مرگ در می زند-وودی آلن
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  

داستانهایی که باید خواند-1

داستان ها(و درکل، همه کارها)ی وودی آلن را، با آن دیالوگ های ظریف و زیرکانه اش دوست دارم. طنز گسترده شده بر تار و پود نوشته های وودی آلن، طنز گیرایی است؛ جذاب، شیرین و تکان دهنده؛ در همان لحظه که حال ما را خوش می کند، می تواند با پیش کشیدن و طرح مسائل عمیق و فلسفی، حتی حالمان را بگیرد.

پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!) به نظرم اکثر داستان های این مجموعه بسیار درخشانند و برخی داستان ها در حد شاهکار: اپیزود کوگل ماس، زنده باد وارگاس، مرگ در می زند،اعترافات یک سارق مادرزاد، ماجرای حلقه خودفروشان ادبی و....

فکر کنم با اینکه بسیار پیش تر از زمان نگارش داستان «قبل از خودکشی حرفهای نگفته ات را بنویس»، «مرگ در می زند» را خوانده بودم، اما بی آنکه متوجه باشم به شدت تحت تاثیر فضای این داستان وودی آلن، داستانم را نوشتم. اصلاً معتقدم که وقتی که داستانهای وودی آلن توی ذهن، خوش می نشیند، دیگر با این تاثیرِ سنجاق شده بر ذهن، کاری نمی شود کرد. تمام است!

وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

 

 

 

 

 

 

دو تکه از داستان (نمایشنامه) «مرگ در می زند»:

 

... نات، مات و مبهوت نگاه می‌کند: شما کی هستی؟

مرگ: مرگ.

نات: کی؟

مرگ:  ببینم ـ می‌شه بشینم؟ کم مونده بود گردنم بشکنه. مثل برگ دارم می‌لرزم.

نات: شما کی هستی؟

مرگ: عرض کردم که مرگ. ببینم، یه لیوان آب پیدا می‌شه؟

نات: مرگ؟ منظورت چیه مرگ؟

مرگ: تو چته؟ مگه لباس سیاه و صورت سفیدم رو نمی‌بینی؟

نات: چرا.

مرگ: ببینم امشب شب جشن قدیسی ـ چیزی یه؟

نات: نه.

مرگ: پس من مرگ ام دیگه. حالا می‌شه یه لیوان آب ـ یا آب معدنی ای ـ چیزی ـ بهم بدی؟

نات: این یه جور شوخی یه...؟

مرگ: شوخی چیه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نیست؟ مگه تو نات اکرمن نیستی؟ شماره‌ی 118، خیابون پاسیفیک؟ مگه این که گم کرده باشم ـ احضارنامه رو کجا گذاشتم؟

     (جیب‌هایش را می‌گردد و سرانجام برگه‌ی آدرس داری در می آورد. ظاهراً آن را کنترل می‌کند.)

نات: از من چی می‌خوای؟

مرگ: چی می‌خوام؟ فکر می‌کنی چی می‌خوام؟

نات: حتماً شوخیت گرفته. من کاملاً سرحال و سالم‌ام.

مرگ: ( بی اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر نگاه می کند.) جای خوشگلیه. خودت درستش کردی؟

نات: یه دکوراتور داشتیم، اما خودمون هم باهاش کار کردیم.

مرگ: (به عکسی روی دیوار نگاه می‌کند.) من از این بچه‌های چشم درشت خوشم می‌آد.

نات: من فعلاً نمی‌خوام برم.

مرگ: نمی‌خوایی بری؟! تو رو خدا شروع نکن که حالش رو ندارم....

 × × ×

 ... نات: دو امتیاز. من تموم کردم. تو چی داری؟

مرگ: دست من رو نگو که خیلی خیطه.

نات: پر از پیک هم هست.

مرگ: از بس ور زدی تو.

     ( از نو ورق پخش می‌شود و ادامه می دهند.)

نات: منظورت چی بود گفتی اولین کارته؟

مرگ: چه منظوری می‌توانم داشته باشم؟

نات: یعنی می‌خوایی بگی ـ که قبلاً کسی نرفته؟

مرگ: معلومه که خیلی‌ها رفته‌ند. اما من نبردمشون.

نات: پس کی برده؟

مرگ: اون‌های دیگه.

نات: مگه اون‌های دیگه‌ای هم هستند؟

مرگ: معلومه. هر کی به شیوه‌ی خاص خودش می‌ره.

نات: این رو نمی‌دونستم.

مرگ: چرا تو باید بدونی؟ مگه تو کی هستی؟

نات: یعنی چی که من کی هستم؟ یعنی من هیچی نیستم؟ ...



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.



 
ایستگاه آخر دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

 

 

 

سرانجام قطار دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری با 423 مسافر  به آخر خط رسید. داوران این جشنواره از بین 423 داستانک(فلش فیکشن) ارسال شده از سراسر ایران، در مرحله اول 60 اثر، و سپس 15 اثر برتر را انتخاب نمودند. در مراسم اختتامیه این جشنواره که در روز عید غدیر و در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، برگزیدگان معرفی و تقدیر شدند.

این هم لینک گزارش خبری مراسم اختتامیه از خبرگزاری کتاب ایران:

      تقدیر از 15 داستان‌نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری

و     گزارش تصویری/اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

 

اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

تا اینجا که این پست، خیلی خبری شد! اما بعد:

برگزاری جشنواره ها و مسابقه های خصوصی و مستقل ادبی که جنبه ی مالی مسابقه در آن کمرنگ است به نظر من اتفاق بسیار خوشایندیست. داستان نویسان جوان از سراسر کشور دوست دارند که کارهایشان خوانده شده و بررسی و داوری شود تا عیار کار خود را بسنجند. برگزاری این جشنواره ها فرصتی است تا داستان نویسان آثار خود را به طور جدی مورد نقد قرار دهند و این تجربه ای  بسیار ارزشمند و فرصتی مغتنم است.

در مورد دو قصه ای که برای این جشنواره ارسال کرده بودم، این اتفاق برای من افتاد. و به جبر اینکه پای ‹‹جشنواره›› و ‹‹مسابقه›› در میان بود، خود را ملزم به مطالعه دوباره و چندباره مباحث تئوریک داستانی(گونه فلش فیکشن) نمودم. قصه هایم را نیز برای چند تا از دوستان کارگاه داستان خواندم و به این ترتیب برخی اشکالات کار را دیدم و برطرف نمودم. شاید اگر قرار نبود کارم در جشنواره دیده شود، جدیت کمتری به خرج می دادم.

 به نظرم حتی اگر جایزه مالی هم در این گونه جشنواره های مستقل و خصوصی در نظر گرفته نشود، باز هم داستان نویسان جوان استقبال خواهند کرد. چرا که اصل، چیز دیگری است برای آنها. آنها می خواهند که دیده شوند.

از این رو باید همت بانیان جشنواره داستان کوتاه پایداری را ستود. مدیران انتشارات هزاره ققنوس و سفیر اردهال. و نیز از داوران این جشنواره که با حوصله 423 داستان کوتاه کوتاه را خوانده و بررسی و داوری کردند، قدردانی نمود. خسته نباشید!

امیدوارم با توجه ویژه بخش خصوصی، این گونه جشنواره ها پرتعداد و پر رونق شوند که این، یقیناً رشد و گسترش ادبیات داستانی را در پی خواهد داشت.

* * *

اما از خود جشنواره  و مسابقه که بگذریم، یک اتفاق مبارک دیگری در حاشیه جشنواره افتاد و آن انتشار کتاب "فلش فیکشن" از سری کتاب های "آشنایی با گونه های داستان کوتاه" استاد جزینی بود. جواد جزینی، پیش از این «آشنایی با داستان‌های مینی‌مالیستی و پلیسی» و «آشنایی با  گونه های داستان کودک» را از این مجموعه منتشر کرده بود. به نظرم این کتاب نیز همانند دو کتاب منتشرشده قبلی بسیار کاربردی و مفید است.

 

به دوستانی که قصد طبع آزمایی در عرصه داستانک یا همان فلش فیکشن را دارند( به ویژه صاحب وبلاگ بی صورتی که علاقه و اهتمامی ویژه به خلق داستان های فلش فیکشن دارد) توصیه اکید می شود که این کتاب را مطالعه نمایند.

 



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»