افتتاح مدرسه مجازی داستان
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸  

اولین مدرسه مجازی داستان رسما از امروز، همزمان با زادروز بنیانگزار داستان نویسی نوین ایران، صادق هدایت، آغاز به کار کرد.

این مدرسه زیرنظر«محمد جواد جزینی» داستان نویس و مدرس داستان اداره می شود. جزینی طراح استاندارد مهارتی داستان‌نویسی و مدیر نخستین هنرستان داستان‌نویسی ایران بوده و سالهاست که در مراکز مختلف آموزشی و فرهنگی به آموزش داستان نویس مشغول است.
قرار است هنرجویان این مدرسه در طول دوره آموزشی با شیوه های نگارش داستان کوتاه آشنا شوند. متون آموزشی این مدرسه با بهره گیری از تجارب داستان نویسان و منتقدان معاصر تدوین شده است. مدرسه داستان در پایان دوره به هنر جویان گواهینامه اعطا خواهد کرد.این دوره ها برای دو سطح نوجوانان و بزرگسالان طراحی شده است.
* * *
این اتفاق مبارکی است. بیش از همه برای علاقمندان به فراگیری داستان نویسی که دور از مرکز و در شهرستان ها قرار دارند. ( و البته بسیاری علاقمندان ایرانی ساکن در خارج از کشور) و همچنین برای کسانی که علی رغم تمایل به فراگیری داستان نویسی، از حضور در کلاس های حضوری یا واهمه دارند یا فرصتش را ندارند.
امید که این حرکت مهم و نوآورانه در آموزش داستان نویسی، ماندگار و تاثیرگذار باشد.
راه اندازی مدرسه داستان را به دوست و استاد عزیزم، جواد جزینی تبریک می گویم. خداقوت استاد! 
 


 
مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.



 
ایستگاه آخر دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

 

 

 

سرانجام قطار دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری با 423 مسافر  به آخر خط رسید. داوران این جشنواره از بین 423 داستانک(فلش فیکشن) ارسال شده از سراسر ایران، در مرحله اول 60 اثر، و سپس 15 اثر برتر را انتخاب نمودند. در مراسم اختتامیه این جشنواره که در روز عید غدیر و در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، برگزیدگان معرفی و تقدیر شدند.

این هم لینک گزارش خبری مراسم اختتامیه از خبرگزاری کتاب ایران:

      تقدیر از 15 داستان‌نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری

و     گزارش تصویری/اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

 

اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

تا اینجا که این پست، خیلی خبری شد! اما بعد:

برگزاری جشنواره ها و مسابقه های خصوصی و مستقل ادبی که جنبه ی مالی مسابقه در آن کمرنگ است به نظر من اتفاق بسیار خوشایندیست. داستان نویسان جوان از سراسر کشور دوست دارند که کارهایشان خوانده شده و بررسی و داوری شود تا عیار کار خود را بسنجند. برگزاری این جشنواره ها فرصتی است تا داستان نویسان آثار خود را به طور جدی مورد نقد قرار دهند و این تجربه ای  بسیار ارزشمند و فرصتی مغتنم است.

در مورد دو قصه ای که برای این جشنواره ارسال کرده بودم، این اتفاق برای من افتاد. و به جبر اینکه پای ‹‹جشنواره›› و ‹‹مسابقه›› در میان بود، خود را ملزم به مطالعه دوباره و چندباره مباحث تئوریک داستانی(گونه فلش فیکشن) نمودم. قصه هایم را نیز برای چند تا از دوستان کارگاه داستان خواندم و به این ترتیب برخی اشکالات کار را دیدم و برطرف نمودم. شاید اگر قرار نبود کارم در جشنواره دیده شود، جدیت کمتری به خرج می دادم.

 به نظرم حتی اگر جایزه مالی هم در این گونه جشنواره های مستقل و خصوصی در نظر گرفته نشود، باز هم داستان نویسان جوان استقبال خواهند کرد. چرا که اصل، چیز دیگری است برای آنها. آنها می خواهند که دیده شوند.

از این رو باید همت بانیان جشنواره داستان کوتاه پایداری را ستود. مدیران انتشارات هزاره ققنوس و سفیر اردهال. و نیز از داوران این جشنواره که با حوصله 423 داستان کوتاه کوتاه را خوانده و بررسی و داوری کردند، قدردانی نمود. خسته نباشید!

امیدوارم با توجه ویژه بخش خصوصی، این گونه جشنواره ها پرتعداد و پر رونق شوند که این، یقیناً رشد و گسترش ادبیات داستانی را در پی خواهد داشت.

* * *

اما از خود جشنواره  و مسابقه که بگذریم، یک اتفاق مبارک دیگری در حاشیه جشنواره افتاد و آن انتشار کتاب "فلش فیکشن" از سری کتاب های "آشنایی با گونه های داستان کوتاه" استاد جزینی بود. جواد جزینی، پیش از این «آشنایی با داستان‌های مینی‌مالیستی و پلیسی» و «آشنایی با  گونه های داستان کودک» را از این مجموعه منتشر کرده بود. به نظرم این کتاب نیز همانند دو کتاب منتشرشده قبلی بسیار کاربردی و مفید است.

 

به دوستانی که قصد طبع آزمایی در عرصه داستانک یا همان فلش فیکشن را دارند( به ویژه صاحب وبلاگ بی صورتی که علاقه و اهتمامی ویژه به خلق داستان های فلش فیکشن دارد) توصیه اکید می شود که این کتاب را مطالعه نمایند.