دنیای غم انگیز زوکینی و دوستان
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٩  

یک پیشنهاد سینمایی: انیمیشن «زندگی من به عنوان یک کدو سبز(زوکینی)»

 

* این یادداشت در شماره هفته گذشته نشریه کرگدن منتشر شده است

 

مصطفی علیزاده

فیلم‌بازها و طرفداران انیمیشن، نمونه‌های درخشانی از انیمیشن‌های بزرگسالان سراغ دارند؛ فیلم‌هایی که با شور و هیجان، آن‌ها را به اطرافیان خود پیشنهاد می‌دهند. اما به شما اطمینان می‌دهم که تجربه لذت‌بخش تماشای «زندگی من به‌عنوان یک کدو»تجربه‌ای خاص خواهد بود!تجربه‌ای که تا مدت‌ها فراموش نخواهید کرد. وقتی از شما می‌خواهند درباره این فیلم حرف بزنید، نمی‌توانید تعریف و تمجید از آن را بلافاصله شروع کنید؛ کمی مکث خواهید کرد تا در چند لحظه تمام فیلم و کاراکترها و دیالوگ‌ها و قصه‌هایشاندر ذهنتان دوباره جابگیرد و تخدیرتان کند؛ و بعد شروع خواهید کرد. برای من هم که می‌خواهم «زندگی من به‌عنوان یک کدو» را معرفی کنم و پیشنهاد بدهم، این اتفاق افتاده؛ همین حالا و در این یادداشت!

فیلم با نمایی از آسمان آبی با لکه‌های پنبه‌ای ابر، همراه با صدای بازی کودکان و با یک موسیقی عالی در پس‌زمینهشروع می‌شود. این شروع، تصویر شاد و رنگارنگی را که از پوستر یا کاور فیلم در خاطر دارید، تکمیل می‌کند و شما را آماده مواجه با یک دنیای سرخوشانه و رنگ‌رنگ کودکانه می‌کند؛ بهشتی روی زمین. اما فریب خورده‌اید! فقط چندلحظه بعد، اتاق زیرشیروانی محل زندگی ایکار (یا همان زوکینی) و مادر الکلی او  و قوطی‌های خالی آبجو و خانة خالی‌شان، تصور اولیه شما را با تردید روبرو می‌کند وکمی بعدتر، مرگ مادر توسط ایکار، البته به‌طور ناخواسته، در همان دقایق اولیه فیلم، شما را بهت‌زده می‌کند؛ بله، واقعیت اینست که خبری از بهشت کودکانه نیست. اما هنوز شما متوجه این واقعیت نشده‌اید و باید فیلم تمام شود تا آن را درک کنید.

.

فیلم، داستان زندگی پسربچه نه‌ساله‌ای به اسم ایکار را روایت می‌کند که با مادر الکلی‌اش در خانه‌ای فقیرانه، زندگی می‌کند. مادری که از پدر جدا شده. پدری که قهرمان زندگی ایکار است. مادر پسرش را نه به اسم واقعی که با لقبی تحقیرآمیز صدا می‌زند: «کدو سبز»(زوکینی). بر اثر یک حادثه، ایکار باعث مرگ مادرش می‌شود و توسط افسر پلیس به اسم ریموند، به یتیم‌خانه کوچکی برده می‌شود تا در کنار بچه‌های دیگری که هرکدام زندگی تلخی را تجربه کرده‌اند، زندگی کند.

این، فقط آغاز داستان و دقایق اولیه این فیلم حدوداً هفتاد دقیقه‌ای است. شما قرار است با هفت کودک ساکن یتیم‌خانه آشنا شوید و داستان زندگی‌شان را بدانید. کودکانی که علی‌رغم سرخوشی‌های ظاهری که در کنار هم دارند، تجربه‌هایی به‌شدت سیاه و غم‌انگیز داشته‌اند. سوءاستفاده جنسی از کودکان، خیانت، قتل، دزدی، خودکشی، اعتیاد و ... . شما قرار است آمیزه‌ای غریب و گیج‌کننده از دنیای ساده و شاد کودکان و سایه سنگین واقعیت تلخدنیای بزرگسالان بر آن را ببینید. فیلمی که اگرچه برخلاف نمونۀ‌ شاخصی همچون «مری و مکس»، سرشار از رنگ است، اما هرچه به جهان داستان و شخصیت‌هایشبیشتر نفوذ می‌کنید، دنیاییغم‌انگیز، تاریک و تلخ را تجربه می‌کنید.

«زندگی من به‌عنوان یک کدو» مخاطب را به فکر وا‌می‌دارد و عواطف و احساساتش را به عمیق‌ترین و متعالی‌ترین شکل، برمی‌انگیزد و متأثر می‌کند. فیلم پر از عاطفه است؛ اگر کمی احساساتی باشید، مطمئناً در صحنه‌هایی که ظاهراًچندانغم‌انگیز نیست، گریه‌تان می‌گیرد یا دلتان می‌خواهد گریه کنید. مثلاً صحنه‌ای که مادری دارد بچه‌اش را که زمین خورده، نوازش می‌کند و  نگاه‌های تشنه بچه‌های یتیم‌خانه که ناظر این صحنه هستند، یکی از این پرشمار صحنه‌های تأثربرانگیز است.

کارگردان به ریزه‌کاری‌های شخصیت‌پردازی به‌خوبی توجه داشته است؛ فیلم را باید چند بار دید تا کنش‌ها و واکنش‌ها و حرف‌های شخصیت‌ها رابه‌طور کامل دریافت کنید. من بار سومی که فیلم را دیدم، تازه متوجه شدم در صحنه‌ای که بچه‌ها در اتوبوس یتیم‌خانه در بازگشت از سفر تفریحی خوابشان برده، در گوشه‌ای از کادر، سیمون-پسربچه‌ای که حکم رئیس زورگو بچه‌ها را دارد- معصومانه دارد در خواب انگشتش را می‌مکد. و همین صحنه، لایه‌ای دیگر از شخصیت‌پردازی یکی از کاراکترهای مهم داستان را باز می‌کند. با هر بار تماشای فیلم، دریافت شما از فیلم عمیق‌تر می‌شود و با خود فکر می‌کنید کهاین انیمیشن، چقدر جدی و چقدر بزرگسالانه است!

استاپ-موشن «زندگی من به‌عنوان یک کدو» ساخته کلود باراس، اثر به‌شدتتحسین‌برانگیزی است. انیمیشنی که مخاطبش بزرگسالان است و در رده‌بندی، رده PG-13 دارد که برای بزرگسالان و نوجوانان بالای 13 سال مناسب تشخیص داده‌شده. و البته اگر می‌خواهید آن را تماشا کنید توصیه می‌کنم که این محدودیت سنی را جدی بگیرید! 



 
والس‌های تهران؛ پیشنهادی برای شنیدن
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸  

کمی درباره والس و والس‌های تهران*

 

اگر فیلم «فروشنده» را، که این‌روزها توجه همه اهالی سینما و سینمادوستان را به خود جلب کرده دیده باشید، حتماً تصاویر پایان فیلم (که دو شخصیت فروپاشیده‌ی داستان را درحال گریم‌شدن نشان می‌دهد) و موسیقی مسحورکننده تیتراژ در ذهن‌تان خوب ثبت و ماندگار شده‌است. قطعه‌ موزیک بسیار تاثیرگذار و دلنشین با نام «والس تهران،1» که آکاردئون‌نوازی مهرداد مهدی است و از آلبوم «والس‌های تهران» انتخاب شده است.

پیش از این والس‌هایی از آهنگسازان بزرگ کلاسیک شنیده بودم و البته در فیلم‌ها رقصش را هم دیده بودم. اما موسیقی فوق‌العاده مهرداد مهدی و ترکیب و همجواری والس و تهران کنجکاوم کرد که اصلاً ببینم والس چیست؟ اینترنت را گشتم و منابعی جستم که پرت‌وپلا زیاد داشت. مجموعه آنچه دستگیرم شد را نوشته‌ام. شاید شما هم مایل باشید که بدانید!

والس نوعی موسیقی و رقص با میزان سه‌ضربی است که ریشه آن را در رقصی اتریشی به نام لندلر(به معنای روستاییان) می‌دانند که پیش از مرسوم‌شدن والس، به فراوانی ساخته و اجرا می‌شده‌است. ظاهرا این رقص مهیج و پرنشاط  لاندلر، مدتی بس طولانی و حتی گفته شده که صدها سال در میان روستاییان اتریشی رواج داشته. علی رغم اصل و ریشه نه چندان سطح‌بالا و محترم لاندلر، در اواسط قرن هیجدهم این رقص آنچنان آراسته و منزه شده بود که توانست در شهرهای پراگ و وین نفوذ نماید و در وین بود که این فرم به والس تغییر یافت.

مردم در آ‎غاز با نوعی وحشت و انزجار به این رقص نوظهور و عنان‌گسیخته و وحشی می‌نگریستند. در سال 1785 در شهر پراگ، دربار سلطنتی فرمانی صادر و طی آن اعلام کرد که این رقص برای سلامتی زیان‌آور و از نظر اخلاقی بسیار خطرناک و اغواکننده است. حتی پس از انقلاب کبیر فرانسه، اشخاصی که به پاریس سفر می‌کردند با کمال تعجب متوجه شدند که پس از آن جنگها و خونریزیهای انقلاب، رقص والس که فقط در خور عوام بود، بین مردم آن سامان رواج یافته است. به‌این‌ترتیب، والس کم‌کم به مجامع و سالن‌های اشراف محافظه‌کار نیز راه یافت تا آنکه سرانجام در سال 1816 الکساندر دوم تزار روسیه در یک مجلس میهمانی عمومی، والس رقصید و این موضوع در مجامع مختلف به عنوان مقبولیت قطعی والس تلقی گردید.

همزمان با این تحولات، موسیقی ساده روستایی که اصل و ریشه والس را تشکیل می‌داد در دست آهنگسازانی نظیر موزارت، بتهوون و شوبرت به صورتی جالب‌تر و متنوع‌تر در می‌آمد و والس‌های اشتراوس به اوج زیبایی و جلال خود رسید. یوهان اشتراوس، موسیقیدان اتریشی، را به خاطر تصنیف موسیقی برای رقص والس اتریشی و اُپرِتا (اپرای کوچک)، «شاهِ والس» نامیده‌اند. اشتراوس بیش از ۴۰۰ والس ساخته است.

والس خصوصیاتی دارد که هم موسیقی احساسی و هم موسیقی پر پیچ‌و‌خم و جدی را در خود می پذیرد و ظاهرا از اینرو، تنها رقصی است که هم موسیقی عامیانه و هم موسیقی عالمانه در گستره آن تصیف شده

 ***

و اما، «والس‌های تهران» نام ششمین آلبوم از مجموعه «احوالات شخصی» است که به تک نوازی آکاردئون «مهرداد مهدی» اختصاص دارد و توسط موسسه خانه هنر منظومه خرد منتشر شده است. در کارنامه هنری مهرداد مهدی آهنگسازی و نوازندگی حرفه‌ای بیش از بیست اجرای تئاتر، فیلم و سریال به چشم می‌خورد.

مهرداد مهدی در خصوص چگونگی شکل‌گیری این آلبوم گفته که:

آکاردئون را به‌صورت خودآموز یادگرفتم و سپس شروع به نواختن در خیابان‌های تهران کردم. بعد از مدتی به دعوت بابک میرزاخانی و جلال تهرانی در تئاتر «به صدای زمین گوش کن» همکاری نمودم و در این تئاتر دنیای جدیدی را کشف کردم که بیانش سخت است. ملودی این تئاتر دارای احساس و هویت بود و همین ملودی بود که برای من والس تهران را پدید آورد و طی سه چهار سال، چند والس دیگر هم کنار این والس به وجود آمد. اسم این مجموعه را والس‌های تهران گذاشتم و قطعه «والس تهران۱» را به جلال تهرانی تقدیم کردم. این آلبوم دارای ۱۰ قطعه است که ۵ قطعه‌ی آن والس تهران نام دارد، والس‌هایی که لحظه‌‌لحظه‌شان برای من خاطره است؛ خاطرات روزها و شب‌هایی که در خیابان‌ها، کوچه‌ها و کافه‌های تهران برای مردم می‌نواختم.».

یک قطعه تانگو، بداهه نوازی‌های تلفیقی در قطعات «دلتنگی»، «گاو»(دلیل نام‌گذاری آن ایجاد صدای گاو با ساز آکاردئون است)، «از نو» و قطعه مینی‌مال «شهر» از دیگر قطعات این آلبوم است. 

پیشنهاد اکید می‌کنم که «والس‌های تهران» را بخرید و گوش بدهید، که لذت خواهید برد.

* اطلاعات استفاده‌شده در این یادداشت از طریق جستجوی اینترنتی گردآوری شده است.


مشاهده ویدئو تیزر والس‌های تهران

 



 
عکس؛ عکاس متعهد؛ انتخاب و چند نکته دیگر
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

عکاس این عکس کودک کُرد سوری (آیلان) که جنازه اش را موجها به ساحل آورده اند و این روزها دارد در تمام رسانه ها و شبکه های اجتماعی سراسر جهان پخش می شود، نیلوفر دمیر(Nilufer Demir)، عکاس ترک است.

 

 

 

این عکس بار سنگین فاجعه ای را حمل می کند و به شکلی صددرصد کامل و اثرگذار، عمق فاجعه را به همه مردم جهان و دولتمردان می رساند. عکس نیلوفر دمیر، لااقل از نظر تاثیرگذاری شبیه همان عکس معروف کودک سودانی و لاشخور است که کوین کارتر، عکاس اهل آفریقای جنوبی، 22 سال پیش آن را انداخت و در روزنامه نیویورک تایمز منتشر شد و کارتر بخاطرش جایزه پولیتزر را برد. البته تفاوتی هم وجود دارد. دمیر با کودک مرده مواجه شد و عکس انداخت. اما کارتر از کودکی که هنوز جان در بدن داشته و رو به مرگ بوده، عکس انداخته. و همین سبب موجی از پرسشها و انتقادات از وی می شود که نهایتاً او را در هم می شکند و افسرده می کند که سرانجام منجر به خودکشی وی می شود.

آیا کارتر می بایست در چنین موقعیتی، به جای عکس گرفتن، می رفت و کودک را مثلا بغل می کرده و می برده بیمارستانی برای نجات جانش؟ یا همین عکس تاثربرانگیز و تاثیرگذاری که انداخته، انتخاب بهتری بوده؟ فقط یادتان باشدکه برای پاسخ به این پرسش، لااقل این دو نکته را مدنظر داشته باشید:اول، کارتر یک عکاس بوده؛ نه یک فرد عادی. او یک عکاس حرفه ای و متعهد بوده و حتماً رسالتی هم برای خود قائل بوده است. دوم، کمک عملی به این کودک، جان یک نفر را نجات می داد، در حالیکه عکس تاثیرگذار کارتر، هزاران کودک آفریقایی را نجات داد.

ضمناً این مساله هم هست که کارتر بعد از انداختن عکس، کاری عملی برای این کودک نکرده و خودش هم بعدا گفت اصلا نمیداند عاقبت آن بچه چه شده! آیا نمی توانسته که بعد از انداختن عکس و ثبت این صحنه ویرانگر، برای نجات آن کودک خاص اقدامی انجام می داده ؟ پاسخ این هم به آن آسانی که فکر می کنیم نیست؛ ما جای او نبودیم و نمیدانیم.

***

پیشنهاد می کنم فیلم بسیار خوب «بنگ بنگ کلوب» را ببینید. فیلم درباره یک گروه چهارنفره عکاسی است که از اتفاقات و خشونت های آفریقا عکس می اندازند. و یکی از این عکاس ها همان کوین کارتر است که بخشی از فیلم هم به ماجرای گرفتن عکس «کودک سودانی و لاشخور» و حاشیه ها و اتفاقات بعد از آن و در نهایت، سرانجامِ عکاس آن است.

این جور عکسهای سنگین و تاثیرگذار، روی زندگی عکاس شون هم تاثیر جدی می گذارد و آن را دگرگون می کند. در نگاه اول، ممکنست اینطور ببینیم که عکاسش معروف می شود و جوایزی می برد و از نظر موقعیت حرفه ای و مالی جهش بزرگ و خیره کننده ای پیدا می کند. اما خب نباید انتظار داشته باشیم، که حتماً وضعیت به همین خوبی باقی بماند! می شود این را محتمل دانست که تلخی فاجعه در رگهای زندگی عکاس تزریق شود؛ شاید به تدریج البته. تا عاقبتِ «نیلوفر دمیر» چه باشد؛ هرچند او هرگز عذاب وجدانی را که کارتر تحمل می کرد، نخواهد داشت و آسوده تر خواهد بود.

 

 

«بی‌رنگی» توصیه اکید می کند که : فیلم بنگ بنگ کلوب را از دست ندهید!

 

و همچنین، این مقاله را از عصرایران بخوانید



 
پنج تا پنج؛ نه هنر و نه تجربه!
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٧  

در تعریف ارائه شده در سایت گروه سینماهای «هنر و تجربه»، فیلم هنری فیلمی‌ست(چه کوتاه یا بلند یا داستانی یا مستند) که فرم و محتوای آن تمایلات و حساسیت‌ها و کنجکاوی‌های زیبایی‌شناسانه تماشاگران را برانگیزد و ذوق و سلیقه بصری آنان را ارتقا دهد. و به همین ترتیب تعریفی هم برای فیلم تجربی ارائه شده: «فیلم تجربی» به فیلمی اطلاق می‌شود که شیوه‌های تازه‌ای در بیان و روایت سینمایی در آن تجربه شده باشد که سینمای تجاری و عامه‌پسند به سوی آن نمی‌رود.

در این‌که اصلِ کار و نفس تشکیل این گروه مطلوب و به‌جا است، شکی نیست. حالا دیگر با وجود این گروه و این تمایز، علاقمندان سینمای هنری و جدی می دانند که کجا باید به تماشای فیلم‌هایی مطلوب و مناسب با سلیقه‌شان بنشینند. جایی که فیلم‌هایی مثل ماهی و گربه، پرویز، روایت ناپدیدشدن مریم، مهمان داریم، مردی که اسب شد، و ... اکران می شود و مخاطب خاص سینما حتی اگر از فیلمی خوشش نیاید، می پذیرد که تلاش و تجربه فیلمساز پسندیده و قابل احترام است.

اما پرسشی که پس از پایان تماشای فیلم «پنج تا پنج» (از فیلمهای گروه سینما و تجربه) مثل خوره به جانم افتاد این بود که: این فیلم با چه معیارها و استانداردهایی در سینمای هنر و تجربه اکران شده!؟ آیا فیلمنامه خاص و برجسته ای دارد؟ یا کارگردانی ممتاز و بازی های درخشان؟! هیچ! فیلم هیچ نقطه روشنی نداشت. به واقع فیلمنامه نویس، بدترین اقتباسی که می شد از نمایش نامه بسیار خوب «پنچری» اثر فریدریش دورنمات کرد را انجام داده: دیالوگ‌ها وحشتناک است؛ چیزی در حد فاجعه. اصلاً بسیاری از دیالوگ ها به گوش‌تان آشناست؛ انگار که قبلا بارها و بارها در فیلم‌ها و سریال‌های بی‌مایه ایرانی هم شنیده باشیم. حرفها، کنش‌ها، واکنش ها، عصبانیت‌ها و ... همه بی منطق و بی‌دلیل.

رضا کیانیان علاوه بر آنکه مشاور این پروژه بوده، نقش اول را هم بر عهده داشته است. و فیلمنامه‌نویس و کارگردان دست به دست هم دادند تا ضعیف‌ترین کاراکتر تمام دوران بازیگری کیانیان را خلق کنند و بدترین دیالوگ‌ها را برایش بنویسند که موفق هم شدند. بازی او نیز متاثر از ضعف عمومی سایه افکنده بر تمام فیلم، ضعیف و نچسب و گاه خنده‌دار است. بازی‌های سایر بازیگران هم که دیگر نیازی به گفتن ندارد. خنده‌دار است: خنده‌هایی عصبی آن‌هم در تمام مدت فیلم.

خلاصه آنکه ساخت فیلم ضعیف «پنج تا پنج» با سرمایه پانصد میلیونی، یک مساله است و مساله فاجعه‌آمیز، اکران این فیلم در گروه سینمای هنر وتجربه است. سینمایی که قرار است فرم‌ها و فضاهای متفاوت و جدیدی را پیشنهاد دهد؛ ‌سینمایی که در جهت شکستن کلیشه هاست؛ سینمایی که قرارست مخاطب جدی سینمای هنری را راضی کند. اما اولین ساخته تارا اوتادی دقیقا نقطه مقابل این هاست و اتفاقا باعث بدگمانی و بی اعتمادی علاقمندان سینمای هنروتجربه به فیلمهای اکران شده در این گروه می‌شود.



 
فرهادوار
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٩  

 

فرهادوار

درباره عاشقانه‌ی به‌یادماندنی «دردنیای تو ساعت چند است؟»، ساخته صفی یزدانیان

 

از میراث ادبیات کهن فارسی، یکی قصه‌ی عشق فرهاد به شیرین است. عشقی یک‌طرفه که در ادب و فرهنگ فارسی جاودان مانده‌است؛ حال آنکه شیرین دلداده‌ی خسرو بوده و عشق آن دو است که به وصال می‌رسد. آنچه فرهاد را مانا و از خسرو نامدارتر کرده، پاکباختگی و پایداری او در عشق یک طرفه‌اش است. عشقی بی چشمداشت؛ عشقی که هرگز ابراز نشده و در کندن کوه بروز می‌کند.

صفی یزدانیان در اولین تجربه‌اش فیلمی ساخته که به معنای واقعی کلمه عاشقانه‌ای دلنشین و به‌یادماندنی است. داستان فیلم ساده و سرراست و بی پیچ‌و‌گره آنچنانی‌است؛ اما آنچه داستان و فیلم را برجسته می‌کند، شخصیت‌پردازی ممتاز و تحسین‌برانگیزش آن است. شخصیت مرد عاشقی که صفی یزدانیان ساخته، از نمونه‌های تیپیک و برجسته مرد عاشق در سینمای ایران می‌تواند باشد. فرهاد(با بازی علی مصفا)، تمام زندگی خود را فرهادوار صرف معشوقی کرده که بازمانده‌ی خاطرات کودکی‌ست. گُلی (با بازی لیلا حاتمی)، معشوقی است که از نه از عشق فرهاد به خود خبر دارد و نه حتی ‌او را به ‌یاد دارد؛ و درست‌تر آنکه اصلاً او را نمی شناسد. فرهاد همه‌ی آنچه مربوط به گلی می شود را مثل یک گنجینه پیش خود جمع کرده و نگه‌داشته است. هر آنچه مربوط به گلی می‌شود برای او مهم است و در یاد یا روح و روانش حک می‌شود. حتی اگر به بی اهمیتیِ ضربدری باشد که گلی روی دستش با خودکار کشیده باشد تا چیزی را فراموش نکند.

فرهاد هرگز و حتی یک بار کلمه‌ای عاشقانه نمی‌گوید؛ اما عشق را معنا می‌کند. هر نگاه، هر کلمه، هر سکوت، هر فکر و خیال، هر حضور و هر غیبتِ فرهاد، ترجمان عشق او به «گلی» است. تک‌تک لحظه‌هایی که فرهاد در قاب دیده می شود، تکه‌ای از تندیس این فرهاد عاشق را می سازد. همانطور که خود فرهاد در درون خود، تندیس عشق به گلی را تراشیده است. و در پایان فیلم با آن دیالوگ به یادماندنی، تندیس عشق تکمیل می‌شود. آنجا که گلی روی فرهاد خسته ملافه ای می کشد و می گوید: «بخواب دیوونه، بخواب!». و فرهاد در شیرین ترین لحظه‌ی تمام عمرش با لبخند مى‌گوید: «مى‌ارزید!». تمام عمری که صرف معشوق شد، به همین توجه و همین کلام صمیمی می ارزید.

همه چیز فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» در خدمت قصه و روایت دلنشین آن است؛ فیلمنامه قوی، نماها و قاب‌های تاثیرگذار و هدفمند فیلم، فضاسازی درخشان، بازی‌های خوب و ساده، ضرباهنگ کاملاً اندیشیده و دقیق تنظیم شده و همچنین موسیقی زیبای فیلم، عواملی هستند که بیننده را ذوق‌زده از روی صندلی سینما بلند می‌کند.

«در دنیا تو ساعت چند است؟»، مخاطبان جدی سینما را به آینده‌ی سینمای ایران و فیلمساز تازه اش، صفی یزدانیان، امیدوار می‌کند.



استفاده از مطالب این سایت صرفاًبا ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است 



 
قصه ها ی بنی اعتماد
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧  

 

اکران «قصه‌ها»ی رخشان بنی اعتماد کمی غافلگیرمان کرد. خود فیلمساز، زمانی، در مصاحبه ای، دیالوگ آخر فیلمش را تکرار کرده بود که: «هیچ فیلمی هیچ وقت در هیچ کمدی باقی نمی ماند.»

و حالا «قصه ها» هم از کمد بیرون آمده و اکران شده و در همان روزهای نخست، به تماشای فیلم رفتم. اول از حاشیه شروع کنم و بعد به متن بپردازم:

 

اول آنکه به نظرم این همه سروصدا و بگیر و ببند و اعتراض در مورد این فیلم کاملاً بی معنا و بی دلیل بود. فیلم اساساً سیاسی نیست؛ مثل بسیاری از فیلم‌های بنی اعتماد به آسیب‌های اجتماعی می پردازد و دغدغه مسائل اجتماعی و اقتصادی قشر متوسط و نیز فرودست جامعه را دارد. اگر دخترانی هستند که معتادند و ایدز دارند و باید مراقبت شوند، کجایش حرف سیاسی است؟ اگر کارگرانی به عدم پرداخت حقوق خود اعتراض دارند، حرف سیاسی است؟! اگر پیرمرد بازنشسته ای برای گرفتن حقوق بیمه ای خود به اداره ای مراجعه می کند و مسوول آن اداره غیرمسوولانه و بی‌حساب حرف می زند و رفتار می کند، ربطی به سیاست دارد؟ حتی مادری که برای آزادکردن پسرجوانش که در اعتراضات زندانی شده، ربطی به فتنه و فتنه پردازی ندارد! روایت دل نگرانی مادری و دست تنگش است که نمی تواند برای آزادی پسرش وثیقه بگذارد. خلاصه آنکه اینطور نیست که می گفتند و می گویند. و به گمانم مدعیان و معترضان احتمالا فیلم را ندیده، به کوبیدنش پرداخته اند که دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته کلنگ به بنای هنر و سینما می زنند و سنگ بر سر راه فیلمسازی متعهد به مردم می اندازند.

و اما متن:

«قصه ها» فیلم خوبیست؛ فرم بسیار جالبی دارد: کارگردان شخصیت‌های فیلم‌های گذشته‌اش را بعد از سال‌ها دوباره جلوی دوربین آورده و ادامه‌ی قصه‌ی زندگی‌شان را در قالب مجموعه ای از داستانک های به هم پیوسته روایت کرده است؛ که بعضی از این پیوستگی ها کمرنگ و سست است و برخی داستانک‌ها، همپوشانی دارند. قصه ها خط داستانی واحدی ندارد و همین داستانک هاست که فیلم را می سازد. فیلم با داستانک راننده تاکسی و دختر فراری همسایه آغاز می شود و این قصه به مادری نگران فرزند ختم می‌شود که در دو قصه دیگر حضور دارد. قصه‌ی دوم، قصه مرد بازنشسته ای است که در پی گرفتن حقوق بیمه ای خوداست. این داستانک، به نظرم نچسب ترین داستانک فیلم است؛ روایتی غلوآمیز و شعاری از برخورد مسوولانِ غیرمسوول با مردم زحمت‌کشیده و رنجدیده. و بعد قصه زوج توی مترو ، مرکز نگهداری دختران و ... .

داستانک ها پشت سر هم می آیند تا به آخرین و طولانی ترین قصه می رسیم؛  قصه راننده تاکسی ون (با بازی پیمان معادی) و دختری(باران کوثری) که در مرکز وابسته به بهزیستی، به دختران معتادِ پناه‌گرفته کمک می کند. این قصه به نظر من بهترین قصه فیلم است ؛ با دیالوگ هایی بسیار خوب، که کمی فضای فیلم را تلطیف می کند.

فیلم از کادر دوربین فیلمبردار مستندسازی شروع می شود که می‌کوشد از مشکلات و دردهای مردم مستند بسازد و در پایان فیلم هم نمایی و جمله ای از او داریم. انگار که این مستندساز(با بازی حبیب رضایی) که در چند داستانک حضوری گذرا دارد، به نوعی روایتگر قصه ها – یا لااقل برخی از قصه ها هم هست.

به نظرم «قصه ها» ، چه در ایده (ایده استفاده از کاراکترهای فیلمهای قبلی کارگردان و ادامه دادن داستان زندگی‌شان) و چه در فرم (داستانک های بهم پیوسته) و نیز در بازی ها (به خصوص بازی گلاب آدینه، پیمان معادی، مهدی هاشمی، فاطمه معتمداریا و...)، فیلم بسیار خوبیست که باید دیده شود؛ هرچند اگر بهترین فیلم کارگردان خوب سینمای ایران، رخشان بنی اعتماد، نباشد.

«قصه ها» جایزه بهترین فیلمنامه هفتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز، جایزه بزرگ هیات داوران آسیا پاسیفیک 2014 برای کارگردانی رخشان بنی اعتماد و جایزه بهترین فیلم جشنواره کلکته را کسب کرده است

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاًبا ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است 



 
پیشنهاد بهارانه؛ پنج...رخ دیوانه
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥  

 

 

عید و نوروز و این حرفا تمام شده، اما من بنا دارم تا پایان فروردین، چند تا پیشنهاد دیگر هم پست کنم. عنوان «پیشنهاد عیدانه» را هم به «پیشنهاد بهارانه» تغییر می دهم.

پنجمین پیشنهاد برای دیدن، تماشای فیلم «رخ دیوانه» در سینما است. رخ دیوانه را ابوالحسن داوودی بعد از 6 سال دوری از سینما، با فیلمنامه ای از محمدرضا گوهری ساخته است. رخ دیوانه در میان فیلم های بسیار بسیار مزخرف جشنواره فیلم فجر، تقریبا یک استثناست (در کنار فیلمهایی مثل عصر یخبندان و یکی دو تای دیگر). این فیلم، جوایز اصلی جشنواره را درو کرده : بهترین فیلم، بهترین فیلم از نگاه تماشاگران، بهترین کارگردانی و ...

«رخ دیوانه» از معدود فیلمهای سالهای اخیرِ سینمای ایران است که واقعاً «قصه» دارد؛ همین «قصه گو» بودن، شدیدا ذوق زده ام کرد. بس که فیلم های زپرتی و ابکی یا  بی قصه و روشنفکری نمای الکی دیدیم، آنوقت فیلمی مثل رخ دیوانه، یا حتی «عصر یخبندان» که در جشنواره دیدم و به زودی اکران خواهد شد، می شود موهبتی و غنیمتی.

فیلم با این جمله ی راوی آغاز می شود:

وقتی رخ تنها میشه و دیگه هیچ مهره ای نیست که کمکش کنه، آخرین راه حل رو انتخاب میکنه، خودش رو نابود میکنه تا بازی مساوی بشه

و در پایان فیلم است که این گفته ی راوی، به طور کامل معنا پیدا می کند. راوی فیلم از دسته راوی های نامعتبر یا غیرقابل اعتماد است و این را به تدریج متوجه می شویم.

قرار نیست که داستان فیلم را بگویم و لذت تماشای آن را نابود کنم، اما اگر خلاصه ای یکی دو خطی و ناقص بگویم این می شود:

چند جوان که در شبکه‌های اجتماعی با هم در ارتباطند. در اولین دیدار واقعی، مسعود و ماندانا که از دو طبقه اجتماعی مختلف هستند، بر سر دزدی از یک خانه با هم شرط بندی می‌کنند. مسعود در ازای گرفتن موبایل ماندانا، وارد خانه‌ای می‌شود که ماندانا از خالی بود آن مطمئن است؛ اما ... 

خب، قصه از همین جا آغاز می شود. قصه ای تقریباً محکم و جذاب که بیننده را تا پایان با خود می کشاند و مدام هم غافلگیر می کند. فیلمنامه خوب نوشته شده است و تنها ضعف بزرگ آن مربوط به شخصیت «شکوفه» و پایان بندی آن است.

خلاصه، قرار نبود و نیست که این پست،یادداشت نقد و بررسی باشد. صرفا یک پیشنهاد است. یک پیشنهاد اکید برای تماشای «رخ دیوانه» در سینما. از دست ندهیدش!

 

   

چند لینک مرتبط:

رخ دیوانه در سایت مووی مَگ 

   ....      در سایت سلام سینما

   ....      در وبلاگ  اِی من



 
پیشنهاد عیدانه؛ چهار
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥  

 

 

ازپیشنهادهایی برای دیدن وخواندن:باشگاه مشت زنی،دیویدفینچر،چاک پالانیک

 

دیوید فینچر فیلم باشگاه مشت‌زنی را با بازی فوق‌العاده درخشان برد پیت و ادوراد نورتون در سال 1999 ساخت و روی پرده برد. باشگاه مبارزه یکی از جنجالی‌ترین فیلم‌های دهه‌ی نود بود. فیلم درباره «جک»(با بازی ادوارد نورتون) کارمند بدبین اما آداب دانی است که در یک کارخانه اتومبیل‌سازی کار می‌کند و مدتی است از بی‌خوابی رنج می‌برد. او یک روز با تایلر(برد پیت)، فردی با لباس‌های عجیب و غریب آشنا می‌شود که شغلش بازاریابی صابون است و عقاید نو و جالبی دارد. با او به محل زندگی‌اش در محله‌ای می‌رود که زباله‌های سمی شهر را آنجا انبار می‌کنند و با او در مورد آزادی و راه‌های کسب قدرت صحبت می‌کند. چک و تایلر برای آن که از عقده‌های درونی خالی شوند و به اصطلاح تولدی دوباره داشته باشند، آگاهانه شروع به کتک‌کاری می‌کنند و بعد تصمیم می گیرند که یک «باشگاه مبارزه» راه بیندازند. ...

 این فیلم بر اساس رمانی از چاک پالانیک ساخته شده  که نشر چشمه آن را با ترجمه پیمان خاکسار  منتشر کرده است.

 

1. دو یادداشت درباره فیلم: لینک اول  -  لینک دوم

2. گزارشی از نشست عصر اقتباس: لینک

3. یک یادداشت درباره کتاب: لینک

 

 

* این «پیشنهاد» را، پیش از این در ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و فیدیبو ارائه کرده بودم که حالا اینجا با تغییرات و افزوده هایی، بازنشر می کنم.

 



 
پیشنهاد عیدانه؛ سه
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧  

 

 

 

از پیشنهادهایی برای دیدن وخواندن: پری،داریوش مهرجویی

داریوش مهرجویی، کارگردان بزرگ سینمای ایران، در سال 1373 فیلم «پری» را با بازی خسرو شکیبایی و نیکی کریمی و پارسا پیروزفر ساخت. پری، دختری جوان و دانشجوی رشته‌ی ادبیات است که با خواندن کتاب کوچک عرفانی(درباره‌ی سلوک عارف گمنامی در قرن پنجم) که به اسد، برادر بزرگ‌تر پری تعلق دارد دچار تحولات شدید فکری می‌شود.  اسد در حادثه‌ی آتش‌سوزی کلبه‌اش درگذشته است. پری برادر دیگری نیز دارد که سعی می کند او را از پریشانی برهاند.

فیلمنامه پری بر اساس اقتباسی آزاد از رمان «فرنی و زویی» اثر نویسنده بزرگ آمریکایی، جروم دیوید سالینجر نوشته شده است. اگر این فیلم را ندیده اید، پیشنهاد می‌کنم سی‌دی فیلم «پری» را از سی‌دی فروشی‌ها بخرید و ببینید. و البته پیشنهادی دیگر: حتماً رمان دیگر سالینجر، یعنی «ناطور دشت» را بخرید و بخوانید که از شاهکارهای ادبیات جهان است.

  

یک، یادداشتی درباره فیلم پری.  لینک

دو، درباره کتاب فرانی و زویی  لینک1  لینک2

سه، درباره کتاب ناطور دشت  لینک1  لینک2

 

* این «پیشنهاد» را، پیش از این در ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و فیدیبو ارائه کرده بودم که حالا اینجا با تغییرات و افزوده هایی، بازنشر می کنم.



 
پیشنهادهای عیدانه؛ دو
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤  



از پیشنهادهایی برای دیدن وخواندن: گاو،داریوش مهرجویی،غلامحسین ساعدی

 

فیلم «گاو» را دیده‌اید؟ گاو مش‌حسن معروف‌تر از آنست که ندیده یا درباره‌اش نشنیده‌باشید. فیلم گاو، قدیمی و سیاه‌و‌سفید است و در سال 1348 به کارگردانی داریوش مهرجویی ساخته شده. «آقای بازیگر» سینمای ایران، یعنی عزت‌اله انتظامی، در نقش مش حسن بازی به‌یادماندنی را انجام داده است.

همه‌ی امید زندگی مش‌حسن به گاوی است که در طویله اش دارد و دلبستگی خاصی به آن دارد. اما روزی که مش‌حسن به شهر رفته، گاو به علت نامشخصی می‌میرد و افراد روستا با موافقت همسر مش حسن نعش گاو را در چاه روستا می‌اندازند و پس از بازگشت مش حسن وانمود می‌کنند که گاو گریخته است ولی او باور نمی‌کند و اعتقاد دارد گاو را اهالی روستا به قتل رسانده‌اند. از آن پس حالش دگرگون می‌شود و خود را گاو می‌پندارد. ...

فیلم «گاو» در چند نظرسنجی به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران شناخته شده بود. مهرجویی این فیلم را بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی ساخته است. از غلامحسین ساعدی داستان‌ها و نمایشنامه‌هایی زیادی در بازار کتاب هست. توصیه می کنم که حتما «عزاداران بَیَل» و همچنین «ترس‌و لرز» را بخوانید.

 

     

 

1. در این روزها، فیلم گاو در گروه فیلمهای سینمای "هنر و تجربه" اکران می شود و می توانید آن را در سینما هم ببینید. لینک 

2.  دو یادداشت درباره عزاداران بیل: یادداشت اول   یادداشت دوم

3. یادداشتی درباره ترس و لرز
 
4. پرونده یک سایت اینترنتی درباره غلامحسین ساعدی و آثارش 

 

 

 

* این «پیشنهاد» را، پیش از این در ویژه نامه نوروزی مشترک کافه داستان و فیدیبو ارائه کرده بودم که حالا اینجا با تغییرات و افزوده هایی، بازنشر می کنم.



 
فیلم استراتژیک و اعتماد به نفس ماورایی!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦  

 

یکی به من بگوید که واقعاً: «فیلم استراتژیک» یعنی چی!!؟ «روزگاری عشق و خیانت»؟!مگه میشه؟ شوخیه، نه؟ لابد دیگه! جدی که نمی تونه باشه. بالاخره حضرات دست اندرکار این فیلم اندازه ی هویج که باید بفهمند؛ حتی اگه اعتماد به نفسشان آسمون رو هم سوراخ کرده باشه و مثل ساقه لوبیای سحرآمیز رفته باشه بالای ابرها!
خب شاید بگی : در «سینما»یی که «ایران برگر» با گوشت گندیده ی قاطر پیر می پزند و می دهد به خوردِ خلائق و در سینمایی که «مجرد چهل ساله» و «آنچه مردان درباره زنان نمی دانند» بیش از یک میلیارد تومن فروش می کنه، خب لابد کارگردان و تهیه کننده فیلم «روزگاری عشق و خیانت» فکر میکنن شاخ غول را شکستن و استراتژیک شده ان!! ... خب قبول! درست می گی! اما حیا هم خوب چیزیه والا! حالا حتی اگه در دیزی هم باز باشه!

 

* این بیلبورد در میدان سپاه یا همان عشرت آباد سابق تهران نصب شده و هر روز صبح از جلوش رد می شوم! :(



 
فیلمی برای هرگز ندیدن!
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٦  
 



امروزعصر رفتم که فیلم «موقت» را در جشنواره ببینم. ساخته ی اول امیر عزیزی. فقط 40 دقیقه از این "چیز" را توانستم ببینم!

بعد از یک تیتراژ مزخرف و مسخره (که معلوم می کرد که احتمالا قرار است یک فیلم بد را ببینم) فیلم شروع شد؛ بد هم شروع شد. و در همان صحنه نخست و دقایق اولیه، دکوپاژ ضعیف و بی مایه فیلم و ضعف وحشتناک فیلمساز را نشان داد. ریتم فیلم کند بود و فیلم برداری نچسب و بازی ها و دیالوگ های ضعیف بودند و صدتا عیب دیگر. اصلاً یکی بپرسد: «قصه اش کو؟».  تازه بعد از نیم ساعت سروکله یک اتفاق پیدا شد و انگار تازه قرار بود فیلم شروع شود که نشد!

سرتان را درد نیاورم؛ هیچی! 40 دقیقه از فیلمی را تحمل کردم که نه داستان و روایت درستی داشت و نه دکوپاز درستی و نه هیچ چیز دیگر. نگار جواهریان و پگاه آهنگرانی و نازنین فراهانی مثلاً ستاره های این فیلم بودند که آنها هم نبودند! کارگردان تازه کار یعنی امیر عزیزی، که اصلاً هنوز حضور خودش در کسوت فیلمساز جای سوال دارد و اثبات نکرده خودش را، از خواهر و مادرش در فیلم به عنوان بازیگر استفاده کرده بود! فکرکنید فیلمی که در تیتراژ فقط نام 7-8 نفر را به عنوان بازیگر می آورد، دوتایش هم نابلد و خواهرمادر کارگردان باشند! بگذریم! حوصله دارید که این یادداشت درباره این مثلاً فیلم را می خوانید؟! یا من، مگر بیکارم که بخواهم راجع به این افتضاح سینمایی یادداشت بنویسم!؟

 فقط اگر این فیلم آمد روی پرده، شما را به خدا یادتان باشد که پولتان را دور نریزید! اگر فیلمی دوزاری با بازی رضویان و غفوریان ببینید، به خدا شرف دارد به این فیلم مثلا روشنفکری!



 
چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!

 



 
چمنزاری که می گرید!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦  

نمایی از فیلم دشت گریان

موسیقی فیلم «دشت گریان» آنچنان گیرا و مسحورکننده بود که باعث شد تا علی رغم بی حوصلگی این روزهایم، به تماشای ساخته ی هنرمندانه تئو آنجلو پلوس بنشینیم؛ دو ساعت و چهل و پنج دقیقه.

در این فیلم طولانی، آنقدر مسحور تصاویر قاب بندی شده ی ناب و مفتون موسیقی افسونگر آن می شوی که هرگز گذشت زمان را احساس نمی کنی. از همان آغاز، با دیدن تصویری از مهاجران که در مقابل رودخانه – بالای سر عکس خود در آب رود – می ایستند و شرح حال خود می دهند، درمی یابی که فیلمی نه معمولی ، که پر از معنا و سرشار از نماد و استعاره را به تماشا نشسته ای.

 

«دشت گریان» در بستری از رویدادهای سیاسی که سیمان ساختار داستانی آن هستند، در اصل، به روایت «تنهایی» می پردازد؛ انسان تنها و غریب؛ خانواده تنها و جداافتاده.

«النی»، زنی تنها، که یک عمر آرام و بی صدا و در خود گریسته، در نهایت، در اوج تنهایی که پیرامونش را گرفته، تسلیم می شود و فریاد برمی آورد. او حالا آماده است که تنهایی او را در خود غرق کند. در حقیقت النی یک عمر تنها بوده و می پنداشته که نیست یا می خواسته که نباشد. اما سرانجام باور می کند که تنهاست.

خانواده ای تنها و سردرگم که هر روز لنگر کشتی اقامت خود را در جایی از این دشت می اندازد که امیدی نیست فردا دیگر جایی برای ماندن باشد و اصلاً امیدی نیست که فردا دیگر کشتی ای باشد! خانواده ای که قبل از تشکیل، پاره پاره شده و حالا زن می کوشد که پاره های آن را کنار هم قرار دهد. خانواده ای که از فروپاشی مجدد می ترسد و می گریزد؛ اما گریزگاهی نیست!

و این، چمنزار است که می گرید. بر همه آنچه بر مردمان ساکنش گذشته و می گذرد؛ بر تنهایی انسان می گرید. می گرید و می گرید تا سیل شود و در خود غرق کند، همه چیز را!

دریافت فایل موسیقی

دریافت فایل تراک10