عشق حقیقی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٠  

 

احمدغزالی در «سوانح العشاق» می‌گوید :

 ابتدای عشق چنان بُوَد که عاشق، معشوق را از بهر خود خواهد. و این کس، عاشقِ خود است به واسطه‌ی معشوق. ولیکن نداند که می خواهد او را در راه ارادت خود به کار برد. کمال عشق چون بتابد، کمترینش آن بوَد که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند.
عشق حقیقی آن باشد، باقی همه سواد و هوس و بازی و علت است.

 

یادداشت های دیگر «بی‌رنگی» درباره عشق:

 دیگی که برای ما نجوشه...
 و اما عشق!
 ترکیب محال عشق و دوییّت
 محک در تجربه‌ی عاشقی
روابط خالی
منتهای عالم معرفت و محبت

 

پ.ن : و باز آبان است که تراژدی شخصی را در آن آغاز کرده اند؛ قصه‌ای تلخ. که باید قرنی و قرنهایی بگذرد تا بشود با یه حبه قند، تلخی‌اش را تمام کرد.
بگذریم...



 
...منتهای عالم معرفت و محبت
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢  

 

شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی، در رساله "فی حقیقة عشق" می گوید:

محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند و عشق خاص‌تر از محبت است. زیرا که همه عشق محبت باشد، اما همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاص‌تر از معرفت است؛ زیرا که هر محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد. ...

پس اول‌پایه معرفت است و دوم‌پایه محبت و سوم‌پایه عشق. و به عالَمِ عشق – که بالای همه است – نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایه‌ی نردبان نسازد. و همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت و محبت است، واصلِ او منتهای عُلمای راسخ و حکمای متألّه باشد.

عشق را از عَشَقه گرفته اند. عشقه آن گیاه است که در باغ پدید آید و در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می‌رود تا جمله‌ی درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نَم در میان رگِ درخت نمانَد و هرغذا که به واسطه آب و هوا به درخت رسد، به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود...



 
روابط خالی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  

 

 

 

ظریفی می گفت: «شما هم لابد زیاد دیده‌اید آقایانی را که با خانمها رابطه برقرار می کنند و دوست می‌شوند و دراین «رابطه» هم سر سوزنی صداقت ندارند و مدام با فریب و دروغ « دوستت دارم و عاشقت»ها را قطار می‌کنند. اما قصد اصلی شان و آنچه فکرشان را پر کرده صرفاً کامجویی است و رفع نیازهای جنسی‌شان. و لابد زیاد دیده‌اید خانمهایی را که با مردی و پسری دوست می شوند تا به واسطه این «رابطه»، خرج خوشگذرانی‌ها و بدتر از آن شام و ناهار و کرایه تاکسی و آژانس و ... را گردن او اندازند. اینها هم «دوستت دارم»ها و «عزیزم»ها و را وسیله کرده اند تا این رابطه پرفایده و منفعت را حفظ کنند. و چقدرهم این اقایان و خانمها پراشتها هستند! ...»

گفتم عجیب نیست وقتی «دوستت دارم»های به خیال خودشان واقعی، هم سست و غیرواقعی از آب در می آید. اینها که تازه می دانند و آگاهند که در این رابطه ها دنبال چه هستند! کاش لااقل همان ابتدای راهشان صادقانه خواست خود را بگویند...بگذریم.  اما یکی به من بگوید این وسط‌ها-مسط‌ها تکلیف «معنا» و «عاطفه» و «عزت نفس» و «راستی» چه می شود؟! یعنی هیچ!؟ یعنی دود در هوا ؟ یا غرقِ گنداب؟



 
محک در تجربۀ عاشقی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸  

 

 اینکه می‌گویند فاصله عشق و نفرت به اندازه‌ی تار موییسیت. یا میگویند عشق و نفرت دو روی یک سکه اند، حرفی‌ست که اگرچه ظاهرا پذیرفتنی است، اما خطایی بزرگ در خود دارد؛ و آن کاربرد واژه «عشق» است بر خلاف معنای حقیقی‌اش. پیش از این، درباره اشتباه در فهمِ معنای واقعی «عشق» و استفاده از این کلمه در یادداشتی چیزهایی به اختصار و اشاره گفته ام. اما تکرار آن نه تنها ضرر ندارد، بلکه سودمند هم است. و در واقع نه یک بار که صد بار تکرار را می طلبد.

واژه «عشق» که امروزه اینچنین پرکاربرد است، غالباً در جایگاه واقعی خودش استفاده نمی شود چراکه اصلاً معنای واقعی آن را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم. آنچه سر زبانها و به قول قُدما در افواهِ مردم است، از «علاقه و تعلّق و دوست‌داشتن و خواستن» می آید؛ در حالیکه «عشق» در عین همسویی و ملازمت با «محبت و دوست داشتن»، هیچ ربطی به «خواستن برای خود» ندارد. عشق نقطه مقابل «خواستن برای خود» و «خودخواهی» است. پس آن‌چه که به نفرت تبدیل می شود، عشق نیست بلکه «دوست‌داشتن»ی از جنس خودخواهی است و در واقع «عشق‌نما»ست. بگذارید با تمثیل و تصویری، مقصود خودم را روشن تر بگویم.

طیفی را در نظر بگیرید که یک سر آن «خودخواهی محض» نشسته و در سوی مقابل آن «عشق ناب حقیقی». ما کسی را دوست داریم (یا واقعاً فکر می‌کنیم که دوستش داریم). این دوست داشتن ما ممکنست در هر جای این طیف قرار گیرد. عیار این دوست‌داشتن وقتی معلوم می شود(و خواهیم دانست که برای خاطر خود است یا برای خاطر «او») که محکی به میان آید. به قول حافظ:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان/ تا سیه‌روی شود هرکه درو غش باشد

حالا این محک چه باشد؟ مثلاً یک ناملایمتی بزرگ و یک بحران، یا یک اشتباه فاجعه‌بار، یا بحران اساسی در رابطه و دست آخر یک جدایی. واکنش ما در این شرایط بحرانی می تواند نشانگر مناسب و قابل اعتمادی باشد: اگر به فکر کلاه خودمان باشیم، یا از خشم(به عنوان فاکتور روانی دفاعی) سرشار شویم، یا سر لجبازی و اصطلاحاً روکم‌کنی داشته باشیم، معلوم می‌شود که چقدر به آن سرِ خودخواهانه‌ی طیف نزدیکیم. و اگر با چشمپوشی، آرامش و سکوت، گذشت و گذشتن و عمل به خواست «او» واکنش نشان دهیم، می توانیم خیالمان آسوده باشد که به آن سرِ ناب و آسمانی این طیف نزدیک شده‌ایم، گرچه ممکنست هنوز به آن نرسیده باشیم.

تا حالا در چنین موقعیت هایی قرار گرفته اید؟ تا حالا به این فکر کرده اید که دوست‌داشتن‌تان چقدر خودخواهانه وچقدر دیگرخواهانه بوده؟! آیا اگر محک خوردید و معلوم شد که در دوست داشتن تان «غش» داشتید، باز هم ادعای‌تان سر به آسمان می ساید!؟...

بگذریم؛ این حدیث که پایانی ندارد. اما مگر می شود که بدون رسیدن یا نزدیک‌شدن به عشق ناب و حقیقی، دستیابی به کمال و تعالی  ممکن شود!؟

 

یادداشت های مرتبط با موضوع عشق:

یک . دیگی که برای ما نجوشه...

دو . و اما عشق!

سه . ترکیب محال عشق و دوییّت

 

 پ.ن.  
آقا مرتضای عزیز امشب  من را با کارهای عکاسی به اسم هدی رستمی آشنا کرد که مجموعه ای به نام «هوای دونفره در ایران» دارد که عالیست. نمونه ای از آن را در انتهای این پست اضافه می کنم و بعداً با چند عکس دیگر، کمی بیشتر درباره آن خواهم گفت.  

هوای دونفره در ایران.هدی رستمی



 
ترکیب محالِ عشق و دوییّت!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  

عرفا گفته اند که عشق، «دیگرخواهی» است؛ از«خود» گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است.
مولانا جلال الدین تمثیل ها و حکایات در تبیین این نکته دارد و یکی این است که:

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟

 گفت: «من» گفتش: «برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

 خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد؟ کی وا رهاند از نفاق؟»

 رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

 پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

 حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

 بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی، ای دلستان!

 گفت: اکنون چون منی، ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی، دفتر اول

با عشق می شود از کثرت به وحدت رسید.



 
و اما عشق
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧  

عین القضات همدانی در «تمهیدات» می گوید:

ای عزیز این حدیث گوش دار که مصطفی(ص) گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثمّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان بدارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد. اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند می‌کوشم از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد؛ و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟

... دریغا عشق فرضِ راه است همه‌کس را. دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیا کن تا قدر این کلماتْ تو را حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟ در عشقْ قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است؛ هرجا که باشد، جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند ...

* * *

... و بعد، می رسیم به این گفته عین القضات. این «عشق»ی که عین القضات از آن سخن می گوید، همانیست که هزاران بیت و و دهها و بلکه صدها کتاب درباره آن و در وصفش گفته اند. مولانا جلال الدین و شیخ سعدی و حافظ و احمد غزالی و عطار و صد شاعر و عارف و حکیم دیگر از آن گفته اند و ما خوانده ایم. و هر بار که می خوانیم، درون ما روشن و گرم می شود. تازه می شویم؛ بله،حتی با شنیدن و خواندن از این «عشق»، تازه می شویم. تجربه اش پس چه خواهد کرد با ما!

عرفا و شعرا و آن ها که سرشان به تنشان می ارزید، گفته اند که عشق، «دیگر خواهی» است. عشق، از خود گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است. با عشق می شود که از کثرت به وحدت رسید.
عرفا می گویند عشق سبب خلقت هستی و انسان است.

این جمله ها را که می نوشتم، همین جور بیت و مصراع و حکایت و نام بود که پشت سر هم می ریخت توی سرم. از مثنوی و دیوان شمس و دیوان حافظ و سعدی و عطار و ... .

* * *

 عشقهای روزگار ما، نشانی از این ویژگیها دارد؟ آیا در روزگار ما زن و مردی که عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند، واقعاً به «دیگرخواهی» رسیده اند؟ معلوم است که نه! غالب عشق های روزگار ما، عین خودخواهی است. کاش واژه ای دیگر برای «عشق» در این روزگار و در روابط مان ابداع می کردیم تا اینقدر واژه مقدس «عشق »را دستمالی نمی کردیم.

 



 
دیگی که برای ما نجوشه...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

 

چند مورد یا بهتر است بگویم چند-دَه مورد مشابه را دیده و شنیده اید که:

پسری به خواستگاری دختری که دوست دارد(یعنی فکر می کند دوست دارد و عاشقش است) می رود. اصرار می کند و دختر نمی پذیرد. و پسر هم که خود را عاشق دیوانه دختر می داند و مدعیست که زندگی بدون او برایش ممکن نیست و «مجنون» شده است، به جای آنکه به «زندگی خود» پایان دهد(تازه اگر بپذیریم که چنین اقدامی مقبول باشد، که معلوم است نمی پذیریم به این راحتی ها!) به امکان زندگی دختر پایان می دهد: اسید می پاشد. مزاحم می شود. مانع ازدواج او می شود و ... . یعنی می شود: گور پدر معشوق! معشوقی که معشوق من نباشه، می خوام اصلاً نباشه!

 بعد هم که در محکمه قرار می گیرد می گوید:«من دیوانه فلانی بودم و او به من توجه نداشت. من عاشقش بودم و ...»

ای تو روح این عاشق و عشق و جنونش، سگ ب...شه !

یا این مورد را:

زن و مردی(دختر و پسری) که به هم ابراز عشق کرده اند و گفته اند "زندگی بدون تو هرگز" زمین و زمانه را به هم رسانده اند تا وصال حاصل شود و به یکدیگر برسند. و بعد با هم ازدواج کرده اند. ماهی یا سال یا دهه ای با هم بوده اند و حالا کارشان به جدایی  کشیده، به هر دلیل. آنوقت است که یا زن پیش خود می گوید که باید مرد را «بچزاند تا زندگی را بهش زهر کند»«مهرم را تا ریال آخر می گیرم... می اندازمش زندان، پدرش را در می آورم، نمی ذارم آب خوش از گلوش پایین بره و ...». یا مرد می گوید که طلاق نمی دهد «تا گیسش مثل دندونش سفید شه»«تا بیفته گوشه خونه و آدم شه...»«کاری می کنم هر روز پله های دادسرا را بالا و پایین برود» و چه و چه کند تا زن را آزار دهد. تا تلافی کند.

کجا رفت آن «عشق»ی که اول بازی شان از آن دم می دند؟! اصلاً کجای این، عشق است؟ اینکه «دیگی که برای من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه» این عشق است؟ نکند این، بازتعریف همان ازخودگذشتگی و فانی شدن در معشوق است!؟

تازه، به این عشق های دروغین و بی وجود که عمرش مال امروز و دیروز نیست، اضافه کنید عشق های عروسکی این هفت هشت ده سال اخیر را: عشق هایی که با یک عروسک و یک شکلات توی روز ولنتاین اوج می گیره و اثبات می شه! عشق هایی که رابطه مستقیم داره با اندازه ابعاد عروسک! عشق های عروسکی؛ عشق های شکلاتی!

و این غُصه ادامه دارد...

پ.ن. :   دو سه تا کامنت خصوصی برام فرستاده اند که مضمونش اینه:«بابا ولنتاین که بد نیست و از این حرفا...». من هم نگفتم که بده. این دوستان منظور من را خوب متوجه نشدند. من دارم راجع «عشق» حرف می زنم. نه «روز عشق» یا روز دوست داشتن و هدیه دادن و این قسم چیزها. «روز عشق» صرفا یک بهانه بود تا درباره «عشق» چیزهایی بنویسم.... وگرنه ولنتاین و سپندارمذگان و نوروز و کریسمس و ... همه شان روزهای خوبی می توانند باشد که در آن یکی به محبوبش بگوید «دوستت دارم»؛ حالا یا برای اولین بار و یا صدمین بار!ا