ذره و خورشید
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢  

 

ذره را تا نبُوَد همت عالی، حافظ
طالب چشمهِ خورشیدِ درخشان نشود

همه ما این تصویر را بارها دیده ایم و به خاطر داریم: در یک اتاق نیمه تاریک که پرده های تیره و ضخیمش کشیده شده، از لای پرده، کمی نور خورشید به داخل تابیده و شعاعی نورانی درست کرده و حالا می توان ذراتی معلق را در این شعاع نورانی دید که انگار دارند صعود می کنند و بالا می روند. من که از دوره کودکی صدها بار این تصویر را دیده ام و همواره برایم جالب بوده است.
این تمثیل «ذره رقصان و خورشید» به کرات در مثنوی و غزلیات شمس و دیوان حافظ و اشعار عطار و دیگران آمده است.مثلا:

چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/که در هوای رُخَت، چون به مهر(=خورشید) پیوستم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لب چشمه خورشیدِ درخشان بروم

کمتر از ذره نِه‌ای، پست مشو، مهر بورز/تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

چو خاکستر شوی و ذره گردی/به رقص آیی که خورشید آشکار است (عطار)

هر که در عشق ذره ذره نشد/پیش خورشید پای‌کوبان نیست (عطار)

 

ذره استعاره از سالکِ خاکی است و خورشید استعاره از معشوق حقیقی و حقیقت مطلق. و همت عالی، همان اراده و توجه برای نیل به حقیقت و تعالی است.

 

بخوانید غزل زیر را از دیوان شمس:

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید



 
قطارِ القاب
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٠  

 

 

اکثرِ ما تاحدی میل به چسباندن القاب و عناوین به خودمان داریم. این میل در واقع میل به کسب اعتبار در ارتباطات اجتماعی است. علی رغم آنکه اصل این مطلب و این «میل» مردود و ناخوب است، اما از فرط فراگیری‌اش، میزان محدودی از آن (که البته گفتم ناپسندیده است) دیگر برایمان عادی شده و پذیرفته‌ایم. 

اما بعضی ها هم هستند که حرص می زنند؛ تشنه اند و سیراب هم نمی شوند. تشنه‌ی ردیف‌کردن القاب و عناوین هستند. استسقا دارند؛ عطش‌شان به این عناوین و القاب و صفاتی که اعتبارشان را چاق‌تر می‌کند تمامی ندارد.

نتیجه‌اش این می شود: «استاد پروفسور دکتر مهندس فلانی»، «استاد بی‌بدیل و دانشمند فلان مبحث» و همینطور بگیر و برو!

این دیگر عادی نیست. پذیرفتنی نیست. شاخک‌های جامعه می‌جنبد. اسباب خنده نکته‌سنجان می‌شود. این دیگر مضحک است. این پوچی است. خلاء درونی است. اصلاً این یک مشکل روانی است. البته همه ما آدم‌ها - هر کدام تا اندازه ای و به نوعی- از مشکلات روانی رنج می بریم و البته که شاید نسبت به آن آگاه نباشیم.

الاهی این طوری نشویم، صلوات.



 
محک در تجربۀ عاشقی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸  

 

 اینکه می‌گویند فاصله عشق و نفرت به اندازه‌ی تار موییسیت. یا میگویند عشق و نفرت دو روی یک سکه اند، حرفی‌ست که اگرچه ظاهرا پذیرفتنی است، اما خطایی بزرگ در خود دارد؛ و آن کاربرد واژه «عشق» است بر خلاف معنای حقیقی‌اش. پیش از این، درباره اشتباه در فهمِ معنای واقعی «عشق» و استفاده از این کلمه در یادداشتی چیزهایی به اختصار و اشاره گفته ام. اما تکرار آن نه تنها ضرر ندارد، بلکه سودمند هم است. و در واقع نه یک بار که صد بار تکرار را می طلبد.

واژه «عشق» که امروزه اینچنین پرکاربرد است، غالباً در جایگاه واقعی خودش استفاده نمی شود چراکه اصلاً معنای واقعی آن را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم. آنچه سر زبانها و به قول قُدما در افواهِ مردم است، از «علاقه و تعلّق و دوست‌داشتن و خواستن» می آید؛ در حالیکه «عشق» در عین همسویی و ملازمت با «محبت و دوست داشتن»، هیچ ربطی به «خواستن برای خود» ندارد. عشق نقطه مقابل «خواستن برای خود» و «خودخواهی» است. پس آن‌چه که به نفرت تبدیل می شود، عشق نیست بلکه «دوست‌داشتن»ی از جنس خودخواهی است و در واقع «عشق‌نما»ست. بگذارید با تمثیل و تصویری، مقصود خودم را روشن تر بگویم.

طیفی را در نظر بگیرید که یک سر آن «خودخواهی محض» نشسته و در سوی مقابل آن «عشق ناب حقیقی». ما کسی را دوست داریم (یا واقعاً فکر می‌کنیم که دوستش داریم). این دوست داشتن ما ممکنست در هر جای این طیف قرار گیرد. عیار این دوست‌داشتن وقتی معلوم می شود(و خواهیم دانست که برای خاطر خود است یا برای خاطر «او») که محکی به میان آید. به قول حافظ:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان/ تا سیه‌روی شود هرکه درو غش باشد

حالا این محک چه باشد؟ مثلاً یک ناملایمتی بزرگ و یک بحران، یا یک اشتباه فاجعه‌بار، یا بحران اساسی در رابطه و دست آخر یک جدایی. واکنش ما در این شرایط بحرانی می تواند نشانگر مناسب و قابل اعتمادی باشد: اگر به فکر کلاه خودمان باشیم، یا از خشم(به عنوان فاکتور روانی دفاعی) سرشار شویم، یا سر لجبازی و اصطلاحاً روکم‌کنی داشته باشیم، معلوم می‌شود که چقدر به آن سرِ خودخواهانه‌ی طیف نزدیکیم. و اگر با چشمپوشی، آرامش و سکوت، گذشت و گذشتن و عمل به خواست «او» واکنش نشان دهیم، می توانیم خیالمان آسوده باشد که به آن سرِ ناب و آسمانی این طیف نزدیک شده‌ایم، گرچه ممکنست هنوز به آن نرسیده باشیم.

تا حالا در چنین موقعیت هایی قرار گرفته اید؟ تا حالا به این فکر کرده اید که دوست‌داشتن‌تان چقدر خودخواهانه وچقدر دیگرخواهانه بوده؟! آیا اگر محک خوردید و معلوم شد که در دوست داشتن تان «غش» داشتید، باز هم ادعای‌تان سر به آسمان می ساید!؟...

بگذریم؛ این حدیث که پایانی ندارد. اما مگر می شود که بدون رسیدن یا نزدیک‌شدن به عشق ناب و حقیقی، دستیابی به کمال و تعالی  ممکن شود!؟

 

یادداشت های مرتبط با موضوع عشق:

یک . دیگی که برای ما نجوشه...

دو . و اما عشق!

سه . ترکیب محال عشق و دوییّت

 

 پ.ن.  
آقا مرتضای عزیز امشب  من را با کارهای عکاسی به اسم هدی رستمی آشنا کرد که مجموعه ای به نام «هوای دونفره در ایران» دارد که عالیست. نمونه ای از آن را در انتهای این پست اضافه می کنم و بعداً با چند عکس دیگر، کمی بیشتر درباره آن خواهم گفت.  

هوای دونفره در ایران.هدی رستمی



 
همسفر
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠  

در سفرلاهیجان

مدتی را قرارست در سفر بگذرانی؛ به قصد لذت. برای این سفر، داری هزینه می کنی: از پول و دارایی ات و از وقت و عمرت که البته گرانبها ترست. اگر همسفرت با تو همدل و همراه باشد، به تو آنقدر خوش می گذرد که زیبایی و شادکامی لحظه لحظه‌ی سفر را عمیقاً درک می‌کنی. این رفیقِ راه که همدل و هم پا و همراهت است، اصطلاحاً «خوش سفر» خوانده می شود: کسی که در سفر و سختی ها و خوشی هایش با شما همراهست. اهل نق و نوق نیست. تکرو و تکخور نیست. از دیگران یا دیگری انتظار ندارد که در خدمت او باشد. اصراردارد که به اندازه شما کاری کند و باری از دوش همسفران بردارد تا سربار نباشد. همه چیز را آسان می گیرد: می گوید و می خندد و خوش می گذراند و... . و می داند که این لحظات را باید در کنار همسفر یا همسفرانش به خوشی بگذراند.

اگر همسفرت این ویژگی های اخلاقی–رفتاری را نداشته و برعکس، خلاف آن را داشته باشد، می توانی با خیال راحت مطمئن باشی که این سفر، «زهرمار»ت  خواهد شد! آن وقت است که، هر دقیقه خودت را لعنت می کنی که چه اشتباهی کردی که این سفر را با چنین همسفری آغاز کردی! گاهی و البته غالبا راه بازگشت نداری و ملاحظاتی تو را مجبور به تحمل و ادامه سفر می کند و خب، گاهی  هم را برگشت برایت وجود دارد اگر شهامتش را و جسارتش را داشته باشی و عقلت درست کار کند و قدرِ لحظه لحظه ی عمرت را بدانی! 

حالا این را تعمیم بده به سفر زندگی! ببین چه درد و رنجی بزرگ در یک سمت است و چه آسایش و شادکامی لذتبخشی در سمت دیگر! این را بهتر از همه، آنهایی که چنین تجربه ای داشته اند یا هم اکنون دارند، خوب لمس کرده اند و فهمیده اند؛ بپرسید ازشان!



 
درنگ!
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  

عکس از بیرنگی. جاده مریوان.1393

حتماَ برایتان پیش آمده که موقع رانندگی در جاده های کوهستانی که عرض کمی دارند و تک لاین هستند، پشت اتوبوس، مینی‌بوس، کامیون، تریلی یا حتی سواری که یا موتورش جان تاختن ندارد یا راننده اش حال تیز رفتن،  گیر می افتید. و جاده هم پرپیچ است و باریک و امکان سبقت گرفتن نیست. شما کلافه می شوید. تمام حواستان را جمع می کنید تا در لحظه ای، فرز و چابک از غول یا لاک پشت جلویی سبقت بگیری. و گاه در پشت صفی از خودروها گیر می کنید. یا هزار زحمت و استرس و کلافگی ، از همه شان ،یکی‌یکی، جلو می زنید و با حس اینکه آزاد شده اید، تخت گاز می رانید و نفسی می کشید.

جاده کوهستانی‌ست؛پس احتمالا جاهایی از جاده، سرسبزی و دار و درختی و دامنه و دره رنگارنگ و زیبایی پیش روی خود خواهید دید. جایی که دوست دارید سواری خود را کنار بکشید و توقف کنید و پیاده شوید و خستگی در کنید و از زیبایی طبیعت لذتی ببرید. یا کنار آبی و در سایه درختی بشینید و چای ای بنوشید. اما بر خلاف خواست دلتان، این کار را نمی کنید! با خود فکر می کنید که اگر توقف کنید، همه آن خودروهای سواری و غول پیکری که با زحمت فراوان پشت سر خود جاگذاشته اید و ازشان سبقت گرفته اید، سر می رسند و از شما دوباره جلو می زنند و باز هم  ته صف قرار خواهید گرفت! پس عقلت می گوید که بیخیال طبیعت و لذت بردن از زیبایی هایش و استراحت و آسودن شوی و همچنان تیز بروی؛ تا مقصد!

آیا زندگی های ما اینطور نیست؟ آیا از هم سبقت نمی گیریم و تیز پیش نمی رویم بدون آنکه قدری بمانیم و درنگ کنیم و از «حال» لذت ببریم؟ آیا بی آنکه قدر «حال» را بدانیم، رو به سوی مقصد، یعنی «آینده» نداریم!؟ آیا مطمئنیم که به آخر جاده خواهیم رسید!؟ اصلاً اگر جاده زندگی «انتهایی» داشته باشد، آن «انتها» کجاست!؟



 
اسطوره ابلیس و فرافکنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩  

در جلسه اخیر مثنوی خوانی «خمرکهن»، داستان «تلبیس ابلیس با معاویه » از دفتر دوم را خواندیم و درباره اش صحبت کردیم. در این حکایت مثنوی می خوانیم که در صبحی، ابلیس به قصر معاویه و اتاق خوابش می رود و او را از خواب بیدار می کند. معاویه از او نامش را و علت بیدار کردنش را می پرسد. پاسخ می دهد :« من ابلیسم و چون وقت نماز می گذشت، تو را بیدار کردم تا برخیزی و به مسجد بروی»

معاویه پاسخ ابلیس را باور نمی کند:

گفت: نی نی این غرض نبود تورا /  که به خیری ره‌نما باشی مرا

دزد آید از نهان در مسکنم    /    گویدم که پاسبانی می‌کنم

من کجا باور کنم آن دزد را!؟    /    دزد کی داند ثواب و مزد را!؟

 

گفتگو بین معاویه و ابلیس ادامه می یابد، ابلیس در پی آن است که به معاویه بقبولاند تا نیتش خیر بوده است و معاویه نیز با پرسش هایی و انکارهایی در جدل با ابلیس، می گوید که حرف ابلیس را باور ندارد.

صد هزاران را چو من تو ره زدی   /   حفره کردی در خزینه آمدی

آتشی از تو نسوزم چاره نیست   /  کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست

طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست  /  تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست

معاویه از مکر ابلیس به حضرت حق می نالد. و ابلیس می گوید:

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم!؟   /   تو بنال از شرّ آن نفس لئیم!
تو خوری حلوا تو را دنبل شود             /   تب بگیرد طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت کنی ابلیس را               /   چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس، از توست ای غوی     /   که چو روبه سوی دنبه می‌روی

و بعد می گوید:    «تو گنه بر من منه کژ کژ مبین»

و خلاصه آنکه در ادامه داستان معلوم می شود که نیت ابلیس این بوده که مبادا نماز معاویه فوت شود و حسرت بخورد؛ که این حسرت و آه به اندازه ی صد نماز ارزش دارد.

* * *


 الغرض ... در ابیاتی می خوانیم که ابلیس به معاویه (و توسّعاً، انسان) می گوید که تو چرا گناهانت را گردن من می اندازی و من را لعن و نفرین می کنی؟! گناه تو متوجه خود تو و نفس لئیمت است. تو ریشه ی کژی ها را در خودت ببین!

این درسی بزرگ است که مولانا جلال الدین قرن ها قبل از تبیین نظریه روانکاوی توسط فروید، در مثنوی آورده و ارائه کرده است: فرافکنی!

 می دانیم فرافکنی یا برون فکنی یا پروجکشن، طبق نظریه روانکاوی و آرای فروید، از مکانیسم های دفاعی روانی است که به صورت ناخودآگاه عمل کرده و ما را از آسیبهای روانی و اضطراب ها رها می کند.

ما ناخودآگاه و مکرراً تقصیرات خود را متوجه عاملی بیرونی، یعنی اتفاقی بیرونی یا فرد و افرادی دیگر، می دانیم. در گناهان و خطاهای خود هم این چنین عمل می کنیم: ما از اسطوره «ابلیس و فریب آدم» نهایت بهره را در فرافکنی تقصیرات و گناهان خود می بریم تا با مقصر مسلم دانستن ابلیس، از بار عذاب وجدان و آسیب روانی رها شویم. هر فکر سوء و ناشایستی که به سرمان می زند، بلافاصله «لعنت بر شیطان»ی می گوییم. و به همین راحتی خود را بی تقصیر می پنداریم. و هر عمل و تصمیم نادرست و غیراخلاقی را، به سبب فریب شیطان می دانیم.

البته کمی که منصف باشیم و مثلاً خود را و نفس مان را شناخته باشیم، در دل خود می گوییم «امان از این نفس». اما حتما - حتی اگر به زبان نیاوریم، در ذهنمان- صفتی برای نفس می آوریم: نفس شیطانی!  یعنی حتی در این مرحله از معرفت هم، باز مکانیسم دفاعی فرافکنی وارد عمل شده و پای شیطان را وسط می کشد!... یاللعجب!

 



 
خانه!؟
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥  

غالباً در سفر که باشی(منظورم صرفاً سفر تفریحی است)، هرچقدر هم خوش بوده باشی، موقع بازگشت به خانه شوقی پنهان و محو در تو وجود دارد؛ شوق بازگشت به «خانه». و خانه مفهوم امن و پناه، آرامش و راحتی دارد. همین است که وقتی به خانه می‌رسی و خسته از راهی، به زبان یا در دلت می‌گویی: «هیچ جا خونه‌ی خودِ آدم نمی‌شه!».

پرانتزباز/ می‌گویند هتل و مهمانسرا هرچقدر هم خوب باشد و غذاهای رستوران‌ها هم هرچقدر لذیذ، اماخانه و راحتی خانه و غذای خانه، چیز دیگری‌ست!/ پرانتز بسته

سفر یک لطفی دارد و حضر، لطفی دیگر. انگار که سفر با شادمانی و تنوع و خوشباشی معنا می‌گیرد و حضر، با راحتی و پناه و سکون.

پرانتز باز/ گفته اند و می‌گویند که دنیا همچون کاروانسرایی‌ست؛ که هر دَم : جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها!/پرانتز بسته

وقتی در سفر باشی و هیچ میلی برای بازگشت نداشته باشی، وقتی در پایان سفر و در راه بازگشت به خانه باشی اما بی اختیار هر انشعابی از جاده که راه به جایی و شهری دیگر دارد، تو را وسوسه کند که از مسیر بازگشت خارج شوی، وقتی شوقی برای بازگشت به «خانه‌ی آدم» که «هیچ جایی مثل آن نمی‌شود» نداری، یعنی اتفاقی در تو افتاده است! یعنی جای برخی مفاهیم در روان تو عوض شده است. شاید یعنی چارچوب‌های تعریف شده برای «سفر» و «حضر» تکان خورده یا تغییرشکل داده و شکسته شده اند. یعنی شاید مرزهای «خانه»ات جابجا شده است. یعنی باید فکری بکنی... .

پرانتز باز/ می‌گویند که زندگی، سفر است. پس دنیا نه جایی برای ماندن، که مهمانسرایی است غلط‌انداز!/پرانتز بسته

 

چند روزی سفر بودم و صدالبته که در کنار دوستان و در طبیعت سبز، بسیار خوش بودیم. در راه بازگشت بارها با دیدن خروجی ها یا دوربرگردان‌های جاده، بی‌اختیار و شاید در کسری از ثانیه می‌خواستم فرمان را بچرخانم که یعنی: از مسیر بازگشت به خانه خارج شو!

پرانتز باز/ ...!؟/ پرانتز بسته



 
بهلول وار زیستن
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧  

 

 

 

عقل من گنج است و من ویرانه ام
گنج اگر پیدا کنم، دیوانه ام

این آموزه ای عجیب موثر و کارا برای درست زیستن است که مولانا در دفتر دوم مثنوی به توصیه‌ بیان کرده است. معنای بیت که تقریباً‌ روشن است: عقل آدم همچون گنج است و خود آدمی همچون ویرانه .(و علت این تشبیه را هم که حتما می دانیم: جایگاه گنج را در ویرانه ها می دانسته اند) و من اگر این گنج (عقل) را آشکار کنم (به جای آنکه در خود مخفی و پوشیده نگه دارم) دیوانگی کرده ام.

ما عموما در زندگی مان برعکس این توصیه عمل می کنیم و می کوشیم تا خودمان را به دیگران عرضه کرده و هنرها، دانایی ها و توانایی هایمان را ارائه و اثبات کنیم. چه بسیار زیان ها که از این به حراج گذاشتن خود و انفاق کردن دانسته هایمان(بی دلیل موجه و صرفا برای موجودیت بخشیدن به خودِ اعتباری) برده و می بریم.

یک مثال خیلی ساده و حاشیه ای بگویم: تا حالا پیش نیامده به خاطر تدبیر و عقل و دانایی و چه و چه شما ، کسی سراغتان بیاید برای مشورت و بعد شما هم با اشتیاق تمام وقت و انرژی روانی تان را مصروف حل مشکل او نمایید؟ برای من که بسیار پیش آمده. و وقت هایی بوده که کباب هم شده ام. و در واقع حقم هم همین کباب شدن بوده و بس! چرا که خودم حراج کرده ام آرامشم را و وجودم را. (البته این نکته و این گفته مطلقاً بدین معنا نیست که به دیگران کمک نکنیم و مشورت ندهیم و اگر هنری داریم و مثلا نقاشی می کشیم، توی گنجه خانه پنهانش کنیم!! بلکه بحث، چیز دیگریست . و آنها که باید نکته را بگیرند، حتما می گیرند!)

مولانا جای دیگر می گوید:

دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند

دانه پنهان کن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

بهلول وار زیستن هم نوعی از زندگی بی حاشیه و آرام است که بد نیست مدتی تجربه اش کنیم



 
جهانِ حقیر یک مگس!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  

این تمثیل مولانا در دفتر اول مثنوی، چقدر امروزه به دردمان می خورد! و به خصوص چه دقیق بر اقشار و آدم های زیادی  همچون قشر متوهمین(!) جامعه نویسندگان و روشنفکران تطبیق دارد! یاللعجب!

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد
می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو

عالَمش چندان بود کِش بینش است
چشم چندین بحر هم‌چندینش است

صاحب تاویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس



 
خلاف آمد عادت!
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢  

 

چشم های گل فروش‌ها از دیدن گل سیر شده است. از صبح تا شب در محل کارشان انواع و اقسام گل ها را می بینند و سروکارشان با همین موجودات زیبا و رنگارنگ و لطیف، و البته خوشبو است. بینی شان از بوی گل ها پر شده و خودشان اشباع شده اند. آیا با این وصف، گل‌فروش هم در مواجهه با یک گل- مثلاً سرخ- زیبا همان لذتی را می برد که من و شما (که گل فروش نیستیم) می بریم. آیا ذوق و لذت و لمس ما از زیبایی و لطافت آن گل، برای گل فروش هم وجود دارد؟به همان اندازه و به همان کیفیت؟ معلوم است که نه. تصویر و بوی گل ها برای گل فروش تکرار شده و به شکل یک عادت درآمده. یعنی گل فروش بر حسب عادت و تکرار، با گلها روبرو می شود؛ و این عادت و تکرار، ذوق و لذت دریافت و درک زیبایی گل ها را از او می کیرد. حال آنکه، اگر بخواهیم درست نگاه کنیم، هر گل با دیگری فرق دارد. حتی از یک نوع گل، هر شاخه اش با دیگری متفاوت است. و از این رو باید درک و لذت ما از آن ها متفاوت باشد.

زندگی مان نیز همین است. اگر زندگی ما و نگاه مان رنگ عادت به خود بگیرد، درک و دریافت ما از زیبایی های زندگی کم می شود. اما در نقطه مقابل، اگر چشم هایمان را شستشو بدهیم و بدانیم که در هر بار نگریستن به پدیده های زیبای دور و برمان، داریم به یک چیز تازه نگاه می کنیم، لذت بیشتری از زندگی خواهیم برد. آن وقت است که چیزهای بسیار جزئی پیرامون ما می شود بهانه ای برای لذت بردن از زندگی.

عرفا، «عادت زدگی» را از موانع اصلی و اساسی سلوک می دانند و اهل دل را به پرهیز از این نگاه عادت زده و تکراری فرا می‌خوانند. می گویند چشم های مان را باید همواره شسته و شفاف نگه داریم.

و حافظ در باب گذشتن از عادت و عادت زدگی، این بیت پارادوکسیکال را می گوید:

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم



 
میل به خیامی گری،در سالروز خیام
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸  

 

از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده ست، فریاد مکن

بر نامده و گذشته، بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

معنای ابیات که بسیار روشن و بی نیاز از توضیح است. آنطور که حتی آنانی که از دنیای شعر دور هستند هم، معنایش را خوب می فهمند. اما چه اندیشه ای پس این حرف نهفته است؟

آنچه گذشته، گذشته و هرگز بازنخواهد آمد.  «آن»ی بوده که تمام شده و دل بستن و درگیر آن بودن و غمش را خوردن، خالی از فایده است. به قول مولانا «این چنین شد وآنچنان، وسواس ماست».  کاظم برگ نیسی می گوید: "«گذشته» انبان «اکنون»هایی است که اگر آدمی آن ها را با تمام توان زیسته باشد، خاطرۀ آنها در حال، غم انگیز نخواهد بود. اما حتی اگر چنین هم نبوده باشد، باید از غم گذشته آموخت که چگونه می توان حال را به گونه ای زیست که کوله بار غم از این که هست سنگین تر نشود. برای این کار باید نخست بر یاد تلخ گذشته غلبه کرد و آن را به فراموشی سپرد. به این ترتیب ترس از آینده هم رنگ می بازد"

ما که در گذشته زندگی می کنیم، در واقع اصلاً زندگی نمی کنیم. چرا که «حال» را قربانی «گذشته» و غور در گذشته میکنیم. و آنگاه نیز که در اندیشه فرداییم و همه همّ خود را معطوف به فردایی نیامده، ساخته ایم، باز هم «حال» را از دست داده ایم. به بهانه فردایی بهتر، حال خود را وقف آن می کنیم؛ غافل از آنکه فردا هم که برسد، باز به فکر فردایش خواهیم بود و هیچ گاه در لحظه نخواهیم زیست و لحظه را در نمی یابیم و این «لحظه» که برودم دیگر باز نمی گردد؛ لای مشت مان را باز کرده ایم و قطره قطره «حال» فرو می چکد و از دست می رود و آن را به همین راحتی از دست می دهیم.

سهراب می گوید: "زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است" اکنون را دریابیم و دم را غنیمت شماریم و «زندگی» کنیم!

* * *

فروردین امسال، به مناسبت تولدم، دو دوست بسیار خوبم هدیه ای بس ارزشمند به من دادند. کتابی که مدتها دنبالش می گشتم و عجبا که یافت نمی شد. رباعیات و پژوهشی درباره حکیم عمر خیام، نوشته کاظم برگ نیسی. چندماه پیش هم، با داوود و برایش، دربه در دنبال شرح غزلیات حافظ  این نویسنده می گشتیم که پس از چند ماه، بالاخره پیدایش کردیم.  اساساً این رفیق ما، داوود، بود که ما را با برگ نیسی اشنا کرد و بعدها، دوجلدی شرح غزلیات سعدی را هم بهم هدیه داد. خدایش خیر دهاد! بگذریم.

این کتاب، کتاب نفیسی است؛ جدا از جلد گالینگور و کاغذ گلاسه و تذهیب ها و مینیاتورها و خطاطی اش، محتوای کتاب بسیار جالب و خواندنی است: پژوهشی نسبتاً دقیق و جامع درباره خیام و رباعیات و اندیشه و فلسفه اش. و نیز مبحثی در باب رباعیات منسوب به خیام و شیوه ها و معاییر شناسایی و تمییز رباعیات خیام و رباعیات منسوب به او.

و حالا در سالروز بزرگداشت حکیم عمر خیام، با معرفی این کتاب ارزشمند اما نایاب، و یادی از دوست دیرین و دورم، و نیز تشکر دوباره از دو دوست خوبم که این کتاب را یافتند و به من هدیه کردند، یکی از رباعی های خیامی محبوبم را بازنوشته و اشاره ای مختصر و موجز به بخشی از اندیشه خیامی کردم. ثوابش هم برای آن سه دوست!

 



 
قفس امن!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤  

 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  /  وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن  /  حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

حافظ

 

ما گرفتار شده ایم. خودمان، خود را گرفتار کرده ایم. مَثَل ما به مرغی می ماند که از بس پرواز نکرده، پریدن و پرواز را فراموش کرده و حالا هیچ بلد نیست. باید یاد بگیرد و بپرد. اما می‌ترسد که بال بگشاید و آن را تجربه کند. وقتی برای پرنده ای، پریدن و پروازی در کار نباشد، معلوم است که آن پرنده در خطر است. و از این رو برای گریز از خطر، باید قفسی باشد تا در آن احساس امنیت کند. انگار که قفس برایش امن تر است!

ما هم برای زندگی در این دنیا و برای گریختن از آسیب‌های زندگی در میان مردمانش و برای گریز از بی همزبانی، تنهایی و فراموش شدن، تن می‌دهیم به بازی‌ها و قواعدی که دست و پایمان را می بندند و بی آنکه بر آن آگاه باشیم، اسیرمان می‌کند و تن می‌دهیم به مصاحبت با دیگرانی که خواسته یا ناخواسنه، خروارها بار روانی بر ما تحمیل می‌کنند. این «تن دادن» ها همان قفس است. همان بند است که فکر می‌کنیم پناهگاه ماست. ... حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی!



 
دو برداشت از نوروز
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  

بیرون

روزهای آخر سال که می رسد، مردم توی پیاده رو خیابانها وول می خورند. از سر و کول هم بالا می روند. ماشینها به هم گره می خورند. خرید عید باید انجام شود. خانه ها باید تمیز شوند. ماهی قرمز و سبزه باید خریده شوند. هفت سین باید چیده شود. عیدی ها باید تهیه شود. آجیل و میوه و شیرینی باید گرفته شود. باید کاری کنیم که بوی عید را حس کنیم. باید قبل از سال تحویل کلی پیامک تبریک بفرستیم به لیست تلفن های توی موبایلمان؛ حتی انهاییکه یک سال است نه بهشان زنگ زده ایم نه پیامک.

 سال که تحویل می شود، باید تلفن را برداریم و به لیستی از کسان زنگ بزنیم و سال نو را تبریک بگوییم. حتی به آنهایی که قرار است تا ساعتی دیگر به دیدنشان برویم! باید به همه بگوییم: «سال نو مبارک... ایشاله که سال خوبی باشه براتون...»
باید میهمان که می آید، چند مدل شیرینی و آجیل و شکلات و میوه، برای پذیرایی آماده باشد. باید لباس نو بپوشیم و بپوشانیم و عیددیدنی برویم. و باید... 

من، این روزها و این سالها، معنی این کارها را نمی فهمم. فکر می کنم عید نوروز، یک تعطیلی خوب است؛ فرصت خوبی برای سفر و استراحت. گشتن طبیعت، دیدن جاهای جدید و... . همین.

 دو سه سالیست که عیدنوروز  برای من فقط «چند روز تعطیلی» است و یک فرصت خوب. پس بر من مبارک است!

 درون

"عید" چیست؟ "عید نوروز" یعنی چه؟ "عیدتان مبارک"چه معنی می دهد؟ "سال نو مبارک" دقیقاً یعنی چی؟
از اینکه مدام این عبارات را در برابر هر کس که توی این روزها می بینم، تکرار کنم و احیاناً «تالاپ» یک ماچ آبدار هم نصیبم شود، حس خوبی ندارم. 
فکر می کنم که عید نوروز، خیلی ساده و خلاصه، یعنی آگاه شدن بر نوشدن؛ یعنی اینکه آگاه باشم تا دروناً تازه شوم. نو شوم. تازه بمانم. گاهی فراموش می کنم که باید تازه شوم و بمانم و مبتلا به دل-کهنگی می شوم. و نوروز و عید و فروردین، یک رخداد بیرونی ست تا متوجه «درون»م شوم.

این روزها فرصت خوبیست برای تامل، برای دور ریختن چیزهای بد و مخرب از انبان ذهن. برای شادبودن و شادخواری و روان شدن...

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟گو سبب انتظار چیست؟



 
احیای بخش از دست رفتۀ وجود
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢  

Wilderness River

دارم موزیک گوش میکنم؛ موزیک که نه. آلبومی است به نام «Wilderness River» )رود ناآرام(، که کل آن فقط صدای آب رودخانه ای است. یک ساعت تمام. این آلبوم را، این صدای رودخانه را گوش می کنم تا آرامش پیدا کنم. اینطور که: توی ذهنم را از چیزی و چیزهایی خالی کنم و آن را فقط با تصویر و صدای یکنواخت آبِ جاریِ ناآرام پرکنم. یعنی: آرامش.

 این کاست( یا سی دی) ساخته شده تا بازسازی بخشی از طبیعت باشد برای انسان مدرن و شهری که سیمان و دود او را فرا گرفته است. با خودم فکر می کنم. که ما ادم های شهرنشین، ما که از طبیعت بکر کنده شده ایم، چقدر به همین طبیعت دلبسته ایم. که حالا که به جبر روزگار توی خانه ای در دل شهری پر از دود و صدای بوق نشسته ایم، با صدای دیجیتال شده ی آب رودخانه ای، برای دقایق و ساعتی، آن قسمت از وجود از دست رفته مان را که از طبیعت کنده شده، زنده می کنیم. این، احیای بخش از دست رفتۀ وجود ماست.

و حالا می خواهم سکوت کنم تا صدای آب تکرار شود و تکرار شود و تکرار...



 
صحبت یاران...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  

حافظ می گوید:

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
...
معنی آب زندگانی و روضه ی ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟

و خیام نیز می گوید:

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

دعوت به شادبودن و خوش باشی که با تعابیر متعدد و گوناگون بارها در دیوان حافظ تکرار شده است، در رباعیات و اندیشه خیامی نیز به روشنی دیده می شود. صرف نظر از بدبینی و جبری گری خیامی و ترس او از مرگ و باورِ خلل ناپذیرش در باب قضا و قدر، که از پایه های اصلی بنای «عشرت طلبی و خوش باشی خیامی» است، حافظ نیز این نگرش و مشی را با اندک تغییری در جهان بینی خود وارد نموده.

در نظر حافظ و خیام، وقت گل یا موسم گل یا همان فصل بهار،  وقت شادبودن و شادخواری و شادنوشی است. صحبت یاران، باغ و بوستان روح افزا و طرف جویبار و می خوشگوار، فرصتی است تا دمی خوش باشیم و از سرمایه زندگی بهره گیریم.

این «فصل گل» و «بر کنار جوی نشستن» لزوماً نه به آن معناست که باید نوبهاری باشد و فصل گلی و باده ای و کنار جویی، تا به واسطه زیبایی های طبیعت به خوشی و عیش برسیم.(به یاد بیاوریم داستان آن صوفی که در گلستان سر بر زانو، به مراقبه نهاده بود). این ها می توانند استعاره ای و اشاره ای هم باشد که: ای انسان عاقل، از حداقل اسباب خوشی که برایت مهیا شده باید بهره ببری و زندگی را به خوشی و شادی بگذرانی. تو نیازی به «قصر و حصون» (تعبیری از مولانا) نداری. اگر بلد باشی که از زندگی لذت ببری، به کمینه ای از اسباب خوشی قانعی و از آن بهره می گیری. اگر هم بلد نباشی، که هیچ! حتی اگر ویلای چندصدمیلیونی و ماشین آنچنانی و امکانات مادی دیگر هم داشته باشی، باز هم اسیر هستی و نمی توانی در رهایی، از لحظه لحظه ات لذت ببری.

* * *

 بودن و مصاحبت با دوستانی همدل و همراه، خود، عینِ «بر طرف جوی بودن در فصل گل و باده نوشی» است. و این مصاحبت به همت آقامجتبی دست داد.

دو روزی را به دعوت آقا مجتبای عزیز ( یا همان «تبکم» جلسات مثنوی) در یکی از شهرهای زیبای شمالی گذراندیم. با داود و اقا مرتضی و حسین. دو روزی که سرشار از غزل و مثنوی بود و گفتگوهایمان رنگ و بویی از این دست داشت. انواع و اقسام لطیفه های تاویل‌پذیر و تاویل‌ناپذیر هم شنیدیم؛ آن هم با لهجه شیرین اصفهانی و لهجه های دیگر. 

توی خنکای پاییزی شمال، کنار جنگل‌های سبز عباس آباد. دو روزی خلوت کردیم. بی دغدغه قیمت دلار و طلا و چنین و چنان شدن ها. و بسی لذت بردیم از این خلوت و فراغت. از آقا مجتبای مهربان به سبب میهمان نوازی و زحماتی که متقبل شد، سپاسگزارم.



 
عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  

چون که بر سر مر تورا دَه ریش هست
مَرهَمت بر خویش بـاید کـار بـست‏

عیـب کـردن ریش را داروى اوسـت
چون شکسته گشت، جـاى اِرحَموست‏

گر همان عیبـت نـبود، ایمـن مباش
بو که آن عیـب از تـو گردد نیـز فـاش‏

 

 

(مَرهَمت: مرهم بر زخم نهادن.)

متفکری (که فکر کنم آلبرت اینشتن باشد) گفته است که: «مردم همیشه عیب­های خود را با دوربین، و عیب­های دیگران را با ذره بین نگاه می­کنند».

چه کلام تامل برانگیزی! وقتی خوب دقیق می شویم، می بینیم که ما (من و شاید تو) هم مثل اکثریت قریب به اتفاق آدم­هایی که می شناسیم، چنین هستیم. در یک دست ذره بین داریم برای دیدن عیب های دیگران. و شاید در جیبمان یا توی کوله مان دوربینی داشته باشیم که گاه بخواهیم با آن عیبهایمان را رصد کنیم! خب، همین می­شود که بجای خودشناسی، می خواهیم دیگرشناسی(!) کنیم و مدام  به عیب­جویی دیگران می­پردازیم.

مولانا در این ابیات (از دفتر دوم مثنوی) می گوید که باید مرهم را بر زخم های خود بگذاریم و به فکر زخمهای خودمان باشیم. باید عیبهایمان را ببینیم. اتفاقاً درشت و بزرگ-نموده شده هم ببینیم. که این آغازِ علاج کردنِ آن است.

این توجه به خود و کاستی هایمان نه بخشی از سلوک، که قسمت اعظم و حیاتی آن است. حالا، باز فراموش خواهیم کرد که : «عیـب کـردن ریش را، داروى اوسـت»