نکته بگویم:

اول آنکه، قرار است در شماره های 5 تا 8 کافه داستان روی این پرونده موضوعی کمی کار کنیم.
دوم آنکه، چهره های شناخته شده سینما و حتی موسیقی که طرفدارانی دارند، اگر دغدغه ی ادبیات را داشته باشند، می توانند کمک بزرگی به ادبیات داستانی و نشر آن بکنند. یکی از این چهره های آشنا که اتفاقا خود نویسنده خوبی هم هست، بهاره رهنماست که این روزها کتاب «مالیخولیای محبوب من» او هم به چاپ ششم رسیده. بهاره رهنما عزم جدی دارد که کاری برای ادبیات داستانی و نشر آن انجام دهد. در اینده بیشتر خواهیم شنید.

عکس زیر، مربوط به جلسه داستان خوانی او و پوریا فلاح در کتابفروشی چیستای کرج است.؛ همراه با بهاره رهنما و رامبد خانلری و غزل ازادمقدم و رضا میرکریمی به کرج رفتیم تا داستان «مالیخولیای محبوب من» را بشنویم. پنجشنبه 14 اسفند



 



 
دعوتید به یک رویای "بابل"ی!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩  

...رویای بابل گرفتارم کرد. من هم پلیس لایقی می شدم، اگروتنهااگر میتوانستم از فرورفتن در رویای بابل دست بردارم. بابل برای من یک چنان لذت و در عین حال مصیبتی بوده. بیست سوال آخر آزمون را جواب ندادم. بهمین دلیل هم مردود شدم. من آنجا نشستم و در رویای بابل فرو رفتم، درحالیکه دیگران سوالها را جواب دادند و پلیس شدند

در رویای بابل، ریچارد براتیگان،ترجمه پیام یزدانجو

 

 خبرگزاری مهر:
رمان «در رویای بابل» براتیگان نقد می‌شود

نوزدهمین جلسه از سلسله نشست‌های بازخوانی ادبیات ملل به بررسی «در رویای بابل»نوشته ریچارد براتیگان اختصاص دارد.

به گزارش خبرگزاری مهر، نوزدهمین جلسه بازخوانی ادبیات ملل، بعد از ظهر پنجشنبه ۳۰ بهمن ماه، ساعت ۱۴ در خانه اندیشمندان علوم انسانی و با موضوع نقد و بررسی رمان «در رویای بابل» اثر ریچارد براتیگان برگزار خواهد شد.

در این نشست، محمود حسینی‌زاد، نویسنده، مترجم و برنده مدال گوته در سال ۲۰۱۳، به همراه رامبد خانلری، داستان‌نویس و منتقد و مصطفی علیزاده، داستان‌نویس، این اثر را بررسی خواهند کرد.

نشست نقد کتاب مذکور در خانه اندیشمندان علوم انسانی واقع در خیابان استادنجات الهی، نبش خیابان ورشو برگزار می‌شود و ورود به آن برای عموم آزاد است.  (لینک)

 

لینک خبر سایت خانه اندیشمندان علوم انسانی 

 




 
کنسرو غول نوش جان کنید!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٠  

 

دعوت به خواندن کتاب «کنسرو غول» 

  اتابک کَرمی یعنی بابام، اسم پرنده ای جنگلی را گذاشته بود روم،"توکا"! می گفت از بچگی عاشق این اسم بوده، اما بچه های مدرسه عاشق فامیلی ام شدند .اول ها صدام می زدند کِرمی! و بعدترها شدم کِرم خاکی!

این متن، جمله های آغازین رمان «کنسرو غول» نوشته مهدی رجبی است.

کنسرو غول را نشر افق منتشر کرده است. این کتاب را به تازگی خواندم؛ تعریفش را زیاد شنیده بودم و تصمیم گرفتم بعد از سالها دوباره رمان نوجوان دست بگیرم. از کنسرو غولی که ذهن خلاق مهدی رجبی تولید کرده بسیار لذت بردم. شخصیت اول رمان، به خوبی ساخته و پرداخته شده است. «توکا»، پسری ست که در خیال و ذهن خود، زیاد پرسه می زند. انگار که از ضعف ها و ترس هایش به خیالش پناه می برد. او گوشه ای دنج در انباری خانه ، همچون یک معبد یا یک پناهگاه دارد که به آن پناه می برد. توکا آدم ها و جنس و روحشان را با بوهایشان می شناسد: که کدام بدجنس و کدام قابل اعتماد است. «بوی آدم ها با هم فرق دارد. آنهایی که بوی لاستیک می دهند، خیلی عصبی و وحشی اند.» «پرستاری که دستم را گچ می گرفت خیلی معرکه بود. مردها صداش می زدند خانم سرابی. زن ها صداش می زدند ستاره جون. ستاره جون بوی لیمو می داد و لیمویی ها از هر کی فکر کنی مهربان ترند». توکا ذهن قوی و قدرت غریبی در محاسبات ریاضی و در ذهن نگه داشتن اعداد دارد.

مادر توکا نیز که شخصیتی افسرده دارد، کاملا ملموس ساخته شده. و همچنین است ژاکت و پرویز و بقیه کاراکترهای داستان. و صدالبته غول کنسروی! غول کنسروی را فقط توکا می تواند ببیند. او هیچ نمی فهمد و هیچ کاری هم نمی تواند انجام دهد. او با غول چراغ جادویی موردانتظار توکا زمین تا آسمان فاصله دارد. روزهای زوج هست و روزهای فرد نیست. 

رمان از نوعی ساختار قصه در قصه هم بهره برده است. کتاب خاطراتی پیدا می شود که در آن پرویز داستان زندگی خود را نوشته است. و ما داستان پرویز را به موازات قصه اصلی می خوانیم که اتفاقا به همان اندازه یا شاید حتی بیشتر جاذبه دارد. پرویز جنایتکاری که با انداختن گربه ها به داخل چرخ گوشت کارخانه سوسیس کالباس سازی کارش را شروع کرده و بعد سارق بانک شده است. خواننده هم به مانند خود توکا جذب شخصیت پرویز می شود و دوست دارد قصه اش را و سرانجامش را بداند.

طنز اثر هم بسیار دلچسب و ظریف است. که شاید در نوشتاری جداگانه درباره طنز این رمان بیشتر بگویم.

گرچه این اثر را نمی توان با اطمینان در ژانر فانتزی به حساب آورد(چرا که ماهیت و وجود غول فقط برای توکا معنا دارد و این می تواند به معنای یک توهم و تصویر ذهنی صرف باشد) اما در هر صورت عناصر و فضای فانتاستیک رمان بسیار شیرین و گیراست.

 

دنیای رمان های نوجوان با تخیلی قوی همراه است؛ با تخیل و کنجکاوی و کشف های تازه و جذاب. دنیای صاف و ساده ایست. غوطه ور شدن در این جهان صاف و ساده و پر از تصاویر و خیال پردازی ها، شیرین و مست کننده است.

بعضی وقتها باید دوباره رفت سر وقتِ ادبیات نوجوان و رمان های نوجوان را خواند و دنیای فراموش شده مان را به یاد بیاوریم و زنده کنیم تا زنده شویم. 

کنسرو غول مهدی رجبی را بخوانید!



 
سومین شماره کافه داستان از راه رسید
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٤  

نشریه «کافه داستان» این روزها جای خود را در میان ادبیاتی ها و داستانی ها و علاقمندان داستان و رمان و کتاب پیدا کرده و اگر چند روزی از موعد انتشارش می گذرد و خبری ازش نمی شود، سراغش را می گیرند و وقتی هم منتشر می شود، به سرعت موردتوجه قرار می گیرد. این را می توان از آمار بازدیدها و دانلودهایش به خوبی فهمید. تلاش ما در کافه داستان در جهت گسترش نفوذ داستان و رمان فارسی است و امیدواریم در این راه حتی شده به اندازه قدمی پیش برویم.
حالا شماره سوم «کافه داستان» در دسترس علاقمندان است که رایگان دانلود کنند و بخوانند و لذت ببرند!

دریافت سومین شماره «کافه داستان» با فرمت PDF 

سایت کافه داستان

خبر انتشار کافه داستان در خبرگزاری مهر

 

 

 



 
درباره رمان "عبید بازمی‌گردد" نوشته جوادمجابی
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩  

به استقبال «عبید»ی که بازگشته است!

درباره رمان «عبید بازمی‌گردد»

 مصطفی علیزاده

زمانی نقاشی از مریدان جامی، تصویری از جوانی خسرو –البته بدون شیرین – را که به سفارش مولانا ساخته بود به اشتباه در صدر دیوان خطی من جای داد، به تلافی آن‌همه تصویر زشت و بی‌ترکیب این بار در هیئتی موزون و دلفریب، داد از کهتر و مهتر ستاندم. در خاندان های محترم که کتابم دست به دست می‌رفت، نرینه و مادینه‌ای سالم به جای ننهاده بودم که از سوی حاسدان آن شایعه‌ی نامبارک در پایتخت صفوی پیچید که شاعری با چنین صباحت منظر در زادگاهش قزوین؛ چگونه دعوی نیکنامی داشته است!؟

(عبید باز می‌گردد،صفحه 23)

 عبید زاکانی مشهورترین طنزپرداز تاریخ ادبیات فارسی است و از قضا، این جناب عبید همشهری طنزپرداز نامدار روزگار ماست که خود، عبید را «قله طنز ادبی» می‌داند. و چه نمکین خواهد بود اگر شاعر و داستان نویس و طنزپرداز روزگار حاضر پای جناب عبید را - که پیش از این در کفش همه اصناف و اقشار مردم و اصحاب قدرت بوده- به قالب مدرن رمان باز کند و روح حضرتش را بکشاند کنار ایستگاه قطار شهر قاف و قصه‌ای را آغاز کند از بازگشت او. و این اتفاق مبارک افتاده است و مجابیِ قصه‌گو، قصه‌ای ساخته و پرداخته از حضور روح سرگردان عبید قرن هشتمی در قرن حاضر و البته قرون دیگر. و این‌چنین روح عبید در صفحات رمان جان می‌گیرد و «عبید باز می‌گردد»!

عبیدِ فراخوانده شده، همچون عبیدِ تاریخی و واقعی، طناز و حاضرجواب است. او بی پروا و با شجاعت انتقاد می‌کند و سر خم نمی‌کند. در برابر دغل و نیرنگ و نامردمی و نفاق می‌ایستد. موجز و مختصر و تیز سخن می‌گوید.

... تو ننوشته‌ای « قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌نویسان در آفرینش زیادتند و نعمت خدای به زیان می‌برند» و خوب کرد هلاکو که همه را در شط غرق کرد؟

- تو هم  مگر تنت می‌خارد؟!

- تو به من، به قضات شریف توهین کرده‌ای، به ساحت آدم های مقدس یک جامعه.

- بله اما داوری سراسری من به مشاغل و آدم ها و قشرها و سنت ها و آداب بیشتر در رساله «تعریفات» و «تعریفات ملا دوپیازه» آمده است. اگر برای محکوم کردن دنبال چیز دندان گیری می‌گردید بهتراست به آنها استناد کنید. لابد جرات ندارید حتی از رویش بخوانید چون آینه‌ایست روبرویتان و مردم هم شما را آن طور می‌دیدند و می‌بینند.

... چه کسی به شما این حق را داده، این نمایندگی عمومی را داده که از عالم و آدم انتقاد کنید؟

- به همان حقی که شما دارید از من بازخواست می‌کنید.

-این جا ما می‌پرسیم.

- این جا ما جواب می‌دهیم.

- شوخی نکنید آقا.

- کار من اینست!

* * *

رمان از سه کتاب تشکیل شده و هر کتاب فصولی دارد. کتاب اول که با احضار عبیدِ سرگردان آغاز شده با حضور عبید در زندان و بعد در میان مردم و گه‌گاه دخالتی در امور به اداره‌کنندگان شهر، ادامه می یباد و عشقی و معشوقی پیدا می شود و سرانجام این کتاب با آوارگی عبیدِ عاشق پایان می‌یابد. در کتاب دوم، سر و کلّه آقای جیم یا «جیم‌جان» پیدا می‌شود. و در این بخش، این دو همشهری (عبید و جیم‌جان) در عین منفک بودن از یکدیگر مدام جای هم را می‌گیرند و انگار در هم حل می‌شوند و دوباره از هم جدا می‌شوند. کتاب دوم با جلسه محاکمه یا مصاحبه عجیب‌و‌غریبی که فضای عجیب و غیرواقعی‌اش ما را یاد دادگاه «جوزف. ک» می‌اندازد، به پایان می‌رسد. دادگاهی که در آن، عبید پرده‌‌ها را کنار می‌زند و نقاب از چهره‌های فریبکار می‌اندازد.

در کتاب سوم، این «جیم‌جان» است که تبدیل می‌شود به شخصیت اصلی داستان. جیم جان از بی‌وفایی همسرش، هما، رنجیده و سکوت‌کرده و پر از نفرت شده و به درون درخت چناری پناه می‌برد؛ و به این ترتیب می‌شود جزیی از درخت. او نمی‌تواند همسرش را ببخشد و به همین دلیل، با خودکشی همسرش، وجدانش سنگین و معذب می‌شود.

راوی- شخصیت اول رمان عبید هویتی لغزان و گریزان دارد. از خود می‌گریزد و در دیگری تکرار می‌شود. با دیگری جایگزین می‌شود و نمی‌توانیم او را به عنوان یک عبید ثابت و مشخص و تجسم یافته ببینیم. گاه وجودش در آینه شخصیت «غلیواج» که همچون یک همزاد برای اوست، تابانده می‌شود و گاه در همشهری‌اش آقای جیم. این گریز از خود و این تردید و تشکیک در واقعیت‌ها برخاسته از جهان‌بینی و نگاه خاص نویسنده‌ی رمان است که خود، در یادداشتی در شناختنامه‌اش درباره‌ی آن سخن گفته و ساختِ روانی «این‌نه‌همانی» را تبیین کرده است.

 عبیدِ رمان مجابی در بازوی راستش بال و پری دارد که از کودکی بر آن روییده است. بال و پری بزرگ که برای پرواز نیست؛ کدام موجود تک‌بال را دیده‌ایم که توانسته باشد پرواز کند!؟ پس این بال و پر غریب و نابجا چیست و چرا بر بازوی راست عبید ظاهر شده است!؟ عبید، خود، این بال و پر را مایه «ننگ و خجالت» می‌داند اما این عیب و نقص به تدریج برای او تبدیل می‌شود به «مایه شهرت» و به یک امکان و ابزار برای بهتر دیدن و دانستن. از درون شاهپر آن جوهر ارغوانی بیرون می‌ریزد و غزل نوشته می‌شود. از ورای آن می‌تواند غیب را و دوردست ‌را و زمانی‌دیگر را ببیند و درک کند. این بال و پر نشانه چیست؟ رمزی از دانستگی و آگاهی است یا تخیّل؟ هر چه هست همواره با عبید است و با آن نادیده‌ها را می‌بیند و زمان و مکان را درمی‌نوردد.

عبید برساخته‌ی جواد مجابی عاشق است؛ عاشقی ناکام مانده و گریخته و باخته. او حالا که به زمین بازگشته دوباره عاشق شده و این عشق دوباره برای روح او که هیچ دیوار و حصاری جلودارش نیست، همچون سدی می‌شود؛ بندی بر پای. قلبی که جسمیت یافته  دیگر او را پشت دیوارها نگه می‌دارد؛ عبید زمینی و پابند شده و ما عاشقانه ها و شاعرانگی های او را در فصلهایی از رمان می‌خوانیم. عاشقی که از وصال می‌هراسد و می‌گریزد!

ذهن خلاق و خیال‌پردازی پرمایه‌ی مجابی «عبید باز می‌گردد» را خلق می‌کند. داستانی شگفت با خرده روایت‌هایی خواندنی و تازه. داستانی که که جابجای آن – البته آنجا که پای قصه و قصه‌گویی در میان باشد!- طنز، آن هم طنزی بسیار قوی و محکم حضور دارد. اما گاه در بخشهایی از رمان، مایه‌ی قصه سست می‌شود و شاعرانگی مسلط می‌گردد و این‌جاست که نویسنده رمان بر خلاف همشهری طنزپردازش، به ایجاز پشت می‌کند. و ممکن است این اطناب و تکرار خواننده( البته شاید نه همه‌ی خوانندگان) را کمی دچار ملال کند. هرچند که قصه‌‌ای که مجابی روایت می‌کند آنچنان گیراست که حتی در این صفحات و بخشها هم، همچون کمند، خواننده‌ی شکارشده را نگه می‌دارد و می‌کشاند.

«عبید باز‌می‌گردد»، همان دغدغه‌های همیگشی جواد مجابی را تکرار می‌کند، رمانی که بر ستون ها تاریخ و طنز و انتقاد استوار شده و زمان و مکان، معنا و تعریف قراردادی متعارف‌شان را از دست داده اند. بخش سوم رمان در آینده اتفاق می‌افتد؛ آینده‌ای که در آن انسان مقهور دانش و تکنولوژی شده است. مجابی در عبید باز می‌گردد، همچون برخی دیگر از آثارش  به انتقاد از زندگی ماشینی و تکنولوژی‌زده‌ی مدرن می‌پردازد. او موقعیت تضعیف‌شده انسان در برابر علم و تکنولوژی را به نقد می‌کشد. انسانی که اسیر علم و تکنولوژی شده است. و چه طنز تلخ و غریبی‌ست که مخلوق بر خالق مسلط شود و خالق، ضعیف و بی‌اراده در برابر آنچه خود ساخته است، تسلیم باشد.

 

این یادداشت در پرونده «آقای نویسنده» در دومین شماره نشریه «کافه داستان» منتشر شده است. (دریافت فایل پی دی اف)



 
از روایتهای سفر؛ صفر
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱  


از روایتهای سفر
صفر. حرکت به طرف فرودگاه

همین که درِ خانه را پشت سرم می بندم و پا به کوچه می گذارم، راننده آژانس سیگارش را می اندازد و درِِ عقب ماشین را باز می کند. کمکم می کند تا چمدانم را روی صندلی عقب جا دهم. پیرمرد گونه های فرورفته و سر گرد و کوچک و بی مویی دارد. صورتش پر از چین و چروک است. راه می افتیم.
می پرسد: فرودگاه امام دیگه؟
می گویم: بله.
خودم را برای خواب توی ماشین آماده کرده بودم. اما خیلی زود سر حرف را باز می کند. لابد حق دارد. هوا تاریک است و شاید اگر حرف نزند، چشمهایش سنگین شود. می گوید:
- فضولی نباشه، کجا می رین ایشاله؟
می گویم: ترکیه
-استانبول؟
- نه. قونیه.
- به... به به!
گل از گلش می شکفد.
- چه سعادتی! خدمت حضرت مولا. مولانا. چه جای باصفاییه!
- شما رفتین قبلا؟
- بعله...دوسال پیش. خیلی خوب بود. یادش بخیر. همش یه روز اونجا بودیم. یعنی یه صبح تا شب. همین که زیارتم تموم شد و از توی صحن و سالن مقبره اومدم بیرون و پیچیدم دست راست و رفتم پشت گنبد، آقا همچین که نشستم یه خوابی منو گرفت؛ عجیب. تا حالا اینطور نشده بودم. چندساعت خوابیدم. تا وقتی که دیگه داشتن مقبره رو تعطیل می کردن. یه خواب عجیب و غریبی بود.
لحظه ای سکوت می کند. انگار که بخواهد چیزی را به یاد بیاورد. خودم را آماده میکنم که ذکر کرامات و رویای صادقه ای را بشنوم که کدام «آقا» با چه لباس و چه صورتی با چند لوکس نور در چهره ، به خوابش آمده و چه گفته و چه کرده! سکوتش طول می کشد. می گویم:
- خب!؟
می گوید:
- هیچی. خواب عمیقی بود. همسفرم که اهل عرفان و این حرفاست بیدارم نکرده بود. به خیال اینکه دارم خواب و رویایی عرفانی و معنوی می بینم و بعد از بیدارشدن قراره متحول شده باشم، بیدارم نکرده بوده. دستش درد نکنه. ولی از این خبرا نبود. هیچ خبری نبود. فقط خوابش حسابی چسبید!

 

 



 
الفبایی برای خواندن و لذت بردن!
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۸  

معرفی رمان سین شین، نوشته ضحی کاظمی

این یادداشت با تیتری اشتباه و غریب که انتخاب نویسنده ی آن هم نبوده در روزنامه فرهیختگان(18آذر)منتشرشده است. البته این دست اشتباهات در دنیای مطبوعات و روزنامه ها چیز عجیب و مساله خاصی نیست.

بعضی از رمان‌ها (رمان های جدی و نه عامه پسند) جوری نوشته شده‌اند که می‌توان راحت، بی‌توقف و بی‌مواجهه با دست‌انداز، در کوتاه‌ترین زمان آن‌ها را خواند و به لذت درک و تجربه جهانی داستانی رسید. این‌ها نقطه مقابل آن‌دسته از رمان‌‌هایی هستند که هرچند یا چند ده صفحه باید ببنیدیشان و نفسی تازه کنی و بگذاری مغزت کمی استراحت کند. روشن است که این ویژگی در عین حال که واجد نوعی تعریف و ستایش است، ممکن است که در خود شکلی از انتقاد را هم داشته باشد: رمانی که حین خواندن آن درنگ نکنی و کتاب را نبندی و قدری تامل نکنی، آیا می تواند رمان «شاخص»ی باشد!؟ پاسخ این پرسش که روشن است: نه. اما اگر به جای «شاخص»، از صفت «خوب» استفاده کنیم، معلوم است که می توانیم بگوییم : بله!

در سرزمینی که تعداد رمان‌خوان ها و تعداد رمان‌های خوانده‌شده در سال، به شکل غم انگیزی به‌شمارنیامدنی‌ست، بودن رمان‌هایی خوشخوان و روان، از همین ها که در سطور قبل ذکرش رفت، که البته به حوزه ادبیات داستانی جدّی و روشنفکری- و نه عامه پسند، هم نزدیک باشند، غنیمت و موهبتی است.

«سین شین » رمان اول ضحی کاظمی، از این دست رمان‌هاست. رمانی 140 صفحه‌ای که می‌توان در دو یا سه نشست آن را خواند و لذت برد. طرح داستان روشن و ساده است. روایت رابطه‌ای که دچار مرگ تدریجی شده و خانواده‌ای در کما، که برای بازگشت به زندگی چندان شوقی هم وجود ندارد؛ مگر در کوچکترین عضو آن. زبان اثر روان و ساده است و متن فاقد پیچیدگی‌ها و بازی‌های زبانی و فرمی است. همین روانی و سادگی است که ضعف‌های احتمالی دیگر را پوشش می‌دهد. سوژه و جهان خاص داستانی آن که - به ویژه - مایه اش را از دوره نوجوانی شخصیت اصلی(شیرین) می‌گیرد جذاب است و تازگی‌هایی هم دارد: دختری از خانواده ای مذهبی که به اقتضای شغل پدر در لندن زندگی می‌کنند، و دوره نوجوانی اش به سبب فاصله ای که بین او و همسالان و همکلاسی هایش در اثر الزام ها و سخت گیری ها متعصبانه خانواده ایجاد شده، در تمسخر و تحقیر و انزوا و غربت، نابود می‌شود. و حال آنچه از آن دوره سیاه به یادگار مانده، روانی رنجور و آسیب‌دیده است.

حالا آن دختر ازدواج کرده و دختری مدرسه ای هم دارد و در جایگاه مادر قرار گرفته.  آشفتگی خانواده سه نفره اش و رفتار و افکار پریشان و نامتناسب و گاه ناهنجار دخترخردسالشان، این نکته را نشانه می رود که انگار قرار است عقاید و فرهنگ و به تبع آن،  سخت‌گیری های حاکم بر نسل قدیم خانواده( پدر و مادر شیرین)، نه تنها فرزندشان(شیرین) که نسل و نسل‌های بعد از آن را هم به ویرانی بکشاند.

اما افسوس که این وجه برجستگی «سین شین»، یعنی سوژه و جهان داستانی و کاراکتر اصلی آن، عمق و گسترش پیدا نمی‌کند. گذشته از این، نقدی که به این رمان وارد است، یکسانی لحن و زبان راویان سه گانه آن، شیرین(مادر)، آرش(پدر)، روشنک(کودک)، می‌باشد. انگار که راوی یکی‌ست؛ جمله‌های کوتاه و ضرباهنگ تند و دایره واژگانی تقریباً از یک جنس در هر سه روایت دیده می‌شود. روایت اصلی برای شخصیت اصلی‌ست و در مورد دو راوی دیگر، صرفاً‌ تغییراتی سطحی در زبان و لحن رخ می‌دهد. روشن است که از نویسنده خوب این رمان انتظار چنین سهل‌گیری را نداشته و نداریم و از این ضعف اثر نمی‌توان با چشمپوشی گذشت.

گذشته از آنچه که در این یادداشت گفته شد و آنچه نشد، سین‌شین اثری‌ست که می‌توان آن را با لذت خواند و خواندنش را به دیگران توصیه کرد.

لینک مطلب چاپ شده در روزنامه فرهیختگان 



 
درباره غائله جایزه جلال
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱  

چند خطی درباره غائله جایزه جلال در میدان روشنفکران

(بخشی از سرمقاله شماره دوم نشریه کافه داستان)

«یعنی مشکل ادبیات ما اینه»!؟

بعد از شش دوره، بالاخره هفتمین جایزه ادبی جلال آل احمد کمی رنگ و بوی اعتدال گرفت و «گران ترین جایزه ادبی کشور» از انحصار گروه و طرزفکری خاص خارج شد؛ در میان نام های داوران، چهره های مستقل و داستانی دیده شد و به تبع، در بین نامزدهای راه یافته به مرحله نهایی سر و کله ی آثار نویسندگان مستقل و ناشران خصوصی هم پیدا شد. این اتفاق بدی که نیست، هست؟! این که به ناشران خصوصی بعد از سالها تحمل رکود و سختی و بی مهری، کمی توجه شود و آثار نویسندگانی که به جریان مستقل و روشنفکری تعلق دارند هم لااقل - و در قدم اول- به جمع نامزدهای نهایی برسند، که بد نیست! لااقل امیدوارکننده است.

اما از گوشه و کنار صدای ساز مخالف تعداد معدودی از نویسندگان و اهالی داستان بلند شد و استدلال هایی آوردند و خرده هایی گرفتند و گاه گفتارشان تیز شد و دلخوری هایی هم به وجود آورد. و در طرف مقابل هم موافقان پاسخ ها دادند و اقامه دلیل کردند و به دفاع برخاستند از آنهایی که گرچه تاکنون در زمره جریان مغضوب سال های اخیر این جایزه دولتی بودند، اما آثارشان دیده و برگزیده شده بود.

اول آنکه، گفتگو و بحث چیز خوبیست! و دوم، عجالتاً کاری به استدلال های طرفین گفتگو ندارم و به آن ورود نمی کنم که به نظرم نتایج سوء این مباحثات –با این شکل و سیاق غریب و دوراز انتظارش- بیشتر از آثار مثبتش است. اما نقد من به این نگاه تند و تیز و این جبهه بندی است. واقعاً این را کجای دل مان بگذاریم که برخی نویسندگان فعال مستقل و روشنفکر جوان رو در روی هم صف بکشند و زبان شان را تیغ کنند!؟ به قول آقای دکتر، که این روزها و ماه ها کم کم (خیلی نرم و کُند البته!) دارد آثار سوء مدیریت و نگاه خشک و عبوس تیم فرهنگی شان پاک می شود، «واقعاً مشکل ادبیات ما اینه؟ مشکل نویسنده های ما اینه!؟»

البته که این نیست. مگر ادبیات داستانی این کشور چقدر خواهان و خواننده دارد که به جای اینکه با همدلی و همفکری و همت کاری برای رشد و بالیدنش کنیم، و به فکر به سامان رساندنش باشیم، این گونه در مقابل هم صف می کشیم!؟ ما که قرار است دغدغه مان داستان و ادبیات باشد؛ بگذاریم و بگذریم...

مصطفی علیزاده

 




 
انتشار دومین شماره کافه داستان
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۸  

 

دومین تلاش تحریریه و همکاران هنری و فنی کافه داستان به ثمر نشست و  شماره دوم نشریه اینترنتی «کافه داستان» با پرونده هایی برای جواد مجابی و رمان «فریدون پسر فرانک» منتشر شد.
در این شماره داستان ها و یادداشت هایی می خوانیم از : 
جواد مجابی، قباد آذرآیین، محسن حکیم معانی، علیرضا ایرانمهر، کامران محمدی، علی شروقی، سیاوش گلشیری، رامبد خانلری، ضحی کاظمی، نازنین جودت، رویادستغیب، پوریا فلاح، مژده الفت،داود آتش بیگ، یاسر نوروزی، بهاره ارشدریاحی، علیرضارحیمی، آزاده حسینی، مصطفی علیزاده و...   

شما را به مطالعه دومین شماره کافه داستان دعوت می کنم.

 

 

بازتاب انتشار شماره دوم کافه داستان در «خبرگزاری مهر»

 

 



 
کافه داستان؛شماره اول؛یادداشت اول
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٦  

 

 

بخشی از یادداشتم در سرمقاله اولین شماره نشریه کافه داستان:

... بگذارید از دو تجربه اخیرم در مراسم رونمایی کتاب دو نویسنده جوانی که هر دو خوب می نویسند، بگویم. در تجربه اول، خودِ نویسنده کوشید تا با راههایی که در اختیار دارد و می‌شناسد(یعنی شبکه‌های اجتماعی اینترنت و موبایل) و به شکلی سزاوار، دوستان و علاقمندان و مخاطبان آثارش را به مراسم دعوت کند. نتیجه‌ی اراده و رویکرد واقع‌بینانه‌اش، حضور پرتعداد علاقمندان در مراسم رونمایی کتابش بود. و این حضور، چه اتفاق خوشایندی برای یک نویسنده است. تجربه دوم، به فاصله تقریباً یک ماه بعد و در همان مکان اتفاق افتاد. نویسنده‌ی خوب کتابی ارزشمند، تلاشی در جهت اطلاع‌رسانی و دعوت از مخاطبین و علاقمندانش نداشت و عملاً چراغ ارتباط بین خود و مخاطبانش را خاموش نگه داشت و نتیجه‌اش شد حضور تعداد کمی از مخاطبین که عمدتاً هم نویسنده بودند.

این دو تجربه یک پیام روشن دارد: آقا و خانم نویسنده، اثرتان متوسط است یا خوب یا حتی عالی ؛ فرقی نمی‌کند. باید خودتان برای معرفی اثرتان تلاش کنید و خلاهایی را که در معرفی و نشر آثار حوزه ادبیات داستانی وجود دارد، پر کنید. اینجا ایران است و فرهنگ و آمار کتاب‌خوانی‌اش چیزی در حد فاجعه! چندهزار نفر منتظر ننشسته‌اند تا کتاب‌تان منتشر شود و بیایند کتاب‌تان را با سلام و صلوات بخرند و ببرند و بخوانند! باید فرهنگ کتاب‌خوانی و «جدی»خوانی را هم ترویج کنی و کتابت را به مخاطبان بالقوه بشناسانی.

با این نگاه به حوزه فرهنگ کتاب‌خوانی و داستان‌خوانی، و با آگاهی از کمبودهای این حوزه، «کافه‌داستان» را راه‌اندازی و منتشرکرده‌ایم. نشریه کافه‌داستان تلاشی است از سوی گروهی از نویسندگان ادبیات داستانی برای گسترش حضور داستان و رمان (به ویژه آثار ایرانی) در بین مخاطبان بالفعل و بالقوه. با استفاده از ابزار و شیوه‌های به‌روز و با حضور پررنگ و فعالانه‌ی نویسندگان ادبیات داستانی. تلاشی به قصد حضور پررنگ‌تر داستان و رمان ایرانی و خالقان این آثار در میان مخاطبان فعال و خاموش. حضوری برجسته و پررنگ در «خاطر» و در «خواست» کتاب‌خوانان. رمان‌ها و داستان‌کوتاه‌های ایرانی باید «دیده» و «خواسته» شوند. نه در تیراژ 500 و 1000 و 2000 تا. که چند ده هزارتا. و آن روز دور نخواهد بود اگر ما خودمان هم بخواهیم. ...

 

شمار را به مطالعه اولین شماره نشریه کافه داستان دعوت می کنم. فایل شماره اول را از لینک زیر دانلود کرده و مطالعه نمایید

لینک دانلود شماره اول کافه داستان
(روی عبارت «لینک دانلود» «راست کلیک» کرده و گزینه  Save target as  یا Save link as  را انتخاب کنید)

 



 
... از دست ندهید
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٢  

 

پس از مدتها اشتغال شدید به نوشتن و کارهای اجرایی ، حالا دوباره «بی رنگی» به  روز است؛ نه با یادداشتهای خودشناسانه و داستانی، بلکه با دو خبر ادبیاتی-داستانی:


یک – پنجشنبه همین هفته یعنی 24 مهر، ساعت 15، در فرهنگسرای ارسباران، جلسه ای دیگر از سلسله جلسات بازخوانی ادبیات ملل برگزار می شود که این جلسه به بررسی رمان «ناطور دشت»، شاهکار دیوید سالینجر اختصاص دارد و قرار است رویا دستغیب و احسان عسگریان و من به همراه سایر اعضا و حاضرین درباره اش صحبت کنیم. لذت شنیدن درباره «ناطور دشت» و هولدن کالفیلد را از دست ندهید!

 

دو – سرانجام رخوت و خاموشی حضرت اینجانب در حوزه ادبیات داستانی رسماً به پایان رسید و با همت و همکاری نویسندگان ادبیات داستانی، «کافه داستان» را منتشر کردیم. کافه داستان  نشریه اینترنتی ادبیات داستانی است که  از 20 مهرماه آغاز به کار کرده و در همین روزهای نخست استقبال بسیار زیادی از آن شده. جوری که تیم فنی سایت کافه داستان برای مدیریت حجم بالای بازدیدکنندگان و دانلودهای مجله، در پی چاره اندیشی و تمهیداتی هستند.

در شماره اول کافه داستان پرونده ای برای برنده مدال گوته، یعنی محمود حسینی زاد بزرگوار دارد و نیم پرونده ای برای رمان درخشان حسن محمودی، روضه نوح. و کلی داستان و یادداشت و ... خواهید خواند. شماره اول «کافه داستان» را از دست ندهید!

 

 

لینک سایت کافه داستان

و

لینک وبلاگ بازخوانی ادبیات ملل



 
سلوک در کوه جادو...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٥  

 

ساکنان آن بالا از زندگی در آن می نالند و می گویند در اینجا زندگی مان را کش رفته اند ولی اگر برگردند به آن پایین، دوباره هوای این بالا را می کنند و برمی گردند ای بالا؛ به صورت خودخواسته!

(کوه جادو، توماس مان)

 

یادداشتی درباره رمان کوه جادو

رمان «کوه جادو» نوشته توماس مان را خوانده اید؟ اگر نخوانده اید ، لطفا فکر نکنید که قصدم از این یادداشت دعوت به خوانش آن است! به چند نکته ای اشاره خواهم کرد و در پایان نوشتار این شما هستید که تصمیم می گیرید روزی خواندن این رمان را آغاز کنید یا خیر.

کوه جادو از آن دست رمان هایی است که به دلایلی کمابیش قانع کننده، کمتر خوانده می شوند. یکی از این دلایل حجم بالای رمان است(تقریبا 1000 صفحه) که در مقایسه با تعداد صفحات رمان های سالها و حتی دهه های اخیر ، بسیار زیاد بوده و با خواست و سلیقه خوانندگان امروزی فاصله دارد. دلیل دوم، تغییر ذائقه رمان خوان های روزگار ما در مقایسه با خوانندگان صد سال پیش است؛ تغییرات و تحولات اثرگذاشته بر ادبیات قرن بیست و یکم، علاوه بر ظهور در حوزه نثر و زبان، در فرم هم به شدت جلب توجه می کند. کتاب خوان ها دیگر چندان تمایلی به توصیف های طولانی و خسته کننده و مقدمه چینی های کسالت بار و صدالبته نثر متکلفانه نوشته های یک قرن پیش را ندارند. و نگارش کوه جادو که طی سال های 1912 تا 1924 رخ داده، دقیقاً واجد همین ویژگی هاست: نثر پرتکلف و  توصیف های طولانی. هرچند که توماس مان در زمان خود، یکی از برجسته ترین رمان نویسان در زمینه «توصیف گری» بوده است. متاعی که حالا کمتر خریدار دارد.

سومین دلیل، ترجمه نچسب و آزاردهنده رمان است. کوه جادو را حسن نکوروح در دهه 60 ترجمه کرده و به چاپ رسانده. اما اگر این را ندانیم، با خواندن ترجمه او، تصور می کنیم و تقریبا یقین می کنیم که کتاب در دهه های 20 یا 30 ترجمه شده!

از این ها که بگذریم، کوه جادو اثری قابل اعتنا و بسیار مهم است که در کنار "بودنبروک‌ها " و" تونیوکروگر" ، یکی از انگیزه های اصلی آکادمی نوبل برای اهدای نوبل ادبیات به توماس مان بوده است. سمبولیسم به کار رفته در رمان، بسیار تحسین برانگیز و غنی است.

در داستان کوه جادو، مکان وقوع رخدادها، آسایشگاهی در کوهی مرتفع است. در این آسایشگاه بیمارانی با ملیت های مختلف از سراسر اروپا اقامت دارند: آلمانی، فرانسوی، هلندی، روس و ... . انگار که این آسایشگاه کوخستانی نمادی از کل جامعه اروپایی است. جایی که فرهنگ ها و زبان ها و اندیشه ها در مواجهه با یکدیگر قرار گرفته و تقابل  یا تعاملی بین شان شکل می گیرد. از این منظر به رمان بنگریم، آن گاه نمادهایی در این قالب اجتماعی-سیاسی در داستان شناسایی می شود. آن گاه گفتگوها و بهتر است بگوییم تقابل طرز فکرهای ستمبرینی – نفتا، کاملاً معنادار شده و هر کدام نمادی می شوند از آن بخش از فرهنگ و اندیشه اروپایی که نمایندگی اش می کنند.

اما یکی از وجوهی که می توان از آن به داستان کوه جادو نگریست، سلوک و تحول شخصیت اصلی رمان-یعنی هانس کاستورپ- است. هانس، در آغاز داستان از دنیایی که همگان در آن ساکنند و زندگی معمولی دارند(که در داستان از ان بارها به دشت هموار تعبیر می شود)به آسایشگاه کوهستانی(در ارتفاع) سفر می کند. سفری که در اغاز سه هفته ای بود اما به دلایلی طولانی می شود و اقامت او هفت سال طول می کشد. هانس به خاندانی بورژوا تعلق دارد و آداب دان و مقید رسوم طبقه اجتماعی خود است. او اهل اندیشیدن نیست. اما حضور مدام ستمبرینی ، یکی از ساکنان آسایشگاه ، که ادیب و متفکر اومانیست است، او را کم کم دچار تحول می کند. ستمبرینی اولین معلم هانس کاستورپ در این سلوک است که بسیار دلسوزانه و متعهد درصدد اصلاح و تربیت اوست.

اما مادام شوشا ی روس هم تاثیری بسیار عمیق و تکان دهنده بر هانس جوان می گذارد. او که در ابتدا حضورش برای هانس رنج آور است( به سبب رفتار خلاف آداب و قواعد پذیرفته شده برای هانس) کم کم تبدیل به معشوق افشا نشده اش می گردد. تا در شبی که به بهانه برگزاری جشن و باده گساری، پرده ها کنار می رود، و عشق هانس به شوشا افشا و اظهار می شود. این عشق،  در کنار آثار و پیامدهایی که بر روان و زندگی هانس می گذارد، او را از آداب و قواعد خشک اشرافی کمی دور میکند. از این رو این معشوقه و این عشق را می توان معلمی به غایت اثرگذار در سلوک هانس به شمار آورد.

اما، نفتا هم با ورودش به رمان، تبدیل به معلمی دیگر برای هانس می شود. او عقاید و ارایی کاملا مخالف با ستمبرینی اومانیست دارد. او به زوال انسان و ارزشها معتقد است. و در دیالوگ برقرار شده میان او و مخالف سرسختش، ستمبرینی، است که آگاهی و شناخت هانس عمیق تر و گسترده تر می شود. و بدین ترتیب به شکلی غیرمستقیم به تعلیم هانس می پردازد. خودکشی نفتا، ضربه بزرگی به روح و روان هانس می زند.

اقامت هفت ساله هانس در کوهستان، نیز نکته ای جالب توجه است. عدد هفت تقریبا در همه ادیان مقدس است. نه تنها در عرفان اسلامی-ایرانی (که مراحل سلوک هفت تاست) در عرفان مسیحی هم این تقدس و اعتبار وجود دارد. جهان در شش روز خلق گردید و روز هفتم، خداوند به استراحت نشست...

دعوت به خواندن رمان کوه جادو، آن هم به ترجمه حسن نکوروح، صددرصد قابل دفاع نیست. اما اگر حوصله خواندن رمانی 1000صفحه ای، نوشته شده در زمانی در حدود 100 سال پیش را دارید، خب پس حتماً کوه جادو را از دست ندهید! رمان عمیق و قدرتمندی است. وقتی این رمان را می خوانی بارها آرزو می کنی که : ای کاش مترجمی همچون محمود حسینی زاد یا علی اصغر حداد، ترجمه این اثر را انجام می داد تا از مطالعه این اثر درخشان توماس مان لذت بیشتری می بردیم.

مصطفی علیزاده



 
«فریدون‌»خوانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤  

یادداشتی بررمان«فریدون پسر فرانک»،منتشرشده در روزنامه فرهیختگان،4مرداد93
 مصطفی علیزاده

  اگر از خواندن رمان‌های تکراری آپارتمانی و شهری با پیرنگ‌های به‌هم‌ریخته و با شخصیت‌های روان‌پریشی که در این آثار مثل ویروس تکثیر شده‌اند خسته شده‌اید، اگر در پی خواندن اثری متفاوت با جریانِ غالب رمان‌نویسی سال‌های اخیر هستید، اگر به اسطوره و داستان‌های کهن علاقه دارید و اگر می‌خواهید بدون آنکه سراغ شاهنامه منظوم فردوسی بروید، یکی از داستان‌های گیرای آن را به زبانی قابل‌فهم و در ساختاری آشنا بخوانید، رمان «فریدون پسر فرانک» را از دست ندهید. این رمان 165 صفحه‌ای را برخلاف انتظار و پیش‌بینی اولیه‌ام، در یک نشست پنج، شش‌ساعته خواندم و لذت بردم!
اثر تازه علیرضا محمودی‌ایرانمهر که اولین رمان او نیز هست، نه یک بازخوانی مدرن اسطوره که صرفا بازنویسی یک داستان اسطوره‌ای در قالبی نو، با روایتی مدرن و به زبان و فرمی جذاب و خوش‌خوان است. شخصیت‌ها همان‌ها هستند که در نسخه کهن بوده‌اند و داستان همان داستان. طبیعتا به اقتضای اختصاصات قالب مدرن رمان، نویسنده ضمن وفاداری به اصل داستان، بخش‌هایی از این داستان کهن اسطوره‌ای را بازآفرینی کرده و تخیلش را مجال تاخت‌و‌تاز داده و جزئیاتی داستانی را برساخته و پرداخته است که در متن شاهنامه صرفا به صورتی کلی به آن اشاره شده است. برخی شخصیت‌ها را پررنگ‌تر کرده و از راویان چندگانه استفاده کرده و روایت را چندصدایی ساخته است. 
این بازآفرینی جزئیات، ما را به داستان و شخصیت‌های آن نزدیک‌تر می‌کند و درک و لذت ما را از این متن داستانی بالاتر می‌برد. اساسا روایت‌های اسطوره‌ای در هر دوره زمانی که بازنوشته می‌شوند، ناگزیر دچار دگرگونی‌هایی می‌شوند که گرچه سبب غنی‌تر و پرشاخ و برگ‌تر شدن آنها می‌شود، اما اصل و اساس آنها هرگز به هم نمی‌ریزد. چیزی که در خود شاهنامه هم روی داده است. 
شخصیت‌های رمان «فریدون پسر فرانک» زنده و پویا هستند. همچون خود متن شاهنامه که بر خلاف سایر قصه‌های سنتی ایرانی، شخصیت‌هایی پویا و تغییرپذیر دارد. ایرانمهر خون بیشتری بر پیکره شخصیت‌های داستان جاری کرده و آنها را جاندارتر و ملموس‌تر کرده است. مثلا فریدون که در اسطوره‌های ایرانی آخرین فرمانروای جهان است و از شخصیت‌های بزرگ شاهنامه و از مظاهر دادگری به شمار می‌رود، در این رمان هرگز شخصیتی یکدست سپید و بی‌نقص ندارد و از اشتباه و خطا دور نیست. تدبیر وی برای تربیت فرزندانش نهایتا سرانجامی تلخ در پی دارد. همچنین به رای و تصمیم اوست که جهان به سه پاره تقسیم می‌شود. 
زبان رمان پیراسته و پرداخته و صیقل‌خورده است. نویسنده کوشیده زبانی بینابین کهن و امروزی بیافریند و به‌کار بندد که هم واجد و حامل شکوه اساطیری و باستانی باشد و هم روان و متناسب با فهم خوانندگان امروز باشد. و به نظر می‌رسد که در این زمینه بسیار هم موفق بوده، چراکه در تمام صفحات کتاب، درعین حال که این فخامت باستانی و اسطوره‌ای را در زبان می‌بینیم اما هرگز خواننده با دشواری در درک متن مواجه نمی‌شود. 
نویسنده، خود در جایی گفته است که کوشیده از واژگان عربی استفاده نکند یا کمتر استفاده کند. باید تایید کرد که این تلاش نویسنده به ثمر نشسته و اثر از این حیث ممتاز و برجسته است و در مقایسه با انگشت‌شمار تلاش‌های مشابه صورت گرفته برای بازنویسی اسطوره‌ها و قصه‌های کهن در یکی دو دهه اخیر، لااقل از این جنبه سرآمد است. البته این تلاش در فارسی‌نویسی به معنای دنباله‌روی رویکردهای افراطی در عربی‌زدایی از زبان نیست که معمولا متن‌ها را بسیار سخت‌خوان و دیرفهم می‌کند، بلکه در عین سادگی محض، صرفا تا آنجا که می‌شده (و بسیار هم شده!) از معادل‌های فارسی واژگان استفاده شده است. 
اما از بحث مهم زبان که بگذریم، فراتر و مهم‌تر از آن مساله «اسطوره» و بازخوانی اسطوره‌هاست. اسطوره‌های یک ملت تاریخ فرهنگی آن هستند و تصویری روشن و منسجم از باورها و میراث معنوی آن ملت ارائه می‌دهند. هر اسطوره با هربار بازخوانی، زنده می‌شود و این زندگی در ادبیات شکل می‌گیرد و جاری می‌شود. اساسا «اسطوره» و «ادبیات» در‌هم‌پیچیده و وامدار یکدیگر هستند. نظریه‌پردازان براین باورند که ارتباط عمیق و گسترده و دوسویه‌ای بین اسطوره و ادبیات وجود دارد. از یک‌سو ادبیات را تکیه‌گاه اسطوره در تمام طول تاریخ می‌دانند و از این‌رو به نقش حیاتی ادبیات در حفظ و زنده‌نگه‌داشتن اسطوره‌ها تاکید کرده‌اند. از سوی دیگر به استفاده ادبیات از اسطوره‌ها و آثار ادبی ارزشمند از دل گنجینه کهن اسطوره‌ها اشاره کرده‌اند. 
می‌گویند که ‌انگیزه فردوسی از سرودن شاهنامه، حس نوستالژیک و غم غربت وی بوده است: غم دوری از روزگار بزرگی و اعتلای انسان و فاصله گرفتن از فرهنگ جوانمردی و پهلوانی و آرمان‌های متعالی انسانی. انگیزه نویسنده «فریدون پسر فرانک» از روی‌آوردن به اسطوره‌های کهن ایرانی چیست؟ آیا او با خالق شاهنامه هم‌درد و هم‌داستان است؟ آیا تلاش وی را باید نوعی احیای حس ملی‌گرایی تعبیر کنیم؟ آیا او با بهره‌گیری از قالب همه‌پسند رمان و بازنویسی روایتی اسطوره‌ای، دغدغه آوردن اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن ایرانی و میراث بزرگ و دیرینه فرهنگ ایرانی به میان گستره بزرگ‌تری از مردم را دارد؟ ظاهرا باید منتظر کارهای بعدی علیرضا ایرانمهر باشیم.


 
دکتر نون؛یک رمان خوب ایرانی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤  

معرفی یک رمان

دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

آنها که کتاب‌خوان هستند و دستی هم به قلم دارند، مسئولیتی دوسویه بر عهده دارند؛ که یک سوی آن متوجه خوانندگان و به نوعی مصرف کنندگان اثر ادبی و دیگری متوجه خالقین آثار. یادداشت های تحت عنوان اصلی "یک پیشنهاد برای خواندن" به همین منظور، یعنی ادای دین به نویسندگان آثار ممتاز و جامعه کتاب‌خوان نوشته و ارائه می شود

خب از این مقدمه کوتاه که بگذریم، برویم سر اصل مطلب و آن هم اینکه یکی از کتاب هایی را که در تعطیلات عید امسال و در یک نشست خواندم، بهتان معرفی می کنم: «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد»

رمان کوتاه «دکتر نون ...» نوشته شهرام رحیمیان یک اثر بسیار خواندنی و ممتاز ایرانی است که علی رغم جوایزی که در سالهای بعد از انتشارش کسب کرده، اما مغفول مانده است. من این کتاب را از نظر جنس و نوع داستانی و روایت در کنار  دو اثر درخشان ادبیات داستانی ایران، یعنی «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری و «سمفونی مردگان» عباس معرفی طبقه بندی می کنم و از نظر ارزش ادبی هم قطعاً این شایستگی را دارد که نامش کنار این نام‌ها بیاید.

قصه رمان درباره دکتر محسن نون، از خویشاوندان دکترمصدق و معاون و مشاور اوست. محسن نون همچون یک مرید شیفته، مصدق را دوست دارد و با مقالاتش زمینه‌ساز نخست وزیری‌اش می شود.  او همراه با دکتر فاطمی به صورت خاص قول وفاداری به مصدق می هد اما پس از کودتای 28مرداد و متعاقب دستگیری‌اش، در زندان زیر فشار شکنجه فراوان گرچه سه ماه تاب می آورد اما آنجا که پای تعرض و تهدید به تجاوز به زنش-ملکتاج- که عاشقانه دوستش می دارد، وسط می آید، کم می آورد و به قول خودش زه می زند و حاضر می شود تا علیه مصدق مصاحبه رادیویی کند. او میان عشق به همسرش از یک سو، و شرافت سیاسی و وفاداری و علاقه به مصدق از سوی دیگر، اولی را ترجیح می دهد و انتخاب می کند و یک عمر بار سنگین احساس گناه خیانت و عذاب وجدان را به دوش می کشد و زندگی اش را به تباهی می کشاند. 

روایت قصه در زمان پیری دکترنون رخ می دهد و قصه با مرگ ملکتاج و ادعای مردن دکتر نون از زبان خودش آغاز می شود و در زمان پیچ می خوریم و در لابلای خاطرات او و در جابجایی های ناگهانی و لحظه ای زمانی و مکانی غوطه ور می شویم. و نهایتا پس از سیر یک مسیر دایره ای زمانی دوباره در انتها به نقطه آغاز می رسیم.

روان دکتر نون به تدریج آشفته و از هم گسیخته می شود. و این آشفتگی با الکل تشدید می شود و دچار وهم و خیال می گردد. نویسنده برای نشان دادن روان پاره پاره شخصیت اصلی رمان از تعدد زاویه دید استفاده کرده. حتی در یک پاراگراف ممکن است دو یا سه بار راوی عوض شود. گاهی من-راوی(دکتر نون) و گاهی راوی سوم شخصی که درباره دکترنون حرف می زند. تغییر زاویه دید را در «سمفونی مردگان» و «شازده احتجاب» هم می بینیم اما نه با این کثرت و آهنگ تند و نه به این صورت. نکته برجسته‌ی رمان اینجاست که علی رغم تمام جابجایی های تند و ناگهانی زمانی و مکانی و تغییر راوی و همچنین باوجود آشفتگی روایت ناشی از ذهن پریشان و شخصیت فروپاشیده دکتر نون، به هیچ وجه مسیر داستان را گم نمی کنید و این رمان بسیار خوشخوان را می توانید بی هیچ خستگی – حتی در یک نشست – بخوانید. و این تجربه ای بود که برای من هم اتفاق افتاد.

این نوع استفاده از زاویه دیدهای مختلف و ذهنیت محوری ، در کنار شیوه روایت سیال و درهم رفتگی‌های زمانی از اصلی ترین ویژگی های رمان مدرن است. و «دکترنون زنش را...» یکی از بهترین و غنی ترین رمان های مدرنیستی ایرانی است که حتما باید دست کم یک بار بخوانیمش.

 

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاًبا ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
پیچش پیچ و تنگنای مترجم!
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۱  

 

 

این روزها دارم در قالب برنامه رمان‌خوانی گروه «بازخوانی ادبیات ملل»، کتاب «پیچش پیچ» اثر هنری جیمز را می خوانم که پیش از انقلاب – و دقیق تر: در سال 1335 توسط علی اصغر مهاجر ترجمه شده. البته مترجم به دلخواه خود و احتمالاً از روی شکم تصمیم گرفته به جای پیچش پیچ (The turn of the screw) از نام تنگ اهریمنی برای کتاب استفاده کند!

انصافا اگر راه داشت ادعا می کردم و سفت و سخت پای ادعایم می ایستادم که جناب مترجم، در همان سال 1335 یعنی قبل از تولد اینترنت و این جور چیزها، متن انگلیسی را ریخته توی «گوگل ترنسلیت» (!) و نتیجه ترجمه را کپی و پیست کرده برای ناشر! یعنی در این حد فاجعه ست این ترجمه آقای مهاجر! واقعاً یک جوانمردی پیدا نمی شه که این نوول مهم هنری جیمز را به زبانی که  ما هم بفهمیم ترجمه کند و توی نت منتشر کند!؟ به خدا دعایش خواهیم کرد!
 

همینجوری - به صورت تفالی - دو صفحه نمونه کتاب را بخوانیم و بخندیم. البته شما می خندید. ما که داریم این کتاب را می خوانیم، گریه می کنیم انصافاً!

بخشی از صفحه 39 کتاب که درباره برج های عمارت صحبت می کند:

این دو در دو جناح متقابل خانه قرار داشتند و یحتمل که هر دو از مبتذلات فن معماری بودند، و بهمان وضع عتیقه و زبدة خود، درواقع تا حدیکه پربیکاره نمانند و اوجی هم نگیرند که زیاد نمایش دار باشند، از یک دوره رمانتیک که اکنون گذشته ای ارجمند محسوب میشد،بازنگاهداشته و تعمیر شده بودند. من این دو برج را، که توهماتی درباره آنان داشتم، تحسین میکردم،زیرا همه میتوانستیم تاحدی، بخصوص هنگامی که در تیرگی مغرب ازدور نمودار میشدند،از شکوه و ابهت کنگره های آن لذت ببریم. 

و تصویر صفحه ای دیگر از کتاب که درباره «دامن از دست دادن»! شخصیت اصلی قصه است



 
این صداهای لعنتی
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩  

 

داستان "این صداهای لعنتی" ام - که خودم بسیار دوستش دارم-  در روزنامه فرهیختگان دوشنبه 18 آذر چاپ شد. قرار است مجموعه داستانی به همین نام به زودی منتشر شود. البته اگر اگرها و مگرهایش برطرف شود!

داستان این صداهای لعنتی را می توانید از طریق این  لینک  و در صفحه آرشیو روزنامه فرهیختگان دریافت کنید و بخوانید

 (لینک صفحه اصلاح شد)

 

 

 



 
این کتاب خواندنی نیست!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩  

از سری یادداشت های «ترجمه هایی به مثابه سوهان روح!»

 

بعضی وقت ها دنبال کتابی خاص هستی؛ پیدایش می‌کنی و با ولع و اشتیاق فراوان شروع به خواندن می‌کنی و چند صفحه‌ای که پیش می‌روی، کم‌کم سست و مشکوک می شوی؛ مشکوک به اینکه آیا اصلاً این کتاب را باید خواند!؟ و هرچه پیش‌تر می‌روی، سستی و شک‌ات بیشتر می‌شود و نهایتاً به این باور می‌رسی که این کتاب را باید کنار گذاشت!

روزهایی که گذشت، روی موضوع «گروتسک» مطالعه می‌کردم. دو کتاب فارسی با این موضوع می‌شناختم. یکی «گروتسک» فیلیپ تامسون از «مجموعه‌ی مکتب‌ها، سبک‌ها و اصطلاح‌های ادبی و هنری» نشر مرکز به ترجمه فرزانه طاهری که بسیار خوب و روان و مفید بود.(که این کتاب را غلامرضا امامی نیز ترجمه کرده است) و دیگری «گروتسک در هنر و ادبیات» نوشته جیمز لوتر آدامز و ویلسون یتس،به ترجمه آتوسا راستی که در نمایشگاه کتاب در غرفه نشر قطره دیده بودمش.

دو-سه روز وقت گذاشتم و 7-8 کتابفروشی که معمولاً کتاب‌هایم را از آنجا می‌خرم، گشتم و عاقبت این کتاب را یافتم. انتظار داشتم که این کتاب ، باتوجه به فهرست جذاب و توجه برانگیزش، دری به درک کامل مفهوم و معنای گروتسک به رویم بگشاید. که در همان ده صفحه اول برایم مسجل شد که انتظاری عبث داشته‌ام: یک توقع احتمالاً بی‌جا! مترجم کتاب، چیزی در حد یک «فاجعه» تحویل ناشر داده است و ناشر صاحب‌نام، بی‌آنکه اثر ترجمه شده را حتی ویراستاری سردستی بکند، منتشر کرده است. آن هم زیرنظر شخص بزرگی همچون «قطب الدین صادقی». یک ترجمه بسیار ناشیانه و پرغلط و گنگ.

یک فرد غیرمترجم که انگلیسی را تا حدی بداند، آن‌طور که بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد و مقاله ای را دست و پا شکسته بخواند و بفهمد، به یاری چندجلد لغتنامه عمومی و تخصصی انگلیسی و کمی صرف وقت، می توانست چنین ترجمه ای از کتاب داشته باشد. البته تصحیح می کنم: می توانست ترجمه ای حتی بهتر از این کتاب داشته باشد!

در هر صفحه از کتاب حاضر، نمونه های زیادی از اشکالات و ابهام ها می‌بینیم و درست‌تر آنست که بگوییم صفحه ای در کتاب نیست که در آن  مشکلات ترجمه یا ویراستاری نبینیم! برای روشن شدن شاهکار مترجم و ناشر، فقط چندتایی نمونه از کتاب را عیناً و بی‌کم‌وکاست-حتی در نشانه گذاری و اعراب‌گذاری- می‌آورم:

 

«کارناوال وقف شدن در یک آزادی خلاق است و فراهم آوردن این امکان،  تا تحت غلبه‌ی طیف گوناگونی از اجزای مختلف و برقرار کردن رابطه توسط آنها باشیم و از نقطه نظر عمومی درباره‌ی جهان آزاد شویم...»

منظور نویسنده یا مترجم از این عبارت چه بوده است!؟ یعنی چه که: تحت غلبه‌ی طیف گوناگونی از اجزای مختلف و برقرار کردن رابطه توسط آنها باشیم و یعنی چه که: از نقطه نظر عمومی درباره‌ی جهان آزاد شویم. اصلاً «طیف گونانی از اجزای مختلف» دقیقاً یعنی چه؟!

«در گروتسک فولکلورْ دیوانگی تقلیدی طنزگونه از منطق رسمی و اهمیت نه چندان زیاد واقعیت پذیرفته شده است و نوعی دیوانگی مسرور کننده به شمار می رود.»

آیا این جمله را نمی‌شد طوری نوشت که خوشخوان و قابل فهم باشد و لازم نباشد چندین بار بخوانیم تا شاید متوجه شویم که منظور دقیقاً چیست!؟

«تصویر باختین از گروتسک و عملکرد آن در زندگی ما، ارائه کننده‌ی واژه‌ی خاص او از این مفهوم و وجود زندگی به عنوان یک کل واحد است.»

آیا منظور تصویر ارائه شده توسط باختین بوده، یا تصور باختین!؟ یعنی چه که: «ارائه کننده‌ی واژه‌ی خاص او از این مفهوم و وجود زندگی به عنوان یک کل واحد است.» اصلاً «واژه‌ی خاص او از این مفهوم» یعنی چه!؟ آیا منظور نویسنده، «تعبیر خاص او...» «برداشت خاص او...»، «تعریف خاص او» یا چیزی شبیه این نبوده است که مترجم این‌طور آن را ترجمه کرده است!؟

«در رابطه با نگرش باختین از گروتسک و ...» ...یا در صفحه ای دیگر: «در رابطه با نگرش آدامز از این فرایند...»

 روشن است که «نگرش به» صحیح است و نه «نگرش از».  و لازم نیست کسی ویراستار باشد تا این نکته ساده و اولیه را بداند. یقیناً یک نویسنده تازه‌کار هم این را می‌داند که حرف‌اضافه‌ای که با مصدر «نگریستن» همراه است، «به» است و نه «از»!  از این دست استفاده‌های نابجا و اشتباه از حروف‌اضافه در متن به وفور دیده می شود.

«در واقع گونه ای از عدم وجود است که با الگوهای طبقه بندی ما برای چیزهای واقعی همخوانی ندارد.»

نخست آنکه، از معروف‌ترین و بدیهی‌ترین نکات نگارشی این است که : ترکیب «عدم وجود» غلط است.و این ترکیب مشابه چیزی نظیر «نبودِ بود» است! دوم آنکه، آیا مترجم عبارت چیزها را در ترجمهthings  آورده است؟! آیا نباید در این متن، از واژه دیگری به جای واژه عامیانه «چیزها» استفاده می شد؟!!

جایی در متن به عبارت «سفرهای بومی» - بی هیچ توضیح و تعریفی- برمی‌خوریم. من نمی دانم که این عبازت معادل کدام واژه یا ترکیب است و منظور مترجم از «سفرهای غیربومی» چیست؟

«در داستانِ سقوطْ همه‌ی ما موجوداتی مشاهده می شویم که از حالت اصلیِ بی عیبی و تکامل یه زندگی فانی سقوط کرده ایم...»

روشن است که منظور از «سقوط»، البته «هبوط» بوده است و اشاره به داستان هبوط آدم از بهشت دارد! یعنی چه که: «همه‌ی ما موجوداتی مشاهده می شویم»!؟!!  «حالت اصلی بی‌عیبی» یعنی چه؟ آیا منظورنویسنده، چیزی مثل «پاکی فطری» یا «پاکی ذاتی»  نبوده که مترجم این گونه آن را ترجمه کرده است!؟ «تکامل» در این جمله چه معنایی دارد ؟!! «تکامل» یعنی کامل شدن؛ پس یک فرایند است. و یک حالت نیست! شاید منظور نویسنده، حالت کمال و بی نقصی بوده است.

... از این دست اشکالات و خیلی خیلی وحشتناک تر از این اشکالات در متن بسیار فراوان است. و این ها تنها چندنمونه بود و بس. یک وقت فکر نکنید که متن را جستجو کرده ام تا این چند اشکال را در آن بیابم!

خلاصه آنکه این کتاب 269 صفحه‌ای را علی‌رغم تشنگی فراوان به دانستن مفهوم عمیق گروتسک و ظرایف و وجوه آن، به‌ناچار در صفحه 87 کنار گذاشتم و برای حفظ سلامت اعصاب و البته جلوگیری از اتلاف وقت، از مطالعه این کتاب دست کشیدم و عطایش را به لقایش بخشیدم. من «آتوسا راستی»، مترجم این کتاب را نمی‌شناسم. اما انتشارات قطره را می‌شناسم که ادعایی در انتشار کتب ارزشمند دارد و انصافاً هم کارنامه‌اش درخشان است. بنابراین، روی سخنم با ناشر است که چرا ترجمه این کتاب ارزشمند و مفید را که باتوجه به کمبود منابع نظری فارسی درباره «گروتسک» می توانست یکه تاز و پاسخگوی علاقمندان و پژوهشگران باشد، به یک مترجم کارنابلد سپرده‌اند؛ آن‌هم بدون ویراستاری و نظارت، و صرفاً با اکتفا به آوردن عنوان «مجموعه زیرنظر: قطب الدین صادقی».

 کاش این کتاب را کسی دیگر ترجمه می‌کرد یا ویراستاری کاربلد آن را ویرایش می کرد. کاش این کتاب را مترجمی دیگر، از نو به فارسی برگرداند تا دوباره بخوانمش. این بار تا پایان!



 
در سالروز تولد کافکا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢  

 

 

 

امروز سالروز تولد کافکاست. نویسنده ای که جهانی را در داستان هایش ترسیم کرد، کاملاً منحصر به فرد. جهانی که در آن انسان به غایت تنهاست. و تحت سلطه نیرویی جبّار قرار دارد که ماهیتش روشن نیست و سازوکار عملکردش بر اساس منطق نیست و قواعدش درک‌ناپذیر می‌نماید؛ البته اگر قاعده ای وجود داشته باشد.

مگر می شود مسخ را خواند، محاکمه را خواند و قصر را خواند و داستانهای کوتاهش را نیز؛ و آنگاه درنگ نکرد، تامل نکرد، غرق نشد؟!

من جهان کافکایی را می شناسم و باور کرده ام. و فکر می کنم که ما گیر افتاده ایم. ما را انداخته اند، یعنی پرت کرده اند وسط زندانی به اسم دنیا،که گرچه فراخ است، اما فی الواقع زندان است؛ و هیچ گریزراهی هم نداریم. و تنها خود را سرگرم کرده ایم به سرگرمی ها و دلخوشی هایی که به خیالی می مانند؛ فاقد جسمیت و دور از واقعیت.

خود حضرتش(!) می گوید:

همه خیال است: خانواده، اداره، دوستان، کوچه و خیابان، زن، همه خیال است. در دوردست یا نزدیک و دم دست. اما تنها حقیقتی که از شاهرگ گردن به تو نزدیکتر است آن است که تو بر دیوار زندانی بسته و بی روزن  سر می کوبی!

 

روح جناب کافکا شاد!



 
شب های تابستان در "داستان نامه"
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦  

ویژه نامه داستانی شب های تابستان

 

تابستان رسیده‌است. قدیم‌ترها، یعنی زمانی که نوجوان بودیم، تابستان فقط یک فصل از سال نبود. روزهای گرم و آفتابی تابستان و شب‌های دم‌کرده‌اش، معنای همه دلخوشی‌ها و خوش‌باشی‌ها و سرگرمی‌های‌مان بود. دورهم‌جمع‌شدن با همسالان، توی کوچه یا حیاط خانه‌ها، بی‌ترس و نگرانی از مشق امشب و امتحان فردا. عصرهای فوتبالی، هفت‌سنگ، تیله‌بازی، دوچرخه‌سواری و ... . این‌ها بیشتر برای ما پسرها بود و اما دخترها، بیشتر توی خانه‌ای یا حیاطش، با هم می‌‌نشستند و حرف می‌زدند. از چه؟نمی‌دانم!

و شب‌های تابستان، که کوتاه بود و شیرین؛ مثل هندوانه‌های سرخش. قایم‌باشک بود وگاه..؛ گاه دور‌هم جمع می‌شدیم و قصه‌های عجیب و غریبی را که از دیگران، یعنی از بزرگ‌ترها شنیده بودیم و فکر می‌کردیم که واقعیت است، برای هم تعریف می‌‌کردیم. غالباً قصه‌های جن و پری. مثلاً این‌که، پدر فلانی وقتی بچه بوده توی حمام محله‌شان، جن دیده؛ مردی با سُم. یا مادربزرگ آن‌یکی، بچه‌اش را که به دنیا آورده، آل دیده؛ یعنی  زنی قدبلند پوشیده در چادری که آمده بوده تا بچه‌اش را بدزدد.

و شب که به نیمه می‌رسید و صدای پدرومادرهای‌مان درمی‌آمد که به خانه برگردیم، می‌آمدیم و سر روی بالش می‌گذاشتیم و هُرهُر کولر را می‌شنیدیم  و قصه‌ها را توی ذهن‌مان مرور می‌کردیم. یا اگر چشم‌هایمان، نایی داشت، کتابی برمی‌داشتیم و می‌خواندیم، ماجراهای تن‌تن، امیل و کارآگاهان، قصه‌های مجید، و شاهزاده‌و‌گدا، هاکلبری فین و... .

آن موقع‌ها، این‌طور روزهای گرم تابستان و شب‌های ستاره‌بارانش را می‌گذراندیم و به مهر می‌رسیدم که حس دوگانه غم و شادی را با هم داشت؛ غمِ تمام شدن تابستان و شادیِ دیدن دوباره دوستان در حیاط مدرسه. اما حالا شب‌های تابستان ما با گذشته، خیلی فرق کرده است؛ حتی برای بچه‌های این روزها، هم. حالا کامپیوتر و لپ‌تاپ و آی‌پد و آی فون و اینترنت و... است و البته باز هم کتاب و داستان و رمان.
و این داستان و رمان، هنوز همراه و همدم ما و همنشین لحظه‌هایمان است.

مصطفی علیزاده
ویژه نامه شبهای تابستان، داستان نامه

 

 

 پ.ن. این روزها به شدت مشغول و گرفتار آماده سازی ویژه نامه داستانی "شبهای تابستان" داستان نامه بودم که ، سرانجام منتشر شد. شما را به مطالعه داستان های خوب این مجموعه (البته داستان خودم را نمی گویم ها! = فروتنی!) دعوت می کنم .



 
سنگ و سگ هم می‌توانند قصه‌گو باشند!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧  

 

در چهارمین شماره «داستان نامه» مقاله ای دارم با عنوان: «سنگ و سگ هم می توانند قصه گو باشند» که یادداشتی است درباره پیدایش راویان غیرانسان و امکانات فرمی آن‌ها.

اولین بار، فکر کنم سال 1390 بود که در یکی از فصلهای جلسات گروه «داستان-تجربه» به راویان «شی» پرداختیم و ارائه ای در آن جلسه داشتم در باب راویان شی و اختصاصات فرمی آن. ما در جلسات «داستان-تجربه» به تجربه ورزی در فرم و صورت داستانی می پرداختیم و ضمن انجام پژوهش هایی نسبتا خوب و جامع در باب موضوع مربوطه، خود را در زمینه نگارش داستانی با فرم و شکل موردنظر می آزمودیم. که بسیار هم مفید بود و این روزها، با کمی چرخش به سمت محتوی و درونمایه، این جلسات را ادامه می دهیم.

خلاصه، دستاورد آن پژوهش و خواندن داستان هایی با راویان شی، و همچنین نگارش داستانهایی با راوی غیرانسان، سبب شد که به این موضوع تعلق خاطری پیدا کنیم و تصمیم بگیریم که در شماره ای از داستان نامه ، پرونده ای برای راویان شی باز کنیم. که فکر می کنم تاکنون هیچ نشریه ای ادبی-داستانی در ایران، به این صورت به این موضوع نپرداخته بود و از این جهت، داستان نامه، اولین است.

با توجه به فقر مطالب نظری و مقاله فارسی، درباره راویان غیرانسان، به نظرم مقاله ام در کنار سایر مقالات این شماره ی داستان نامه، که همگی به پرونده «راویان شگفت» اختصاص دارند، علی رغم تمام کاستی های موجود، در مجموع می تواند مفید و قابل قبول باشد.

راستی: اگر مایل به مطالعه ی داستان هایی با راویان غیرانسان هستید، یا نه؛ اصلا اگر مایل به خواندن داستانهای خوبی با راویان شگفت هستید، این ها را از دست ندهید:

رمان: نام من سرخ، اورهان پاموک
داستان کوتاه های : «چشم های دگمه ای من» و «روز اسبریزی» بیژن نجدی
داستان کوتاه : خلق تنگ ابلیس، علی موذنی
رمان دل سگ(یا قلب سگی) میخاییل بولگاکف
رمان استخوان های دوست داشتنی، آلیس سبالد (که اقتباس سینمایی اش هم دیدنی است)
و ...

 

 

شماره چهارم داستان نامه را از دست ندهید، و اگر نظری و نقدی روی مقاله «سنگ و سگ هم می توانند قصه گو باشند» داشتید، دریغ نورزید.

 

 



 
راویان شگفت در چهارمین شماره ((داستان نامه))
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸  

با همراهی و یاری دوستان خوب و باذوق داستان نامه، چهارمین شماره آن هم منتشر شد. در این شماره به طور ویژه به «راویان شگفت» پرداخته و پنج مقاله و یک نقد را به آن اختصاص داده ایم. جستجوهای بسیاری کردیم و هیچ مجله ای را که پرونده ای برای این سوژه گشوده باشد، نیافتیم و از این رو به خود می بالیم که برای اولین بار(احتمالا- چرا که نیافتن ما، دلیل حتمی و مسلم بر نبودن نیست) به این موضوع پرداخته ایم و فکر می کنم که مقالات این شماره، مرجع بسیاری از داستان نویسان و منتقدین ادبیات داستانی خواهد شد.

در این شماره مقاله ای با عنوان «یادداشتی درباره پیدایش راویان غیرانسان و امکانات فرمی آن‌ها/» نوشته ام که امیدوارم به کار داستان نویسان و منتقدین بیاید.

شما را به مطالعه چهارمین شماره داستان نامه دعوت می نمایم. 



 
یکشنبه شبی برای دوشنبه ای ها!
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩  

شعر و داستان ما محروم است: از تیغ تیز ممیزی که شعرها را پاره‌پاره می‌کند و داستان ها را گردن می‌زند، بگیر تا نامرادی های اقتصادی و عدم حمایت دولت از نویسندگان و شاعران. و به آن اضافه کن عدم پوشش خبری درست و دلگرم‌کننده فعالیتهای ادبی. البته خبرگزاری ها هستند؛ اما معلوم است که عمدتاً خبرهای دستچین شده را پوشش می‌دهند و بسیاری از دیدنی ها وشنیدنی ها و خواندنی ها، ندیده و نشنیده و نخوانده  می‌ماند.

حالا توی این وضعیت، کسی یا کسانی پیدا می‌شوند که اسب همت را زین می‌کنند و یکه می‌تازند تا در کنار انگشت‌شمار سوارهای دیگر، تبدیل شوند به یکی از دلخوشی های اندک خالقان آثار ادبی و فعالان حوزه ادبیات. و یکی از این سواران بی ادعا، که کمر خدمت به جامعه ادبی کشور بسته‌اند، آنهایی هستند که «روزشان را با دوشنبه آغاز می‌کنند و با دوشنبه پایان می‌برند». تا در شلوغی های خاموشِ دوشنبه‌های ادبی پایتخت، دوشنبه‌ای متفاوت و درخشان ساخته باشند. و چراغی باشند برای دیده شدن همه رویدادهای ادبی ایران.

این تلاش بی ادعا و این همت عالی و این خستگی ناپذیری، ستودنی است. بسیار ستودنی. و کاش قدرش را و قدرشان را بدانیم.

*‌*‌*

عصر یکشنبه هشتم ادیبهشت، جشن چهار سالگی سایت «دوشنبه» برگزار شد. امیر حسین شربیانی و دوستانش دعوت کرده‌بودند و نویسندگان و فعالان ادبی هم، نیک پاسخ داده و آمده بودند. نویسندگان و شاعران جوان و چندتایی از بزرگترها، علی‌رغم تمام گرفتاری‌ها و دغدغه‌های فراگیر  این روزها، به پاس تلاش‌های بچه‌های «دوشنبه» و به احترام فراخوان شان، در کافه‌ای که وعده‌گاه شده بود، جمع شدند.

بچه های دوشنبه که برای جمع‌آوری و بازنشر اخبار و رویداد های ادبی بسیار می‌کوشند، برای برگزاری این مراسم نیز زحمات فراوانی کشیده بودند. در آغاز مراسم، درباره دوشنبه و آغاز و ادامه‌اش شنیدیم .بعد شعر و داستان هم بود و  شنیدیم، گرچه درفضایی پر سر و صدا و شلوغ. کیک تولد هم بود. خوردیم تا کام‌مان که به سبب جشن تولد «دوشنبه» و نیز دیدار دوستان دوشنبه‌ای و سایر نویسندگان و شاعران شیرین شده بود، شیرین‌تر هم شود. موسیقی هم بود و عطر چای و قهوه هم ...
یکشنبه شبی به یادماندنی و دوست‌داشتنی، به لطف بچه‌های دوشنبه و به احترام شان.
درود بر امیرحسین عزیز و دوستانش در «دوشنبه»: احمد، داود،  رویا، سمیه، سینا و... . خدا قوت و صدالبته که تولد دوشنبه بر شما مبارک

از طرف خودم و داستان نامه ای ها



 
عبور از روایت مردانه اسطوره
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  

 

  نگاهی به مجموعه داستان «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند» نوشته شیوا مقانلو

مصطفی علیزاده

مجموعه داستان «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند» اثر تازۀ شیوا مقانلو است که در سال جاری، از سوی نشر ثالث منتشر شده است. این مجموعه متشکل از 6 داستان «پری ماهی، گوش کهن‌دژ، اولیسه، متل بلور، شب هزار و دوم و سر پیچ بعدی» است. در داستان‌های این کتاب،ظاهراً تلاش نویسنده معطوف به تجربه بازخوانی اسطوره و تاریخ، توجه به قابلیت‌های زبان و به کارگیری زبانی متناسب، و همچنین تولید نوعی ادبیات زنانه بوده‌است.

«پری ماهی»، حکایت استثمار «زن» در طول تاریخ را به شیوه فراداستان در بستری اقلیمی روایت می‌کندو «نورا»، شخصیت اصلی قصه، نقشی را می‌پذیرد که در زندگی شهری نیز، نمونه‌های همانندش به وفور دیده می‌شود.

در «گوش کهن‌دژ»، نویسنده با به کار گیری زبانی آرکاییک و دور از معیارهای متعارف داستانی روزگار ما، قصه‌ای را روایت می‌کند که اصرار دارد که جابه‌جا به مستندات مکتوب تاریخی که در بستر روایت، ساخته و ارائه شده است، تکیه کند. این که واقعاً قصة گوش کهن‌دژ مبنای تاریخی دارد یا نه، چندان اهمیتی ندارد؛ آنچه مهم است، امتزاج تاریخ(یا شبه تاریخ) با روایت داستانی، همراه با خلق نوعی شبه زبان است که البته به نظر می‌رسد چیرگی این نوع زبان بر جذابیت طرح، خوانش داستان را کمی دشوار نموده است.

در «متل بلور»، که آن را گیراترین داستان مجموعه می‌دانم، نویسنده روایت قصه‌اش را به دو راوی سپرده است. یادداشت‌های راوی اول، که از جهان زندگان است، لابلای روایت‌های راوی/راویانی از جهان مردگان می‌آید. کشف کیستیِ راوی، در بخش‌های ابتدایی داستان، یکی از دلایل کشش داستان است. همچنان که تعلیق تنیده در قصه، خواننده را تا انتها، مشتاق و مجذوب، با خود می‌کشاند.

«شب هزار و دوم»، فراخوانی قصه‌ای کهن به متنی مدرن است؛ قصة «هزار و یک شب». در این داستان، دو روایت موازی می‌بینیم: یکی، قصه هزار و یک شبی و دیگری، تک‌گویی خاص داستان‌های مدرن.

«سر پیچ بعدی» که آخرین داستان مجموعه است، به نظر نگارنده این سطور، از بقیه داستان‌های مجموعه فاصله دارد و چه از لحاظ فرم و چه محتوا، چندان قابل توجه نیست.

و سرانجام داستان «اولیسه» که این نوشتار، متمرکز بر بررسی محتوایی آن است؛ نویسنده در این داستان کوشیده تا با بازخوانی اسطوره «اودیسه و پنه‌لوپه» و موازی‌سازی آن با دو روایت از روزگار ما، قرائتی دیگرگون از این اسطوره ارائه دهد.

به نظر می‌رسد که رویکرد نویسنده در فراخوانی و بازسازی اسطوره پنه‌لوپه، متزلزل نشان‌دادن اسطوره با کاربست سازوکاری به شیوة مدرنیست‌هاست؛ در ادبیات مردانه، نگاه به زنان نیز،از منظر مردان می‌باشد و در واقع به «زن»، نه به عنوان هم‌سنگ و برابرِ مرد، که به عنوان «دیگر»مرد یا «دیگری» نگریسته می‌شود. اما در اولیسه، نویسنده ظاهراً می‌خواهد با رویکردی نزدیک به فمینیست‌ها، از سویی با عبور از روایت مردانه اسطوره، معنایی جدید را مدنظر قرار دهدکه آن، بازتعریف جایگاه و حق زن و برابرنهادن آن با مرد است و از سوی دیگر بر آن است تا تصویر متعارف زنان در ادبیات مردانه را دگرگون سازد؛ تصویری که واجد نقشی از زن است که در واقع، مطلوب و موردانتظار مردان می‌باشد.

مری ولستون کرافت(1797-1759)، نویسنده و فیلسوف انگلیسی که آراء او و به ویژه کتاب پراهمیتش، «حقانیت حقوق زن»، را پایه‌گذار فمینیسم مدرن می‌دانند، معرفی زن به عنوان موجودی مطیع و معصوم و ضعیف را کاری «شریرانه» می‌دانست. و ویرجینیا وولف(1941-1882) نیز ضمن همسویی با آراء کرافت، معتقد بود که زنان باید نسبت به نادیده‌گرفته شدن و سرکوب‌شدن خواسته هایشان از‌ طریق سرخوشی مخرب «فرشته بودن» آگاه شوند. این باور در داستان اولیسه، با پشت‌کردن پنه‌لوپة قصه به خواست و انتظار روایت‌گر نخستینش، هومر، و نیز عدم وفاداری به شوهری که قرار است بیست سال نباشد، به ظهور می‌رسد. حتی اگر این شکستن قالب‌های تنگ و تحدیدکننده، منجر به فروپاشی اسطوره پنه‌لوپه شود.

و بدین ترتیب در اولیسه، جایگاه «پنه‌لوپه» به‌عنوان نماد «زن وفادار» در تمام طول تاریخ ادبیات، از هومر به این سو، شکسته می‌شود و در این بازنویسی مدرن، به‌رغم خواست روایت‌گر کهن اسطوره، پنه‌لوپه از پذیرش نقش خود به عنوان الگوی زن وفادار، شکیبا و معصوم در تاریخ، می‌گریزد و برای احیای زندگی خود و زنانگی اش، جسورانه تمام قالب‌های پیرامونش را درهم می‌شکند.

در دو روایت موازی دیگر که بازخوانی مدرن و مشابهی از متن هومر است، نیز همین دغدغه نویسنده دیده می‌شود. «سیما» که مرگ، شوهرش را از او گرفته و حالا نمی‌تواند هیچ مردی را به جای او بپذیرد، «باید» ترجیح دهد که همسر دوم مردی شود.  این «باید» از سوی دیگران، خانواده و عرف تعریف و تحمیل می‌شود. «وحیده» نیز بر اساس قراردادهای نانوشته و چارچوب‌های عرفی و سنتی، «باید» جوانیِ خود را به انتظار شوهر زندانی‌اش بگذراند. حال آنکه خواستِ او، ازدواج و تجربۀ زندگیِ دوباره است. این روایت‌های موازی، نشان از تکرار پنه‌لوپه‌ها دارد.

وضعیت این هر سه زن، یکسان است؛ و در واکنش به این موقعیت، سیما وسواس‌گونه شیشه پاک می‌کند و دوایر ابدی و مکرر را روی شیشه می‌چرخاند؛ وحیده تمایلش به تجربه دوبارة زندگی، آن هم نوعی زندگی امروزی و مدرن را در تقابل با خواست و الزامات دیگران می‌بیند و علاقه‌اش به دامن کوتاهِ تور دوزی شده و صفحه آشپزی مجله و مهمانی‌ها را «باید» که مخفی، اما زنده نگه دارد؛ و سرانجام، گرچه پنه‌لوپة اسطوره‌ای هومر برای گریز از خواستگاران و پایداری بر وفاداری‌اش، بیهوده و مکرر پارچه می‌بافد، اما پنه‌لوپة بازآفریده‌شده، قرائتِ تقدیری اسطوره را واژگونه می‌کند تا با فراروی از اسطوره، روایت جدیدی از آن نوشته شود.

در مجموع، باید اثر تازه شیوا مقانلو را به عنوان کاری شایسته توجه و ارزشمند ستود. به ویژه آنکه داستان‌های مجموعه «آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند»، علاوه بر آن‌چه گفته شد، خوشبختانه از گرایش‌های معمولِ این سال‌های زنان داستان‌‌نویس ایرانی، که پرداختن به دغدغه‌های روزمره و دم‌دستی‌تر زنان – خانه‌دار یا فعال اجتماعی- و توقف در روزمرگی زندگی زنانه می‌باشد(آن هم عمدتاً با استفادۀ افراط‌گونه از زاویه دید «من راوی»)، فاصله گرفته است. ضمن آنکه، «آن‌ها کم از ماهی ها نداشتند» نسبت به اثر قبلی نویسنده، «دود مقدس» پیشرفتی محسوس و قابل توجه محسوب می‌شود.

 

این یادداشت، پیش از این، در شماره سوم نشریه داستان نامه منتشر شده است



 
دو پاره گفتار از کافکا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤  

 

کافکاییسک

دو پاره گفتار از جناب کافکا (رحمت خدا بر او باد!)

همه خیال است: خانواده، اداره، دوستان، کوچه و خیابان، زن، همه خیال است؛ در دوردست یا نزدیک و دم دست. اما تنها حقیقتی که از شاهرگ گردن به تو نزدیکتر است، آن است که: تو بر دیوار زندانی بسته و بی روزن سر می کوبی!

(از یادداشتهای روزانه)

 

از دیدگاه ادبیات، سرنوشت من بسیار ساده است. حسی که مرا به توصیف زندگی درونی و خواب‌گونه‌ام وا می‌دارد، هرچیز دیگر را به حاشیه رانده است. زندگی‌ام به شدت زوال یافته‌است و این زوال فروکش نخواهد کرد. هیچ چیز دیگری نمی‌تواند برایم رضایت‌خاطر بیاورد.

(و ایضاً از یادداشتهای روزانه)



 
یک پیشنهاد برای خواندن: ها کردن
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸  

... چه وضعی می شد. برعکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم. ولی این دفعه برعکس بود. مُردن مان این جوری می شد که وقتی مادرهایمان می فهمیدند که وقتش رسیده، خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند  و بروند توی شکم شان. آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقاً همه چیز را فراموش کنند.

(تکه ای از داستان «مثلاً بازی» از کتاب «هاکردن»)

 

  «ها کردن» اثر پیمان هوشمندزاده، مجموعه ی چهار داستان کوتاه به هم پیوسته است که خواندنش بسیار لذتبخش است. در این یادداشت قصد نقد و بررسی این کتاب را ندارم و صرفاً می خواهم یک معرفی کوتاه و یک پیشنهاد جدی ارائه داده باشم.

کتاب پیمان هوشمندزاده، از چهار داستان : «یک بار هم شده سوسن گوش بده»، «مثلا بازی»، «سوراخ لحاف» و «هاکردن» تشکیل شده است که نویسنده در فرم روایت و تکنیک دست به ابتکاراتی زده که در کنار بهره گیری از طنز درخشان و لحن بسیار گیرا راوی داستان ها ( به ویژه در سه داستانی که به شیوه من-راوی روایت می شود) کار را بسیار ممتاز می سازد.

استفاده خلاقانه و هوشمندانه از فرم و تکنیک (حتی بهره گیری از زاویه دید کمتر استفاده شده ی «دوم شخص» در داستان سوراخ لحاف) کاملاً در خدمت محتوا بوده و بر خلاف برخی مجموعه داستان های تکنیک زده ی روزگار ما به هیچ وجه ادا و افه ی نابجا و نچسب نمی نماید. و همین همسویی فرم و محتوی، به شدت سطح کار را ارتقا داده است.

  در داستان های خواندنی این مجموعه، تنهایی و جدا افتادگی و سرگشتگی انسان معاصر شهری را می بینیم که ناتوان از برقراری ارتباط است.( و این بحران عدم ارتباط، فیلم قهوه ها و سیگارهای جیم جارموش را یادم می آورد). راوی یا همان شخصیت اصلی آنچنان در برقراری ارتباط ، با همسر، دوستان و همسایگان، درمانده است که به خطوط کف دستش و نیز به کامپیوترش شخصیت بخشیده است. خطوط شکل پرستوی کف دست او شده است همکلامش و کامپیوترش، فیروز خان!، بهترین دوست او.

  «هاکردن» یکی از بهترین مجموعه داستان های ایرانیست که در این سالهای اخیر منتشر شده و می توان با اطمینان و خیال جمع، آن را برای خواندن پیشنهاد کرد. و من این کار را می کنم:

«ها کردن» را حتما بخوانید. نوشته پیمان هوشمندزاده، انتشارات چشمه.



 
انتشار شماره دوم داستان نامه
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧  

دومین شماره نشریه داستان نامه(نشریه تخصصی ادبیات داستانی) منتشر شد. در این شماره پرونده ویژه ای برای «کافکائیسک و داستان های کافکایی» گشوده شده است و مقالات و نقدوبررسی هایی در این باره می خوانیم.

* * *

... صبح که از خواب بیدار می‌شوی، انتظار داری که کارها مثل هر روز به طور منظم پیش برود تا راهی محل کار شوی. اما دو نفر که معلوم نیست کی و نماینده چه سازمانی هستند، وارد اتاقت می‌شوند و تو را در اتاق خواب بازداشت می‌کنند؛ در حالی‌که نمی‌دانی و نمی‌گویند که جرمت چیست. به دادگاه فرستاده می‌شوی و باز در بی اطلاعی مطلق از قانونی که احتمالا نقض کرده ای، در محکمه‌ای که جرمت را به طور واضح نمی‌گوید محکوم می‌شوی. و در تمام مدت بازداشت تا محاکمه، حسی تو را خفه می‌کند؛ تو گیرافتاده‌ای در وضعیتی که نمی‌دانی اصلاً‌چطور پیش آمده. مسببش کیست، گناهت چیست و گریزراهت کدام است؟ هرچه تقلا میکنی تا پاسخی بیابی، جست‌و‌جویت راه به جایی نمی‌برد و به شکست ختم می‌شود و شاید این شکست، از مرگ هم دردناک‌تر باشد.

 این موقعیت دردناک و مبهم از جنس جهان کافکایی است و ...

 

این، بخشی از مقاله ام  با عنوان «جهان کافکایی و داستان موقعیت»  است که در این شماره داستان نامه منتشر شده.

دریافت فایل نشریه

 

خبر مرتبط



 
بر فراز چراغ های خطر
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤  

 

 

 ... گفت «من مثل ماده پشه‌ای هستم که شبها که می‌خواهید بخوابید، می‌آیم سر وقت‌تان. کنار گوش‌تان که وزوز می‌کنم، کلافه می‌شوید و بعد که وزوزم قطع می‌شود و فکر می‌کنید که دیگر رفته‌ام، نیش می‌زنم. تازه آن وقت است که خارش پوست تان شروع می‌شود. از محکم خاراندن و خراشیدن آن لذت می‌برید. یک جور کیف و لذت خاص به‌تان دست می‌دهد. لابد از این‌که خودتان را زخمی می‌کنید!» و بعد خندید. آرام و کوتاه.

گفتم: چه معرفی روشنفکرانه‌ای! و البته متواضعانه.

گفت: من هم، آن موقع همین فکر را کردم. اما بعداً فهمیدم که اصلاً تواضعی در کار نبوده. واقعیت او همین بوده است.دوشنبه های داستان

...

 

 تکه ای کوتاه از داستان «بر فراز چراغ های خطر» که در کتاب دوشنبه های داستان چاپ شده است.



 
کتاب دوشنبه های داستان رونمایی شد
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  

در مراسم رونمایی کتاب «دوشنبه های داستان»، نقش کارگاه‌های داستان‌نویسی بررسی شد

سرویس گزارش و گفتگو، نشریه داستان نامه:

مراسم رونمایی کتاب «دوشنبه های داستان»، عصر دوشنبه اول آبان، با حضور شیوا مقانلو، احمد غلامی، میترا صادقی، جواد جزینی و جمعی از نویسندگان جوان در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد.

در این نشست ابتدا یکی از داستان هایی که به دلیل نگرفتن مجوز از مجموعه حذف شده بود توسط نویسنده خوانده شد. سپس مصطفی علیزاده، گردآورنده کتاب ضمن ارائه گزارشی کوتاه از چگونگی آفرینش «دوشنبه های داستان»،‌ برگزاری جلسات نقد و بررسی داستان‌ها با حضور نویسنده را از اتفاقات نیک در روند تدوین این کتاب دانست که منجر به ارتقا سطح برخی داستان‌ها گردید. وی اظهار داشت که شکل‌گیری این جلسات نقد وبررسی، در کنار جلسات مستمر داستان‌خوانی دوشنبه‌های ارسباران، یکی از پایگاه‌های مهم و اثرگذار در آغاز‌به‌کار نشریه «داستان‌نامه» بوده است.

در ادامه این جلسه، احمد غلامی، داستان‌نویس و روزنامه نگار، به سختی‌هایی که نویسندگان متحمل می‌شوند اشاره کرد و ضمن برشمردن محاسن داستانهای این مجموعه، نویسندگان را به فرارفتن از مرحله کنونی و تلاش برای تجربه های تازه فراخواند. وی داستان های  کارگاهی را واجد نوعی محافظه‌کاری دانسته که فقط فقط برای آغاز راه مناسب است. غلامی چهارده نویسنده کتاب و سایر نویسندگان حاضر در جلسه را به گذشتن از قالب های متعارف و خلق آثاری تازه و منحصر به فرد و نوعی عصیانگری در خلق داستان دعوت نمود.

سپس شیوا مقانلو، داستان نویس و مترجم، اهمیت کارگروهیِ کارگاهی در شکل‌دادن به یک هنر صددرصد فردی، یعنی «نویسندگی»، قابل توجه دانست و گفت: «نباید به کارگاههای داستان‌نویسی این طور نگاه کرد که هر کس از آن خارج می‌شود، داستان‌نویس می‌شود. کارگاهها فقط فضای مناسب ایجاد می‌کند همچنان که دانشگاه نیز چنین می کند». مقانلو به جایگاه مهم و تاثیرگذار کارگاه‌های داستان نویسی اشاره نمود و افزود که کارگاه‌های داستان نویسی علاوه بر اینکه محملی برای آموختن از مدرس و آشنایی با مباحث تئوریک می باشند، جای خالی کلوب‌ها، محافل و نشست‌های داستان‌خوانی را نیز پر می کنند.  وی در بخش دوم سخنان خود، درباره تک‌تک داستان های این مجموعه، با مخاطب قرار دادن نویسنده اش، نکاتی را اشاره کرد که این دقت و توجه، بسیار مورد استقبال واقع شد.

میترا صادقی، نویسنده و منتقد، نیز در سخنانی کوتاه اظهار داشت که در کارگاه‌های داستان‌نویسی چیزی به نویسنده دیکته نمی‌شود بلکه نویسندگان جوان دست به تجربه‌های تازه می زنند. وی، داستان‌های این مجموعه مربوط به تجربه های سالهای قبل این نویسندگان است و داستانهای تازه اکثر این نویسندگان، پیشرفتی چشمگیر حتی نسبت به داستان های خوب چاپ‌شده در این مجموعه داشته است.

در ادامه، محمدجواد جزینی، مدرس داستان‌نویسی، ضمن اشاره به این نکته که در جلسه رونمایی، نقد انجام نمی‌شود و صرفاً جشن تولد اثر می باشد، اظهار داشت که به زودی جلسه نقد کتاب برگزار خواهد شد. وی «دوشنبه های داستان» را دومین اثر گروهی حاصل کارگاه‌های داستان‌نویسی ارسباران دانست و حمایت‌های بی‌شائبه و دلگرم کننده مدیریت فرهنگسرای ارسباران از ادبیات داستانی را ستود و شایسته تقدیر دانست.

در پایان نشست، مرتضی ظفرزاده، مدیریت فرهنگسرای ارسباران، در سخنانی کوتاه خبر تولد «دوشنبه های داستان» را خبری بسیار خوش دانست و با ذکر این نکته که کارکردن در عرصه فرهنگ و قلم به راه‌رفتن در میدان مین می ماند، نویسندگان مجموعه «دوشنبه های داستان» را به پایداری در راهی که آغاز نموده اند، فراخواند.

همچنین در حاشیه این نشست، مصطفی علیزاده، سردبیر داستان نامه، خبر از برگزاری جشنواره داستان کوتاه فرهنگسرای اخلاق، با همکاری نشریه «داستان نامه» داد و داستان نویسان را به ارسال آثار خود فراخواند.



 
رونمایی «دوشنبه های داستان» در ارسباران
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩  

دوشنبه های داستان

خبر:
کتاب «دوشنبه های داستان» در فرهنگسرای ارسباران با حضور احمد غلامی و شیوا مقانلو رونمایی خواهد شد.
مجموعه داستان «دوشنبه های داستان» دربرگیرنده 21 داستان کوتاه، مینی‌مال و فلش فیکشن، به قلم 14 نفر از نویسندگان کارگاه داستان‌خوانی فرهنگسرای ارسباران است که به اهتمام مصطفی علیزاده گردآوری شده و انتشارات کارآفرین آن را به‌تازگی منتشر کرده است.
در مراسم رونمایی این کتاب که ساعت 16 روز دوشنبه اول آبان، با حضور داستان نویسان و منتقدانی همچون جواد جزینی(مدیر مدرسه داستان و مدرس داستان‌نویسی)، میترا صادقی(نویسنده «آمده بودی برای خداحافظی» ) نازنین جودت، آریا یعقوب زاده، تحریریه نشریه «داستان نامه» و جمعی دیگر از نویسندگان برگزار خواهد شد، احمد غلامی و شیوا مقانلو درباره کتاب سخنرانی خواهند نمود.

در کتاب «دوشنبه های داستان» داستانهایی از مصطفی علیزاده، افسانه احمدی، آزاده حسینی، زهره مسکنی، نسترن صادقی، علیرضا شهبازین، سوسن شریفی می‌خوانیم. مینو ظهوریان، متین آزادمنش، رویا یعقوبی، نیره سوری، مونا رامشک، سید محمود حسینی و شهین حسنی نویسندگان دیگر این مجموعه هستند.

در خبرگزاری ها:

ایسنا

مهر

سایت ارسباران



 
جهان امکان
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸  

این سطور را پیش از این،  در بخشی از سرمقاله اولین شماره نشریه داستان نامه آورده ام:

... دنیای مجازی، عرصه‌ای فراخ و بی‌دغدغه(یا درست‌تر بگویم، کم دغدغه) فرا‌روی کاربران آن گسترانده است. امکاناتی که دنیای اینترنت در اختیار فعالان حوزه فرهنگ قرار می‌دهد، چنان است که حتی ما نویسندگان و اهالی کوچه داستان را نیز که با وضع موجود، طبیعتاً می‌بایست ناامید باشیم، امیدوار می‌سازد. کاری که این روزها با اتکا به ظرفیت‌های سنتی، دیگر محال می‌نماید، در فضای مجازی اینترنت به سامان و سرانجام می‌رسد؛ در زمانه و سرزمینی که در آن، نویسندگی نه پیشه‌ای درآمدزا، که نوعی دلبستگی درآمدسوز است، این‌که عده ای نویسنده - حالا تو بگو جوان - را در دفتر نشریه‌ای گرد هم آورد تا در حوزه ادبیات داستانی تولید محتوا و متن نمایند و حاصل عرق‌ریزان‌شان، نشریه‌ای کاغذی شده و در سراسر این سرزمین منتشر شود، دیگر برای غیردولتی‌ها و آنها که پشت‌شان به جایی گرم نیست، نشدنی یا «اتفاق»ی شگفت می‌نماید.

این امر نشدنی، در دنیای مجازی به امکان می‌رسد: دیگر نه نیازی به ساختمان و دفتر مجله با آن هزینه‌های فضایی و کذایی است و نه ملزومات سخت‌افزاری پرهزینه دیگر. و حالا نویسندگان، نه تنها از گوشه‌گوشه یک شهر، که از تمام این کره خاکی به طور مجازی گرد هم جمع می‌شوند و متن و اندیشه می‌آفرینند تا در قالب یک نشریه، مدون و آراسته منتشر شود.


شماره اول «داستان نامه» را از اینجا دریافت کنید.



 
رئالیسم جادویی و مارکز در اولین شماره داستان نامه
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤  

 

اولین شماره «داستان نامه» منتشر شد. در این شماره به طور ویژه به رئالیسم جادویی و مارکز پرداخته شده است.

گفته می شود که گابریل گارسیا مارکز ، مشاعرش را از دست داده و دیگر نمی نویسد. این خبر بدی برای دوستداران ادبیات داستانی است. اما «مارکز» بزرگ، اسطوره ایست که هرگز تمام نمی شود. حتی اگر دیگر ننویسید، داستان هایش بارها و بارها پیش روی خواننده و در ذهن او نوشته و خوانده می شد.

بله؛ روزی می رسد که نویسنده، تمام می شود. اما متن او، هرگز. متن های آفریده مارکز ساختاری چنان استوار و محکم و رونمایی به غایت خوش نقش و گیرا دارد که هرگز تمام نمی شود؛ می ماند و بارها بازآفریده می شود. حتی اگر خالق آن داستان ها  دیگر نباشد.

* * *

پیشنهاد می کنم لذت خواندن داستان بسیار جذاب «ظن آباد» نوشته دوست خوبم رامبد خانلری و نیز داستان های العاذر، بهار در میان شعله، پسری با چشمهای آبی براق و مقالات و نقدهای شماره اول نشریه داستان نامه  را از دست ندهید

www.DastanNameh.com

 



 
وسط هیچستان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  

گاهی پیش می آید که داستانی که قبلا نوشته ایم و اتفاقاً آن موقع(زمان نوشتن) بسیار دوستش می داشتیم، را دوباره که می خوانیم، با خودمان می گوییم: خوب شد جایی چاپ نکردمش!

آن وقت است که اگر داستان آن قدر برایمان کشش داشته باشد، دوباره به جانش می افتیم تا درستش کنیم. البته ممکن است که دیگر آن جاذبه سابق را نداشته باشد و به کل کنارش بگذاریم.

* * *

 داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» ، آن زمان که تازه نوشته بودمش و برای دوستان خواندمش، به دل دوستان نشست. حالا گاهی فکر می کنم که چه خوب که آن را هنوز منتشر نکرده ام! و فکر می کنم که این داستان را باید دوباره بنویسم


...می پرسیدی: «کجایی؟ ... کجا بودی؟» می پرسیدم: «کجا باید باشم؟... کجا را دارم بروم». می‌گفتم:«کجا باید برویم؟ کجا باید بمانیم...؟... هرجا تو بگویی». من اطوارهای این‌جور زندگی را یادگرفته بودم.

می‌خواستم بمانی. اما تو هوس رفتن کرده بودی. برای رفتن نقشه ها کشیده بودی. قدم به قدم پیش می‌رفتی. فهمیده بودم. می‌دیدم که چطور داری دور می‌شوی.
تو نمی‌فهمیدی که لحظه هایی که با تو نیستم، هیچ جا نیستم. وسط هیچستانم. آن‌قدر خیالت را شخم زده بودی تا باورکرده بودی که کنارت نیستم تا جایی دیگر باشم؛ لابد کنار صاحب آن موی طلایی که روی شانه هایم می‌دیدی‌اش. همانی که می‌خواستی عطر تندش را از تار و پود لباسهایم بیرون بکشی. نفهمیدی که من هیچ جا نبودم. ...



 
وسط هیچستان
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩  

گاهی پیش می آید که داستانی که قبلا نوشته ایم و اتفاقاً آن موقع(زمان نوشتن) بسیار دوستش می داشتیم، را دوباره که می خوانیم، با خودمان می گوییم: خوب شد جایی چاپ نکردمش!

آن وقت است که اگر داستان آن قدر برایمان کشش داشته باشد، دوباره به جانش می افتیم تا درستش کنیم. البته ممکن است که دیگر آن جاذبه سابق را نداشته باشد و به کل کنارش بگذاریم.

* * *

 داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» ، آن زمان که تازه نوشته بودمش و برای دوستان خواندمش، به دل دوستان نشست. حالا گاهی فکر می کنم که چه خوب که آن را هنوز منتشر نکرده ام! و فکر می کنم که این داستان را باید دوباره بنویسم


...می پرسیدی: «کجایی؟ ... کجا بودی؟» می پرسیدم: «کجا باید باشم؟... کجا را دارم بروم». می‌گفتم:«کجا باید برویم؟ کجا باید بمانیم...؟... هرجا تو بگویی». من اطوارهای این‌جور زندگی را یادگرفته بودم.

می‌خواستم بمانی. اما تو هوس رفتن کرده بودی. برای رفتن نقشه ها کشیده بودی. قدم به قدم پیش می‌رفتی. فهمیده بودم. می‌دیدم که چطور داری دور می‌شوی.
تو نمی‌فهمیدی که لحظه هایی که با تو نیستم، هیچ جا نیستم. وسط هیچستانم. آن‌قدر خیالت را شخم زده بودی تا باورکرده بودی که کنارت نیستم تا جایی دیگر باشم؛ لابد کنار صاحب آن موی طلایی که روی شانه هایم می‌دیدی‌اش. همانی که می‌خواستی عطر تندش را از تار و پود لباسهایم بیرون بکشی. نفهمیدی که من هیچ جا نبودم. ...



 
خشم مقدس!
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳  

چند روز پیش مقاله ای خواندم با عنوان «چشم انداز ادبیات داستانی معاصر و نظری بر کتاب از نیما تا روزگار ما ». که چند سالی از نگارش و انتشار آن گذشته. از دو استاد دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس. چند پاراگرافی خواندم و بعد انگار که شنیده باشم «هی»(یا  آهای، یا همچین چیزی!)، دست نگه داشتم؛ مرور سرسری به تمام مقاله انداخته ام؛

نویسندگان مقاله، تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران را دوره بندی کرده و 7 دوره شناسایی کرده بودند که آخرینش از سال 1357 تاکنون را دربر می‏گیرد . نویسندگان در این قسمت از مقاله کلی درباره انقلاب اسلامی و خوبی هایش و عظمتش اظهارنظر می کنند(نه اینکه خدای ناکرده نظرم این باشد که بد است این چیزها؛ک ه منظورم این است که اصلا در چنین مقاله ای جای این نوع کلام نیست) و بعد رسیدم  به جایی که نویسندگان بیان می کنند که:

« آنچه ادبیات داستانی این دوره را ممتاز ساخته، شکوفایی در عرصه مضامین و درونمایه‏ها است... از مضامین ادبیات داستانی این دوران، بی‏توجهی به مادیات، دعوت به اخلاقیات و الهیات، ستیز با استعمار و استثمار و استبداد و توجه به جهاد، شهادت و شجاعت و عرفان است. صورتهای ادبیات داستانی این دوره، سرشار از نشاط و جلوه‏گاه امیدهای روشن و البته بخش عمده‏ای از آن دربردارنده خشم مقدس، و در عین حال واقعگرایانه و همراه با قلبهای مردم است. این خشم مقدس در واقع پرستش و عشق عارفانه است؛ آمیزه‏ای از درونمایه‏های قهرمانی با مضامین عرفانی است و پوچ‏انگاری، هرزه‏درایی، دودلی، یأس و اندوه حاصل از امور بی‏ارزش، پناه‏بردن به جنون و افیون در آن راه ندارد....»

بقیه مقاله را نخواندم؛ همچنیان که قسمتهای قبلش را هم با تردیدی که ایجاد شده بود، سرسری نگاهی انداخته بودم. فکر کردم این اساتید گرامی که ظاهراً نه «داستان » را می شناسند و نه«عرفان» را چطور به این باور رسیده اند که می توانند چنین اظهار نظر کنند. کاش یکی به این بزرگواران می گفت که داستان چیست و فلسفه اش چیست. و ای کاش می دانستند که آخر، خشم را چه به عرفان و عشق!؟ حالا می خواهی نامش را بگذار خشم مقدس یا غیرمقدس!

چه پارادوکسی!

راستی،... احتمالا این دو استاد، هم اکنون در جایی سمتی و پستی دارند.



 
در نوشتن خانه می کنیم ما!
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳  

نشریه داستان نامه

تئودور آدرنو می گوید:

آن کس که دیگر خانه‌ای ندارد، در نوشتن خانه می کند.

این گفته آدورنو را بی اندازه دوست دارم. و همواره این جمله، توی ذهنم چون «آیه»ای مرور می شود.

به برداشت دیگری و دیگران از این جمله کاری ندارم. خود بر این باورم که آنها که می نویسند و مصداق این گفته آدرنو هستند، می نویسند تا جهانی تازه برای خود و دیگری خلق کنند؛ جهانی که «نبود»های این جهان را به «بود» تبدیل کند یا لااقل پرده ای ضخیم و نفوذناپذیر مقابل «نبودها» بکشد. خانه های ویران شده در جهانِ تازه خلق شده ی داستانی، از نو بنا می شود؛ تا سازنده اش در آن مأوا گیرد. 

خانه هایمان را در نوشتن، در نوشته هامان بنا می کنیم ما.

###

نشریه داستان نامه

شما را به مطالعه شماره صفر نشریه تخصصی ادبیات داستانی، «داستان نامه» دعوت می کنم.

در این شماره، داستانهایی از آیت دولتشاه، فرشته نوبخت، کورت‌ کوزنبرگ(ترجمه رضا نجفی)،...

نقد داستانهایی از استیون میل هاوسر، جویس کرول، ندا کاووسی فر، پیمان اسماعیلی،داود غفارزادگان

 مقالات: پیشینه قصه گویی در ایران، پیش درآمدی بر تحلیل روانکاوانه داستان، رویارویی خرد و خیال، اقتباس ادبی و سینما
و گزارشهایی از وضعیت نشر ادبیات داستانی و وضعیت ارتباط نویسنده و مخاطب در ایران    خواهید خواند.

 



 
مرگ آقای نویسنده
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٩  

کارلوس فوئنتس نویسنده‌ی رمان های مهمی چون آئورا، پوست انداختن، مرگ آرتیمو کروز، گرینگوی پیر، آب سوخته و ... در گذشت. این را خبرگزاری ها اعلام کردند. نویسنده ای که به حقش، نوبل ادبی، نرسید ، اما رمان هایش جاودانه می ماند.

مهسا پاکزاد، در بی بی سی فارسی، یادداشتی درباره فوئنتس و آثارش و مرگش منتشر کرده است. در تکه پایانی این گزارش به مصاحبه ای که لینتون ویکز، خبرنگار واشنگتن پست، در سال ۱۹۹۵ با فوئنتس انجام داده، اشاره می کند که گزارشگر از فوئنتس می پرسد که "دوست دارد چگونه بمیرد و چه عبارتی روی سنگ‌قبرش نبش ببندد؟"

 

ویکز می‌نویسد: «از او پرسیدم که دوست داری چگونه بمیری؟

 

گفت: «در آرامش، وقتی خواب هستم. نمی‌خواهم زیادی دراماتیک باشد. امیدوارم آرام باشد.» به من گفت که با همسرش، سیلوا، درباره این صحبت می‌کرده که که پس از مرگ کجا دفن شوند. در آن زمان فوئنتس دلش می‌خواست در قبرستان مون‌پارناس در پاریس دفن شود.

 

می‌گفت «فکر کنم آن جا برای گذراندن ابدیت بهترین جا باشد.»

 

از او پرسیدم «می‌خواهی روی سنگ‌قبرت چه بنویسند؟ او جواب داد که باید مدتی به این سئوال مدتی فکر کند. در انتهای مصاحبه، فوئنتس خواست تا مقابل آن «کتاب‌فروشی که کافی‌شاپ دارد» پیاده‌اش کنم. از او پرسیدم که آیا مردم در کتابفروشی کرامر، او را خواهند شناخت؟ گفت «به محض این که کارت اعتباریم رو دربیارم.» آرام از ماشین پیاده شد و در پیاده‌رو شروع به راه‌رفتن کرد. من هم پیاده شدم تا رفتن او را تماشا کنم. برای لحظه‌ای ایستاد. هنوز آنقدر نزدیک بود که بتوانم صدایش را بشنوم. بعد در جواب سئوالم درباره سنگ قبر گفت: «به قول یکی، این [جا] واسه من خیلی عمیقه.»

متن کامل یادداشت پاکزاد

 

 پیش از این- شاید دوسال پیش - در همین وبلاگ شما را به خواندن رمان آئورا دعوت کردم. و حالا که نویسنده آئورا درگذشته، بار دیگر تکه ای از آئورا را با هم می خوانیم:

... آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، «آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.» جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.» تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو.

 



 
از هدایت
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  

هدایت در بوف کور می گوید:

آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام؛ گذاشتم و خواستم از دستم برود ... و بعد از آنکه من رفتم، به دَرَک؛  می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.

 



 
بررسی داستان فتحنامه مغان از منظر زاویه دید
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  

داستان کوتاه فتح نامه مغان داستانی بسیار گیرا و تامل برانگیز و البته تلخ از هوشنگ گلشیری است. این داستان را می توانید در مجموعه «نیمه تاریک ماه»، انتشارات نیلوفر بخوانید. (در ارجاع به شماره صفحه ها، چاپ دوم این کتاب را مدنظر داشته ام.)

 گلشیری، این داستان 25 صفحه ای را از زاویه دید اول شخص جمع (ما) روایت می کند. در نگاه اول، انگار بسیاری از قصه هایی که با این زاویه دید روایت می شود را می توان به راحتی به شیوه اول شخص مفرد ( راوی «من») هم نوشت؛ بی آنکه تغییر چندانی در شیوه روایت صورت پذیرد. اما با دقت بیشتر درمی یابیم که راوی اول شخص جمع، ظرفیت ها و کارکردهایی دارد که گاه حتی کاربست این شیوه روایت را ضروری می نماید.

یکی از کارکردهای راوی «ما» شخصیت بخشیدن به جمع و گروه(به جای فرد) و پررنگ ساختن نقش گروه و جمعیت است. در داستان هایی که از زبان راوی «ما» روایت می شود، عموماً این کارکرد به چشم می خورد. در این داستان ها، «ما» در واقع، یک گروه یا جمع و جامعه (یا بخشی از جامعه) را نمایندگی می کند و یک «شخصیت جمعی» پدید می آورد. مثل داستان «یک گل سرخ برای امیلی» از ویلیام فاکنر، یا همین داستان فتحنامه مغان. در خصوص استفاده از این ظرفیت در داستان فتحنامه، در سطور بعد بیشتر خواهم گفت.(Birangi.net)

یکی دیگر از کارکردهای راوی اول شخص جمع، به عنوان مثال، قرار دادن جمع-گروه در تقابل با فرد و بدین ترتیب برجسته نمودن تنهایی و انزوای شخصیت (فرد) است. گلشیری از این ظرفیت راوی «ما» در داستان «سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ» استفاده می کند. که در آن تنهایی و انزوای شخصیت اصلی قصه، حسن آقا، در تقابل با راویان قصه، ظهور و بروز بیشتری می یابد.

راوی جمع، کارکردهای دیگری از این دست نیز دارد که طرح آن، موضوع این یادداشت نیست.

اما، فتحنامه مغان؛ به نظرم، در فتحنامه، گلشیری از «ما» در سه سطح و صورت بهره می برد:

1- در بخش قابل توجهی از داستان، به ویژه صحنه های مربوط به حضور راویان در میخانه برات، «ما» جمعی چندنفره(3-4 نفر شاید) را نمایندگی می کند. «ما» در این سطح، محدود به گروه کوچک دوستان و مشتریان قدیمی برات و میخانه اش می باشد.

نیمی را از جیبش در آورد و چهار استکان خالی را پر کرد. گفت: «لوبیا ندارم، می بخشید»

و ما هرچهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی شد، آن هم این طوری...(صفحه 316)

2- در قسمتهایی از داستان، «ما» نماینده بخش نسبتاً بزرگتری از جمعیت است. که از 3-4 نفر افراد نزدیک به برات فراتر می رود. ( این سطح را با مسامحه می توان درون دو سطح دیگر دید و مستقل در نظر نگرفت)

...مینی بوس همچنان دور می زد و آیه می خواند و شعار می دادو ما هم شعار می دادیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم...(صفحه329)

3- در صحنه های تظاهرات و جوشش مردم در خیابان ها، ما، یا به قول خود گلشیری(در متن داستان) «ما، همۀ ما» نمایندگی جامعه ای می کند که هیجانزده و پرشور و همراه با هم حرکت می کنند.(Birangi.net)

و ما، همۀ ما، که از کوچه ها به خیابان برگشته بودیم و از دکان ها بیرون پریده بودیم، از خیابان ها به جلو رانده شده بودیم و به دست هامان نگاه می کردیم، به دست های خالیمان. ... (صفحه 313)

گلشیری، حرکت توده ای مردم، هیجانزدگی جمعی، و در کل قصۀ یک جامعه منقلب شده را با استفاده از راوی «ما» پررنگ تر می کند. او تمهید زیرکانه و دقیق و البته جالبی برای استفاده مضاعف از ظرفیت های راوی«ما» به کار می بندد. و این هنرنمایی در صفحه بیستم قصه رخ می دهد. جاییکه برات ( که روزگاری، «وقتی می خواستند عملش کنند، صف ما که می خواستیم خون بدهیم، یک دور تمام دور بیمارستان پیچید» - صفحه315) در میدان شهر و در میان صلوات و تکبیر جماعت حاضر حد شرعی می خورد. مقاومت برات می شکند(او تسلیم نمی شود، بلکه شکست می خورد) و جماعتی که شاهد اجرای این حد بوده اند، بعد از آن نماز جماعت می خوانند و خطبه ها را می شنوند و بعد به خانه هایشان می روند. آنها می روند خانه هایشان تا در نبود برات، دیگر «ما»یی در کار نباشد. و تجزیه می شوند. در این نقطه، راوی برمی گردد و تبدیل به «من» می شود. (صفحه 330)(Birangi.net)

از اینجا تا دو صفحۀ بعد، راوی «من» باقی می ماند. که این «من»، نه یک «من» مشخص و خاص، که هر«من» و در واقع هر یک از اجزای آن «ما» است. این «من»، تکه ای از «ما»ی متلاشی شده ایست که بعد از شکستن برات و فاتحه خواندن بر «می» و «میخانه» (و در واقع در هم شکستن مقاومت پنهان و ناخودآگاه «ما»)، جدا افتاده است.

بعد از دوصفحه (در صفحه 332)، این «من» ها دوباره با راه افتادن مردان چراغ به دست در کوچه و خیابان به قصد پیدا کردن بطری های دفن شده در بیرون شهر( میل به بازگشت به هندوستان وجود)، مثل قطره های جداافتاده آب یکی یکی به هم می پیوندند و دوباره «ما» می شوند.(شاید بتوان «می» و «بطری»ها را نمادی از تمایلات «ما» دانست که به دلیل هیجانزدگی جامعه و متعاقبا به ضرورت دگرگونی های اجتماعی، فراموش یا منع شده بودند). این «ما»ی دوباره شکل گرفته تا پایان داستان باقی می ماند.(Birangi.net)

داستان فتحنامه مغان، جدا از بحث شیوه روایت و منظر تکنیکی، داستانی خواندنی و زیباست. توصیه می کنم که بخوانید و یادی هم از هوشنگ گلشیری کنید که استاد مسلم داستان نویسی بوده است.(Birangi.net)

مصطفی علیزاده

 متن کامل این یادداشت در شماره بیستم ماهنامه ادبی چوک-فروردین91 منتشر شده است.

دریافت فایل ماهنامه چوک

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.



 
ایستگاه آخر دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

 

 

 

سرانجام قطار دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری با 423 مسافر  به آخر خط رسید. داوران این جشنواره از بین 423 داستانک(فلش فیکشن) ارسال شده از سراسر ایران، در مرحله اول 60 اثر، و سپس 15 اثر برتر را انتخاب نمودند. در مراسم اختتامیه این جشنواره که در روز عید غدیر و در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، برگزیدگان معرفی و تقدیر شدند.

این هم لینک گزارش خبری مراسم اختتامیه از خبرگزاری کتاب ایران:

      تقدیر از 15 داستان‌نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری

و     گزارش تصویری/اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

 

اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

تا اینجا که این پست، خیلی خبری شد! اما بعد:

برگزاری جشنواره ها و مسابقه های خصوصی و مستقل ادبی که جنبه ی مالی مسابقه در آن کمرنگ است به نظر من اتفاق بسیار خوشایندیست. داستان نویسان جوان از سراسر کشور دوست دارند که کارهایشان خوانده شده و بررسی و داوری شود تا عیار کار خود را بسنجند. برگزاری این جشنواره ها فرصتی است تا داستان نویسان آثار خود را به طور جدی مورد نقد قرار دهند و این تجربه ای  بسیار ارزشمند و فرصتی مغتنم است.

در مورد دو قصه ای که برای این جشنواره ارسال کرده بودم، این اتفاق برای من افتاد. و به جبر اینکه پای ‹‹جشنواره›› و ‹‹مسابقه›› در میان بود، خود را ملزم به مطالعه دوباره و چندباره مباحث تئوریک داستانی(گونه فلش فیکشن) نمودم. قصه هایم را نیز برای چند تا از دوستان کارگاه داستان خواندم و به این ترتیب برخی اشکالات کار را دیدم و برطرف نمودم. شاید اگر قرار نبود کارم در جشنواره دیده شود، جدیت کمتری به خرج می دادم.

 به نظرم حتی اگر جایزه مالی هم در این گونه جشنواره های مستقل و خصوصی در نظر گرفته نشود، باز هم داستان نویسان جوان استقبال خواهند کرد. چرا که اصل، چیز دیگری است برای آنها. آنها می خواهند که دیده شوند.

از این رو باید همت بانیان جشنواره داستان کوتاه پایداری را ستود. مدیران انتشارات هزاره ققنوس و سفیر اردهال. و نیز از داوران این جشنواره که با حوصله 423 داستان کوتاه کوتاه را خوانده و بررسی و داوری کردند، قدردانی نمود. خسته نباشید!

امیدوارم با توجه ویژه بخش خصوصی، این گونه جشنواره ها پرتعداد و پر رونق شوند که این، یقیناً رشد و گسترش ادبیات داستانی را در پی خواهد داشت.