من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.



 
ملت فرهنگ دوست!
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

 

سفر قبلی ام به استانبول، سفری کاری بود و فرصت نکرده بودم که دیدنی های استانبول را ببینم. اما در سفر اخیر (که البته بسیار کوتاه بود) این فرصت دست داد تا سری بزنم به برخی از اماکن تاریخی این شهر. یک صبح و بعد از ظهر را در مسجد سلطان احمد و مسجد(یا کلیسای) ایاصوفیه و محوطه اطراف گذراندیم.

مسجد سلطان احمد زیبایی و جاذبه های خاص خود را داشت و ایاصوفیه نیز (که به قول حسین، کلیسایی که به زور مسجد شده بود و نشده بود!) عظمتی داشت. از این ها بگذریم، که این چند خط را برای این ننوشتم که از اماکن باستانی و دیدنی استانبول گفته باشم.

نکته ای که توجهم را جلب کرد و بسیار جالب و البته تاسف بار و دردآور بود، این بود که تقریباً در این 6-7 ساعتی که در این دو مکان تاریخی بودم، به جز گروه هشت نفره خودمان، من هیچ ایرانی دیگری ندیدم. توریست ها از همه نقاط دنیا بودند: چین،ژاپن، اروپای شرقی، اروپای غربی، اسکاندیناوی و حتی عرب. اما از ایران هیچ کس نبود(به جز ما).

به دوستانم گفتم که «شب که می رویم مرکز خرید, خواهید دید ایرانی ها کجا هستند!». و همین هم شد. عصر رفتیم به یکی از مراکز خرید چندطبقه استانبول و در هر فروشگاه که می رفتم لااقل دو ایرانی می دیدم.

واقعا دردآور است این فقر فرهنگی. در کشور خودمان پوشاک مرغوبی که قیمت مناسب داشته باشد حتما نیست که شهروندان ایرانی این همه پول هزینه می کنند بروند یک کشورخارجی تا تمام وقت خود را در مراکز خرید بگذرانند. و اگر وقت کردند (که قطعا خرید به آنها این وقت را نمی دهد) و حال داشتند(که ایضاً به دلیل قبلی، نخواهند داشت!) سری هم ، فقط برای خالی نبودن عریضه، به جایی بزنند و خیلی زود دوباره راهی مراکز خرید اطراف آن شوند.

حالا مدام بشینیم و بگوییم که «ما ملتی با فرهنگ 2500 ساله هستیم و توی دنیا روی دستمان نیست»!

خسته نباشیم!

(نکته ای دیگر از ایرانی ها و مساله خرید باقی مانده که اگر حوصله ای بود، در پست بعدی شاید بدان اشاره کنم)



 
زمستان
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  
 

 

نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان  سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم!

نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که  حتی بخوانیم :

« هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
زمستان است...»


زمستان هم مثل این روزهای ما بی بخار است؛ زمستان هم زمستان های قدیم!

 


 
درک ‹‹ اجر و ثواب›› ؛ تا عمق جانمان!
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  

1- دیروز که رفته بودم انقلاب . توی میدان انقلاب شاهد یک منظره باشکوه و مومنانه بودم. یک دسته ی سواره شامل چند دستگاه وانت حامل عزاداران و چند راس اسب و سوارانشان و چند شمشیر زن و زره پوش توی مسیر ویژه سامانه بی آر تی(اتوبوس تندرو) راه افتاده بودند. مردم پیاده هم ایستاده بودند و نگاهشان می کردند. من هم از توی اتوبوس نگاهشان کردم . و بعد نگاهم رفت تا آخر این دسته و 7 اتوبوس تندرویی که پشت آنها منتظر به صف شده بودند. سرم را چرخاندم تا ابتدای دسته سواره عزادار را ببینم. تقریبا 7-8 اتوبوس هم از آن طرف معطل بودند.

بعد که از کنار آن اتوبوس های خط ویژه عبور کردم دیدم تا خرخره پر از مسافر هستند. حساب کردم اگر توی هر اتوبوس 50 تا 60 نفر باشند، آنوقت با ضرب در عدد 14 به عددی حدود 800 می رسیم!. یعنی 800 نفر در این اتوبوس ها در انتظار بودند تا این دسته پس از آنکه ثواب و اجر لازم را برد , حرکت کند و یا از مسیر ویژه خارج شود.

خدا خیر دهد عاملین این اتفاق مومنانه را ، که به 800 نفر اجر و ثوابی بی پایان رساندند!

 

2- امشب که به خانه آمدم. حدود ساعت 12 و نیم بود. دسته عزادار توی خیابان اصلی، جلوی تکیه اش جمع شده بود  و صدای طبل و زنجیر و داد و فریاد نوحه خوان بر آسمان بود. آمدم خانه. پنجره ها بسته بود. اما صدای عربده نوحه خوان انگار از پنجره های بسته بهتر و شفاف تر می رسید. تا ساعت یک و پنج دقیقه صبح حضرت آقای نوحه خوان از عمق جان و از ته ریه ها و حدفاصل معده و روده داد می زد. عربده می کشید. به خدا قسم که «عربده» می کشید و هیچ مبالغه ای در کار نیست! این نوع عربده کشی - که رسم هرساله ی هیئت عزاداری خیابان ماست- را من در هیچ هیئت عزاداری دیگری ندیدم. نمی دانم آیا فکر می کنند که هر چه بیشتر داد بزنند ثواب بیشتری می برند یا تنشان می خارد برای فحش و ناله و نفرین مردمی که آزار دیده اند و خواب به چشمشان حرام شده.

الان که این مطلب را می نویسم و بی ویرایش در وبلاگ می گذارم ساعت حدود 1:25 صبح است و صدای طبل وزنجیر و عربده تازه خاموش شده است.

حسین بن علی(ع) حقیقتاً مظلوم است. مظلوم تمامی عصرها!



 
رفیقی برای نوشتن
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  

 

بعضی وقت ها سیگار، می شود یک رفیق و همراه خوب؛ برای تنهایی. برای نسوختن؛ می سوزد تا تو گرم شوی؛ تا تو خستگی در کنی.

گاهی سیگار می شود رفیقی برای نوشتن. می شود با چند نخ سیگار و یک لیوان چای، کلی چیز نوشت!


کی بود که می گفت: قاتل آدم، دوست آدم نمی شود!؟

 



 
نوش کنید! میوه تقلید را
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  

شاید تا حالا بیش از ده بار برایم ایمیل آمده که:

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است

تقدیم به سوختگان راه مولانای روم...آن آشنای دیرینه  (!!)

نوش کنید کلام مولانا را...

 

نه مرادم، نه مریدم

نه پیامم، نه کلامم

نه سلامم، نه علیکم

... ( و الی آخر!!)

 شاید بیش از ده بار روی این شعر در وال دوستان کامنت گذاشته باشم که : به تار سیبیل همان حضرت مولانا که این شعر از مولانا نیست! و دوباره ایمیل هایی می رسد و دوباره در وال دوست دیگری می بینم که نوشته شده: «غزلی زیبا از مولانا جلال الدین بلخی رومی»

اگر این شعر را یک بار با اندکی(فقط اندکی) دقت ادبی بخوانیم و اگر فقط دو تا غزل مولانا را همان دقت خوانده باشیم می توانیم به راحتی آب خوردن تشخیص دهیم که جنس کلام این شعر با آن «غزلیات» مولانا چقدر متفاوت است. تفاوتش از ثری تا به ثریاست!

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لق را دهان خلائق شکست و این بازی را راه انداخت.

خود جناب شاعر هم که آفتابی نمی شود! شاید کلی خوشحال است از اینکه شعرش را آنقدر بالا برده اند که به مولانا منسوب کرده اند. شاید هم کلی پکر است از اینکه شعرش را برداشته اند و نامی هم ازش نمی برند!

 همه این ها را گفتم، اما این را نگفتم که « اصلاً  مصطفی علیزاده،به تو چه که جماعت این شعر را به اسم مولانا همه جا دارند پخش می کنند؟! تو هم عرضه داری، یک نیمچه غزلی بگو و به اسم سعدی توی نت پخش کن. کی حال داره بره  بین آن همه غزل سعدی دنبالش بگردد !»

و جواب: «مگه مجبوریم هرچه دیگران می گویند و می نویسند تکرار کنیم، آن هم با افتخار!؟   خلق را تقلیدشان بر باد داد!»

حالا نوش کنید! نه کلام مولانا را، که میوه تقلید را! و تقلید، همین دست به دست گرداندن این شعر است تا از قافله عقب نمانده باشیم!



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!

 



 
درخت جهل ما ریشه دوانده است!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  

عکس را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!

ما مردمی به غایت فرهنگ گریز و خردستیز هستیم. انگار هیچ گاه قرار نیست خردگرایی در این سرزمین حاکم شود. قاطبۀ ملت ما افیون زده هستند. می دانید که اشاره ام به همان جمله معروف مارکس است.

در قرن بیست و یکم هم که خردانسانی، هر روز دهها نقطۀ تاریک از ندانسته های بشر را کشف و روشن می کند، ما هنوز به فکر تشخیص تصویر بزرگمردی بر روی دیوار هستیم و یا در دغدغه کشف امامزاده ای مجرب که حاجت روا کند و یا به دنبال درختی که از آن خون می چکد و یا سنگی که ... . بگذریم؛ که اگر این قصه را درازتر کنم، حکمم سنگین تر می شود و احتمالا به ارتداد، نزدیک تر!

مشکل فرهنگ ما ایرانی-جماعت با 4 سال و 8 سال حل نمی شود. به نظرم لااقل یک قرن- یعنی سه چهار نسل اهتمام و توجه لازم است تا باورهای کهنه و عادات و رفتارهای نابخردانه از تار و پود ما جدا شود و در مسیر تعقل قرار گیریم. و تقریبا مطمئنم که این، امری محال است؛ درخت جهل ما ریشه دوانده است؛ ریشه ای بس کهن و قطور!

ما در هیچ دوره تاریخی عقل گرا نبوده ایم و احتمالاً هیچ گاه رنگ تعقل را نخواهیم دید.

* * *

توی جاده فیروزکوه درختی است که ظاهرا 12 ماه سال سرسبز است. اگر اشتباه نکرده باشم، درخت نارون است. با جمعی در سفر بودیم. به اصرار یکی از همراهان رفتیم به زیارت این درخت. از جاده، منظره ای زیبا دیدیم. دور تا دور درخت، شاید تا صدها متر هیچ درخت و بوته ای نبود. در دل زردیِ پهن شده روی زمین، تک درختی زیبا و سبز خودنمایی می کرد. به درخت که رسیدیم اما، منظره عوض شد. منظره ای به غایت متفاوت! تنم لرزید.

درخت میوه داده بود؛ صدها تکه پارچه، از هر رنگ، و تکه های پلاستیک و نایلون که گره زده شده بود به شاخه های درخت! زائرین دلسوخته دخیل بسته بودند به درخت بیچاره؛ که حالا وزن کثیف پارچه هایی که معلوم نبود برای کدام تکه از لباسِ چه کسی هستند و نایلون هایی که اگر هم میلیون ها سال رها شوند بی هیچ تغییر و فرسودگی می مانند، تحمل می کند. و بر جهل این گروه از اشرف مخلوقات، می گرید!

عکس را در سفر اخیرم انداخته ام

 

عکس اولی را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!



 
جمعه ی خلوت درکه!
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

ساعت 6 صبح بود که فریادهای «بلند شید...یااله...بیا بیرون..بجنب بینم...» از خواب به بیداری کشانیدمان. تکان های پیاپی چادر، دیگر کاملا بیدارمان کرد. زلزله هم چنین تکان و لرزی نداشت. سرمان را که از چادر بیرون آوردیم، 7-8 نفری، شاید هم بیشتر، مامور سیاهپوش با اسلحه و دستبند دور مان را گرفته بودند؛عده ای دور چادر را ، و عده ای هم دور زیرانداز بچه هایی که بیرون خوابیده بودند را.

اول که با فریادهای بیرون از چادر از خواب بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم دو سه نفر سیاهپوش کله شان را توی چادر کرده اند و نگاهمان می کنند، فکر کردم راهزنند. بعد فهمیدم که نه، شکر خدا برادران ارزشی و ماموران دلاور نیروی انتظامی هستند.

چند تایی عکس از چادر و بساطمان هم انداختند و ظاهرا مقادیری از خوراکیجات باقیمانده از دیشب را هم معدوم و منهدم نموده بودند.  دستوری صریح و روشن توسط هر 7-8 نفرشان ،پیاپی، صادر می شد که : « یااله .. جمع کنید برید پایین» و ما هم جمع کردیم و گیج و بهت زده راه افتادیم طرف پایین. با زبان روزه که حالا از شوکی که وارد شده بود، دهانمان خشک شده بود.

توی راه چند چادری دیدیم که برچیده شده بودند و صاحبانشان مثل ما مبهوت و معترض بودند. آنهایی که بالا می آمدند، هر یک چیزی می گفتند و اعتراض می کردند و گاه مسخره می کردند. طنز تلخ . سیاهی بود.

زن و شوهری که بالا می آمدند گفتند که آن پایین، مردم را می گردند تا  کسی بطری آبی یا تکه نانی با خود همراه نداشته باشد. زن دیگری می گفت که اجازه نمی داده اند که بالا بیاید و او از راه رودخانه و دزدکی بالا آمده. مردی که با دو بچه کوچکش آمده بود، می گفت که بچه ها را هم می گردند حتی.(بچه های زیر سن بلوغ را!) مرد دیگری به همراهش می گفت که پس این «لا اکراه فی الدین» یعنی چه!؟ و مرد میانسالی به یکی از مامورانی که توی کوه مثل مور و ملخ ریخته بودند، گفت:جوانهای مردم معتاد شوند بهتر از آنست که تفریح و ورزش کنند» و مامور هیچ نگفت و خندید.

ما ده نفر پایین که می رفتیم، همه این ها را می شنیدم و تاسف می خوردیم. البته نمی خواستیم که عیش دیشب مان منغص شود؛ پس گاه به طنز می گرفتیم اوضاع را و می خندیدیم. دوستی می گفت دیر نباشد روزی که در ماه رمضان ، صاحبان مشاغل سیاه(و کثیف!) گوشه میدان ها به جای آنکه بگویند«سی دی عکس پاسور... سی دی سی دی سی دی پاسور» بگویند «چیپس چیپس چیپس ، آب معدنی،چیپس،چیپس،چیپس» و خندیدم. خندیدم به آینده مان. و آمران به معروف( با اسلحه) و ناهیان از منکر نابخشودنی کوه نوردی( با دستبند و باتوم) در کوه پراکنده بودند. و نیز در میدان درکه و پایینتر از آن که گشت بازرسی راه انداخته بودند تا کوله ها را بگردند. خلوت ترین جمعه ی درکه را دیدیم ما.

***

شب گذشته بعد از جلسه خمر کهن و افطاری با چندتایی از دوستان رفتیم درکه. داود سوال و بحثی را مطرح کرد و تا دو-سه  نیمه شب گپ زدیم. بعد دو تا از دوستان رفتند و با چندتایی دیگر از دوستان که تازه آمده بودند،گپ و گفتگو داشتیم. تا سحر. حوالی 5 صبح خواستیم بخوابیم. 6 نفر در یک چادر 4 نفره. موقعیت طنزی بود و یوگای خنده منصور بنانی تا دقایقی خواب را از سرمان پراند. بیچاره رضا که زیر دست و پا خوابید!

نیم یا شاید یک ساعتی بود خوابیده بودیم که ماموران سیاهپوش آمدند. خیر مقدم!



 
آوازی که خوانده نشد
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  

افطار که می کردیم چندتایی از بچه قورباغه ها از رودخانه کوچک کنارمان پریدند و آمدند طرف ما. حتی یکی شان که خونگرم تر و اجتماعی تر بود، آمد توی سفره مان. هیچی نخورد. نه نان، نه پنیر و نه حتی انگور. اما آداب معاشرت را خوب می دانست. آمده بود تا در کنارش افطار به ما بیشتر بچسبد.

پس، وقتی می گویم قورباغه ها را دوست دارم، نگویید چرا؟ 

 

قورباغه ها اما ساکت بودند. نخواندند. دریغ از یک قطعه، یک غزل آواز، یک ترانه. هیچ نخواندند.

وقتی طاق باز رو به آسمان پرستاره شب دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به چراغ های بی شمار آسمان و شهاب هایی که یکی یکی می آمدند و و در صفحه تیره آسمان خودی نشان می دادند، بهترین موسیقی، صدای آب بود، که بود. و بهترین آواز، صدای قورباغه ها بود، که نبود!

حتما بهشان برخورده -ناراحت شده اند، از این که قصه شان کرده ام. از این که گفته ام: من آواز قورباغه ها را می فهمم!

 

«من آواز قورباغه ها را می فهمم!» نام داستانی است که پیشتر نوشته ام



 
ای چشم و ای چراغ...!
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  

امشب دیوان غزلیات شمس را گشودم تا حرف دل مولانا جلال الدین را بشنوم. صفحه ای آمد که بالای آن غزلی بود که گرچه بهاریه است, اما به حال و هوای امشب و مناسبتش می خورد. عجیب بود! حالم را خوش کرد... 

                    آمد بهار خرم و آمد رسول یار

                                                  مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

                    ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

                                                  مگذار شاهدان چمن را در انتظار

                    اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

                                                  رو رو که قاعده ست که «القادِم یُزار»

 



 
نگاهی متفاوت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  

 

مشکلات و فراتر از آن، بحران ها، در زندگی هر کس ، کم یا بیش وجود دارد و پیش می اید. از آن هم گریزی نیست. نگاه های متفاوتی هم به آن وجود دارد. ممکن است آن را «خواست خدا» بنامیم یا «قسمت» یا «روی تلخ زندگی» و ... و حتی «بدشانسی» و «بدبختی» و «قهر خدا».  به نظرم یک نوع نگاه دیگر هم می توان به این بحران ها داشت.

ما آدم ها گرفتار بحران می شویم تا «فرصت»ی برایمان پیش آید که نگرش مان به دنیا و زندگی را تغییر دهیم. کاری که اکثر ما هرگز آن قدر جسارت و شجاعت و خطرپذیری نداریم که در حالت معمول و در روال عادی زندگی مان به آن اقدام کنیم. کاری بزرگ و جسورانه: بازنگری در نگاهمان به دنیا و زندگی و حتی بازنگری در انتظارمان از هستی.

بحران این «فرصت» را در اختیار ما قرار می دهد که راحت تر، زندگی مان را و نوع نگاهمان را دگرگون سازیم. پس بحران یک فرصت است. یک نقطه عطف تا دوباره مسیر زندگی مان را طراحی کنیم. اگر این نظر را بپذیریم، آنگاه نه تنها تحمل بحران آسان تر می شود، بلکه از دل آن دوباره می توانیم متولد بشویم. مثل ققنوس؛ از درون آتش رنج هایمان بیرون می آییم و دوباره متولد می شویم. ققنوسی دیگر می شویم و پای به زندگی نو و جدیدمان می گذاریم. 



 
نسخه «آقای دکتر» برای شعر نو!
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  

این یادداشت را پیش از این در وبلاگ دیگرم(که در زمینه "زبان و ادبیات فارسی برای کنکور کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی" است) منتشر نمودم که با تغییری جزئی، مجدداً- واین بار در بی رنگی قرار می دهم.

چندی پیش کتابی مطالعه می کردم که عنوان «فارسی عمومی برای تدریس در دانشگاهها» بر پیشانی آن ثبت شده بود. نویسنده، که در کارنامه کتاب خود را «دکتر» معرفی نموده، ظاهراً در چند دانشگاه، درس فارسی عمومی را تدریس می نماید. زمان دانشجویی من هم در دانشگاه ما کلاس داشت و درس می داد که شکر خدا استاد من نبود.

صفحه مربوط به مبحث «شعر نو» را باز کردم. البته شعر نو که چه عرض کنم!؟ جناب دکتر  شعر نو را «شعر ناقص» نامیده و تاکید نموده اند که نامگذاریِ شعر ناقص را صحیح می دانند. نویسنده که ظاهراً دل خونی از شعر نو و شاعران نوگرا دارد(به چه دلیل؟ خدا داند!)، در جابجای نوشتار تند و تیزش بر شاعران نوگرا و شعر نو تاخته و کوشیده تا این سبک و پیروانش را زیر سم های اسب تعصبش له و لگدمال کند! چند خطی از نوشتار بُرنده همچون تیغش را می خوانیم:

 

نوعی از شعر نو با ظهور سهراب سپهری جان می گیرد و تا به امروز تحت عنوان موج نو باقیمانده است. شعری است که اساس آن بر مبهم گویی و بی معنا گوییست(!)

... برتر از همه سخنان بی سر و تهی است که تحت عنوان شعر توسط احمدرضا احمدی رواج یافت.

شعر ناقص در دهه 50 به بن بست رسید و امروز نیز پسرفت روز به روزی دارد.

شعر منثور(سپید) نوشته ایست که کاملاً نثر است و بی جهت آن را جداگانه زیر هم می نویسند و نام شعر را بر آن می گذارند. سردسته این گروه شاملوست که از بزرگترین تخریب کنندگان فرهنگ و ادب فارسیست. (!!)

شعر معروف به موج نو، نه تنها شعر نیست بلکه حتی در مقوله ادب و هنر هم نیست. عباراتی بی معنا و گنگ و بی هنرانه است که اصولاً معلوم نیست چیست؟ مانند این نوشته سهراب سپهری ...

من نمی دانم نخستین بار چه کسی نیما را به عنوان پدر شعر نو مطرح کرد.... اشعار او در زمره ضعیف ترین و سست ترین اشعار است.

محمد حقوقی از کم مایه ترین منتقدانیست که برای همه تعیین تکلیف می کند.

این جملات بخشی از ابراز لطف نویسنده محترم نسبت به شعرای نامدار و نوآور معاصر ماست که البته در بخشهای پایانه نوشتار، آقای دکتر با نسخه ای که می پیچد، کار را تمام می کند و ویژگیهای نوسرایان شعر فارسی را فهرست می کند:

ناآگاهی کافی از شعر و رموز شاعری

بی اطلاعی کامل از شعر هزارساله فارسی

نخواندن آثار قدیم در تمام طول عمر

از بر کردن چند اصطلاح فرنگی در شعر و استفاده نابجا از آنها

نداشتن هر گونه سواد و اطلاعات عمومی

علاقه به سنگ پای قزوین (!!) و داشتن طبق طبق ادعا و...  

در نظر داشته باشید که ادبیات فاخر جناب دکتر نه در یک مقاله انتقادی که در یک کتاب آموزشی برای دانشجویان متجلی شده است. آقای نویسنده که از قضا خود ناشر کتاب خویش هم هست، تقریباً در هر صفحه از این فصل، خوانندگان بیچاره کتاب را به کتاب دیگرش(درباره شعر نو) ارجاع می دهد که لابد آن کتاب، فحش نامه ای کامل است و  بی پروا تر بر شاعران بزرگ سده 14 زبان فارسی تاخته است.

 

جای بسی تاسف است که در مجال کوتاه که برای دانشجویان فراهم شده تا به بهانه گذراندن درس 3 واحدی فارسی عمومی با ادبیات فارسی بیشتر آشنا شوند و احتمالا علاقه و انسی با شعر و ادبیات پیدا نمایند، فردی در کسوت استاد دانشگاه و مولف کتاب و دکترای ادبیات و ناشر و... بر تخفیف بخش مهمی از ادبیات فارسی می پردازد و مثلا شاملو (که سالیان درازی را صرف تدوین دایره‌المعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران، تحت عنوان کتاب کوچه نموده است) را بزرگ ترین تخریب کننده زبان فارسی می داند!

روح نیما و سهراب و شاملو و فروغ و اخوان و ... شاد و عمر احمدرضا احمدی و ... دراز باد!

 

 

و شعری از احمدرضا احمدی :

"چهار"

  زمانی
    با تکه ای نان سیر می شدم
     و با لبخندی
      به خانه می رفتم
   اتوبوس های انبوه از مسافر را
   دوست داشتم
     انتظار نداشتم
       کسی به من در آفتاب
      صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
اوقات خوش آن بود که...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠  

سه سال پیش بود؛ همین روزها تقریباً. شاید فقط با 4-5 روزی اختلاف. همراه داود سفری کوتاه داشتیم به حوالی آمل. تعطیلات نیمه خرداد بود و جاده شلوغ. به مشقتی خودمان را رساندیم به آمل. دیگر، آنچه در مسیر اتفاق افتاد، بماند و نگویم که چه موقعی و به چه دلیلی فرمان را به او سپردم و خودم رفتم زیر صندلی تا آرتیست بازی او را نبینم!

به آمل که رسیدیم باران تندی می بارید. چیزهایی خریدیم. خوراکی و از این قبیل. برگشتیم طرف پارک جنگلی نزدیک آمل. ما اهل طبیعت بودیم. هتل و مسافرخانه به کارمان نمی آمد. گفتیم حتماً در پارک جنگلی آلاچیقی هست که تویش چادر بزنیم. آلاچیق بود؛ اما نمی شد چادر زد. ساعتی را زیر پتو توی آلاچیق نشستیم. و بعد رفتیم قهوه خانه ای. شام را توی ماشین خوردیم. حدس بزنید اگر جوجه نبود, چه بود؟! نان و پنیر خیار و گوجه! چه لذتی داشت. و همانجا خوابیدیم. آره توی ماشین.

صبح زود، ماشین رو آتیش کردیم رفتیم طرف روستایی در همان حوالی. روستای امام زاده زید. ساعاتی کوتاه اما به یادماندنی که در طبیعت بکر و زیبای روستای امامزاده زید گذراندیم. شاید 7-8 ساعتی فقط. چادری برپا کرده بودیم. در منطقه ای سرسبز و بر بالای یک دره جنگلی زیبا. اگر از چادر 20-30 متر فاصله می گرفتی  تصویری می دیدی شبیه یک تابلوی نقاشی. چادری رنگارنگ و کوچک از میان مه غلیظ در دل منطقه ای سبز. صبحانه ای خوردیم مفصل. و بعد چرتی و گپی. دم ظهر بساط جوجه را با داود برپا کردیم. لذیذ و به یاد ماندنی بود.

 

صدای پرندگان تنهای صدایی بود که بر فراز آن دره می شنیدیم. موسیقی مست کننده طبیعت. سکوت کردیم. و شنیدیم. مست شدیم. آن سفر به یادمان ماند برای همیشه. و الان به یاد می آورمش بعد از سه سال. بهانه اش چه بود؟ می گویم

این روزها و شبها دلم هوای دوست عزیز دور از وطنم را کرده. همان که به تعبیر سهراب « بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

 و باتمام افق های باز نسبت داشت

 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

 و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد »

حالا به جای همه «بود»ها شما «است» بگذارید.

این شبها که آلبوم انتظار مسعود شعاری را گوش میدهم (همانی که او برای اولین بار به من معرفی کرد و آن روزها موسیقی آغازین جلسات پنجشنبه شب های مثنوی خوانی اش بود)، بیشتر دلم می گیرد و در انتظار دیدار رویش بی تاب می شوم.  دوست است دیگر و اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. او بزرگ است و نازنین. و نبودنش و ندیدنش تلخ است و ویرانگر. و حالا به او می گویم:

از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه

انّی رایتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه

و بهانه دیگر که یادی از او کردم: دهم خرداد سالروز تولد داود عزیز است. گرچه او شاید هر هفته یا هر روز متولد می شود؛ اما به هر حال، دهم خرداد در تقویم من، یعنی سالروز میلاد دوست همراه و همدلم که ماههاست از او دورم. تولدت مبارک داود جان  

 

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست /   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.



 
نوروز و روز نو
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  

 

این روزها, همه در جنب و جوشند برای انجام کارهای نکرده. یک دنیا کارهای نکرده! انگار سال که پایان برسد, دیگر سوت پایان بازی زده شده و باید زمین بازی را ترک کنند. هر که را می بینی، همه- حتی خود من و تو – بی وقفه در تقلّا برای صفر کردن لیست کارهای به صف شده هستند و اینقدر سرمان شلوغ شده که فرصت نداریم حتی به نوروز و روز نو فکر کنیم. که اگر فکر کنیم، شاید نوروز را و حقیقتش را «درک» کنیم و البته ارمغانش را. اصلا ارمغانش را می دانیم و می شناسیم؟

***

سیصد و شصت و پنج روز را می گذرانیم تا به «نوروز» برسیم؛ تا دوباره روز از نو و روزی از نو. تا سال کهنه را با تمام کهنگی هاش و تمام سیاهی ها و تلخی هاش کناری نهیم و فراموشش کنیم. و نو شدن را جشن بگیریم.

طبیعت نو می شود و نو شدن جهان پیرامون ما شاید نشانه ای باشد برای ما و البته تلنگری تا دنیای درون مان را نیز نو کنیم. دنیایی که گرفتار زمستان شده و سرمای رخوت زای زمستانی آن را سوزانده و خشک کرده. تا از خمودگی ها و افسردگی های زمستان مان رها شده و دوباره برانگیخته شویم. تا نو شدن خود را به تماشا بنشینیم.

***

نوروز، فارغ از اینکه چه پیشینه تاریخی داشته باشید و آداب و رسوم آن چه مبنا و پشتوانه ای، همین یک ارمغانش را به ما برساند، به روز نو رسانده ما را و همین بس برای ما...

 

شاید در روزهای آینده فرصت نکنم که بلاگم را به روز کنم؛ پس نقداً با کمی تعجیل(!) فرا رسیدن نوروز را به دوستان عزیزم و خوانندگان یادداشتهایم که در یک سال گذشته، وقت گرانمایه خود را صرف خواندن نوشته های بی مایه من کردند، صمیمانه تبریک می گویم.

بهاری و سبز باشید...

سال نو مبارک

 



 
برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  

«برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست»

کسی را می شناسم که پیش از این، جمله ی فوق را بارها و بارها شنیده و گفته است. بی آنکه اعتقاد قلبی به آن داشته باشد. بی آنکه حس کرده باشد و آزموده باشد این شروع دوباره و به موقع را.

هنوز هم او را می شناسم. حالا هم به او بارها و بارها این جمله گفته می شود و او می خواهد باور کند. می خواهد بیازماید. او از صفر شروع نمی کند؛ از «منفی» شروع می کند؛ منفیِ منفی. انگار ده سال عقب است؛ ده سال را از دست داده است. اما می خواهد شروع کند.

او اهل جنگ نیست؛ برای مبارزه خود را آماده نمی کند؛ مبارزه با هیچ چیز. او عمری را از دست داده است. می گوید: « آنچه برایش مبارزه کرده ام، ارزش این همه جنگیدن و زخم خوردن را نداشت» مبارزه را واژه ای تکراری می داند که در زندگی اش بارها و بارها تجربه کرده است و حالا دست از آن کشیده است.

به او می گویم: « زندگی تکراری روزمره را به زندگان دچار روزمرگی واگذار کن!» او حالا می خواهد در «حال» زندگی کند.



 
ممنوعه!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠  

وقتی بگویند که فلان کتاب، ممنوع است و جمع آوری شده، فلان فیلم توقیف است و اکران نمی شود. فلان چیز و فلان کار ممنوع است و ...، تازه، بازی «ممنوعه» شروع شده است! ممنوعه ها کششی دارد پر زور؛ راحتت نمی گذارد. می کِشد و چنگ می زند، تا هر طور که شده، کشیده شوی و به چنگش آوری.

آن کتاب را از پشت انقلاب،جلوی دانشگاه، نه، از زیر سنگ هم که شده بیرون می آوری. تمام اینترنت و CDفروشی های زمینی و  زیرزمینی را می گردی تا آن فیلم را گیر بیاوری. با هزار امّا و اگر و تردید و ترس و شوق آن چیز یا کار ممنوعه را تجربه می کنی.

***

کلّاً ممنوعه ها، فارغ از آنکه ارزشی داشته باشند یا نه، شیرین باشند یا نه، ما را به خود می کشند؛ به چنگ آوردنشان می شود هدف، می شود انگیزه. تلاش برای به دست آوردنشان، شاید بیش از خودشان هم لذت داشته باشد. شاید «چیز» دندانگیری هم نباشد، اما چون «ممنوعه» است و دور از دید و دسترس، جذاب و اغواگر است. راست گفته اند که «الانسان حریص علی ما منع».

ممنوعه ها با ما «بازی» می کنند. ما چه؟! ما هم با آنها بازی می کنیم یا که می بازیم!؟



 
سه روایت از یک اتفاق
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠  

اتفاق، آن است که «یک توده هوای کم فشار وارد کشور شده» و شهرمان متاثر از آن دچار تغییرات جوی و بارندگی شده است. همین. اما بخوانید و بشنوید روایت های سه گانه ای که از این اتفاق در سطح کلان شهر تهران نقل می شود:

روایت اول: روی خودروها، درختان، لبه دیوارها و سطح باغچه ها و پارک ها و ... در بالای شهر برف نشسته است. همه جا سپیدپوش شده است. کودکان و نوجوانان و حتی گاه جوانان آدمک های برفی درست می کنند و خوشند. از پشت پنجره که می بینی دانه های سپید برف بی وقفه فرود می آیند، لذت می بری. به خصوص اگر یک فنجان چای یا قهوه گرم هم دستت باشد و هر از گاهی جرعه ای هم بنوشی تا از تماشای این منظره در قاب پنجره بیشتر لذت ببری. شهر قشنگ شده است. تماشای این منظره خسته ات نمی کند. خدارا شکر می کنی به خاطر بارش برف -که نعمت است – و از زندگی لذت می بری.

روایت دوم: سطح زمین در میانه های شهر خیس است و آسمان می بارد. بارانی که گاه شاید تبدیل به دانه های ریز و البته بی جان برف هم بشود و دوباره همان باران، می بارد. برف پاک کن اتومبیل ها کار می کند. هوا پاک است. می توانی نفس بکشی و ریه ات را از هوای تمیز پر کنی. در بعضی نقاط، گلوی نهرِ آب گرفته و آب آن به خیابان سرریز شده است. پشت شیشه پنجره می ایستی و باراش باران  و برف بی جان را می بینی. آرزو می کنی ای کاش برف حسابی میبارید. خدا را شکر می کنی به خاطر ریزش نزولات جوی و چون منظره چندان جذابی نیست، از پشت پنجره کنار می روی و به کارهایت می پردازی.

روایت سوم: خیابان های پایین شهر را آب گرفته است. هر خودرویی که رد می شود کلی آب و گل به هوا می پاشد و عابرین را گلی می کند و فحش و نفرین است که بی وقفه شنیده می شود. توی کفش های مردمی که از پیاده رو خیابان و کوچه می گذرند آب رفته است؛ هرچند می کوشند که از جاهایی رد شوند که عمق آب کمتر باشد. انگار هرچه بر سر شهر باریده، از آن بالا بالاهای شهر تا این پایین جمع شده و حالا چون سیلی سطحی آبراهها و خیابانهای اینجا را دربرگرفته است. بوی گند از چاه خانه ها بالا می زند. توی اتاق که هستی نگاهت گوشه گوشه سقف و دیوار را می کاود تا لکه زردرنگ یا قسمت آماس کرده ای پیدا کنی و قبل از وخیم تر شدن اوضاع فکری به حالش کنی. با خود فکر می کنی ای کاش پول داشتی که کف بام را ایزوگام می کردی یا آن را مرمت می کردی. گاهی نگاهی هم به باران بی جانی می اندازی که می بارد. غصه ات گرفته. نمی دانی خدا را شکر کنی به خاطر نزول باران یا نه!



 
چمنزاری که می گرید!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦  

نمایی از فیلم دشت گریان

موسیقی فیلم «دشت گریان» آنچنان گیرا و مسحورکننده بود که باعث شد تا علی رغم بی حوصلگی این روزهایم، به تماشای ساخته ی هنرمندانه تئو آنجلو پلوس بنشینیم؛ دو ساعت و چهل و پنج دقیقه.

در این فیلم طولانی، آنقدر مسحور تصاویر قاب بندی شده ی ناب و مفتون موسیقی افسونگر آن می شوی که هرگز گذشت زمان را احساس نمی کنی. از همان آغاز، با دیدن تصویری از مهاجران که در مقابل رودخانه – بالای سر عکس خود در آب رود – می ایستند و شرح حال خود می دهند، درمی یابی که فیلمی نه معمولی ، که پر از معنا و سرشار از نماد و استعاره را به تماشا نشسته ای.

 

«دشت گریان» در بستری از رویدادهای سیاسی که سیمان ساختار داستانی آن هستند، در اصل، به روایت «تنهایی» می پردازد؛ انسان تنها و غریب؛ خانواده تنها و جداافتاده.

«النی»، زنی تنها، که یک عمر آرام و بی صدا و در خود گریسته، در نهایت، در اوج تنهایی که پیرامونش را گرفته، تسلیم می شود و فریاد برمی آورد. او حالا آماده است که تنهایی او را در خود غرق کند. در حقیقت النی یک عمر تنها بوده و می پنداشته که نیست یا می خواسته که نباشد. اما سرانجام باور می کند که تنهاست.

خانواده ای تنها و سردرگم که هر روز لنگر کشتی اقامت خود را در جایی از این دشت می اندازد که امیدی نیست فردا دیگر جایی برای ماندن باشد و اصلاً امیدی نیست که فردا دیگر کشتی ای باشد! خانواده ای که قبل از تشکیل، پاره پاره شده و حالا زن می کوشد که پاره های آن را کنار هم قرار دهد. خانواده ای که از فروپاشی مجدد می ترسد و می گریزد؛ اما گریزگاهی نیست!

و این، چمنزار است که می گرید. بر همه آنچه بر مردمان ساکنش گذشته و می گذرد؛ بر تنهایی انسان می گرید. می گرید و می گرید تا سیل شود و در خود غرق کند، همه چیز را!

دریافت فایل موسیقی

دریافت فایل تراک10



 
همت مردانه!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

 

چند روز پیش یکی از همکاران ما، وقت ناهار که رسید، ظرف سالاد و غذای رژیمی اش را مثل جعبه جواهری روی دست گرفته و وارد اتاق شد. گفت «از امروز رژیم سفت و سختی گرفته ام. طبق برنامه ویژه هفتگی. با کالریِ حساب شده ...» و از این قبیل حرف ها!

 

خلاصه قبل از آنکه همه جمع شوند، بساط سالاد و غذای رژیمی اش را پهن کرد و شروع کرد به خوردن. هنوز 2-3 قاشق نخورده بود که دوستی با چند ظرف غذای نذری وارد اتاق شد. همکار رژیم گرفته ما زیرچشمی مسیر حرکت ظرف های یکبار مصرف غذا را تعقیب می کرد. ظرفهای غذا یکی یکی باز شد و عطر غذا پیچید تو هوای حول و اطراف میز.

همکارمان آهسته پرسید :«حالا چی هست؟» هنوز پاسخ ما که «زرشک پلو با مرغ» کامل نشده بود که ظرف سالادش را سراند عقب و خیلی جدی گفت:« خیلی وقت بود هوس زرشک پلو کرده بودم... ازش نمی شه گذشت ...رژیم از فردا!»

از آن روز، قصه رژیم گرفتن این همکار ما شده بود سوژه برای من و سایرین و روزی چندبار ذکر ماجرا می کردیم و می خندیدیم به این همت عالی و البته خودش هم در این نقل و روایت ها و خنده و شوخی ها همراهمان بود و بیشتر از بقیه می خندید.
دیروز که مصمم شدم چند روزی و هفته ای رعایت حال فیزیک بدن خود را کنم، به نوعی به جرگه رژیمی ها پیوستم و با خود عهد بستم که از این به بعد، شب شام: سالاد و روز ناهار: سبک.
خانه که رفتم ساعتی را صرف تهیه سالاد (آن هم برای دو-سه شب) نمودم. سالادی درست شد شیک و خوردنی تا دیگر هوس خوردن غذای دیگری نکنم. از مزه اش نگویم که کلی طعم دهنده و ترش کننده و ... به آن افزوده بودم. باری، چند قاشقی خورده بودم که زنگ در را زدند و از لای در، بوی قرمه سبزی نذری قبل از خودش وارد اتاق شد! گفتم:«از قرمه سبزی با این عطر و بو که نمی شه گذشت!» و ظرف سالاد را به کناری سراندم!
ماجرای تصمیمات کبری و صغرای ما برای زیر پا نهادن نفس و کنار نهادن شیرینی های فریبنده و دروغینش همین است. هر بار که «شیرینی»ای که قبلا طعمش را چشیده ایم، دوباره رخ می نماید، آب از لب و لوچه مان آویزان می شود که: «به! از این که نمی شه گذشت! از فردا شروع می کنیم و ...» و عهدمان و تصمیمان را به راحتی فراموش می کنیم؛ که «همت مردانه» نداریم!

فراموش می کنیم که «می دانیم» که این شیرینی و  عطر فریبنده اش، بی اصالت و دروغین و گمراه کننده است و همچون غول، راه ما می دزدد. عزم و اراده حقیقی پله بعد از هوشیاری است که برای من و امثال من، پله شکسته یا لغزان نردبان است.



 
باد آن صبح را خواهد آورد؟
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  

سرانجام گذر باد به شهر ما هم افتاد. چه دور، آخرین روزی که شهرمان را پاک و شفاف کرده بود و چه دیر دوباره بازگشت تا یادمان نرود که هوایی تازه هم هست؛ در جایی در همین نزدیکیها!

امشب که از خیابانهای شهر گذر می کردم، می دیدم نشان باد را که در پرچم های سبز و سرخ و سیاه افتاده و بی قرارشان کرده بود. و برگ ها را که می رقصاند و با هر تکان، غبار زدایی می کرد. به یاد صبح افتادم ؛ به یاد این صبح ها که گذشت. از خانه که بیرون می زدیم، ناشتا، حجم انبوهی از دود و غبار را درون این ریه های بیچاره می چپاندیم تا شاید باور کند که واقعاً دارد اکسیژن می گیرد و کارش را درست انجام دهد. تا ما را رها نکند و مثل برگ نیفتیم کف خیابان، از بی هوایی.

مردم این شهر، دیگر داشتند رنگ دود و جنس غبار می گرفتند؛ محو و کدر. سرگردان و نامطمئن. فضای تیره و تار کارگاه ساختمانی «سنگستانی»های فیلم «سگ کشی» بیضایی را یادتان هست؟ غبار، تیرگی، مردگی و ماسک ها! شهر تهران داشت تبدیل می شد به بدتر از کارگاه سنگستانی های بیضایی. و شاید مردمش به تدریج و به ناچار همجنس آن می شدند. شاید سنگ یا سنگستانی یا چیزی از همان قماش.

چه خوب شد که باد آمد و کمی از وزن غبار و سنگینی و سیاهی دود کاست. که شهرمان را کمی، فقط کمی، مناسب زیستن کرد. اما این که غبارآلودگی بیرون ما بود و شهرمان. با درون و روان غبارآلوده مان چه کنیم؟ کدام باد احیاگری بیاید و درون ما را از دود زدگی های پاک کند و روان ما را از مردگی ها جدا سازد و جان بخشد؟!

ای کاش فردا صبح که به خیابان شهر پا می گذاریم، خبر از دود و غبار نباشد و هوایی پاک را مزمزه کنیم. ای کاش صبح شود و برخیزیم و روان مان را پاک و شفاف ببینیم و خبری ،و حتی ردّی، از گرد سیاه خانه کرده بر روان و دلمان نباشد. یعنی آن صبح می آید؟ آیا بادی می آید تا آن صبح شفاف را با خود بیاورد؟!



 
وقتی آینه دروغ می گوید!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  

گاهی مسیر را در جهت خلاف مقصدمان طی می کنیم؛ و آن زمانی است که مقابل رویمان آینه گرفته ایم و فقط خودمان را می بینیم و تمام توجه مان به خود است و به خود مشغول و دلخوشیم. در گوشه ای از این تصویر پیش رویمان، مقصد را - در آینه - می بینیم؛ مقصدی که درست پشت سرمان است و تصویر می کنیم که پیش روی ماست و داریم به طرفش حرکت می کنیم.

آنچنان به خود مشغولیم و غرق اوهام خودیم که نمی توانیم درک کنیم و تشخیص دهیم که آن چه در گوشه ی این قاب پیداست، عکس مقصد است و نه خودش. فکر می کنیم که داریم به طرفش می رویم. پس بر سرعت حرکت خود می افزاییم. گاه حتی می دویم.  حال آنکه خبر نداریم که داریم هر لحظه دورتر و دورتر از آن می شویم.

 اشکال کار در  آینه نیست. آینه صادق است؛ ذاتاً صادق است. اشکال در ماست که از آینه بد استفاده کرده ایم. اشکال ما در خودبینی ماست. در این است که آینه را جلوی روی خود گرفته ایم تا فقط خود را ببینیم و لحظه به لحظه، سرشار و مست از  غرور، نرد عشق و شیفتگی با خود بازیم! «خود»ی که هر چه بزرگتر می بینیمش و بیشتر در شکوه و بزرگی موهومی که برایش ساخته ایم، غرق می شویم، بیشتر ما را از حقیقت دور می کند.

 اگر آینه را زمین بگذاریم و از دیدن خود و پرستیدن «من» - این بت دروغین و بی ارزش - دست برداریم، آنگاه چشمان ما به حقیقت باز خواهد شد و خواهیم دانست که پشت به مقصد کرده ایم و از آن دور شده ایم.

باید که آینه مان را قبل از آنکه دیر شود و دور ِ دور شویم، بر زمین گذاریم. که اگر آن دیر را از مقابل روی خود کنار بگذاریم، شاید دیگر فرصتی نداشته باشیم تا به سوی مقصد حقیقی مان برگردیم. شاید اصلاً مقصد را و راهِ درست و نشانه هایش را گم کرده باشیم.

راستی آینه که دروغ نمی گوید! این ما هستیم که از آینه دروغ می خواهیم. «دروغ»ی که می خواهیم و می طلبیم را از آینه می گیریم!



 
قایم باشک و رزیدنت اویل!
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱  

تاکسی پشت چراغ قرمز توقف کرد. راننده صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. مجری رادیو از سرگرمی های کودکان  و بازی های کامپیوتری می گفت و از تغییر نوع تفریحات و بازیهای بچه های این دوره و زمانه.

فکر کردم راستی عجب تفاوتی میان بچه های نسل جدید و نسل ما (و پیش تر از ما) وجود دارد. دوره کودکی و نوجوانی ما با شب نشینی های خانوادگی گذشت و با دور هم جمع شدن های همسایه ها توی حیاط خانه یکدیگر؛ با بازی توی کوچه ها: استپ هوا، بالابلندی، قایم باشک، وسطی، خر پلیس( که درست آن البته خرپُلی است)، گانیه، زو، فوتبال و هفت سنگ و... .

دائماً در جنب و جوش بودیم و مدام با دوستان هم سن و سال مان همکلام و همبازی، و البته گاه هم قهر و دعوا داشتیم. اصلاً ، تنهایی بازی کردن چندان معنا نداشت! در دوره کودکی و نوجوانی، زیستن و سر وکله زدن در یک مدل بسیار کوچک از اجتماع را تجربه می کردیم؛ با همه سازگاری ها و ناسازگاری هایش.

آن همه جنب و جوش و تحرک و هیجان داشتیم و علی رغم آن، امروز بسیاری از ما به جبر روزگار و زندگی ماشینی، در خود فرو رفته ایم و گرفتار انواع بیماری های جسمی و مشکلات روحی روانی هستیم. حال تصور کنید که نسل کودکان و نوجوانان  فعلی، که سرگرمی و تفریح اصلی اش نشستن پشت کامپیوتر و مقابل تلویزیون و «رزیدنت اویل» و «کانتر استرایک» و ... بازی کردن است، چه آینده ای خواهد داشت!

خانواده ها کوچک شده است و به علت مشکلات اقتصادی مبتلابه و کمبود وقت پدر و مادر (که هر دو شاغلند) شب نشینی های گذشته و دور هم جمع شدن ها و بازیهای دسته جمعی جای خود را به تنهایی، تلویزیون و سریالهای شبکه های ماهواره ای و  انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری داده و کمتر پیش می اید که خانواده ها «بی بهانه» دور هم جمع شوند.

آینده این نسل چه خواهد شد و با گرفتاریهای روانی-روحی چه خواهد کرد!؟ دلم برای این نسل، با همه برخورداری هایش از زندگی مدرن و بسته بندی شده، می سوزد!



 
الصبر مفتاح الفرج‏
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  

صبر کردن جانِ تسبیحات توست

                               صبر کن، کان است تسبیح درست‏

هیچ تسبیحى ندارد آن درج

                               صبر کن، الصبر مفتاح الفرج‏

صبر چون پول(=پل) صراط، آنسو بهشت

                              هست با هر خوب یک لالاى زشت‏

تا ز لالا مى‏گریزى وصل نیست

                             ز آنکه لالا را ز شاهد فصل نیست

 

مولانا جلال الدین- دفتر دوم مثنوی

 



 
رنجی که می برم...تا گنج!
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

 

گفتم:  زمین و زمان را چه شده که اینگونه تمام همت شان را صرف فروریختن دیوار استقامت من کرده و بیرحمانه پتک می زنند تا این دیوار فرسوده و نم زده آوار شود بر سرم!؟ آنها را چه شده که اینگونه با وسواس و دقتی ستودنی رشته ها را یکی یکی به دست و پایم گره می زنند تا دریابم و «نیک»دریابم که «گرفتار شده ام» و هرچه تقلا کنم این کمند, بر دست و پای وجودم تنگ تر خواهد شد!؟

چه کج باوری و اعتماد به نفس دروغینی که می پندارم آنقدر «قابل» هستم که زمین و زمان با آنهمه گرفتاریشان(!) همت و وقت خود را صرف درهم شکستن استقامت منِ ناچیز  و گرفتار تر کردنم نمایند! اصلاً چرا باید چنین کنند!؟ قضیه «پدرکشتگی» که نیست! پس چه هست؟

از دوستی حکمت این «گره در گره» شدن ها را پرسیدم و پاسخ داد : «... که تو با او خالصانه و صادقانه در صحبت شوی». آری فکر می کنم که چنین است. فاصله من و او زیاد شده و هر روز لایه ای از غبار بر پرده ضخیم گرداگرد روانم می نشست تا تیره تر و کدرتر ببینم و دیرتر دریابم. و حالا فرصتی است برای کم کردن فاصله و حرف زدن و شنیدن و کم کردن کدورت ها! چه فرصتی! از دست نمی دهم این کیمیا را!

***

این روزها سخت گرفتار شده ام. گرفتاری ها و بلاها یک به یک آمده اند  و بر سرم آوار شده اند. این «حادثه آخرین»ی که رخ داد(که البته آخرین نبوده!)، در پی گرفتاریهای فراوان و پیچیده ی پیش آمده دیگر، فقط و فقط، قرار بوده «تیر خلاص»ی باشد که البته نشد! تازه دریافتم که این اتفاق «بد» نشانه ای بود تا بدانم که با «بدتر» و «بدترین» چقدر فاصله دارم و استوارتر بایستم.  

این روزها رنج می برم و این رنج را باید گنج بدانم و یا لااقل سرآغاز رسیدن به گنج. چه گنجی؟ معلوم است که نباید ماهیت این گنج بر من معلوم باشد! که اگر بود، و چیستی و چونی اش را می دانستم، پیش از آنکه بدین سان در معرکه بیاندازندم، خود، به اختیار به سویش می رفتم. 

***

و اما دو مطلب:

اول آنکه- ای کاش «رنجی که می برم» را آنقدر تاب بیاورم تا به گنج برسم. یا لااقل به گنج نزدیک شوم. اگر در وسط این معرکه برپا شده، استقامتم درهم بشکند و ببازم، آن وقت است که «همه چیز» را باخته ام و هیچ نیافته ام.

دوم آنکه- در این روزها و هفته ها که سخت بر من تاخته اند، به حقیقت معنیِ برخورداری از «خانواده و دوستان خوب» و «دوست داشته شدن» را دریافته ام. نیک دانستم که چه گرانبها گوهرانی در«کنار»م هستند و می توانم باورشان کنم. از آن ها که در این روزها و هفته های بی رحم در کنارم بوده و هستند و رهایم نمی کنند، سپاسگزارم و قدرشان را تا ابد خواهم دانست.



 
ما هیچ، ما نگاه!
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥  

 ما هیچ ما نگاه

بعضی از ما انسان ها، دائماً ذره بینی به دست گرفته ایم و با آن، رفتارها و گفته های دیگران را موشکافی می کنیم. این موشکافی، مقدمه ی تفسیر و تحلیل و قضاوت ما می شود. بعضی از ما، ذره بین ضعیف تری داریم و بعضی دیگر، ذره بینی با بزرگنمایی بسیار زیاد؛ آن قدر زیاد که حتی می تواند کاه را به اندازه کوه نشان دهد.

هرچه ذره بین قوی تری در دست گرفته باشیم، بیشتر (و نه بهتر!) تفسیر  و قضاوت می کنیم. و از این رو، بیشتر از ماهیت «واقعیت»ی که می بینیم و زیر ذره بین آن را می کاویم، دور می شویم. بیشتر در خود و ذهنیات مان غرق می شویم.

ذهنیات ما و تفسیرها و قضاوت هایمان آنقدر بزرگ می شود که جلوی دیدمان را می گیرد؛ مثل بادکنکی که در آن دمیده باشیم و باد شده باشد؛ آن چنان که جلوی صورت ما را بگیرد. و حالا ما می مانیم و رشته تمام ناشدنی افکار بی پایه و موهوم و دور از حقیقت. و صد البته رنجی که می بریم .

نمی بینیم و فقط تفسیر می کنیم. گاه، حتی، ندیده تفسیر می کنیم! حالا چه کنیم با این «ندیدن»هایمان!؟ به جای آنکه ببینیم و اصلاً بتوانیم ببینیم، دست به دامان موهومات و ساخته های حبابی ذهن می شویم. حباب هایی که بزرگ می شوند و ناگهان می ترکند و جای خود را به حباب دیگری می دهند و اثر آن «ترکیدن» بر روان ما می ماند.



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
مردی!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  

مردی ز کَنندۀ درِ خیبر پرس

 اسرار کرم ز خواجۀ قنبر پرس

 

گر طالب فیض حق به صِدقی حافظ

 سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس

 

 

دریافت فایل صوتی(آواز)

 



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
آب سرد!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  

معمولاً اساتید و مدرسین هنگام تدریس برای دانشجویان و هنرجویان انتظار دارند که حاضرین مشارکت فعالی داشته باشند و در مباحث مطرح شده، با طرح سوال شرکت کنند. این «سوال کردن» برای استاد نشانه ای است از اینکه: هستند کسانی که صحبتهای او را شنیده و اکنون برای تکمیل فهم خود از درس ارائه شده، سوال می کنند.

با این مقدمه کوتاه، خاطره ای را نقل می کنم:

کلاس ساکت بود و استاد با شور و هیجان فراوان درباره علم زبان شناسی و تحولات آن صحبت می کرد. در این میان به ابداعات فردیناند دوسوسور اشاره کرد و دقایقی در این زمینه سخن گفت. او از انواعِ زبان سخن به میان آورد و اینکه به کدام نوع باید نوشت. و از تحول ایجاد شده در زبان شناسی توسط این زبان شناس برجسته گفت.

دقایق فراوانی گذشت و مدرس کلاس سعی می کرد که مطلب را ( که گستردگی فراوانی داشت) به صورت فشرده و خلاصه بیان کند. ناگهان یکی از حضار  دست خود را به نشانه سوال بالا برد. کسانی که تجربه تدریس دارند، خوب می دانند این «دست بالا رفتن» چقدر برای استاد روحیه دهنده و انرژی بخش است.

اما سوال این هنرجو  نه درباره زبان شناسی بود و نه گونه ها و انواع زبان و نه آنچه مرتبط با نوشتن(موضوع اصلی درس ) است. او سکوت هنرجویان را شکست و به میان صحبت های استاد آمد تا بپرسد: «استاد اسمش فردیناند چی چی بود؟ واضح می گید تا یادداشت کنیم؟»

فکر می کنم شما هم با من موافقید که با طرح چنین سوالی، استاد چه حالی پیدا کرد؛  آب سردی بر سر و تن استاد ریخته شد و  هیجان و اشتیاقش را فرو نشاند.



 
سراشیب زندگی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  

به خدا این عکس تزیینی است . این قدر موهام سفید نشده دیگه!!

دوستی بهم گفت: « موهای پشت سرت سفید شده. داری پیر می شی ها!» و این دومی رابا لحن شوخی گفت.

از پشت سرم که خبر ندارم، اما موهای جلوی سرم را می توانم ببینم که  کم پشت و نازک شده؛ ریخته. خشکی مفاصلم را می توانم حس کنم. تا یکی دو سال پیش زیاد «ورجه-وورجه» می کردم و حالا سنگینی و صدای «تق تق» مفاصل را حس می کنم و می شنوم.

معتقدم که در این زمانه، عمر مفید آدم  60 سال می تواند باشد. با این حساب، حالا از نیمه زندگی گذشته ام؛ قله را رد کرده و در سراشیب قرار گرفته ام. گرچه شیب آن فعلاً آرام است.

 نمی دانم که این باورم  و اصلاً اینکه به این موضوع فکر می کنم، نشانه افسردگی است یا واقع بینی ! هر چه هست، باور و اعتقادم است و کاری هم نمی توان کرد.

 

پی نوشت: عکس این پست تزیینی است. باور کنید که موهایم اینقدر سفید نشده!



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
موج
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥  

موج و صخره ساحل

موج  از دور صخره های بلند ساحل را دید.  مشتاق و حریص تقلا کرد، بلند شد و گردن افراشت؛ خود را به ساحل رساند. سرش به سنگ خورد. دوباره آرام گرفت و به دریا بازگشت. آرامِ آرام!

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آفتاب؛ دیدارها تازه شد!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

مهمانی کوچک آفتاب برگزار شد. دوستان اکثراً، آمده بودند. از بچه ها که می پرسیدم، اکثرشان می گفتند که فکر نمی کردند اینقدر شلوغ شود. از ورودی 75 داشتیم تا 82. بعضی ها همدیگر را پس از سالها می دیدند؛ 5-6 سال حتی. از تغییرات ظاهری پدید آمده در یکدیگر متعجب و هیجانزده بودیم. حتی فکر این که جمع کوچک آفتاب دوباره دور هم جمع بشوند و تجدید خاطره کننده هم  شیرین و لذت بخش بود، چه برسد به تجربه آن.

یازده سال از انتشار اولین شماره آفتاب می گذرد. چه سختی ها که نکشیدیم و چه لذت ها که نبردیم. آن زمان دانشجویانی 20-21 ساله بودیم و حالا دانش آموخته هایی 30 ساله. آن زمان با ذوق و شوری وصف ناشدنی تلاش می کردیم که مجله ای را منتشر کنیم؛ می نوشتیم و می خواندیم . به این در و آن در می زدیم و می دویدیم تا چند برگی را به عنوان مجله ای «فرهنگی هنری ادبی» منتشر کنیم و برنامه های فرهنگی هنری برگزار کنیم. نمایشگاه و نقد فیلم و ... . در همه آن تلاشها شور و شوقی موج می زد و لذتی نهفته بود.

و امروز می دویم برای لقمه ای نان. دیگر زیاد نمی خوانیم و نمی نویسیم و اگر هم بخوانیم و بنویسیم احتمالاً بیشتر چیزهایی برایمان مهم است که برای کار و حرفه مان لازم داریم. شور و شوق ها، فکر می کنم البته، رنگ و ماهیت حقیقی آن روزها را از دست داده و جنس آن(احتمالاً!) از نوعی دیگر شده است. روزگار دانشجویی جای خود را به روزگار مسئولیت و تعهد داده؛ به فکر و دغدغه معاش. از زندگی در حال به زندگی برای آینده رسیدیم. روزگار آفتاب به پایان رسیده است.

دوستی درباره «آفتاب» پرسید که اکنون در چه وضعیتی است،  گفته شد که از سوی رییس دانشگاه توقیف شده است. دیگری از اتاقش پرسید (همان اتاقی که دو سه سالی با دوستان خمر کهنی در آن جمع می شدیم و مثنوی و حافظ می خواندیم. با آن بخاری برقی اش که فقط فیوز می پراند! ) و گفتند خانه را از صاحبخانه آن گرفته اند. خانه خالی است و اسباب و وسایلش پراکنده.

دیگری پرسید از آفتاب چه باقی مانده است؟ و گفتم: «از آفتاب، همین دوستی های آن باقی مانده است.» مهم نیست که با آفتاب چه کرده اند، مهم آن است که روح و انرژی نهفته در آن هنوز در یک یک آفتابی ها، کمابیش، باقیست.  پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

 

 

* سامان هم برای برگزاری این مهمانی زحمت فراوانی کشید. سپاس، سامان.