اسطوره ابلیس و فرافکنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩  

در جلسه اخیر مثنوی خوانی «خمرکهن»، داستان «تلبیس ابلیس با معاویه » از دفتر دوم را خواندیم و درباره اش صحبت کردیم. در این حکایت مثنوی می خوانیم که در صبحی، ابلیس به قصر معاویه و اتاق خوابش می رود و او را از خواب بیدار می کند. معاویه از او نامش را و علت بیدار کردنش را می پرسد. پاسخ می دهد :« من ابلیسم و چون وقت نماز می گذشت، تو را بیدار کردم تا برخیزی و به مسجد بروی»

معاویه پاسخ ابلیس را باور نمی کند:

گفت: نی نی این غرض نبود تورا /  که به خیری ره‌نما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم    /    گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را!؟    /    دزد کی داند ثواب و مزد را!؟

 

گفتگو بین معاویه و ابلیس ادامه می یابد، ابلیس در پی آن است که به معاویه بقبولاند تا نیتش خیر بوده است و معاویه نیز با پرسش هایی و انکارهایی در جدل با ابلیس، می گوید که حرف ابلیس را باور ندارد.

صد هزاران را چو من تو ره زدی   /   حفره کردی در خزینه آمدی

آتشی از تو نسوزم چاره نیست   /  کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست

طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست  /  تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست

معاویه از مکر ابلیس به حضرت حق می نالد. و ابلیس می گوید:

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم!؟   /   تو بنال از شرّ آن نفس لئیم!
تو خوری حلوا تو را دنبل شود             /   تب بگیرد طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را               /   چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس، از توست ای غوی     /   که چو روبه سوی دنبه می‌روی

و بعد می گوید:    «تو گنه بر من منه کژ کژ مبین»

و خلاصه آنکه در ادامه داستان معلوم می شود که نیت ابلیس این بوده که مبادا نماز معاویه فوت شود و حسرت بخورد؛ که این حسرت و آه به اندازه ی صد نماز ارزش دارد.

* * *


 الغرض ... در ابیاتی می خوانیم که ابلیس به معاویه (و توسّعاً، انسان) می گوید که تو چرا گناهانت را گردن من می اندازی و من را لعن و نفرین می کنی؟! گناه تو متوجه خود تو و نفس لئیمت است. تو ریشه ی کژی ها را در خودت ببین!

این درسی بزرگ است که مولانا جلال الدین قرن ها قبل از تبیین نظریه روانکاوی توسط فروید، در مثنوی آورده و ارائه کرده است: فرافکنی!

 می دانیم فرافکنی یا برون فکنی یا پروجکشن، طبق نظریه روانکاوی و آرای فروید، از مکانیسم های دفاعی روانی است که به صورت ناخودآگاه عمل کرده و ما را از آسیبهای روانی و اضطراب ها رها می کند.

ما ناخودآگاه و مکرراً تقصیرات خود را متوجه عاملی بیرونی، یعنی اتفاقی بیرونی یا فرد و افرادی دیگر، می دانیم. در گناهان و خطاهای خود هم این چنین عمل می کنیم: ما از اسطوره «ابلیس و فریب آدم» نهایت بهره را در فرافکنی تقصیرات و گناهان خود می بریم تا با مقصر مسلم دانستن ابلیس، از بار عذاب وجدان و آسیب روانی رها شویم. هر فکر سوء و ناشایستی که به سرمان می زند، بلافاصله «لعنت بر شیطان»ی می گوییم. و به همین راحتی خود را بی تقصیر می پنداریم. و هر عمل و تصمیم نادرست و غیراخلاقی را، به سبب فریب شیطان می دانیم.

البته کمی که منصف باشیم و مثلاً خود را و نفس مان را شناخته باشیم، در دل خود می گوییم «امان از این نفس». اما حتما - حتی اگر به زبان نیاوریم، در ذهنمان- صفتی برای نفس می آوریم: نفس شیطانی!  یعنی حتی در این مرحله از معرفت هم، باز مکانیسم دفاعی فرافکنی وارد عمل شده و پای شیطان را وسط می کشد!... یاللعجب!

 



 
بهلول وار زیستن
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  

 

 

 

عقل من گنج است و من ویرانه ام
گنج اگر پیدا کنم، دیوانه ام

این آموزه ای عجیب موثر و کارا برای درست زیستن است که مولانا در دفتر دوم مثنوی به توصیه‌ بیان کرده است. معنای بیت که تقریباً‌ روشن است: عقل آدم همچون گنج است و خود آدمی همچون ویرانه .(و علت این تشبیه را هم که حتما می دانیم: جایگاه گنج را در ویرانه ها می دانسته اند) و من اگر این گنج (عقل) را آشکار کنم (به جای آنکه در خود مخفی و پوشیده نگه دارم) دیوانگی کرده ام.

ما عموما در زندگی مان برعکس این توصیه عمل می کنیم و می کوشیم تا خودمان را به دیگران عرضه کرده و هنرها، دانایی ها و توانایی هایمان را ارائه و اثبات کنیم. چه بسیار زیان ها که از این به حراج گذاشتن خود و انفاق کردن دانسته هایمان(بی دلیل موجه و صرفا برای موجودیت بخشیدن به خودِ اعتباری) برده و می بریم.

یک مثال خیلی ساده و حاشیه ای بگویم: تا حالا پیش نیامده به خاطر تدبیر و عقل و دانایی و چه و چه شما ، کسی سراغتان بیاید برای مشورت و بعد شما هم با اشتیاق تمام وقت و انرژی روانی تان را مصروف حل مشکل او نمایید؟ برای من که بسیار پیش آمده. و وقت هایی بوده که کباب هم شده ام. و در واقع حقم هم همین کباب شدن بوده و بس! چرا که خودم حراج کرده ام آرامشم را و وجودم را. (البته این نکته و این گفته مطلقاً بدین معنا نیست که به دیگران کمک نکنیم و مشورت ندهیم و اگر هنری داریم و مثلا نقاشی می کشیم، توی گنجه خانه پنهانش کنیم!! بلکه بحث، چیز دیگریست . و آنها که باید نکته را بگیرند، حتما می گیرند!)

مولانا جای دیگر می گوید:

دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند

دانه پنهان کن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

بهلول وار زیستن هم نوعی از زندگی بی حاشیه و آرام است که بد نیست مدتی تجربه اش کنیم



 
جهانِ حقیر یک مگس!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  

این تمثیل مولانا در دفتر اول مثنوی، چقدر امروزه به دردمان می خورد! و به خصوص چه دقیق بر اقشار و آدم های زیادی  همچون قشر متوهمین(!) جامعه نویسندگان و روشنفکران تطبیق دارد! یاللعجب!

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد
می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو

عالَمش چندان بود کِش بینش است
چشم چندین بحر هم‌چندینش است

صاحب تاویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس



 
...که همچنین
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱  

 

شب مولاناخوانی کافه الف برگزار شد. غزل های شورانگیز مولانا جلال الدین را خواندیم و  شنیدیم. و دو سه قصه ای هم از مثنوی خوانده شد و نکته و نکاتی را از آن بیرون کشیده شده و به اجمال مطرح شد. شب بسیار بسیار دل انگیز و زیبایی بود.

من این غزل مولانا را که بسیار بسیار دوستش می دارم، خواندم. شما هم بخوانیدش. ببینید که چه زیبا معشوق را روبروی خود نشانده و توصیف و تحسین اش می کند:

 

هر که ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین         هر که ز ماه گویدت بام برآ که همچنین

هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما         هر که ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین

هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود           باز گشا گره گره بند قبا که همچنین

گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد           بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین

هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود           عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین

هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت           ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین

جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون           هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین

هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه‌ای           قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین

خانه هر فرشته‌ام سینه کبود گشته‌ام           چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین

سر وصال دوست را جز به صبا نگفته‌ام            تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین

کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد           در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین

گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود           بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین

گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد           چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین

از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند            وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین



 
شب نشینی با مولانا در کافه الف
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩  

دورهمی مولانا‌خوانی، به مناسبت بزرگداشت مولانا  سه‌شنبه نهم مهرماه، ساعت ۲۰، در «کافه الف» برگزار خواهد شد.

علاقمندان به حضور در این نشست جهت کسب اطلاعات دقیق‌تر می‌توانند به صفحهٔ «کافه الف» در شبکه های اجتماعی مراجعه کنند.

در این شب‌نشینی،از  غزلیات، رباعیات و مثنوی مولانا جلال‌الدین خواهیم خواند و شنید



 
ترکیب محالِ عشق و دوییّت!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧  

عرفا گفته اند که عشق، «دیگرخواهی» است؛ از«خود» گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است.
مولانا جلال الدین تمثیل ها و حکایات در تبیین این نکته دارد و یکی این است که:

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟

 گفت: «من» گفتش: «برو، هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

 خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد؟ کی وا رهاند از نفاق؟»

 رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

 پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

 حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

 بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟
گفت: بر در هم تویی، ای دلستان!

 گفت: اکنون چون منی، ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا

مثنوی، دفتر اول

با عشق می شود از کثرت به وحدت رسید.



 
برای آنها که هنوز غوره نشده اند!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤  

کسانی را می شناسم به شدت توهم زده. آن قدر که نگو! اسیر این توهم و باور که کسی شده اند فراتر از دیگران. اینان یا به لطف خداوندی، بهره ای از صدای خوش یا زیبایی برده اند یا فضل و هنری دارند.  و آن زیبایی و فضل و هنر را مضاعف که نه، چندین و چند برابر می بینند. فکر می کنند که حالا که زیبایند و یا مدرک دانشگاهی فلان دارند و یا به پست و جایگاه کاری و اجتماعی بالایی رسیده اند و یا نویسنده و هنرمندند و قلمی دارند و هنری، دنیای پیرامونشان حول محور وجود بابرکت و فاضل و هنرمندشان می گردد. یعنی فکر می کنند که آدم ها باید دورشان بگردند و چون فرعون، والایشان دانند و تکریمشان دارند. اینطور می‌شود که متفرعن و خودبزرگ بین و خودشیفته می شوند  و بعد توی ارتباطهایشان با دیگران، این خودبزرگ بینی و نارسیسیسم است که رفتارشان را شکل می دهد.

حالا بگذریم که جناب فرعون، فرعون بود و بزرگ. اینها که هنوز حتی غوره هم نشده اند!

اما یک عامل مهم و بلکه بسیار بسیار مهم در شکل‌گیری و گسترش ابعاد این خودشیفتگی، اطرافیان این حضرات هستند که گردشان جمع می شوند و مدح و تمجیدشان را می گویند.
می گویند فرعون، فرعونیت خود را به سبب مدح های زیردستانش به دست آورد  و این‌طور شد که ادعای خدایی کرد. وگرنه پادشاهی معمولی بیش نبود. مولانا می گوید: نفس آدمی براثر مدح و ستایش­های مردم، به فرعون تبدیل می­شود:

از وفـور مـدح‌هـا، فـرعـون شـد
کُــن ذلــیـل النـفـسِ هَـوْنـاً لا تـَسُد

از فربه کردن نفس‌مان بپرهیزیم که هیچ نیستیم. حتی اگر انیشتین و چایکوفسکی بتهون و رامبراند و و رنه ماگریت و همینگوی و فاکنر هم باشیم، هیچ نیستیم.



 
عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

چون که بر سر مر تورا دَه ریش هست
مَرهَمت بر خویش بـاید کـار بـست‏

عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
چون شکسته گشت، جـاى اِرحَموست‏

گر همان عیبـت نـبود، ایمـن مباش
بو که آن عیـب از تـو گردد نیـز فـاش‏

 

 

(مَرهَمت: مرهم بر زخم نهادن.)

متفکری (که فکر کنم آلبرت اینشتن باشد) گفته است که: «مردم همیشه عیب­های خود را با دوربین، و عیب­های دیگران را با ذره بین نگاه می­کنند».

چه کلام تامل برانگیزی! وقتی خوب دقیق می شویم، می بینیم که ما (من و شاید تو) هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم­هایی که می شناسیم، چنین هستیم. در یک دست ذره بین داریم برای دیدن عیب های دیگران. و شاید در جیبمان یا توی کوله مان دوربینی داشته باشیم که گاه بخواهیم با آن عیبهایمان را رصد کنیم! خب، همین می­شود که بجای خودشناسی، می خواهیم دیگرشناسی(!) کنیم و مدام  به عیب­جویی دیگران می­پردازیم.

مولانا در این ابیات (از دفتر دوم مثنوی) می گوید که باید مرهم را بر زخم های خود بگذاریم و به فکر زخمهای خودمان باشیم. باید عیبهایمان را ببینیم. اتفاقاً درشت و بزرگ-نموده شده هم ببینیم. که این آغازِ علاج کردنِ آن است.

این توجه به خود و کاستی هایمان نه بخشی از سلوک، که قسمت اعظم و حیاتی آن است. حالا، باز فراموش خواهیم کرد که : «عیـب کـردن ریش را، داروى اوسـت»



 
نوش کنید! میوه تقلید را
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  

شاید تا حالا بیش از ده بار برایم ایمیل آمده که:

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است

تقدیم به سوختگان راه مولانای روم...آن آشنای دیرینه  (!!)

نوش کنید کلام مولانا را...

 

نه مرادم، نه مریدم

نه پیامم، نه کلامم

نه سلامم، نه علیکم

... ( و الی آخر!!)

 شاید بیش از ده بار روی این شعر در وال دوستان کامنت گذاشته باشم که : به تار سیبیل همان حضرت مولانا که این شعر از مولانا نیست! و دوباره ایمیل هایی می رسد و دوباره در وال دوست دیگری می بینم که نوشته شده: «غزلی زیبا از مولانا جلال الدین بلخی رومی»

اگر این شعر را یک بار با اندکی(فقط اندکی) دقت ادبی بخوانیم و اگر فقط دو تا غزل مولانا را همان دقت خوانده باشیم می توانیم به راحتی آب خوردن تشخیص دهیم که جنس کلام این شعر با آن «غزلیات» مولانا چقدر متفاوت است. تفاوتش از ثری تا به ثریاست!

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لق را دهان خلائق شکست و این بازی را راه انداخت.

خود جناب شاعر هم که آفتابی نمی شود! شاید کلی خوشحال است از اینکه شعرش را آنقدر بالا برده اند که به مولانا منسوب کرده اند. شاید هم کلی پکر است از اینکه شعرش را برداشته اند و نامی هم ازش نمی برند!

 همه این ها را گفتم، اما این را نگفتم که « اصلاً  مصطفی علیزاده،به تو چه که جماعت این شعر را به اسم مولانا همه جا دارند پخش می کنند؟! تو هم عرضه داری، یک نیمچه غزلی بگو و به اسم سعدی توی نت پخش کن. کی حال داره بره  بین آن همه غزل سعدی دنبالش بگردد !»

و جواب: «مگه مجبوریم هرچه دیگران می گویند و می نویسند تکرار کنیم، آن هم با افتخار!؟   خلق را تقلیدشان بر باد داد!»

حالا نوش کنید! نه کلام مولانا را، که میوه تقلید را! و تقلید، همین دست به دست گرداندن این شعر است تا از قافله عقب نمانده باشیم!



 
ای چشم و ای چراغ...!
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  

امشب دیوان غزلیات شمس را گشودم تا حرف دل مولانا جلال الدین را بشنوم. صفحه ای آمد که بالای آن غزلی بود که گرچه بهاریه است, اما به حال و هوای امشب و مناسبتش می خورد. عجیب بود! حالم را خوش کرد... 

                    آمد بهار خرم و آمد رسول یار

                                                  مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

                    ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

                                                  مگذار شاهدان چمن را در انتظار

                    اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

                                                  رو رو که قاعده ست که «القادِم یُزار»

 



 
درسی از مثنوی- سقوط از نردبان تکبّر
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  

 

 

نردبان خلق، این ما و منى است

             عاقبت زین نردبان افتادنى است‏

هر که بالاتر رود، ابله‏تر است

            کاستخوان او بَتَر خواهد شکست‏

(4 / 2763)

 

 

تکبّر و خودبزرگ بینی یک بیماری روحی و روانی و یکی از ویرانگرترین صفات انسانیست که آدمی را به بیراهه ای تاریک و خطرناک می کشاند.

انسان متکبّر، خود را بالاتر از دیگران می بیند و بر این باور است که دیگران در برابر بزرگی، مقام و کمالات او هیچ هستند. او خود را در برابر اطرافیانش به شدت محق می داند و از ایشان تبعیت و اطاعات، احترام و توجه ویژه، تمجید و تحسین در حق خود را انتظار دارد.

اما چنین فردی در حقیقت از شناخت خویش ناتوان و غافل است. زیرا اگر به خوبی خود را می شناخت، می فهمید که او نیز همانند سایرین، دچار ناتوانی ها و معایب فراوان است و دلیلی بر خود برتر بینی اش وجود ندارد.

مولانا می گوید: تکبّر و دم از «منم منم» زدن، مانند نردبانی است که سرانجام روزی از آن خواهیم افتاد؛ هر چه از این نردبان تکبّر بیشتر بالا رویم و کبر و خودبینی مان بیشتر باشد، سقوط مان ویران‌کننده تر و ضربه ای که می خوریم، شدیدتر و دردناک تر خواهد بود.

 

 منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

           خرید اینترنتی کتاب

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
درسی از مثنوی - پرهیز از حسدورزی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  

پرهیز از حسدورزی

 

چون کنى بر بى‏حسد، مکر و حسد

ز آن حسد، دل را سیاهیها رسد

هر کسى کاو از حسد، بینى کند

خویشتن بى‏گوش و بى‏بینى کند

(دفتر اول)

 

 

معنی ابیات:

بیت اول: اگر بر کسی که درونش از صفات زشتی همچون حسادت پاک است و هیچ غلّ و غشی ندارد، حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی، بر اثر این حسادت، دلت تیره و تار می شود.

بیت دوم: اگر انسان با حسادت ورزیدن به دیگران، فکر کند که دارد به آنها زیان وارد می کند، در اشتباه است. چرا که حسادت باعث زیان رساندن به خود فرد حسود می شود و روح و روان او را تکه تکه و پاره پاره می کند.

 

***

 

 

حسادت، رفتاری زشت و مذموم است؛ انسان ها به این دلیل به یکدیگر حسد می ورزند که کمال و فضیلتی را که خود از آن بی بهره اند، در دیگری می بینند.

بزرگان دین و اخلاق، حسادت را ریشه بسیاری از صفات زشت اخلاقی می دانند. چنانکه فرموده اند جایگاه فرد حسود در آتش است.

حسد ورزیدن، سیاهی دل و آلودگی های روانی فراوانی را در پی دارد و چون خوره، از درون، فرد حسود را می خورد. فرد حسود از آرامش به دور است؛ چرا که دائماً در حال نظاره و کنکاش زندگی دیگران و مقایسه ی خودش با آنها است. و همچنین نگران و ناراحت از موفقیت ها و خوشی های آنهاست.

 از آنجا که هیچ عملی بی جواب نمی ماند، فرد حسود، خود بیش از دیگران،‌ از عمل خویش زیان می بیند؛ چنین فردی وقت و انرژی بسیار زیادی را صرف حسادت ورزی خود می کند، و از رشد و تعالی روحی و معنوی و حتی گاه مادی باز می ماند و از طرفی دیگر ارتباط فرد حسود با اطرافیان خود به تدریج کم و کمرنگ می گردد و به انسانی تنها، ناراحت و نا آرام تبدیل می گردد.


 

منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  

 درسی از مثنوی- تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت

 

مولانا جلال الدین در دفتر دوم از مثنوی می گوید:

 

 

 

 

 

طمع خام است آن، مخور خام اى پسر

خام خوردن علّت آرد در بشر

کان فلانى یافت گنجى ناگهان        

من همان خواهم نه کار و نه دکان‏

کارِ بخت است آن و آن هم نادر است

کسب باید کرد تا تن قادر است‏

کسب کردن گنج را مانع کى است؟

پا مکش از کار، آن خود در پى است‏

(2/732)

 

علّت: بیماری

***

 

برخی با این استدلال و توجیه که «فلانی، بی‌زحمت و دردسر و از روی شانس، به موفقیت و ثروت رسیده؛ ما بدشانسیم و بیهوده جان می کنیم و به هیچ جا نمی رسیم!» در کار و تلاش، سست می شوند و به امید روی کردن «شانس» می نشینند و دست از تلاش می کشند. این افراد، در انتظار پیشنهاد شغلی مناسب و بی زحمت و پر پول، یا حتی رسیدن  «یه گونی پول از آسمون» می نشینند و جسم و فکر خود را بیهوده تباه می کنند.

این که بدون تحمل زحمت و سختی و بدون تلاش کردن، انتظار دستیابی به موفقیت و کامرانی و ثروت را داشته باشیم، طمع خام و بیهوده ای است.

قاعده و اساس دنیا بر «گنجِ بی رنج به دست آوردن» نیست؛ هرچند که گاه – در مواردی – برخی افراد، بی تحمّل رنج و زحمت و سختی و بی آنکه تلاشی کرده باشند، به گنج(ثروت یا موفقیت) می رسند.

بنابراین نباید هیچ گاه از کار و کوشش دست کشید و صرفاً دل به شانس و اقبال بست. بلکه باید برای رسیدن به موفقیت، تلاش نمود و امیدوار به روی آوردن لطف خداوند یا به تعبیر عده ای، شانس، نیز بود.

از : کتاب درسهایی از مثنوی

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آغاز- بی رنگی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥  

 

حدود  ٩ سال از روزی که اولین سایتم را راه اندازی کرده ام می گذرد. در طی این مدت سایتهای مختلف فردی و گروهی (با انگیزه های فرهنگی و اقتصادی) را راه اندازی و اداره کرده ام، اما هیچ گاه به صرافت نیافتادم که سایتی با محتوای یادداشت های شخصی و روزنوشت داشته باشم.

گرچه چند بار وسوسه شدم، اما جرقه ای بی جان بود و توانِ روشن کردن نداشت. اساساً نیازی به اقدام به چنین کاری نمی دیدم. اما حالا قضیه فرق می کند. شرایط به گونه ای شده که فکر می کنم نیاز دارم تا چنین فضایی در اختیارم باشد و هر از گاهی، چیزی بنویسم و در آن ثبت کنم. هم بدان دلیل که تصمیم گرفته ام فعال و پویا بنویسم (به توصیه استادی که گفت نوشتن و روزانه نوشتن از خشکی قلم جلوگیری می کند) و هم آنکه «نیاز» به نوشتن دارم. «نوشتن» راه حل من است برای چشیدن طعم آرامش در این دنیای ناآرام.

 

پس از تصمیم گیری در مورد راه اندازی سایت شخصی، اولین چالش آن، انتخاب نام مناسب بود. هرکس برای نامگذاری سایت خود، نیم نگاهی می اندازد به درون خود و خواسته اش و اعتقاداتش  و آنچه هست و اندوخته دارد. یکی نام « سالک » را برای خود و سایتش بر می گزیند، دیگری درویش یا صوفی یا قلندر یا خاک نشین یا خراباتی یا رند و یا ... . با خود فکر کردم که من هیچ کدام از اینها نیستم به جز آنکه «می خواهم» که «بیرنگ» باشم.

می خواهم که «رنگ»هایم، یک به یک، بریزد و به بیرنگی برسم. می پرسی بی رنگی چیست؟ "هست بی رنگی اصول رنگ ها". بی رنگی، اصل و فطرت ماست؛ بیرنگی, حقیقت است. و رنگ ها، غبار و زنگارِ روی آن. وقتی رنگها جای بیرنگی را می گیرد، می دانی چه می شود؟ مولانا می گوید:

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد 

موسی ای با موسی ای در جنگ شد

 

چون به بیرنگی رسی کآن داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی

ریشه همه پلیدی ها، نگرانی ها، دشمنی ها و تباهی ها در همین اسیرِ رنگ شدنِ ماست.

با دوستی مشورت کردم. اتفاقاً  اسم «بیرنگی» ذهن او را بلافاصله متوجه همین دو بیت مولانا کرد. انتخابم را تایید کرد. نظر او برایم مهم بود. بسیار مهم.

پس، از حالا در «بیرنگی» می نویسم تا شاید به «بیرنگی» برسم.