جاده تنهایی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸  

 

توی راهی که می روی، تو تنهایی؛ تنهایی ات ازلی و ابدیست. گاهی کسی و کسانی با تو هم قدم می شوند، یا مسیرهایتان کنار هم می افتد. اما فریب نخور؛ تو تنهایی!


 
سنگی نباشیم...
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧  

 

 آدم ها که پیر می‌شوند، غالباَ از عقاید و حتی تلقی‌شان از واقعیت، سخت دست می کشند. صُلب می شوند. ذهن شان مثل سنگ می شود؛ انعطاف ناپذیر. ای کاش جزو آن دسته ای باشیم که سنگ نمی شوند!

 از صفحه اینستاگرام



 
از شطحیاتِ شیخِ شطاح؛ روزبهان بقلی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  

«تمامی آسمان‌ها را دیدم که به سوی اعلی علّیّین راه گشوده‌اند. فرشتگان مقرّب و روحانیان را دیدم که گویی به جهت پایین‌آمدن‌شان در این عالم سرگردان بودند. در بهشت هیاهوی فراوانی بود. «رضوان» حوریان بهشتی را امر کرد تا چون عروسان دست‌و‌پایْ خضاب کردند. دسته‌ای از فرشتگان را دیدم که طبل‌ها و بوق برگرفتند و با اسباب لشکریان راهی شدند. در جلوی درگاه الهی طبل‌های ترکان را دیدم که آماده‌ی نواختن بود. از بارگاه حضرتش گل سرخ بر تمامی جهان و جهانیان پراکنده می شد. …»

روزبهان بقلی، کشف الاسرار، بند۱۴۵



 
ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥  


سایت کافه داستان با پرونده ای برای سوررئالیسم در ادبیات به روز شد.
در این پرونده یادداشتی دارم با عنوان «ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی» که در آن به تاثیرگرفتن سوررئالیستهای فرانسوی از عرفان و ادبیات عرفانی فارسی پرداخته شده است. خواندن و دانستن اش خالی از لطف و فایده نیست.

لینک



 
تَرکِ دوستان
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  


شیخ اجل، سعدی در گلستان می‌فرماید:

دوستی را که به عُمری فراچنگ آرند، نشاید که به یک دَم بیازارند.

سنگی به چندسال شود لعل‌پاره ای
زنهار! تا به یک نفَسش نشکنی به سنگ


و خواجه شمس الدین محمد حافظ، می گوید:

حقوقِ صحبتِ ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین


آنچنان که روشن است و البته نظر من نیز موافق آن، تَرکِ دوستان یا جداشدن از دوستان به زعم شیخ اجل شایسته نیست و تلویحاً می گوید که نشانه‌ی «بی‌خردی» است و به زعم خواجه‌ی شیراز، نشانه‌ی «بی‌وفایی». تا شما آن را نشانه‌ی چه بگیرید!



 
روایت مهرماهی؛ قیل‌و‌قال مدرسه
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  

 

کلکسیونت را بیار ببینم تا فالِت بگیرم! *

مصطفی علیزاده

* این یادداشت در شماره 22 هفته‌نامه کرگدن در پرونده «قیل‌و‌قال مدرسه» منتشر شده است.

هفته نامه کرگدن

قدیم‌ترها خبری از موبایل و تبلت نبود و کنسول‌های بازی هم این‌طور پیشرفته نبودند و دستِ بالا یک «تی‌وی‌گِیم» بود، یا کمی بعدتر «آتاری 1600» که آن را هم، همه نداشتند. اینطوری بود که سرگرمی و دلخوشی بچه مدرسه‌ای‌ها به جای «کلش آف کلنز» و «رزیدنت اویل»، فوتبال و بازی و ورجه وورجه توی کوچه و خیابان بود، یا بازی‌های فکری که البته فقط برای بعضی‌ها بازی بود و برای بعضی دیگر مسخره‌بازی و حوصله‌سَربَر. آن زمان یک دلخوشی خاص هم بود که البته آن هم برای همه نبود: جمع‌کردن انوع و اقسام چیزها؛ چیزی توی مایه‌های کلکسیون‌بازی. از انواع مداد و مدادتراش و پاک‌کن گرفته تا تمبر و تیله و کاشی و عکس‌های فوتبالیست‌ها و بریده مجله‌های ورزشی و برچسب‌ها و کاغذهای آدامس فوتبالی.

من پاک‌کن جمع می‌کردم. لوازم‌التحریرفروشی‌های محله‌های اطراف را مدام سر می‌زدم و با پول توجیبی‌هایم،پاک‌کن‌هایی با شکل‌های مختلف می‌خریدم. چندتایی هم از خواهرم کش رفته بودم. او پیش‌کسوت بود و کلکسیون پاک‌کن‌هایش خیلی ویژه و کامل و وسوسه‌کننده بود. توی کلکسیون من، هواپیما و ماشین و دوربین عکاسی و ماشین‌حساب و کفِ‌پا از بقیه پاک‌کن‌ها خاص‌تر و محبوب‌تر بود. خواهرم چند تا پاک‌کن بیشتر داشت: یک تلفن صورتی که دوبار کش رفتم و هر دوبار به فردا نرسیده با کتک پسش دادم. دو تا هفت‌تیر لیمویی و نارنجی هم داشت که خودش آن یکی را که لیمویی بود، بهم بخشید. یک پاک‌کن ساندویچی و یک کتونی قرمز شبیه کتونی‌های آل‌استار هم بود که تحت محافظت شدید خواهرم بود و هیچ‌وقت هم برایشان نقشه‌ای نکشیدم.

کلکسیون پاک‌کن‌های من بین بچه‌های کلاس چهارم الف معروف بود. یعنی از روزی معروف شد که معلم‌مان گفته بود کسانی که کلکسیونی دارند با خودشان بیاورند سر کلاس.گفته بود داشتن کلکسیون‌ها و نوع آن، راز شخصیت آدم‌ها را فاش می کند. بعد از امتحانات ثلث دوم بود و کارنامه‌ها را گرفته بودیم و قرار بود آن روز، بعد از زنگ تفریح دوم به شاگردان ممتاز جایزه بدهند. زنگ دوم، وقت رونمایی از کلکسیون‌ها بود. خانم معلم پاک‌کن‌های من را که دید، خوشش آمد و گفت «باریکلا. چه کلکسیون خوبی! تو بزرگ که بشی، حتماً آدم خلاق و موفقی می‌شی. مطمئنم یه کسی می‌شی واسه خودت». آن‌موقع کیف کردم. بعداً که بزرگتر شدم و دیپلم گرفتم فهمیدم که قرار نیست همیشه همه حرفهای معلم‌ها درست از آب دربیاید؛ من نه آدم موفقی شدم و نه کسی شدم برای خودم.

علی باقری کلکسیون مداد داشت. مارک‌ها و رنگ‌ها و شکل‌های مختلف. او هم کلی به‌به و چه‌چه شنید. خانم معلم گفت «معلومه که تو نویسنده می‌شی». حالا از او خبر ندارم که نویسنده شده یا نه، ولی دبیرستان که بودم، یک بار دیدمش. می‌گفت تابستان‌ها با پدرش از این شهر به آن شهر می‌رود. پدرش راننده تریلی بود و علی را می‌برد تا خَم و چَم کار را نشان دهد.

فرزاد نجاری کلکسیون تیله‌های سه‌پَر داشت. تیله‌های خوشرنگ که لنگه نداشتند. خانم معلم گفت «اینم مجموعه خوبیه. بزرگ که شدی برات کلی خاطره زنده می‌کنه. توی خونه نگهشون دار. فقط حواست باشه تیله‌بازی نکنی که کار زشتیه». فرزاد پسر حرف‌گوش‌کنی بود. گفت چشم. ولی چندروز بعد که دوباره چندتایی از تیله‌هایش را آورده بود مدرسه، بعد از تعطیلی، توی کوچه با اصغرقاسمی شرطی سرِ توپ چهل‌تکه اصغر تیله‌بازی کرد و تیله‌هایش را باخت و با گریه برگشت خانه. احتمالا حالا که فرزاد بزرگ شده، اگر تیله‌ای هم برایش باقی‌مانده باشد، یادشان که می‌افتد افسوس تیله‌هایی را می خورد که به اصغرقاسمی باخت.

 احمد عنبرستانی از آن بچه‌لات‌های کلاس بود. با خوشحالی کلکسیون تیزی‌اش را آورده بود. تیزی که می‌گویم منظورم چاقو نیست. چیزی بود که خودِ احمد ساخته بودشان و بهشان می‌گفت «تیزی». انواع و اقسام لوله خودکارها در رنگ‌های مختلف را برداشته بود و سرِ آنها را با شعله گرم کرده بود و تیغه‌ی مدادتراش را روی آن‌ها چسبانده بود. حدود بیست‌تا لوله خودکار داشت که روی یک یا دو سرشان تیغه‌ی تراش کار گذاشته شده بود. خانم معلم که این‌ها را دید، بلافاصله مبصر کلاس را فرستاد پیِ آقای ناظم. کلکسیون را ضبط‌شده به همراهِ گوش احمد تحویل ناظم داد و گفت «اگه آدم الان نشی، بعداً خلافکار و دزد و قاتل ازت در می‌آد». احمد تا سه روز، صبح تا ظهر پشت درِ اتاق مدیر ایستاده بود. یک روز مادرش آمد. روز بعد پدرش را آوردند مدرسه و روز سوم هم جفتشان آمدند تا بالاخره احمد بخشیده شد و آمد نشست سر کلاس. نمی‌دانم الان احمد چه کار می‌کند. زنده است یا مرده؛ کسی را کشته یا کسی توی دعوا او را کشته! فقط امیدوارم که پیش‌بینی خانم معلم درباره او هم غلط از آب درآمده باشد. پسر بدی نبود. دو بار توی دعوا اگر نیامده بود به کمکم، بدجور کتک خورده بودم.

احسان ناصری همیشه شاگرد ممتاز می‌شد. او گفت کلکسیونی ندارد ولی چندتایی کره زمین دارد. انتظار داشتیم خانم معلم مثلا بگوید که احسان بزرگ که شود جهانگرد یا جغرافی‌دان می شود. اما خانم معلم چیزی نگفت. فقط زل زد به احسان و انگار فکرش مشغول شده باشد، زیرپوستی لبش را گاز گرفت. همین.

بعد از زنگ تفریح، سرِ صف توی حیاط جوایز را دادند. احسان ناصری که ثلث اول شاگرد سوم شده بود و یک کره زمین کوچک جایزه گرفته بود، این‌بار شاگرد دوم شده بود و جایزه ای که بهش دادند از جایزه مسعود اسکندری که شاگرد اول شده بود، بزرگتر بود. من هم جایزه شاگرد سومی را گرفتم. یک کلاسور و خودکار 12 رنگ. جایزه‌ها را گرفتیم و با همان صف رفتیم سمت درِ مدرسه. آن روز زودتر مدرسه را تعطیل کردند.

فردای آن روز، زنگ تفریح اول، پدر احسان ناصری را دیدیم که با یک گونی بزرگ و پُر آمد مدرسه و رفت اتاق مدیر. عصبانی بود. جرات کردیم و رفتیم و از لای در اتاق دیدیم که پدر احسان هنوز نرسیده و سلام‌و‌علیک نکرده، گونی را سر و ته کرد و چهارتا کره زمین با اندازه‌های مختلف افتاد کف اتاق. داد زد که: «چهار ساله که ازمون پول می‌گیرین که رنگ‌و‌وارنگ و کوچیک‌و‌بزرگ کره جغرافیایی بدین بچه‌م. مگه ما خودمون چپ‌و‌چوله‌ایم و نمی‌تونیم واسش کادو بخریم که باید پول بدیم به شما که با دوزارش این آت‌وآشغالا رو بخرید و بقیه‌اش رو نمی‌دونم چی کار کنین!؟». تا آن لحظه ما فکر می کردیم که جایزه‌هایی که توی مدرسه بهمان می دهند، واقعاً‌ از طرف مدرسه و آقای مدیر است. بعد آقای ناظم از حیاط آمد که برود توی دفتر و ما فرار کردیم و نفهمیدیم بعدش چی شد. احسان ناصری هم چیز زیادی نگفت. ولی سال بعد او را بردند مدرسه‌ای دیگر ثبت‌نام کردند. ثلث سوم که شاگرد ممتاز شده یک دوچرخه 24 کره‌ای مشکی جایزه گرفت و توی کوچه و خیابان باهاش فخر می‌فروخت.

دو سال پیش احسان را در خیابان ظفر دیدم که داشت سوار تویوتا لندکروزش می‌شد. او هم من را شناخت. گفت مطب دندانپزشکی‌اش توی همان خیابان است.  به خانه که برگشتم، رفتم سراغ جعبه پاک‌کن‌هایم و آنها را چیدم روی میز تحریرم. با خودم فکر کردم که سوژه خوبیست برای نوشتن رمان فانتزی نوجوان. پاک‌کن‌ها هنوز روی میزم هستند و من هنوز خط اول رمان را هم ننوشته‌ام.



 
والس‌های تهران؛ پیشنهادی برای شنیدن
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸  

کمی درباره والس و والس‌های تهران*

 

اگر فیلم «فروشنده» را، که این‌روزها توجه همه اهالی سینما و سینمادوستان را به خود جلب کرده دیده باشید، حتماً تصاویر پایان فیلم (که دو شخصیت فروپاشیده‌ی داستان را درحال گریم‌شدن نشان می‌دهد) و موسیقی مسحورکننده تیتراژ در ذهن‌تان خوب ثبت و ماندگار شده‌است. قطعه‌ موزیک بسیار تاثیرگذار و دلنشین با نام «والس تهران،1» که آکاردئون‌نوازی مهرداد مهدی است و از آلبوم «والس‌های تهران» انتخاب شده است.

پیش از این والس‌هایی از آهنگسازان بزرگ کلاسیک شنیده بودم و البته در فیلم‌ها رقصش را هم دیده بودم. اما موسیقی فوق‌العاده مهرداد مهدی و ترکیب و همجواری والس و تهران کنجکاوم کرد که اصلاً ببینم والس چیست؟ اینترنت را گشتم و منابعی جستم که پرت‌وپلا زیاد داشت. مجموعه آنچه دستگیرم شد را نوشته‌ام. شاید شما هم مایل باشید که بدانید!

والس نوعی موسیقی و رقص با میزان سه‌ضربی است که ریشه آن را در رقصی اتریشی به نام لندلر(به معنای روستاییان) می‌دانند که پیش از مرسوم‌شدن والس، به فراوانی ساخته و اجرا می‌شده‌است. ظاهرا این رقص مهیج و پرنشاط  لاندلر، مدتی بس طولانی و حتی گفته شده که صدها سال در میان روستاییان اتریشی رواج داشته. علی رغم اصل و ریشه نه چندان سطح‌بالا و محترم لاندلر، در اواسط قرن هیجدهم این رقص آنچنان آراسته و منزه شده بود که توانست در شهرهای پراگ و وین نفوذ نماید و در وین بود که این فرم به والس تغییر یافت.

مردم در آ‎غاز با نوعی وحشت و انزجار به این رقص نوظهور و عنان‌گسیخته و وحشی می‌نگریستند. در سال 1785 در شهر پراگ، دربار سلطنتی فرمانی صادر و طی آن اعلام کرد که این رقص برای سلامتی زیان‌آور و از نظر اخلاقی بسیار خطرناک و اغواکننده است. حتی پس از انقلاب کبیر فرانسه، اشخاصی که به پاریس سفر می‌کردند با کمال تعجب متوجه شدند که پس از آن جنگها و خونریزیهای انقلاب، رقص والس که فقط در خور عوام بود، بین مردم آن سامان رواج یافته است. به‌این‌ترتیب، والس کم‌کم به مجامع و سالن‌های اشراف محافظه‌کار نیز راه یافت تا آنکه سرانجام در سال 1816 الکساندر دوم تزار روسیه در یک مجلس میهمانی عمومی، والس رقصید و این موضوع در مجامع مختلف به عنوان مقبولیت قطعی والس تلقی گردید.

همزمان با این تحولات، موسیقی ساده روستایی که اصل و ریشه والس را تشکیل می‌داد در دست آهنگسازانی نظیر موزارت، بتهوون و شوبرت به صورتی جالب‌تر و متنوع‌تر در می‌آمد و والس‌های اشتراوس به اوج زیبایی و جلال خود رسید. یوهان اشتراوس، موسیقیدان اتریشی، را به خاطر تصنیف موسیقی برای رقص والس اتریشی و اُپرِتا (اپرای کوچک)، «شاهِ والس» نامیده‌اند. اشتراوس بیش از ۴۰۰ والس ساخته است.

والس خصوصیاتی دارد که هم موسیقی احساسی و هم موسیقی پر پیچ‌و‌خم و جدی را در خود می پذیرد و ظاهرا از اینرو، تنها رقصی است که هم موسیقی عامیانه و هم موسیقی عالمانه در گستره آن تصیف شده

 ***

و اما، «والس‌های تهران» نام ششمین آلبوم از مجموعه «احوالات شخصی» است که به تک نوازی آکاردئون «مهرداد مهدی» اختصاص دارد و توسط موسسه خانه هنر منظومه خرد منتشر شده است. در کارنامه هنری مهرداد مهدی آهنگسازی و نوازندگی حرفه‌ای بیش از بیست اجرای تئاتر، فیلم و سریال به چشم می‌خورد.

مهرداد مهدی در خصوص چگونگی شکل‌گیری این آلبوم گفته که:

آکاردئون را به‌صورت خودآموز یادگرفتم و سپس شروع به نواختن در خیابان‌های تهران کردم. بعد از مدتی به دعوت بابک میرزاخانی و جلال تهرانی در تئاتر «به صدای زمین گوش کن» همکاری نمودم و در این تئاتر دنیای جدیدی را کشف کردم که بیانش سخت است. ملودی این تئاتر دارای احساس و هویت بود و همین ملودی بود که برای من والس تهران را پدید آورد و طی سه چهار سال، چند والس دیگر هم کنار این والس به وجود آمد. اسم این مجموعه را والس‌های تهران گذاشتم و قطعه «والس تهران۱» را به جلال تهرانی تقدیم کردم. این آلبوم دارای ۱۰ قطعه است که ۵ قطعه‌ی آن والس تهران نام دارد، والس‌هایی که لحظه‌‌لحظه‌شان برای من خاطره است؛ خاطرات روزها و شب‌هایی که در خیابان‌ها، کوچه‌ها و کافه‌های تهران برای مردم می‌نواختم.».

یک قطعه تانگو، بداهه نوازی‌های تلفیقی در قطعات «دلتنگی»، «گاو»(دلیل نام‌گذاری آن ایجاد صدای گاو با ساز آکاردئون است)، «از نو» و قطعه مینی‌مال «شهر» از دیگر قطعات این آلبوم است. 

پیشنهاد اکید می‌کنم که «والس‌های تهران» را بخرید و گوش بدهید، که لذت خواهید برد.

* اطلاعات استفاده‌شده در این یادداشت از طریق جستجوی اینترنتی گردآوری شده است.


مشاهده ویدئو تیزر والس‌های تهران

 



 
از کتابفروشی ها کتاب بخریم!
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸  

 

نمایشگاه کتاب تهران، فروشگاه بزرگ و ناخوش منظر و خسته کننده‌ای‌ست. این را قبلاَ هم گفته ام و نوشته‌ام. من قسمت عمده‌ی خرید کتابم را در طول سال از کتابفروشی‌ها انجام می‌دهم. غالباَ از شهرکتاب مرکزی، یا گاهی فروشگاههای ثالث و لارستان و ... . معتقدم که کتاب را باید از کتابفروشی‌ها خرید تا چرخشان بچرخد و روزی نرسد که یکهو ببینیم که تبدیل شده اند به تهیه غذای بی‌بی و پیتزایی یا ساندویچی «اژدر زاپاتا ی اصلى»!
... امسال هم چندساعتی را در نمایشگاه کتاب (یعنی همان فروشگاه بی‌قواره کتاب) گذراندم. شلوغ و بی نظم و خسته‌کننده بود؛ مثل هرسال. به برخی از دوستان ناشر و نویسنده در غرفه‌هایشان سر زدم و لیست تازه های کتاب برخی ناشران را گرفتم و دقایقی را هم در غرفه شلوغ نشر «مروارید» گذراندم. و البته چندتایی کتاب هم باامضای دوستان نویسنده خریدم. اما اصلِِ خریدم را نگه داشتم برای کتابفروشی‌ها -حتی کتابفروشی‌های مجازی. همین هم شد: دوروز بعد، از فروشگاه مجازی دیجی کالا، تعدادی از کتابهایی را که می‌خواستم با درصدتخفیف بسیار خوبی خریدم. بسته‌بندی‌شده و شیک و مرتب. زحمتِ حملش هم با خودشان بود. دست‌شان دردنکند.
باقی کتابهایی را که باید بخرم یا تازه های کتاب را، هم به زودی و در طول سال از کتابفروشی‌هایی که غالباً سر می‌زنم، خواهم خرید. اینجوری حس بهتری دارم.


 
... برای با هم بودن
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  

دنیا عوض شده؛ آدم‌ها هر روز بیشتر توی خودشون فرو می‌روند. زندگی‌شان و دنیا‌شان شده:کار و دویدن بیهوده و شکم و ... و شبکه‌های مجازی. قدیم‌ها یک‌وقت‌هایی که معمولاً‌ زود‌به‌زود پیش می‌آمد، خانواده‌ها دور هم جمع می‌شدن: فامیل یا همسایه یا دوستان خانوادگی. بزرگترها سرشان به حرف و گپ و شوخی گرم بود و کوچکترها سرگرم بازی می‌شدند؛ از اسم-فامیل و شاه‌دزد‌وزیر و چشمک گرفته تا ورق و دبرنا و ... . بوردگِیم‌ها یعنی همان بازی‌های فکری هم که بودند و تعدادی‌شان را هم داشتم و سرگرمی محبوب من بودند. اساسِ بازی‌های نوجوانان و کودکان بر «رابطه» بود؛ ارتباط همسالان. اما حالا اگر خانواده‌ها بعد از قرنی دور هم جمع شوند، کوچکترها تبلت و گوشی موبایل‌به‌دست، دنبالِ رمز وای‌فای می‌گردند و بعد مشغول بازی‌شان(معمولا هم کِلَش) می‌شوند و برای یکدیگر که در فاصله یکی دو متری هم نشسته‌اند، توی تلگرام و واتساپ پیغام و جوک و فیلم و .. می‌فرستند. رابطه‌شان در صفحه چنداینچی مانیتورهای موبایل و تبلت و در تکست‌ها و تصاویر کپی‌شده خلاصه می‌شود.

رفیقی دارم که هر از چند گاهی که تلفن می‌ زنیم به هم، می‌گوید «خیلی دلم تنگ شده. همدیگه رو ببینیم و گپی بزنیم». قراری می‌گذاریم که همدیگر را ببینیم. حالا یا پارک و رستورانی، یا در خانه. اما وقتی به هم می‌رسیم و با هم هستیم، غالباً وقتش را صرف موبایلش می‌کند. سرش توی گوشی‌اش است و در این گروههای مجازی سیر می‌کند. و هرچه می‌گویم و اعتراض می کنم و غر می‌زنم هم فایده ندارد که البته «آنچه‌ به جایی نرسد فریاد است!» این هم شد رفع دلتنگی!

بگذریم. چندوقتیست که دوباره و پس از سالهای بسیار، «بورد گِیم»ها را به زندگی‌ام کشانده‌ام تا هرگاه با دوست یا دوستانی اهل دل و باذوق دور هم جمع می‌شویم، سرمان گرمِ بازی شود. بازی‌ای که تمام حواسمان را جمع می‌کند. مجبورمان می‌کند که موبایل‌ها را کنار بگذاریم، به چشمهای همدیگر نگاه کنیم تا بفهمیم که داریم چه کار می‌کنیم و چه می‌گوییم. این‌طوری حواسمان جمعِ هم می‌شود. به حرف‌ها و حرکت‌های هم دقت می‌کنیم. خب، این هم راهی است برای با هم بودن؛ برای گریز از موبایل و شبکه‌های اجتماعی مجازی و رابطه‌های دیجیتال و زندگیِ خالی از دوستان؛ دوستانی که بتوانی توی چشمهاشان نگاه کنی و حرف بزنی. حالا حتی نه حرف جدی و درباره زندگی روزمره‌مان و حواشی‌اش، که حرفی و رابطه ای‌ از جنس بازی.



 
کمی درباره‌ِ دلسوزی و همت و درایتی که نیست!
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٢  

نمایشگاه کتاب تهران

یادداشتی درباره نمایشگاه کتاب تهران و تقلیل کارکرد ماهوی آن

کمی درباره‌ِ دلسوزی و همت و درایتی که نیست!

در روزهای پیش‌رو، بیست و نهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران برپا می‌شود و تصمیم گرفتیم که این شماره‌ی کافه‌داستان را ویژه‌ی نمایشگاه آماده کنیم. برای اینکه صفحات مجله زیاد نشود، به‌ناچار مجبور شدیم بخش‌های داستان، کارگاه داستان و ادبیات ملل را حذف کنیم و به جای آن‌ها یادداشت و گزارش و گفتگوهایی درباره نمایشگاه و نیز معرفی‌کتاب‌های تازه ناشرهای فعال حوزه ادبیات داستانی کار کنیم که این دومی، به نظرم، برای آنها که قصد بازدید از نمایشگاه را دارند، می‌تواند بسیار مفید باشد: اینکه پیش از نمایشگاه با کتاب‌های تازه ادبیات داستانی آشنا شویم و درباره آنها بدانیم.

گفتن از جایگاهِ تقلیل‌یافته و کارکرد ناصحیح نمایشگاه کتاب تهران، حدیث مکرر است و صدالبته که از این بازگویی ناگزیریم. همه می‌دانند که نمایشگاه کتاب تهران، در شکل فعلی، آن‌چیزی‌نیست که باید باشد و فرسخ‌ها با جایگاه بایسته و شایسته‌اش فاصله دارد. اینکه نمایشگاه بزرگ کتاب تهران که در آخرین دوره‌اش حدود پنج میلیون بازدیدکننده داشته، تبدیل شده به یک فروشگاه بزرگ و بی‌قواره، چیزی نیست که در این یادداشت و در کافه‌داستان برای اولین بار مطرح شده باشد. بسیاری دیگر به این واقعیت نامقبول اشاره کرده‌اند و آن را به عنوان نمود و علامتی از یک بیماری فرهنگی دانسته‌اند.

میلیاردها تومان هزینه می‌شود تا نمایشگاهِ ده روزه کتاب در تهران برگزار شود و ناشرها بیایند و در غرفه‌های ناآراسته‌شان کتاب بفروشند. غرفه‌هایی بدون کمترین توجه به چیدمان و نورپردازی چشم‌نواز و دکوراسیون زیبا و متناسب با شأن کتاب. غرفه‌هایی که غالباً دیوارهایشان پوشیده از مقواها و یا کاغذهای ساده‌ای است که با ماژیک روی آنها درصد تخفیف نوشته شده. پرواضح است که این شکل از عرضه کتاب، به خودیِ خود نامطلوب و سهل‌انگارانه بوده و بدتر از آن تقلیل کارکرد نمایشگاه به فروشگاه است.

زشتی‌ها و کاستی‌ها کم نیستند و شاید به عنوان نمونه چندتایی را در مقایسه با نمایشگاه‌های خارجی بشود مثال زد. نیازی نیست که تجربه حضور در نمایشگاههای کتاب کشورهای دیگر را داشته باشید. کافیست جستجویی در اینترنت کرده و عکسها و متن‌هایی از نمایشگاه‌هایی مثل کتاب فرانکفورت، لندن و ... را از نظر بگذرانید و مروری بکنید. خواهید دید که چه فاصله دور و درازی بین نمایشگاه ما با نمایشگاه آنهاست. از محیط نمایشگاهی و غرفه‌ها و دکوراسیون و چیدمان و عرضه کتاب گرفته تا، برنامه های جنبی متنوع و جذاب در حوزه کتاب. آیا در نمایشگاه کتاب تهران – که بسیاری و غالباً از مسوولین، آن را بزرگترین رویداد فرهنگی کشور می‌دانند – برنامه‌های جنبی جذاب و فایده‌مندی برگزار می‌شود!؟ روشن‌است که پاسخ منفی است.

یا مثلاً آیا از این فرصت بزرگ که امکان برقراری ارتباط مستقیم بین «نویسنده و مخاطب»، «ناشر و مخاطب»، و یا حتی «نویسنده و ناشر» وجود دارد، به درستی استفاده می شود؟ یقیناً پاسخ این پرسش هم منفی است. اینکه نویسنده‌ای را بیاورند تا در یک غرفه کوچک - در شلوغی و همهمه و گرما و کمبود هوای مناسب تنفس! - پشت پیشخان کتاب بایستد و با مخاطبی که آن سوی پیشخان ایستاده، احتمالاً چنددقیقه‌ای حرف بزند و کتابی امضا کند، مطمئناً نمی‌شود نام ارتباط مستقیم «نویسنده-مخاطب» را بر آن گذاشت! و صدالبته اینکه غرفه‌ای مناسب‌تر و بزرگتر در اختیار ناشر قراردهند و میزی و چند صندلی ساده باشد تا نویسنده و مخاطبش چند دقیقه‌ای در وضعیتی آسوده‌تر نشسته و گپ بزنند، مسلماً خواسته عجیب و غریب و پرهزینه ای نیست.

آیا نمی‌شود جلسات کوچک و پرتعداد معرفی کتاب برای مخاطبان برگزار کرد؟ بله می‌شود؛ به سادگی هم می‌شود که در مکان‌هایی مناسب و البته نه چندان بزرگ، بدون هیچ هزینه گزافی و با همکاری منتقدین و نویسندگان و اصحاب نشر و رسانه، روزانه و در ساعات کار نمایشگاه جلسات متعددی برگزار کرد و تازه‌های نشر را به بازدیدکنندگان علاقمند به کتاب و کتابخوانی معرفی کرد و به مخاطبان در انتخاب کتابهایی که – نه فقط در نمایشگاه – باید بخرند و بخوانند، کمک کرد و مشاوره داد.

بعضی مشکلات و کاستی‌ها – در همین حوزه کتاب و نشر را می گویم- ربطی به تحریم اقتصادی کشور و یا بی‌میلی مردم به کتاب و نبود فرهنگ مطالعه و ناچیزبودن سهمِ کتاب در سبد خانوار و این حرفها ندارد. اینها سومدیریت است. بی‌توجهی است. رفع‌تکلیفِ سهل‌انگارانه است. رفع بعضی مشکلات و کاستی‌ها، همت می خواهد؛ همت عالی. دلسوزی می‌خواهد. تدبیر و خوش‌فکری لازم دارد. چیزی که ظاهراً در بسیاری از مسوولان برگزارکننده و البته بسیاری از ناشران، سر سوزنی دیده نمی‌شود و وجود ندارد. رعایت و بازگرداندنِ شأن نمایشگاه کتاب به آنچه باید باید باشد و در این سال‌ها نبوده، کار سختی نیست.

فکر می‌کنم که باید از هر تریبون و فرصت و امکانی که در اختیار داریم استفاده کنیم و به گوش آنها که این معرکه را برپا می‌کنند و سهم و نقشی دارند، برسانیم که ما اهالی کتاب از این فروشگاه بزرگ و ناخوش‌منظر دیگر خسته شده‌ایم!

 

* این یادداشت، سرمقاله یازدهمین شماره کافه داستان است. کافه داستان یازدهم را می توانید از لینک زیر به رایگان دریافت کنید


کافه داستان



 
مَن جرّب المجرّب...
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳  

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
                                                   (حافظ)

 

یکی از دوستان که چندسال پیش از همسرخود جداشده بود، می‌گفت شرایطی پیش آمده که «دارن برمی‌گردن». یعنی می‌خواهند زندگی مشترک‌شان را از نو سر بگیرند. پرسیدم (البته جواب پرسشم را می‌دانستم) که علت جداشدن‌شان چه بوده؟ آیا اشتباهی از یکی از طرفین سر زده؟ یا حادثه و اتفاقی بوده یا تصمیم آنی و لحظه‌ای؟ جوابش «نه» بود؛ علت اصلی جدایی‌شان در تضادهای روحی-اخلاقی و عدم درک همدیگر بوده. گفتم: «خب! حالا چی؟ حالا همدیگه رو می‌فهمید؟! چرا می‌خواین برگردین؟»
گفت: «همدیگه رو دوست داریم و همین کمک میکنه که سعی کنیم مشکلات رو برطرف کنیم.» گفتم: «قبلاً هم همدیگه رو دوست داشتین. اما نتونستین مشکلات رو برطرف کنین. یعنی راهی رو که یک‌بار رفتین و اتفاقاً انرژی و شوق‌تان بیشتر بوده، میخواین دوباره برین؟!». و گفتم و گفتم. از اینکه حالا نسبت به دفعه قبل، انرژی و شوق‌شان کمتر و تعقل و مصلحت‌اندیشی‌شان بیشتر است. و اینکه آنها بر اساس یک اتفاق یا عملکرد اشتباه جدا نشده‌اند که حالا با جبران آن -توسط یکی یا هردوشان- بخواهند برگردند. و گفتم و او هم گفت و دست آخر، برایش خواندم که:

«مَن جَرّبَ المُجرّب، حَلّت بهِ الندامه»
 
واقعیت همین‌ست که آن‌کس که تجربه ای شکست‌خورده را دوباره تکرار کند، سزاوار ندامت و سرزنش است؛ که «آزموده را آزمودن خطاست»!
... حالا می‌خواهد بازگشت دوباره یک زوج جداشده به زندگی‌شان باشد. یا حضور دوباره یک فرد در رابطه‌ای یا جمع و گروهی که یک بار براساس تعقل ازشان جداشده. یا بازگشت به جایی که یک‌بار از آن رفته و گریخته. یا نه؛ تصمیم دوباره‌ی بخشی تاثیرگذار از حاکمیت باشد تا دوباره مجلس را در اختیار جریانی قراردهد که کارنامه درخشانی نداشته است!



 
از بهانه هایی برای زندگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٢  

 

اون دنیا، اگر از بهشتی ها بودم که خب غمی نیست و هر چه بخوام مهیاست؛ اونوقت خواهم گفت:"لطفا باقلوا استانبولی و چای ترکی توی استکان کمرباریک بلاانقطاع سِرو کنید!" اگر هم زبانم لال مغضوب و از اهالی دوزخ باشم، مثل یه محکوم قبل از اجرای حکم اعدام می گم: "اجازه بدین این لحظات آخر یه سیگار بکشم."

بعد که دو پُک به سیگار زدم، می گم: "دهانم تلخ شد؛ حالا قندرژیمی و توت خشکه که نه، لااقل یه دونه باقلوای استانبولی بهم بدین، دهنم شیرین شه این دم آخری؟"

و بعد وقتی داره می ره که باقلوا رو بیاره، خواهم گفت: "زحمتتون میشه.ببخشیدا. یه استکان چای پررنگ ترکی هم برام بیارین این شیرینی باقلوا رو باهاش بفرستم پایین." و خلاص!

عکس: استانبول؛ ساحل منطقه فلوریا



 
یلدای کهن؛ سفره‌آرایی و بدعت‌های روزگار نو
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱  

 

بالاخره شب یلدا هم به روزِ آغازینِ زمستان تحویل شد و تمام. دیشب(که شب یلدا یا همان شب چله خودمان باشد) عکسهای بسیار قشنگ و وسوسه انگیزی از سفره های یلدایی دوستان در صفحاتشان دیدم و البته ذوق و سلیقه شان را تحسین کردم.
اما، اگر بعدها-سالیان بعد- عکسی از سفره‌های مطبق و مجلل یلدایی نشانم داده شود و از من پرسیده شود که "ریشه این رسم و سنت سفره ارایی یلدایی در کجا و از کی بوده" خواهم گفت که در یلدای 1394 رسما" و عملا" سفره ارایی یلدایی بدعت گذاشته شد و با انتشار گسترده عکسهایی از چیدمان شیک و با ذوق و سلیقه اهالی دنیای مجازی، اعلام موجودیت کرد! :)

نه اینکه قبلا سبد یا سفره ای برای خوراکیهای یلدایی نداشتیم. همه‌مان از وقتی یادمان هست سفره یا سبدی از خوراکی‌های یلدایی داشته‌ایم. یعنی یک سری خوراکیجات خاص رو حتما در شب چله تهیه کرده و در ظرفهای مناسب و شیک میریختیم و در جایی مناسب کنارهم میچیدیم و احتمالاً دورهمی می خوردیم. اما منظورم: سفره آرایی‌ها و تزیین‌ها و چیدمان‌هاییست که آدم را یاد سفره هفت‌سین می اندازد. درست مثل همان. همان که عکس انداختن از آن و انتشارش در محیط‌های مجازی سالهاست مرسوم شده. من یادم نمی‌آید که پیش‌ترها- وقتی بچه یا نوجوان بودیم- رسمِ سفره ارایی یلدایی و عکس انداختن و انتشارعکسهایش را داشتیم.
منظور من از این پست، اصلا" و ابدا" نقد و قضاوت و این حرفها نیست و اصلا" نمیگویم که این اتفاق، بد است یا خوب. منظورم صرفا" توجه به نوعی تغییرات و به‌روزشدن و تاثیرگذاری دنیای مجازی بر روابط و مناسبتها و رسوم‌مان است. همین.
 



 
عشق حقیقی
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٠  

 

احمدغزالی در «سوانح العشاق» می‌گوید :

 ابتدای عشق چنان بُوَد که عاشق، معشوق را از بهر خود خواهد. و این کس، عاشقِ خود است به واسطه‌ی معشوق. ولیکن نداند که می خواهد او را در راه ارادت خود به کار برد. کمال عشق چون بتابد، کمترینش آن بوَد که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند.
عشق حقیقی آن باشد، باقی همه سواد و هوس و بازی و علت است.

 

یادداشت های دیگر «بی‌رنگی» درباره عشق:

 دیگی که برای ما نجوشه...
 و اما عشق!
 ترکیب محال عشق و دوییّت
 محک در تجربه‌ی عاشقی
روابط خالی
منتهای عالم معرفت و محبت

 

پ.ن : و باز آبان است که تراژدی شخصی را در آن آغاز کرده اند؛ قصه‌ای تلخ. که باید قرنی و قرنهایی بگذرد تا بشود با یه حبه قند، تلخی‌اش را تمام کرد.
بگذریم...



 
اعتماد به نفس بیش از حد یا اُسکولیسم!
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

 

اعتماد به نفس که زیادی بالا باشد، گاهی هم میشود اسباب خنده و مضحکه؛ گاهی وقتها پای توهّم هم وسط می آید؛ یعنی طرف را میبینی که گول و مشنگ و متوهّم مقابلت ایستاده و دارد مفت مفت حرف می زند! توهّم که باشد، آنوقت یکی پیدا می شود که فکر می کند روح کافکا در او حلول کرده و با نوشتن یکی-دو تا مثلا رمان و داستان گلواژه ی دوزاری، خیال برش می دارد که تبدیل به نقطه عطفی در تاریخ داستان نویسی ایران شده ! اصلا اگه طرف مریض باشد، مکتب راه می اندازد! به خدا، داریم از این چیزها! همین حضرت اقای ناخوش احوالی که مکتب دارکولییسم را به زعم خودش پایه گذاشته و دنبال پیروان می گردد!

ببینید طرف چی درباره خودش در صفحه شان نوشته: «این روزها در ادبیات سمبلیک کمتر کسی پیدا می شود که با استاد دارکولی آشنا نباشد یا دست کم آثار وی را که در انتشارات نشر کتاب در لس آنجلس به چاپ رسیده و به دست علاقه مندان  ادبیات  رسیده است را مورد مطالعه قرار نداده باشد، ما در تحلیل لقب کافکای ایران بودیم که اثر بعدی ایشان به نام ؛مردی که قبر پدرش را فروخت؛ برگ زرین دیگری را بر  آثار قبلی اش افزود که بعدترها  توسط منتقدین صاحب نام به سند تاریخی مردم ایران نامگذاری گردید. جامعه ادبی در شوک اطلاعاتی عظیم استاد دارکولی فرو رفته بود که رمان ؛مرگ همسایه؛ به عبارت خودمانی کار را تمام کرد و چهره ی درخشان این شخص را در افکار تمام فارسی زبانان نهادینه کرد

یاللعجب! به قول محسن تنابنده: «مگه داریم!؟مگه میشه!؟»

پیش از این، من فکر می کردم که اعتماد به نفس که بالا برود، در این حد شور میشود که یک جوان تازه کارِ دنیای داستان، بشود موسس و رییس و استاد «آکادمی داستان نویسی»(در ایران!!) و "آکادمی"اش را بی خجالت در بوق و کرنا کند که: آهای هنرجویان و علاقمندان داستان نویسی، بیایید و در آکادمی من ثبت نام کنید؛ خودِ خودم هم تدریس می کنم و تازه، در پایان، گواهینامه پایان دوره هم می دهم! ( که بروند و قاب کنند و بزنند به دیوار!!؟)

اما حالا فهمیدم که گاهی قضیه از شوری و اعتمادبه نفس زیادی می گذرد و تبدیل میشود به مرض؛ مثل مرض دارکولیسم! چیزی شبیه به اُسکولیسم!

خدایا توبه؛ خدایا شفا؛

تصویر استاد! دارکولی‌‌



 
بهانه و آشتی
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸  

 وقتی فیسبوک هست؛ برای نوشتن متن های کوتاه و نسبتاَ کوتاه. و وقتی اینستاگرام هست؛ برای ارسال عکس، دیگر وبلاگ می ماند برای یادداشت های نسبتا بلندتر. این می شود که دیر به دیر سروکله مان توی وبلاگ پیدا می شود.  این را گفتم که توجیه کرده باشم، به روز نکردن وبلاگ بی رنگی را! حکایت «نو که اومد به بازار...» هم هست،البته! اما شما هم خوب می دانید که گاهی هم دل و دماغ نیست برای نوشتن. و این را به رو نمیارید!

بگذریم . یه عکسی توی اینستا گذاشتم و مقبول اهل فن افتاد، با متنی که به عنوان کپشن گذاشته بودم، همینجا بازنشر می کنم. (برای آشتی کنان با وبلاگ و بلاگ نویسی!)

 

... او نخواهدآمد؛ حتی اگر تمام روز پشت پنجره، پیچِ کوچه را بپایی و اگر آتش به آتش سیگار بکشی و استکانت صدبار پر و خالی شود، او نخواهد آمد. (از یک داستان ناتمام)

× عکس هم با موبایل گرفته شده؛ در کافه عمارت مسعودیه تهران.



 
فیلم استراتژیک و اعتماد به نفس ماورایی!
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٦  

 

یکی به من بگوید که واقعاً: «فیلم استراتژیک» یعنی چی!!؟ «روزگاری عشق و خیانت»؟!مگه میشه؟ شوخیه، نه؟ لابد دیگه! جدی که نمی تونه باشه. بالاخره حضرات دست اندرکار این فیلم اندازه ی هویج که باید بفهمند؛ حتی اگه اعتماد به نفسشان آسمون رو هم سوراخ کرده باشه و مثل ساقه لوبیای سحرآمیز رفته باشه بالای ابرها!
خب شاید بگی : در «سینما»یی که «ایران برگر» با گوشت گندیده ی قاطر پیر می پزند و می دهد به خوردِ خلائق و در سینمایی که «مجرد چهل ساله» و «آنچه مردان درباره زنان نمی دانند» بیش از یک میلیارد تومن فروش می کنه، خب لابد کارگردان و تهیه کننده فیلم «روزگاری عشق و خیانت» فکر میکنن شاخ غول را شکستن و استراتژیک شده ان!! ... خب قبول! درست می گی! اما حیا هم خوب چیزیه والا! حالا حتی اگه در دیزی هم باز باشه!

 

* این بیلبورد در میدان سپاه یا همان عشرت آباد سابق تهران نصب شده و هر روز صبح از جلوش رد می شوم! :(



 
خسیس
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤  

 

عبید زاکانی در اخلاق الاشراف می‌گوید:

بزرگی را که در ثروت، قارون زمان خود بود اجل دررسید. جگرگوشگاه خود را حاضر کرد. گفت: عمری گرسنگی کشیده ام و در سفر و حضر رنج تحمل کرده ام و مالی جمع کرده ام. مبادا آن را الکی خرج کنید. اگر کسی به شما گفت پدرتان را در خواب دیده ام که قلیه حلوا می خواهد باور نکنید که من آن را نگفته ام و مرده چیزی نمی خورد. اگر خودم را هم در خواب دیدید و همین خواهش را داشتم، توجه نکنید که به این خواب، خواب آشفته می گویند! من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنّا نکنم. این را گفت و مُرد!


این حکایتی است که عبید از خسیس روایت کرده؛ و سعدی هم در باب هشتم گلستان، خسیس را می نوازد که:

مال از بهر آسایش عمر ست نه عمر از بهر گرد کردن مال . عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟ گفت : نیکبخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت .

  مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد
 که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

 



 
عکس یادگاری
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢  

از روایتهای سفر؛یک.عکس یادگاری

 

هواپیما روی هواست. بچه های گروه موسیقی که قرارست دو سه شب در قونیه اجرا داشته باشند با سروصدا و شلوغی ها و شوخی هایشان حسابی فضا را گرفته و ساخته اند. سه ردیف جلوتر از ما یکی از اساتید موسیقی و آواز نشسته است. زنی که شالش را روی دوشش انداخته و سن و سالی هم دارد، می آید کنار ردیف صندلی استاد می ایستد. از استاد تقاضای عکس یادگاری می کند. استاد می پذیرد. خانم موبایلش را به کسی می دهد تا عکس بیاندازد. چنگ در موهایش می اندازد و مرتبشان می کند. تن و بدنش را کج می کند تا سر مبارک هم تراز سرِ استاد شود و در یک قاب جا شوند. این کج شدن و این انحنا برای آن بدن سالخورده کمی زیاده روی و البته غریب است! آنکه وظیفه عکاسی را به عهده گرفته، دو سه شات عکس می اندازد و زن از استاد تشکر می کند و موبایلش را پس می گیرد و می رود. استاد می ماند و دو دوستش که کنارش نشسته اند؛ دوباره مشغول گپ و گفت می شوند. سر و کله دیگرانی هم پیدا می شود. همراهان و همسفران یکی یکی می آیند و از پشت یا از کنار، آویزان صندلی استاد می شوند تا عکس یادگاری بیاندازند. خب اینها هم بیاندازند! چی از کی کم می شود!؟ هیچ؛ هیچ چیز از هیچ کس! اما فقط انگار کمی هولند. حواسشان نیست که این استاد قرار است چهار-پنج روز در همان هتلی که این ها هم هستند، باشد. از ظاهر امر هم برمی آید که استاد اهل خودگیری و کلاس گذاشتن هم نیست و خاکی و خوشروست. خب بگذارند خیلی متین و شیک، توی لابی هتل، یا توی مقبره مولانا - گنبد خضرا، اصلاً جلوی هتل-با منظره ی دار و درختی یا پس زمینه مغازه های ترک با تابلوهای جلب توجه کننده شان، عکس بیاندازند! این آویزان شدن از صندلی، با گردن کج، چه صیغه ایست!؟ شاید فکرمی کنند قرارست که برای خودشان یا استاد،خدای ناکرده، اتفاقی بیفتد که این طور می کنند.

 

پ.ن. برای آنکه از قافله عقب نمانم و بنده هم در قاب عکسی به مجاورت با جناب استاد- که انصافا نام و آوازه اش در نوازندگی و خوانندگی به جا و شایسته اش است و خوش خلق هم هست - مفتخر شوم، در لابی هتل دقایقی کنار ایشان می نشینم(خیلی متین و شیک!) و مختصر گپی و بعد هم، عکسی؛ یهویی!! 



 
از روایتهای سفر؛ صفر
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۱  


از روایتهای سفر
صفر. حرکت به طرف فرودگاه

همین که درِ خانه را پشت سرم می بندم و پا به کوچه می گذارم، راننده آژانس سیگارش را می اندازد و درِِ عقب ماشین را باز می کند. کمکم می کند تا چمدانم را روی صندلی عقب جا دهم. پیرمرد گونه های فرورفته و سر گرد و کوچک و بی مویی دارد. صورتش پر از چین و چروک است. راه می افتیم.
می پرسد: فرودگاه امام دیگه؟
می گویم: بله.
خودم را برای خواب توی ماشین آماده کرده بودم. اما خیلی زود سر حرف را باز می کند. لابد حق دارد. هوا تاریک است و شاید اگر حرف نزند، چشمهایش سنگین شود. می گوید:
- فضولی نباشه، کجا می رین ایشاله؟
می گویم: ترکیه
-استانبول؟
- نه. قونیه.
- به... به به!
گل از گلش می شکفد.
- چه سعادتی! خدمت حضرت مولا. مولانا. چه جای باصفاییه!
- شما رفتین قبلا؟
- بعله...دوسال پیش. خیلی خوب بود. یادش بخیر. همش یه روز اونجا بودیم. یعنی یه صبح تا شب. همین که زیارتم تموم شد و از توی صحن و سالن مقبره اومدم بیرون و پیچیدم دست راست و رفتم پشت گنبد، آقا همچین که نشستم یه خوابی منو گرفت؛ عجیب. تا حالا اینطور نشده بودم. چندساعت خوابیدم. تا وقتی که دیگه داشتن مقبره رو تعطیل می کردن. یه خواب عجیب و غریبی بود.
لحظه ای سکوت می کند. انگار که بخواهد چیزی را به یاد بیاورد. خودم را آماده میکنم که ذکر کرامات و رویای صادقه ای را بشنوم که کدام «آقا» با چه لباس و چه صورتی با چند لوکس نور در چهره ، به خوابش آمده و چه گفته و چه کرده! سکوتش طول می کشد. می گویم:
- خب!؟
می گوید:
- هیچی. خواب عمیقی بود. همسفرم که اهل عرفان و این حرفاست بیدارم نکرده بود. به خیال اینکه دارم خواب و رویایی عرفانی و معنوی می بینم و بعد از بیدارشدن قراره متحول شده باشم، بیدارم نکرده بوده. دستش درد نکنه. ولی از این خبرا نبود. هیچ خبری نبود. فقط خوابش حسابی چسبید!

 

 



 
...منتهای عالم معرفت و محبت
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٢  

 

شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی، در رساله "فی حقیقة عشق" می گوید:

محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند و عشق خاص‌تر از محبت است. زیرا که همه عشق محبت باشد، اما همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاص‌تر از معرفت است؛ زیرا که هر محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد. ...

پس اول‌پایه معرفت است و دوم‌پایه محبت و سوم‌پایه عشق. و به عالَمِ عشق – که بالای همه است – نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایه‌ی نردبان نسازد. و همچنان که عالم عشق منتهای عالم معرفت و محبت است، واصلِ او منتهای عُلمای راسخ و حکمای متألّه باشد.

عشق را از عَشَقه گرفته اند. عشقه آن گیاه است که در باغ پدید آید و در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می‌رود تا جمله‌ی درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کشد که نَم در میان رگِ درخت نمانَد و هرغذا که به واسطه آب و هوا به درخت رسد، به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود...



 
زیرنورماه درکه با حافظ!
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢  

زیر نور ماه با حافظ

شب گذشته - جایتان خالی، و دلتان هم نخواهد - دلمان هوای بالا را کرده بود و زدیم به درکه. خلوتی کوه و هوای خنک (و بعد و بالاتر، سردش)، حالمان را خوش کرد. ماه شب نهم آسمان را روشن کرده بود و علی رغم آن، ستاره ها هم بسیار بودند و درخشان. خلاصه آنکه وقت مساعد بود برای همنشینی با حافظ؛ تفالی زدم. این بیت غزل فراخوانده شده را زیر نور ماه آسمان درکه، بارها و بارها خواندم و زمزمه کردم:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر      به مِی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

این طنز و شجاعت رندانه حافظ را کجا می توان دید!؟ تصویر برساخته ی حافظی را در آیینه خیال خود بتابانید: رند شیراز در روز حشر که عالم در آشوب و زیر و روست و عالمیان در جوش و هول، پیاله به دست از گور بر می خیزد. و با مستیِ مِی هزاران ساله اش هول روز رستاخیز را در دل خاموش می کند! حافظِ مست از تنه زدن عالمیان به او هیچ باک ندارد و از تنه زدن هیچ چیز دیگر هم. او مست است. از ازل مست بوده است.
 

از خواجه شمس الدین، غزلی دیگر خواستم: 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری                 تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست            گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند        اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

 

آنکس که نامرادی های روزگار و نامردمی ها از پا انداخته و آنگه خدا دستگیرش شده، خوب می داند که باید از آستینش دستِ دستگیری از افتادگان بیرون آید و از بار تکلیف افتاده بر شانه هایش خلاص شود... . دنیا و اسباب حشمت و بزرگی و جاهش، گریوه ایست که باید سبکبار از آن گذشت؛ مبادا که گیر بیفتیم!

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری



 
روابط خالی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  

 

 

 

ظریفی می گفت: «شما هم لابد زیاد دیده‌اید آقایانی را که با خانمها رابطه برقرار می کنند و دوست می‌شوند و دراین «رابطه» هم سر سوزنی صداقت ندارند و مدام با فریب و دروغ « دوستت دارم و عاشقت»ها را قطار می‌کنند. اما قصد اصلی شان و آنچه فکرشان را پر کرده صرفاً کامجویی است و رفع نیازهای جنسی‌شان. و لابد زیاد دیده‌اید خانمهایی را که با مردی و پسری دوست می شوند تا به واسطه این «رابطه»، خرج خوشگذرانی‌ها و بدتر از آن شام و ناهار و کرایه تاکسی و آژانس و ... را گردن او اندازند. اینها هم «دوستت دارم»ها و «عزیزم»ها و را وسیله کرده اند تا این رابطه پرفایده و منفعت را حفظ کنند. و چقدرهم این اقایان و خانمها پراشتها هستند! ...»

گفتم عجیب نیست وقتی «دوستت دارم»های به خیال خودشان واقعی، هم سست و غیرواقعی از آب در می آید. اینها که تازه می دانند و آگاهند که در این رابطه ها دنبال چه هستند! کاش لااقل همان ابتدای راهشان صادقانه خواست خود را بگویند...بگذریم.  اما یکی به من بگوید این وسط‌ها-مسط‌ها تکلیف «معنا» و «عاطفه» و «عزت نفس» و «راستی» چه می شود؟! یعنی هیچ!؟ یعنی دود در هوا ؟ یا غرقِ گنداب؟



 
دعوت به شنیدن: از هرشب ِ بدون تو بیزارم...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٦  

 

آلبوم جدید محسن چاوشی که «پاروی بی قایق» نام دارد و یکی دو هفته ایست منتشر شده را این روزها زیاد گوش می دهم. بسیار زیاد! متن شعرها خوبند. خیلی خوب. و موزیک هم مثل اغلب کارهای چاوشی بسیار عالی، و صدای خاص چاووشی هم که خوب و حسابی آدم را می‌گیرد؛ تلفیق موسیقی و ترانه و صدا، آدم را ویران می کند!

چند پاره از ترانه های این البوم:

 

کمد پر از لباس تو،    میز پر از عکس توئه
هنوز توی اتاقمون     میپلکن نشونه هات
وقتی که توی خلوتت   منو مرور میکنی
یه قطره اشک ممکنه   بشینه روی گونه هات
میپرم از خواب شبو    لباسمو تن میکنم
چراغو روشن میکنم   خونه رو پرسه میزنم
تا خود صبح با خودم    همش کلنجار میرم
تا بلکه خوابم نبره      نیای به خواب دیدنم...

* * *

تا چشم کار می کرد و
تا اعتماد می کردم
چشمم به هرچی که می دید
بی اعتماد تر می شد
معجون دردمندی از سردرد و دردسر بودم
با هر مسکّن ِ تازه، دردم زیادتر می شد
خشکیده تر شدم ای ماه
عکست توی کدوم چشمه ست؟
اینجا که هرچی می بینم دالون ِ تنگ و تاریکه!

اینجا که هرچی می گردم
راهی به سرپناهی نیست

روح بزرگ من، دیدی دنیا چقدر کوچیکه!؟

 

 * * *

... آهای فرصت کم 
آهای راه دراز
یه عمر فاصله بود
از تو به این آغوش

بین من و تو هنوز
یه‌ریز برف می آد
به دیدنم که می آی
لباس گرم بپوش!

...

به‌خاطر تو دلم بااینکه زودشکست
نه باز عاشق شد نه دوست پیدا کرد

* * *  

دانلود  تراک  «خونه کوچیک»

 دانلود  تراک  «خواب»

 این آلبوم در اینترنت پخش شده، اما اگر بخواهید به حق مولف و زحمت فراوانی که کشیده شده، احترام بگذارید، فقط 3000 تومان ناقابل خرج کنید و این آلبوم را بخرید.   شما را به خریدن و شنیدن «پاروی بی قایق» دعوت می‌کنم!




 
همسفر
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠  

در سفرلاهیجان

مدتی را قرارست در سفر بگذرانی؛ به قصد لذت. برای این سفر، داری هزینه می کنی: از پول و دارایی ات و از وقت و عمرت که البته گرانبها ترست. اگر همسفرت با تو همدل و همراه باشد، به تو آنقدر خوش می گذرد که زیبایی و شادکامی لحظه لحظه‌ی سفر را عمیقاً درک می‌کنی. این رفیقِ راه که همدل و هم پا و همراهت است، اصطلاحاً «خوش سفر» خوانده می شود: کسی که در سفر و سختی ها و خوشی هایش با شما همراهست. اهل نق و نوق نیست. تکرو و تکخور نیست. از دیگران یا دیگری انتظار ندارد که در خدمت او باشد. اصراردارد که به اندازه شما کاری کند و باری از دوش همسفران بردارد تا سربار نباشد. همه چیز را آسان می گیرد: می گوید و می خندد و خوش می گذراند و... . و می داند که این لحظات را باید در کنار همسفر یا همسفرانش به خوشی بگذراند.

اگر همسفرت این ویژگی های اخلاقی–رفتاری را نداشته و برعکس، خلاف آن را داشته باشد، می توانی با خیال راحت مطمئن باشی که این سفر، «زهرمار»ت  خواهد شد! آن وقت است که، هر دقیقه خودت را لعنت می کنی که چه اشتباهی کردی که این سفر را با چنین همسفری آغاز کردی! گاهی و البته غالبا راه بازگشت نداری و ملاحظاتی تو را مجبور به تحمل و ادامه سفر می کند و خب، گاهی  هم را برگشت برایت وجود دارد اگر شهامتش را و جسارتش را داشته باشی و عقلت درست کار کند و قدرِ لحظه لحظه ی عمرت را بدانی! 

حالا این را تعمیم بده به سفر زندگی! ببین چه درد و رنجی بزرگ در یک سمت است و چه آسایش و شادکامی لذتبخشی در سمت دیگر! این را بهتر از همه، آنهایی که چنین تجربه ای داشته اند یا هم اکنون دارند، خوب لمس کرده اند و فهمیده اند؛ بپرسید ازشان!



 
درنگ!
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳  

عکس از بیرنگی. جاده مریوان.1393

حتماَ برایتان پیش آمده که موقع رانندگی در جاده های کوهستانی که عرض کمی دارند و تک لاین هستند، پشت اتوبوس، مینی‌بوس، کامیون، تریلی یا حتی سواری که یا موتورش جان تاختن ندارد یا راننده اش حال تیز رفتن،  گیر می افتید. و جاده هم پرپیچ است و باریک و امکان سبقت گرفتن نیست. شما کلافه می شوید. تمام حواستان را جمع می کنید تا در لحظه ای، فرز و چابک از غول یا لاک پشت جلویی سبقت بگیری. و گاه در پشت صفی از خودروها گیر می کنید. یا هزار زحمت و استرس و کلافگی ، از همه شان ،یکی‌یکی، جلو می زنید و با حس اینکه آزاد شده اید، تخت گاز می رانید و نفسی می کشید.

جاده کوهستانی‌ست؛پس احتمالا جاهایی از جاده، سرسبزی و دار و درختی و دامنه و دره رنگارنگ و زیبایی پیش روی خود خواهید دید. جایی که دوست دارید سواری خود را کنار بکشید و توقف کنید و پیاده شوید و خستگی در کنید و از زیبایی طبیعت لذتی ببرید. یا کنار آبی و در سایه درختی بشینید و چای ای بنوشید. اما بر خلاف خواست دلتان، این کار را نمی کنید! با خود فکر می کنید که اگر توقف کنید، همه آن خودروهای سواری و غول پیکری که با زحمت فراوان پشت سر خود جاگذاشته اید و ازشان سبقت گرفته اید، سر می رسند و از شما دوباره جلو می زنند و باز هم  ته صف قرار خواهید گرفت! پس عقلت می گوید که بیخیال طبیعت و لذت بردن از زیبایی هایش و استراحت و آسودن شوی و همچنان تیز بروی؛ تا مقصد!

آیا زندگی های ما اینطور نیست؟ آیا از هم سبقت نمی گیریم و تیز پیش نمی رویم بدون آنکه قدری بمانیم و درنگ کنیم و از «حال» لذت ببریم؟ آیا بی آنکه قدر «حال» را بدانیم، رو به سوی مقصد، یعنی «آینده» نداریم!؟ آیا مطمئنیم که به آخر جاده خواهیم رسید!؟ اصلاً اگر جاده زندگی «انتهایی» داشته باشد، آن «انتها» کجاست!؟



 
خانه!؟
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٥  

غالباً در سفر که باشی(منظورم صرفاً سفر تفریحی است)، هرچقدر هم خوش بوده باشی، موقع بازگشت به خانه شوقی پنهان و محو در تو وجود دارد؛ شوق بازگشت به «خانه». و خانه مفهوم امن و پناه، آرامش و راحتی دارد. همین است که وقتی به خانه می‌رسی و خسته از راهی، به زبان یا در دلت می‌گویی: «هیچ جا خونه‌ی خودِ آدم نمی‌شه!».

پرانتزباز/ می‌گویند هتل و مهمانسرا هرچقدر هم خوب باشد و غذاهای رستوران‌ها هم هرچقدر لذیذ، اماخانه و راحتی خانه و غذای خانه، چیز دیگری‌ست!/ پرانتز بسته

سفر یک لطفی دارد و حضر، لطفی دیگر. انگار که سفر با شادمانی و تنوع و خوشباشی معنا می‌گیرد و حضر، با راحتی و پناه و سکون.

پرانتز باز/ گفته اند و می‌گویند که دنیا همچون کاروانسرایی‌ست؛ که هر دَم : جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها!/پرانتز بسته

وقتی در سفر باشی و هیچ میلی برای بازگشت نداشته باشی، وقتی در پایان سفر و در راه بازگشت به خانه باشی اما بی اختیار هر انشعابی از جاده که راه به جایی و شهری دیگر دارد، تو را وسوسه کند که از مسیر بازگشت خارج شوی، وقتی شوقی برای بازگشت به «خانه‌ی آدم» که «هیچ جایی مثل آن نمی‌شود» نداری، یعنی اتفاقی در تو افتاده است! یعنی جای برخی مفاهیم در روان تو عوض شده است. شاید یعنی چارچوب‌های تعریف شده برای «سفر» و «حضر» تکان خورده یا تغییرشکل داده و شکسته شده اند. یعنی شاید مرزهای «خانه»ات جابجا شده است. یعنی باید فکری بکنی... .

پرانتز باز/ می‌گویند که زندگی، سفر است. پس دنیا نه جایی برای ماندن، که مهمانسرایی است غلط‌انداز!/پرانتز بسته

 

چند روزی سفر بودم و صدالبته که در کنار دوستان و در طبیعت سبز، بسیار خوش بودیم. در راه بازگشت بارها با دیدن خروجی ها یا دوربرگردان‌های جاده، بی‌اختیار و شاید در کسری از ثانیه می‌خواستم فرمان را بچرخانم که یعنی: از مسیر بازگشت به خانه خارج شو!

پرانتز باز/ ...!؟/ پرانتز بسته



 
جهانِ حقیر یک مگس!
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  

این تمثیل مولانا در دفتر اول مثنوی، چقدر امروزه به دردمان می خورد! و به خصوص چه دقیق بر اقشار و آدم های زیادی  همچون قشر متوهمین(!) جامعه نویسندگان و روشنفکران تطبیق دارد! یاللعجب!

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد
می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو

عالَمش چندان بود کِش بینش است
چشم چندین بحر هم‌چندینش است

صاحب تاویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس



 
دوست
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸  

 

ساعت ده و پنجاه دقیقه شب. زنگ می زند برای احوالپرسی. می گوید «خوبی؟»می گویم«اره». می گوید «اما صدات خوب نیست.» می گویم «نه خوبم.» می گوید «مطمئنی؟ صدات یه طوریه!» می گویم. «آره اره خوب خوبم نگران نباش»...
«دوست» یعنی همین. که با شنیدن یک سلام ، بفهمد که تو خوب نیستی!



 
درخت ها بهتر از انسان ها
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۸  

خیلی ساده و کوتاه...از درخت هایی می گویم که در راه خانه دیدمشان. ماشین شهرداری داشت با آب شستشویشان می داد. برگ برگ درختها داشتند از دود و غبار این شهر سیاه پاک می شدند. اما مامور شهرداری انگار دلش به کار نبود و سرسری و از سر رفع تکلیف کارش را انجام می داد. دوست داشتم بروم و بالای آن ماشین، جای آن کارگر بشینم و با  دقت و با عشق، برگ های درخت ها را آب پاشی کنم. بشویمشان. درخت ها از آدم  ها بهترند. خیلی بهترند! آن ها  ذاتش شان پاک است. بدجنس نیستند. و بر خلاف ذات خود عمل نمی کنند؛ ولی انسان گاهی خلاف فطرتش  عمل می کند.

درخت ها مقدسند. عاشق درخت ها و گل ها و گیاه ها هم که بشوی، می دانی و خیالت راحت است که با تو می مانند!

 



 
میل به خیامی گری،در سالروز خیام
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸  

 

از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده ست، فریاد مکن

بر نامده و گذشته، بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

معنای ابیات که بسیار روشن و بی نیاز از توضیح است. آنطور که حتی آنانی که از دنیای شعر دور هستند هم، معنایش را خوب می فهمند. اما چه اندیشه ای پس این حرف نهفته است؟

آنچه گذشته، گذشته و هرگز بازنخواهد آمد.  «آن»ی بوده که تمام شده و دل بستن و درگیر آن بودن و غمش را خوردن، خالی از فایده است. به قول مولانا «این چنین شد وآنچنان، وسواس ماست».  کاظم برگ نیسی می گوید: "«گذشته» انبان «اکنون»هایی است که اگر آدمی آن ها را با تمام توان زیسته باشد، خاطرۀ آنها در حال، غم انگیز نخواهد بود. اما حتی اگر چنین هم نبوده باشد، باید از غم گذشته آموخت که چگونه می توان حال را به گونه ای زیست که کوله بار غم از این که هست سنگین تر نشود. برای این کار باید نخست بر یاد تلخ گذشته غلبه کرد و آن را به فراموشی سپرد. به این ترتیب ترس از آینده هم رنگ می بازد"

ما که در گذشته زندگی می کنیم، در واقع اصلاً زندگی نمی کنیم. چرا که «حال» را قربانی «گذشته» و غور در گذشته میکنیم. و آنگاه نیز که در اندیشه فرداییم و همه همّ خود را معطوف به فردایی نیامده، ساخته ایم، باز هم «حال» را از دست داده ایم. به بهانه فردایی بهتر، حال خود را وقف آن می کنیم؛ غافل از آنکه فردا هم که برسد، باز به فکر فردایش خواهیم بود و هیچ گاه در لحظه نخواهیم زیست و لحظه را در نمی یابیم و این «لحظه» که برودم دیگر باز نمی گردد؛ لای مشت مان را باز کرده ایم و قطره قطره «حال» فرو می چکد و از دست می رود و آن را به همین راحتی از دست می دهیم.

سهراب می گوید: "زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه اکنون است" اکنون را دریابیم و دم را غنیمت شماریم و «زندگی» کنیم!

* * *

فروردین امسال، به مناسبت تولدم، دو دوست بسیار خوبم هدیه ای بس ارزشمند به من دادند. کتابی که مدتها دنبالش می گشتم و عجبا که یافت نمی شد. رباعیات و پژوهشی درباره حکیم عمر خیام، نوشته کاظم برگ نیسی. چندماه پیش هم، با داوود و برایش، دربه در دنبال شرح غزلیات حافظ  این نویسنده می گشتیم که پس از چند ماه، بالاخره پیدایش کردیم.  اساساً این رفیق ما، داوود، بود که ما را با برگ نیسی اشنا کرد و بعدها، دوجلدی شرح غزلیات سعدی را هم بهم هدیه داد. خدایش خیر دهاد! بگذریم.

این کتاب، کتاب نفیسی است؛ جدا از جلد گالینگور و کاغذ گلاسه و تذهیب ها و مینیاتورها و خطاطی اش، محتوای کتاب بسیار جالب و خواندنی است: پژوهشی نسبتاً دقیق و جامع درباره خیام و رباعیات و اندیشه و فلسفه اش. و نیز مبحثی در باب رباعیات منسوب به خیام و شیوه ها و معاییر شناسایی و تمییز رباعیات خیام و رباعیات منسوب به او.

و حالا در سالروز بزرگداشت حکیم عمر خیام، با معرفی این کتاب ارزشمند اما نایاب، و یادی از دوست دیرین و دورم، و نیز تشکر دوباره از دو دوست خوبم که این کتاب را یافتند و به من هدیه کردند، یکی از رباعی های خیامی محبوبم را بازنوشته و اشاره ای مختصر و موجز به بخشی از اندیشه خیامی کردم. ثوابش هم برای آن سه دوست!

 



 
قفس امن!
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤  

 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  /  وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن  /  حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

حافظ

 

ما گرفتار شده ایم. خودمان، خود را گرفتار کرده ایم. مَثَل ما به مرغی می ماند که از بس پرواز نکرده، پریدن و پرواز را فراموش کرده و حالا هیچ بلد نیست. باید یاد بگیرد و بپرد. اما می‌ترسد که بال بگشاید و آن را تجربه کند. وقتی برای پرنده ای، پریدن و پروازی در کار نباشد، معلوم است که آن پرنده در خطر است. و از این رو برای گریز از خطر، باید قفسی باشد تا در آن احساس امنیت کند. انگار که قفس برایش امن تر است!

ما هم برای زندگی در این دنیا و برای گریختن از آسیب‌های زندگی در میان مردمانش و برای گریز از بی همزبانی، تنهایی و فراموش شدن، تن می‌دهیم به بازی‌ها و قواعدی که دست و پایمان را می بندند و بی آنکه بر آن آگاه باشیم، اسیرمان می‌کند و تن می‌دهیم به مصاحبت با دیگرانی که خواسته یا ناخواسنه، خروارها بار روانی بر ما تحمیل می‌کنند. این «تن دادن» ها همان قفس است. همان بند است که فکر می‌کنیم پناهگاه ماست. ... حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی!



 
تلخ، مثل من
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳  

راست بگو، من تلخم؟ ...
یعنی سکوت من، نگفتن های من، انگار که خودِ «ندیدن» است؟! رفتن من، اینکه می روم و نمی مانم تا مرداب نشوم، یعنی خود ِ «پشت کردن» و بی اعتنایی!؟ اینکه دلم تنگ شده و خالی مانده، یعنی سردی؟ اینکه گاهی حتی تحمل خودم هم برایم سخت و ناممکن می شود، جوری که با تمام وجود می خواهم خالی شوم از خودم و آب شوم و راه باز کنم روی زمین تا پای درختی، یا تجزیه شوم و دود شوم توی هوا تا محو شوم، عین «تمام شدن» است؟...
راست می گویی! حالا که فکر میکنم، می بینم راست می گویی: من تلخم!

(تکه ای که آنقدر در من تاب خورده و می خورد که دارد خودِ داستان می شود؛ نه فقط تکه ای از داستان!)



 
برای آنها که هنوز غوره نشده اند!
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤  

کسانی را می شناسم به شدت توهم زده. آن قدر که نگو! اسیر این توهم و باور که کسی شده اند فراتر از دیگران. اینان یا به لطف خداوندی، بهره ای از صدای خوش یا زیبایی برده اند یا فضل و هنری دارند.  و آن زیبایی و فضل و هنر را مضاعف که نه، چندین و چند برابر می بینند. فکر می کنند که حالا که زیبایند و یا مدرک دانشگاهی فلان دارند و یا به پست و جایگاه کاری و اجتماعی بالایی رسیده اند و یا نویسنده و هنرمندند و قلمی دارند و هنری، دنیای پیرامونشان حول محور وجود بابرکت و فاضل و هنرمندشان می گردد. یعنی فکر می کنند که آدم ها باید دورشان بگردند و چون فرعون، والایشان دانند و تکریمشان دارند. اینطور می‌شود که متفرعن و خودبزرگ بین و خودشیفته می شوند  و بعد توی ارتباطهایشان با دیگران، این خودبزرگ بینی و نارسیسیسم است که رفتارشان را شکل می دهد.

حالا بگذریم که جناب فرعون، فرعون بود و بزرگ. اینها که هنوز حتی غوره هم نشده اند!

اما یک عامل مهم و بلکه بسیار بسیار مهم در شکل‌گیری و گسترش ابعاد این خودشیفتگی، اطرافیان این حضرات هستند که گردشان جمع می شوند و مدح و تمجیدشان را می گویند.
می گویند فرعون، فرعونیت خود را به سبب مدح های زیردستانش به دست آورد  و این‌طور شد که ادعای خدایی کرد. وگرنه پادشاهی معمولی بیش نبود. مولانا می گوید: نفس آدمی براثر مدح و ستایش­های مردم، به فرعون تبدیل می­شود:

از وفـور مـدح‌هـا، فـرعـون شـد
کُــن ذلــیـل النـفـسِ هَـوْنـاً لا تـَسُد

از فربه کردن نفس‌مان بپرهیزیم که هیچ نیستیم. حتی اگر انیشتین و چایکوفسکی بتهون و رامبراند و و رنه ماگریت و همینگوی و فاکنر هم باشیم، هیچ نیستیم.



 
دو برداشت از نوروز
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  

بیرون

روزهای آخر سال که می رسد، مردم توی پیاده رو خیابانها وول می خورند. از سر و کول هم بالا می روند. ماشینها به هم گره می خورند. خرید عید باید انجام شود. خانه ها باید تمیز شوند. ماهی قرمز و سبزه باید خریده شوند. هفت سین باید چیده شود. عیدی ها باید تهیه شود. آجیل و میوه و شیرینی باید گرفته شود. باید کاری کنیم که بوی عید را حس کنیم. باید قبل از سال تحویل کلی پیامک تبریک بفرستیم به لیست تلفن های توی موبایلمان؛ حتی انهاییکه یک سال است نه بهشان زنگ زده ایم نه پیامک.

 سال که تحویل می شود، باید تلفن را برداریم و به لیستی از کسان زنگ بزنیم و سال نو را تبریک بگوییم. حتی به آنهایی که قرار است تا ساعتی دیگر به دیدنشان برویم! باید به همه بگوییم: «سال نو مبارک... ایشاله که سال خوبی باشه براتون...»
باید میهمان که می آید، چند مدل شیرینی و آجیل و شکلات و میوه، برای پذیرایی آماده باشد. باید لباس نو بپوشیم و بپوشانیم و عیددیدنی برویم. و باید... 

من، این روزها و این سالها، معنی این کارها را نمی فهمم. فکر می کنم عید نوروز، یک تعطیلی خوب است؛ فرصت خوبی برای سفر و استراحت. گشتن طبیعت، دیدن جاهای جدید و... . همین.

 دو سه سالیست که عیدنوروز  برای من فقط «چند روز تعطیلی» است و یک فرصت خوب. پس بر من مبارک است!

 درون

"عید" چیست؟ "عید نوروز" یعنی چه؟ "عیدتان مبارک"چه معنی می دهد؟ "سال نو مبارک" دقیقاً یعنی چی؟
از اینکه مدام این عبارات را در برابر هر کس که توی این روزها می بینم، تکرار کنم و احیاناً «تالاپ» یک ماچ آبدار هم نصیبم شود، حس خوبی ندارم. 
فکر می کنم که عید نوروز، خیلی ساده و خلاصه، یعنی آگاه شدن بر نوشدن؛ یعنی اینکه آگاه باشم تا دروناً تازه شوم. نو شوم. تازه بمانم. گاهی فراموش می کنم که باید تازه شوم و بمانم و مبتلا به دل-کهنگی می شوم. و نوروز و عید و فروردین، یک رخداد بیرونی ست تا متوجه «درون»م شوم.

این روزها فرصت خوبیست برای تامل، برای دور ریختن چیزهای بد و مخرب از انبان ذهن. برای شادبودن و شادخواری و روان شدن...

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟گو سبب انتظار چیست؟



 
و اما عشق
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧  

عین القضات همدانی در «تمهیدات» می گوید:

ای عزیز این حدیث گوش دار که مصطفی(ص) گفت: مَن عَشِقَ و عَفَّ ثمّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً». هر که عاشق شود و آنگاه عشق پنهان بدارد و بر عشق بمیرد، شهید باشد. اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند می‌کوشم از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد؛ و با این همه، او غالب می شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟

... دریغا عشق فرضِ راه است همه‌کس را. دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیا کن تا قدر این کلماتْ تو را حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟ در عشقْ قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است؛ هرجا که باشد، جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند ...

* * *

... و بعد، می رسیم به این گفته عین القضات. این «عشق»ی که عین القضات از آن سخن می گوید، همانیست که هزاران بیت و و دهها و بلکه صدها کتاب درباره آن و در وصفش گفته اند. مولانا جلال الدین و شیخ سعدی و حافظ و احمد غزالی و عطار و صد شاعر و عارف و حکیم دیگر از آن گفته اند و ما خوانده ایم. و هر بار که می خوانیم، درون ما روشن و گرم می شود. تازه می شویم؛ بله،حتی با شنیدن و خواندن از این «عشق»، تازه می شویم. تجربه اش پس چه خواهد کرد با ما!

عرفا و شعرا و آن ها که سرشان به تنشان می ارزید، گفته اند که عشق، «دیگر خواهی» است. عشق، از خود گذشتن است تا به دیگری برسیم. عشق، ترک «خود» است. عشق، گذاشتن «خود» بر «در» و پای نهادن به ساحت معشوق است. با عشق می شود که از کثرت به وحدت رسید.
عرفا می گویند عشق سبب خلقت هستی و انسان است.

این جمله ها را که می نوشتم، همین جور بیت و مصراع و حکایت و نام بود که پشت سر هم می ریخت توی سرم. از مثنوی و دیوان شمس و دیوان حافظ و سعدی و عطار و ... .

* * *

 عشقهای روزگار ما، نشانی از این ویژگیها دارد؟ آیا در روزگار ما زن و مردی که عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند، واقعاً به «دیگرخواهی» رسیده اند؟ معلوم است که نه! غالب عشق های روزگار ما، عین خودخواهی است. کاش واژه ای دیگر برای «عشق» در این روزگار و در روابط مان ابداع می کردیم تا اینقدر واژه مقدس «عشق »را دستمالی نمی کردیم.

 



 
دیگی که برای ما نجوشه...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

 

چند مورد یا بهتر است بگویم چند-دَه مورد مشابه را دیده و شنیده اید که:

پسری به خواستگاری دختری که دوست دارد(یعنی فکر می کند دوست دارد و عاشقش است) می رود. اصرار می کند و دختر نمی پذیرد. و پسر هم که خود را عاشق دیوانه دختر می داند و مدعیست که زندگی بدون او برایش ممکن نیست و «مجنون» شده است، به جای آنکه به «زندگی خود» پایان دهد(تازه اگر بپذیریم که چنین اقدامی مقبول باشد، که معلوم است نمی پذیریم به این راحتی ها!) به امکان زندگی دختر پایان می دهد: اسید می پاشد. مزاحم می شود. مانع ازدواج او می شود و ... . یعنی می شود: گور پدر معشوق! معشوقی که معشوق من نباشه، می خوام اصلاً نباشه!

 بعد هم که در محکمه قرار می گیرد می گوید:«من دیوانه فلانی بودم و او به من توجه نداشت. من عاشقش بودم و ...»

ای تو روح این عاشق و عشق و جنونش، سگ ب...شه !

یا این مورد را:

زن و مردی(دختر و پسری) که به هم ابراز عشق کرده اند و گفته اند "زندگی بدون تو هرگز" زمین و زمانه را به هم رسانده اند تا وصال حاصل شود و به یکدیگر برسند. و بعد با هم ازدواج کرده اند. ماهی یا سال یا دهه ای با هم بوده اند و حالا کارشان به جدایی  کشیده، به هر دلیل. آنوقت است که یا زن پیش خود می گوید که باید مرد را «بچزاند تا زندگی را بهش زهر کند»«مهرم را تا ریال آخر می گیرم... می اندازمش زندان، پدرش را در می آورم، نمی ذارم آب خوش از گلوش پایین بره و ...». یا مرد می گوید که طلاق نمی دهد «تا گیسش مثل دندونش سفید شه»«تا بیفته گوشه خونه و آدم شه...»«کاری می کنم هر روز پله های دادسرا را بالا و پایین برود» و چه و چه کند تا زن را آزار دهد. تا تلافی کند.

کجا رفت آن «عشق»ی که اول بازی شان از آن دم می دند؟! اصلاً کجای این، عشق است؟ اینکه «دیگی که برای من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه» این عشق است؟ نکند این، بازتعریف همان ازخودگذشتگی و فانی شدن در معشوق است!؟

تازه، به این عشق های دروغین و بی وجود که عمرش مال امروز و دیروز نیست، اضافه کنید عشق های عروسکی این هفت هشت ده سال اخیر را: عشق هایی که با یک عروسک و یک شکلات توی روز ولنتاین اوج می گیره و اثبات می شه! عشق هایی که رابطه مستقیم داره با اندازه ابعاد عروسک! عشق های عروسکی؛ عشق های شکلاتی!

و این غُصه ادامه دارد...

پ.ن. :   دو سه تا کامنت خصوصی برام فرستاده اند که مضمونش اینه:«بابا ولنتاین که بد نیست و از این حرفا...». من هم نگفتم که بده. این دوستان منظور من را خوب متوجه نشدند. من دارم راجع «عشق» حرف می زنم. نه «روز عشق» یا روز دوست داشتن و هدیه دادن و این قسم چیزها. «روز عشق» صرفا یک بهانه بود تا درباره «عشق» چیزهایی بنویسم.... وگرنه ولنتاین و سپندارمذگان و نوروز و کریسمس و ... همه شان روزهای خوبی می توانند باشد که در آن یکی به محبوبش بگوید «دوستت دارم»؛ حالا یا برای اولین بار و یا صدمین بار!ا



 
وعده ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

از یکی از خیابونای شهر که رد می شدم، تب و تابی به غایت تکراری دیدم تو فروشگاههای شیکش. یهو یادم افتاد که : یکی دو روز آینده انگار همان روزیست که توی تقویم نانوشته ما و توی خیلی جاهای دنیا، به اسم «روز عشق»! (بلانسبت شمای خواننده!) می شناسندش.

دیدم چه فرصت خوبیست که رخوت و خمودگی این روزها و هفته هایم را که عجیب به قلمم هم سرایت کرده، بشکنم و چیزی بنویسم در این باره. و حالا می خواهم سه گانه ای بنویسم در باب این «عشق» . همین «عشق»ی که لوازم و اسباب اثباتش و به قول حقوقی ها: «مدارک مثبته» اش، این روزها توی فروشگاههای شکلات فروشی و عروسک فروشی در ازاای چند ده هزار تومان رد و بدل می شود.

امشب چیزی نمی نویسم اینجا. اما توی سه پست آینده می خواهم تکلیف(!) این واژه را روشن کنم. تکلیف این «عشق» را. و آن عشق را و اصلاً همه ی «عشق» ها را! و اولی اش را فردا شب می نویسم و می ذارم همینجا توی «بی رنگی»
حالا می گویی: چرا این پیش-آگهی را الان نوشته ام و 24 ساعت دندون روی جیگر نذاشته ام تا فردا شب، پست اولم را یه باره بفرستم روی وبلاگ. جوابش هم اینه که: خواستم خودم را مجبور کنم که فردا شب بیام و بنویسم و رخوت و بی حوصلگی باعث نشه که این پیکار را از دست بدهم! همین... 



 
دو پاره گفتار از کافکا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤  

 

کافکاییسک

دو پاره گفتار از جناب کافکا (رحمت خدا بر او باد!)

همه خیال است: خانواده، اداره، دوستان، کوچه و خیابان، زن، همه خیال است؛ در دوردست یا نزدیک و دم دست. اما تنها حقیقتی که از شاهرگ گردن به تو نزدیکتر است، آن است که: تو بر دیوار زندانی بسته و بی روزن سر می کوبی!

(از یادداشتهای روزانه)

 

از دیدگاه ادبیات، سرنوشت من بسیار ساده است. حسی که مرا به توصیف زندگی درونی و خواب‌گونه‌ام وا می‌دارد، هرچیز دیگر را به حاشیه رانده است. زندگی‌ام به شدت زوال یافته‌است و این زوال فروکش نخواهد کرد. هیچ چیز دیگری نمی‌تواند برایم رضایت‌خاطر بیاورد.

(و ایضاً از یادداشتهای روزانه)



 
احیای بخش از دست رفتۀ وجود
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢  

Wilderness River

دارم موزیک گوش میکنم؛ موزیک که نه. آلبومی است به نام «Wilderness River» )رود ناآرام(، که کل آن فقط صدای آب رودخانه ای است. یک ساعت تمام. این آلبوم را، این صدای رودخانه را گوش می کنم تا آرامش پیدا کنم. اینطور که: توی ذهنم را از چیزی و چیزهایی خالی کنم و آن را فقط با تصویر و صدای یکنواخت آبِ جاریِ ناآرام پرکنم. یعنی: آرامش.

 این کاست( یا سی دی) ساخته شده تا بازسازی بخشی از طبیعت باشد برای انسان مدرن و شهری که سیمان و دود او را فرا گرفته است. با خودم فکر می کنم. که ما ادم های شهرنشین، ما که از طبیعت بکر کنده شده ایم، چقدر به همین طبیعت دلبسته ایم. که حالا که به جبر روزگار توی خانه ای در دل شهری پر از دود و صدای بوق نشسته ایم، با صدای دیجیتال شده ی آب رودخانه ای، برای دقایق و ساعتی، آن قسمت از وجود از دست رفته مان را که از طبیعت کنده شده، زنده می کنیم. این، احیای بخش از دست رفتۀ وجود ماست.

و حالا می خواهم سکوت کنم تا صدای آب تکرار شود و تکرار شود و تکرار...



 
صحبت یاران...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦  

حافظ می گوید:

خوش تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
...
معنی آب زندگانی و روضه ی ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟

و خیام نیز می گوید:

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

دعوت به شادبودن و خوش باشی که با تعابیر متعدد و گوناگون بارها در دیوان حافظ تکرار شده است، در رباعیات و اندیشه خیامی نیز به روشنی دیده می شود. صرف نظر از بدبینی و جبری گری خیامی و ترس او از مرگ و باورِ خلل ناپذیرش در باب قضا و قدر، که از پایه های اصلی بنای «عشرت طلبی و خوش باشی خیامی» است، حافظ نیز این نگرش و مشی را با اندک تغییری در جهان بینی خود وارد نموده.

در نظر حافظ و خیام، وقت گل یا موسم گل یا همان فصل بهار،  وقت شادبودن و شادخواری و شادنوشی است. صحبت یاران، باغ و بوستان روح افزا و طرف جویبار و می خوشگوار، فرصتی است تا دمی خوش باشیم و از سرمایه زندگی بهره گیریم.

این «فصل گل» و «بر کنار جوی نشستن» لزوماً نه به آن معناست که باید نوبهاری باشد و فصل گلی و باده ای و کنار جویی، تا به واسطه زیبایی های طبیعت به خوشی و عیش برسیم.(به یاد بیاوریم داستان آن صوفی که در گلستان سر بر زانو، به مراقبه نهاده بود). این ها می توانند استعاره ای و اشاره ای هم باشد که: ای انسان عاقل، از حداقل اسباب خوشی که برایت مهیا شده باید بهره ببری و زندگی را به خوشی و شادی بگذرانی. تو نیازی به «قصر و حصون» (تعبیری از مولانا) نداری. اگر بلد باشی که از زندگی لذت ببری، به کمینه ای از اسباب خوشی قانعی و از آن بهره می گیری. اگر هم بلد نباشی، که هیچ! حتی اگر ویلای چندصدمیلیونی و ماشین آنچنانی و امکانات مادی دیگر هم داشته باشی، باز هم اسیر هستی و نمی توانی در رهایی، از لحظه لحظه ات لذت ببری.

* * *

 بودن و مصاحبت با دوستانی همدل و همراه، خود، عینِ «بر طرف جوی بودن در فصل گل و باده نوشی» است. و این مصاحبت به همت آقامجتبی دست داد.

دو روزی را به دعوت آقا مجتبای عزیز ( یا همان «تبکم» جلسات مثنوی) در یکی از شهرهای زیبای شمالی گذراندیم. با داود و اقا مرتضی و حسین. دو روزی که سرشار از غزل و مثنوی بود و گفتگوهایمان رنگ و بویی از این دست داشت. انواع و اقسام لطیفه های تاویل‌پذیر و تاویل‌ناپذیر هم شنیدیم؛ آن هم با لهجه شیرین اصفهانی و لهجه های دیگر. 

توی خنکای پاییزی شمال، کنار جنگل‌های سبز عباس آباد. دو روزی خلوت کردیم. بی دغدغه قیمت دلار و طلا و چنین و چنان شدن ها. و بسی لذت بردیم از این خلوت و فراغت. از آقا مجتبای مهربان به سبب میهمان نوازی و زحماتی که متقبل شد، سپاسگزارم.



 
خشم مقدس!
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳  

چند روز پیش مقاله ای خواندم با عنوان «چشم انداز ادبیات داستانی معاصر و نظری بر کتاب از نیما تا روزگار ما ». که چند سالی از نگارش و انتشار آن گذشته. از دو استاد دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس. چند پاراگرافی خواندم و بعد انگار که شنیده باشم «هی»(یا  آهای، یا همچین چیزی!)، دست نگه داشتم؛ مرور سرسری به تمام مقاله انداخته ام؛

نویسندگان مقاله، تاریخ ادبیات داستانی معاصر ایران را دوره بندی کرده و 7 دوره شناسایی کرده بودند که آخرینش از سال 1357 تاکنون را دربر می‏گیرد . نویسندگان در این قسمت از مقاله کلی درباره انقلاب اسلامی و خوبی هایش و عظمتش اظهارنظر می کنند(نه اینکه خدای ناکرده نظرم این باشد که بد است این چیزها؛ک ه منظورم این است که اصلا در چنین مقاله ای جای این نوع کلام نیست) و بعد رسیدم  به جایی که نویسندگان بیان می کنند که:

« آنچه ادبیات داستانی این دوره را ممتاز ساخته، شکوفایی در عرصه مضامین و درونمایه‏ها است... از مضامین ادبیات داستانی این دوران، بی‏توجهی به مادیات، دعوت به اخلاقیات و الهیات، ستیز با استعمار و استثمار و استبداد و توجه به جهاد، شهادت و شجاعت و عرفان است. صورتهای ادبیات داستانی این دوره، سرشار از نشاط و جلوه‏گاه امیدهای روشن و البته بخش عمده‏ای از آن دربردارنده خشم مقدس، و در عین حال واقعگرایانه و همراه با قلبهای مردم است. این خشم مقدس در واقع پرستش و عشق عارفانه است؛ آمیزه‏ای از درونمایه‏های قهرمانی با مضامین عرفانی است و پوچ‏انگاری، هرزه‏درایی، دودلی، یأس و اندوه حاصل از امور بی‏ارزش، پناه‏بردن به جنون و افیون در آن راه ندارد....»

بقیه مقاله را نخواندم؛ همچنیان که قسمتهای قبلش را هم با تردیدی که ایجاد شده بود، سرسری نگاهی انداخته بودم. فکر کردم این اساتید گرامی که ظاهراً نه «داستان » را می شناسند و نه«عرفان» را چطور به این باور رسیده اند که می توانند چنین اظهار نظر کنند. کاش یکی به این بزرگواران می گفت که داستان چیست و فلسفه اش چیست. و ای کاش می دانستند که آخر، خشم را چه به عرفان و عشق!؟ حالا می خواهی نامش را بگذار خشم مقدس یا غیرمقدس!

چه پارادوکسی!

راستی،... احتمالا این دو استاد، هم اکنون در جایی سمتی و پستی دارند.



 
دنیای بی موقع
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤  

 

ما گیر افتاده ایم؛ ما وسط اراده ی خلل ناپذیر جهان، گیر افتاده ایم؛ باید خندید. باید ریشخند کرد دنیا را.

باید ساخت با این دنیای بی موقع!



 
جهان گرگ ها
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۳  

 

این جهان، جهان گرگ هاست. تا چشم کار می کند گرگ هایی در لباس مبدل، خیره در من و تو اند. هرچه بره تر باشیم، وقیح تر می شوند. بیشتر می درند.

باید گرگ بود! اما «گرگی» از ما برنمی آید! حالا که نیستیم، چه کنیم؟

یا باید پوستمان را کلفت کنیم تا دیرتر روحمان را بکشند. یا از دنیایی که گرگ ها آن را مال خود کرده اند، برویم بیرون.

من دومی را انتخاب کرده ام!

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس
سایت بلامانع است



 
نمایشگاه کتاب تهران-2
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

مسوولان و کارشناسان فرهنگی سالهاست که دارند از فاجعه ی بزرگی در عرصه فرهنگ می گویند و می نالند. فاجعه ی «سرانه مطالعه مردم ایران»! اعدادی که در آمارها به آن اشاره شده، همگی حول  عدد 2 می چرخد؛ یعنی حدود دو دقیقه در روز! این عدد را باید مقایسه کرد با اعداد کشورهایی مثل ژاپن(90 دقیقه)، انگلستان و ترکیه و مالزی (55دقیقه). آن وقت شدت و عمق فاجعه را بیشتر می فهمیم.

البته این عدد 2 دقیقه در روز، را در سالهای اخیر، مسوولین متبحر در آمارسازی به اعداد  18، 38 و 95 و ... رسانده اند. ( احتمالا اعداد کاسته شده از میزان واقعی تورم را - که به درصد است- برمی دارند و بدون آنکه تبدیل واحدکنند!! به حساب دقیقه، می گذارند روی آمار سرانه مطالعه!)

اظهارات علی‌اکبر اشعری رییس پیشین کتابخانه‌ملی در خصوص ارائه آمارهای غلط
گزارش همشهری جوان: آماری تامل برانگیز در باب میزان سرانه مطالعه ایرانی‌ها
گزارش فریبا نیک نژاد، روزنامه همشهری: سرانه مطالعه در ایران ۲ دقیقه است یا ۷۶ دقیقه؟

 همانطور که برای فهمیدن فاصله مضحک تورم واقعی و تورم اعلام شده از سوی دولت، نیازی به دانستن علم اقتصاد نیست، برای دانستن اختلاف عجیب و غریب آمار واقعی سرانه مطالعه و آمار ساختگی اعلام شده، هم نیاز چندانی به تحقیق آماری نیست. مردم عادی پیرامون شما و یا خود شما در روز به طور میانگین چند دقیقه کتاب می خوانید؟ اصلاً می خوانید؟ اگر جوابتان مثبت است و احتمالا عدد خوبی هم گفته اید، زیاد خوشحال نباشید! جمعیت بزرگ روستایی را به یادتان بیاورید که اساساً کتاب برای بخش عمده ای از آن بی معنی است!

خلاصه آنکه بر همگان واضح و مبرهن است که ما ایرانی جماعت، کتابخوان نیستیم!

اما چرا نمایشگاه کتابمان اینقدر شلوغ می شود؟! چه جاذبه ای دارد این نمایشگاه کتاب تهران که در محیطی کاملاً نامناسب هم برگزار می شود!؟

بیاییم این گروه ها را مشخص و درصد سهم آن ها را در میان شرکت کنندگان نمایشگاه کتاب روشن کنیم :

 - کسانی که از شهرستان - با دریافت بودجه ای از نهادهای دولتی و به عنوان ماموریت اداری برای تهیه کتاب می آیند. یعنی کارمندانی (به ویژه شهرستانی) که برای انجام وظیفه خرید برای نهاد و ارگان ذیربط در نمایشگاه شرکت می کنند.

- نوجوانان و جوانانی که برای تهیه کتب اموزشی کنکور (لیسانس و ارشد) به نمایشگاه می آیند و برای خیلی از آنها کتاب، منحصراً به معنی وسیله ای برای قبولی در دانشگاه و ارتقای مهارت های تست زنی است. حضور این گروه طبیعتاً در فضای کوچک نمایشگاه، منحصر به غرفه ناشرین آموزشی و دانشگاهی نخواهد بود.

- نوجوانانی که فرصت نمایشگاه کتاب را مغتنم می شمارند تا به بهانه خرید کتاب کنکور، صبح تا عصری را در نمایشگاه با دوستان خود بگذرانند. بچرخند و بسته به نوع تربیت و جایگاه اجتماعی خود رفتار لذت جویانه داشته باشند.

-نوجوانانی که نمایشگاه کتاب را فرصتی برای جبران محدودیت های اجتماعی می بینند و ساعاتی را با دوستان خود از جنس مخالف در نمایشگاه می گذرانند: دست در دست هم!

-عده ای که (غالباً زوج ها) نمایشگاه کتاب رفتن را برای سربلند بودن و فخرفروختن به اطرافیان لازم می دانند. احتمالا خرید اینها محدود به کتب آشپزی و روانشناسی بازاری خواهد بود.

- گروهی که صرفاً مشتری کتب مذهبی و ادعیه هستند. اینها عموماً با کتاب های دیگر چندان کاری ندارند.

- کتابخوان ها. چه حرفه ای و چه غیر. آنها که هفته ای یا ماهی لااقل یک کتاب (رمان، داستان، نظری، ...) می خوانند. اهل کتاب!

- و اهل قلم و نویسندگان

- و غیره... که شما می توانید احتمالاً 3-4 گروه دیگر را که در این لیست نیامده به آن اضافه کنید.

خودتان با تخصیص اعدادی به عنوان درصد سهم هر گروه، قضاوت کنید که احتمالا چند درصد از این عدد عجیب و غریب بازدیدکنندگان، به راستی اهالی کتاب و قلم هستند.

 

* * *

و پیشنهاد کتاب:

این سه مجموعه داستان کوتاه ایرانی را حتماً بخوانید؛ لذت خواهید برد:

اول- آمده بودی برای خداحافظی (میترا صادقی- نشر ثالث)
دوم- دلاویزتر از سبز (علی موذنی- سوره مهر)
سوم- اگه تو بمیری (محمدرضا گودرزی- نشر افق)

راستی.... می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند؟ ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!



 
نمایشگاه کتاب تهران-1
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥  

خب، به سلامتی، امسال هم نذرم را ادا کردم! دو بار رفتم نمایشگاه؛ مثل هر سال. یک بار برای گرفتن لیست کتاب های ناشرانی که موردنظرم است و خرید جزئی. و بار دوم هم برای تهیه کتابهایی که از لیست ها درآورده ام یا از قبل نشان کرده بودم. برای اولین بار بود فکر کنم که روز جمعه به نمایشگاه رفتم. تا حالا، توی این سالهای گذشته، پیش نیامده بود که روز جمعه به نمایشگاه کتاب بروم. و فکر کنم که دفعه آخرم هم بود! بس که شلوغ بود.

خسته و کوفته و بی اکسیژن، چهارزانو نشسته بودم جایی که علی الاصول نباید می نشستم. توی سالن، روی سکویی که جلوی راهرو 7 قراردارد. ولی خب جای دیگری هم نبود که چند دقیقه بشود نشست و خستگی در کرد. همین نشستن در بی-جا باعث شد تا شکار و سوژه شوم. گزارشگر تلویزیون ناغافل آمد کنارم و دوربین هم زوم شد روم.

گفت: خسته شدی و اینجا نشستی؟ گفتم: شما یه جای آبرومند پیدا کن من برم اونجا بشینم و خستگی در کنم.

گفت: کتابهایی را که می خواستید، توانستید در نمایشگاه تهیه کنید؟ گفتم بله تقریبا همه کتابهایی را که می خواستم به جز لیست بلندی از کتابهایی که اجازه حضور در نمایشگاه نداشتند! 

وبعد پرسید: به نظر شما استقبال از نمایشگاه امسال چطور بود؟ گفتم: اگر واقعاً اینقدر کتابخوان داشته باشیم که خیلی عالیه!

جوابش را گرفت و خوشمزگی کرد و رفت.

راستی، واقعاً اینقدر کتابخوان داریم در این شهر بی فرهنگ!؟

حسین می گفت که «نمایشگاه کتاب تهران شلوغ ترین و پربازدیدترین نمایشگاه کتاب دنیاست.» اگر اولین هم نباشد، حتماً جزو چندتای اول است.

چرا در سرزمینی که سرانه مطالعه مردمش چیزی در حد فاجعه است، وضعیت استقبال از نمایشگاه کتاب این گونه است؟

در پست بعدی در موردش بیشتر خواهم گفت.شما هم بگویید نظرتان را.

 

 × × ×

از این ها که بگذریم، می خواهم توی ایام نمایشگاه در هر پست وبلاگ، یکی دو کتابی را معرفی و پیشنهاد کنم. فعلاً علی الحساب، دو پیشنهاد زیر را داشته باشید:

برای علاقمندان به رمان ایرانی ( البته، نه رمان عامه پسند): «ویران می آیی» حسین سناپور را پیشنهاد می کنم. البته توی نمایشگاه دنبالش نگردید که نیست! ناشر این رمان، نشر چشمه است که متاسفانه امسال از حضور در نمایشگاه منع شده. اما در محل کتابفروشی خود (زیر پل کریمخان) به مدت 10 روز فروش باتخفیف کتاب دارد.



 
این حقیقت تلخ!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳  

 

 

 

 

تنهایی انسان، امری عارضی نیست. بلکه ذاتی است. انسان، به تنهایی «دچار» نشده است؛‌که، بالذات تنهاست.

این کسان و چیزها که دور ما را گرفته اند که یعنی:«تنها نیستیم»، فقط پرده ای هستند بر واقعیتِ «تنهایی». بی آنکه بدانیم و متوجه باشیم، به این پرده - که برای برخی نازک است و شفاف و برای برخی دیگر، ضخیم - پناه می بریم تا با آن حقیقت تلخ روبرو نشویم.

انسان تنهاست. هیچ کس و هیچ چیز، نمی تواند این داشته(!)اش را از او بگیرد.

روزی شاید بفهمیم این واقعیت را. چه روز سختی خواهد بود آن روز. و چه روزهای تیره و دهشتناکی خواهد بود روزهای پس از آن روز.

 

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
از هدایت
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  

هدایت در بوف کور می گوید:

آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام؛ گذاشتم و خواستم از دستم برود ... و بعد از آنکه من رفتم، به دَرَک؛  می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.

 



 
برای ما که خودمان را خفیف کرده ایم!
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

در پارک های ایروان بارها نقاشان و نمایشگاه های نقاشی را دیدیم

ایرانی هایی که به ارمنستان می روند، انگار فقط و فقط برای نوشخواری و رقص، هزینه های دلاری سفر را به جان می خرند و هیچ دیگر از آن دیار نمی خواهند. تا دلت بخواهد در ایروان دیسکوی ایرانی است؛ گله به گله. به خصوص در مرکز شهر و در منطقه «اپرا هاوس». و تا دلت بخواهد در حوالی این دیسکوها -به خصوص هرچه به دیرهنگام شب نزدیک می شوی- ایرانی می بینی. اصلا انگار آن منطقه در آن ساعت های شب، منطقه ایرانی ها می شود. ایرانی هایی که کلی پول خرج می کنند که تا نیمه شب بنوشند و برقصند و توی هم وول بخورند. من این را از زبان خیلی ها شنیدم که در مدت مثلاً  5شب اقامتشان در ایروان، دیسکو شبانه برنامه هر 5 شبشان بوده است!

این مجسمه تقریباً در شمالی ترین نقطه ایروان است و از تمام شهر دیده میشود

 

 

 

ایروان و حومه آن جاهای دیدنی فراوان دارد. این شهر، شهر تندیس هاست؛ مجسمه هایی عظیم و باشکوه و زیبا. کلیسا، معبد، صومعه، موزه، پارک و  جاذبه های طبیعی و زیست محیطی از دیدنی هایی است که نباید در سفر به ارمنستان از دست داد. و البته اکثر ایرانی ها قسمت عمده این دیدنی ها را هرگز نمی بینند.

 

 ما، انگار که جزء استثناها بوده باشیم. رفتیم جاهای دیدنی ایروان را دیدیم. البته نه همه جا را. تا آنجا که وقت داشتیم و انرژی و حال، در این شهر هنری گشت زدیم. توی جاهای دیدنی و تاریخی اش به ندرت ایرانی ها را می دیدیم. که البته اصلاً عجیب نبود. حتماً در حال استراحت بودند تا شب با انرژی بروند دیسکو.

این را ارمنی ها هم فهمیده اند. و توریست های ایرانی را این گونه شناخته اند! چه تنزّلی!... فکر کردم که اصلاً توهین به خودمان است که برویم توی زیرزمین هایی که اسم دیسکو رویشان گذاشته اند؛ زیرزمین هایی که بوی گند و تند مشروب و دود سیگار توی هوای آن موج می زند. با آن صدای گوشخراش موزیک شان و وول خوردن آدمهای عرق کرده توی هم. نمی دانم؛ یعنی ما را آنقدر تشنه و حریص ساخته و نگه داشته اند که ناگزیر باید توهین و خفت حضور در این زیرزمین ها را به جان بخریم!؟... ای کاش چنین نمی بود!

 

 



 
سلام دوباره؛ با دستی پر!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  

بعد از روزها (و شاید حدود یک ماه) غیبت دوباره اینجا هستم. توی بیرنگی. تا دوباره بنویسم. تعطیلات عید فرصت خوبی است برای نوشتن. نوشته ام؛ تنبلی نکرده ام. اما نبودم که اینجا بنویسم تا شما مهربانان هم بخوانید. برای خودم و گوشه دفترم نوشته ام.

راستی ظاهراً باید طبق سنت، فرارسیدن سال نو و عید نوروز را تبریک بگویم و آرزوی «سالی سرشار از برکت و موفقیت توام با سلامتی» بکنم! خب، پس تبریک می گویم و آرزو می کنم!

خوب است که همیشه برای همدیگر، آرزوهای خوب - و از صمیم قلب داشته باشیم. خوب است که همیشه نو و در کیفیت نوشدن باشیم. همیشه بهاری با طراوات باشیم.

... سلام

 

 

* * *

در روزهای آغازین سال جدید، سفر بودم و حالا برگشته ام. سفر بسیار شیرین و مفیدی بود. از آن سفرها که دوست داریم تکرار شود. از آن سفرها که «پخته کند خامی». از آن سفرهایی که وقتی برمی گردیم، دستمان انگار پُر است. چیزهایی در این سفر و درباره این سفر نوشته ام. چند خط از یادداشتهای سفری ام را در یکی دو پست بعدی منتشر می کنم. فعلا...

شاد باشیم و بهاری

 



 
من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.



 
ملت فرهنگ دوست!
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

 

سفر قبلی ام به استانبول، سفری کاری بود و فرصت نکرده بودم که دیدنی های استانبول را ببینم. اما در سفر اخیر (که البته بسیار کوتاه بود) این فرصت دست داد تا سری بزنم به برخی از اماکن تاریخی این شهر. یک صبح و بعد از ظهر را در مسجد سلطان احمد و مسجد(یا کلیسای) ایاصوفیه و محوطه اطراف گذراندیم.

مسجد سلطان احمد زیبایی و جاذبه های خاص خود را داشت و ایاصوفیه نیز (که به قول حسین، کلیسایی که به زور مسجد شده بود و نشده بود!) عظمتی داشت. از این ها بگذریم، که این چند خط را برای این ننوشتم که از اماکن باستانی و دیدنی استانبول گفته باشم.

نکته ای که توجهم را جلب کرد و بسیار جالب و البته تاسف بار و دردآور بود، این بود که تقریباً در این 6-7 ساعتی که در این دو مکان تاریخی بودم، به جز گروه هشت نفره خودمان، من هیچ ایرانی دیگری ندیدم. توریست ها از همه نقاط دنیا بودند: چین،ژاپن، اروپای شرقی، اروپای غربی، اسکاندیناوی و حتی عرب. اما از ایران هیچ کس نبود(به جز ما).

به دوستانم گفتم که «شب که می رویم مرکز خرید, خواهید دید ایرانی ها کجا هستند!». و همین هم شد. عصر رفتیم به یکی از مراکز خرید چندطبقه استانبول و در هر فروشگاه که می رفتم لااقل دو ایرانی می دیدم.

واقعا دردآور است این فقر فرهنگی. در کشور خودمان پوشاک مرغوبی که قیمت مناسب داشته باشد حتما نیست که شهروندان ایرانی این همه پول هزینه می کنند بروند یک کشورخارجی تا تمام وقت خود را در مراکز خرید بگذرانند. و اگر وقت کردند (که قطعا خرید به آنها این وقت را نمی دهد) و حال داشتند(که ایضاً به دلیل قبلی، نخواهند داشت!) سری هم ، فقط برای خالی نبودن عریضه، به جایی بزنند و خیلی زود دوباره راهی مراکز خرید اطراف آن شوند.

حالا مدام بشینیم و بگوییم که «ما ملتی با فرهنگ 2500 ساله هستیم و توی دنیا روی دستمان نیست»!

خسته نباشیم!

(نکته ای دیگر از ایرانی ها و مساله خرید باقی مانده که اگر حوصله ای بود، در پست بعدی شاید بدان اشاره کنم)



 
زمستان
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  
 

 

نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان  سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم!

نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که  حتی بخوانیم :

« هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
زمستان است...»


زمستان هم مثل این روزهای ما بی بخار است؛ زمستان هم زمستان های قدیم!

 


 
درک ‹‹ اجر و ثواب›› ؛ تا عمق جانمان!
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  

1- دیروز که رفته بودم انقلاب . توی میدان انقلاب شاهد یک منظره باشکوه و مومنانه بودم. یک دسته ی سواره شامل چند دستگاه وانت حامل عزاداران و چند راس اسب و سوارانشان و چند شمشیر زن و زره پوش توی مسیر ویژه سامانه بی آر تی(اتوبوس تندرو) راه افتاده بودند. مردم پیاده هم ایستاده بودند و نگاهشان می کردند. من هم از توی اتوبوس نگاهشان کردم . و بعد نگاهم رفت تا آخر این دسته و 7 اتوبوس تندرویی که پشت آنها منتظر به صف شده بودند. سرم را چرخاندم تا ابتدای دسته سواره عزادار را ببینم. تقریبا 7-8 اتوبوس هم از آن طرف معطل بودند.

بعد که از کنار آن اتوبوس های خط ویژه عبور کردم دیدم تا خرخره پر از مسافر هستند. حساب کردم اگر توی هر اتوبوس 50 تا 60 نفر باشند، آنوقت با ضرب در عدد 14 به عددی حدود 800 می رسیم!. یعنی 800 نفر در این اتوبوس ها در انتظار بودند تا این دسته پس از آنکه ثواب و اجر لازم را برد , حرکت کند و یا از مسیر ویژه خارج شود.

خدا خیر دهد عاملین این اتفاق مومنانه را ، که به 800 نفر اجر و ثوابی بی پایان رساندند!

 

2- امشب که به خانه آمدم. حدود ساعت 12 و نیم بود. دسته عزادار توی خیابان اصلی، جلوی تکیه اش جمع شده بود  و صدای طبل و زنجیر و داد و فریاد نوحه خوان بر آسمان بود. آمدم خانه. پنجره ها بسته بود. اما صدای عربده نوحه خوان انگار از پنجره های بسته بهتر و شفاف تر می رسید. تا ساعت یک و پنج دقیقه صبح حضرت آقای نوحه خوان از عمق جان و از ته ریه ها و حدفاصل معده و روده داد می زد. عربده می کشید. به خدا قسم که «عربده» می کشید و هیچ مبالغه ای در کار نیست! این نوع عربده کشی - که رسم هرساله ی هیئت عزاداری خیابان ماست- را من در هیچ هیئت عزاداری دیگری ندیدم. نمی دانم آیا فکر می کنند که هر چه بیشتر داد بزنند ثواب بیشتری می برند یا تنشان می خارد برای فحش و ناله و نفرین مردمی که آزار دیده اند و خواب به چشمشان حرام شده.

الان که این مطلب را می نویسم و بی ویرایش در وبلاگ می گذارم ساعت حدود 1:25 صبح است و صدای طبل وزنجیر و عربده تازه خاموش شده است.

حسین بن علی(ع) حقیقتاً مظلوم است. مظلوم تمامی عصرها!



 
رفیقی برای نوشتن
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  

 

بعضی وقت ها سیگار، می شود یک رفیق و همراه خوب؛ برای تنهایی. برای نسوختن؛ می سوزد تا تو گرم شوی؛ تا تو خستگی در کنی.

گاهی سیگار می شود رفیقی برای نوشتن. می شود با چند نخ سیگار و یک لیوان چای، کلی چیز نوشت!


کی بود که می گفت: قاتل آدم، دوست آدم نمی شود!؟

 



 
نوش کنید! میوه تقلید را
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  

شاید تا حالا بیش از ده بار برایم ایمیل آمده که:

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است

تقدیم به سوختگان راه مولانای روم...آن آشنای دیرینه  (!!)

نوش کنید کلام مولانا را...

 

نه مرادم، نه مریدم

نه پیامم، نه کلامم

نه سلامم، نه علیکم

... ( و الی آخر!!)

 شاید بیش از ده بار روی این شعر در وال دوستان کامنت گذاشته باشم که : به تار سیبیل همان حضرت مولانا که این شعر از مولانا نیست! و دوباره ایمیل هایی می رسد و دوباره در وال دوست دیگری می بینم که نوشته شده: «غزلی زیبا از مولانا جلال الدین بلخی رومی»

اگر این شعر را یک بار با اندکی(فقط اندکی) دقت ادبی بخوانیم و اگر فقط دو تا غزل مولانا را همان دقت خوانده باشیم می توانیم به راحتی آب خوردن تشخیص دهیم که جنس کلام این شعر با آن «غزلیات» مولانا چقدر متفاوت است. تفاوتش از ثری تا به ثریاست!

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لق را دهان خلائق شکست و این بازی را راه انداخت.

خود جناب شاعر هم که آفتابی نمی شود! شاید کلی خوشحال است از اینکه شعرش را آنقدر بالا برده اند که به مولانا منسوب کرده اند. شاید هم کلی پکر است از اینکه شعرش را برداشته اند و نامی هم ازش نمی برند!

 همه این ها را گفتم، اما این را نگفتم که « اصلاً  مصطفی علیزاده،به تو چه که جماعت این شعر را به اسم مولانا همه جا دارند پخش می کنند؟! تو هم عرضه داری، یک نیمچه غزلی بگو و به اسم سعدی توی نت پخش کن. کی حال داره بره  بین آن همه غزل سعدی دنبالش بگردد !»

و جواب: «مگه مجبوریم هرچه دیگران می گویند و می نویسند تکرار کنیم، آن هم با افتخار!؟   خلق را تقلیدشان بر باد داد!»

حالا نوش کنید! نه کلام مولانا را، که میوه تقلید را! و تقلید، همین دست به دست گرداندن این شعر است تا از قافله عقب نمانده باشیم!



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!

 



 
درخت جهل ما ریشه دوانده است!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤  

عکس را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!

ما مردمی به غایت فرهنگ گریز و خردستیز هستیم. انگار هیچ گاه قرار نیست خردگرایی در این سرزمین حاکم شود. قاطبۀ ملت ما افیون زده هستند. می دانید که اشاره ام به همان جمله معروف مارکس است.

در قرن بیست و یکم هم که خردانسانی، هر روز دهها نقطۀ تاریک از ندانسته های بشر را کشف و روشن می کند، ما هنوز به فکر تشخیص تصویر بزرگمردی بر روی دیوار هستیم و یا در دغدغه کشف امامزاده ای مجرب که حاجت روا کند و یا به دنبال درختی که از آن خون می چکد و یا سنگی که ... . بگذریم؛ که اگر این قصه را درازتر کنم، حکمم سنگین تر می شود و احتمالا به ارتداد، نزدیک تر!

مشکل فرهنگ ما ایرانی-جماعت با 4 سال و 8 سال حل نمی شود. به نظرم لااقل یک قرن- یعنی سه چهار نسل اهتمام و توجه لازم است تا باورهای کهنه و عادات و رفتارهای نابخردانه از تار و پود ما جدا شود و در مسیر تعقل قرار گیریم. و تقریبا مطمئنم که این، امری محال است؛ درخت جهل ما ریشه دوانده است؛ ریشه ای بس کهن و قطور!

ما در هیچ دوره تاریخی عقل گرا نبوده ایم و احتمالاً هیچ گاه رنگ تعقل را نخواهیم دید.

* * *

توی جاده فیروزکوه درختی است که ظاهرا 12 ماه سال سرسبز است. اگر اشتباه نکرده باشم، درخت نارون است. با جمعی در سفر بودیم. به اصرار یکی از همراهان رفتیم به زیارت این درخت. از جاده، منظره ای زیبا دیدیم. دور تا دور درخت، شاید تا صدها متر هیچ درخت و بوته ای نبود. در دل زردیِ پهن شده روی زمین، تک درختی زیبا و سبز خودنمایی می کرد. به درخت که رسیدیم اما، منظره عوض شد. منظره ای به غایت متفاوت! تنم لرزید.

درخت میوه داده بود؛ صدها تکه پارچه، از هر رنگ، و تکه های پلاستیک و نایلون که گره زده شده بود به شاخه های درخت! زائرین دلسوخته دخیل بسته بودند به درخت بیچاره؛ که حالا وزن کثیف پارچه هایی که معلوم نبود برای کدام تکه از لباسِ چه کسی هستند و نایلون هایی که اگر هم میلیون ها سال رها شوند بی هیچ تغییر و فرسودگی می مانند، تحمل می کند. و بر جهل این گروه از اشرف مخلوقات، می گرید!

عکس را در سفر اخیرم انداخته ام

 

عکس اولی را از سایتی برداشته ام که یادم نیست!



 
جمعه ی خلوت درکه!
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

ساعت 6 صبح بود که فریادهای «بلند شید...یااله...بیا بیرون..بجنب بینم...» از خواب به بیداری کشانیدمان. تکان های پیاپی چادر، دیگر کاملا بیدارمان کرد. زلزله هم چنین تکان و لرزی نداشت. سرمان را که از چادر بیرون آوردیم، 7-8 نفری، شاید هم بیشتر، مامور سیاهپوش با اسلحه و دستبند دور مان را گرفته بودند؛عده ای دور چادر را ، و عده ای هم دور زیرانداز بچه هایی که بیرون خوابیده بودند را.

اول که با فریادهای بیرون از چادر از خواب بیدار شدم و چشم باز کردم، دیدم دو سه نفر سیاهپوش کله شان را توی چادر کرده اند و نگاهمان می کنند، فکر کردم راهزنند. بعد فهمیدم که نه، شکر خدا برادران ارزشی و ماموران دلاور نیروی انتظامی هستند.

چند تایی عکس از چادر و بساطمان هم انداختند و ظاهرا مقادیری از خوراکیجات باقیمانده از دیشب را هم معدوم و منهدم نموده بودند.  دستوری صریح و روشن توسط هر 7-8 نفرشان ،پیاپی، صادر می شد که : « یااله .. جمع کنید برید پایین» و ما هم جمع کردیم و گیج و بهت زده راه افتادیم طرف پایین. با زبان روزه که حالا از شوکی که وارد شده بود، دهانمان خشک شده بود.

توی راه چند چادری دیدیم که برچیده شده بودند و صاحبانشان مثل ما مبهوت و معترض بودند. آنهایی که بالا می آمدند، هر یک چیزی می گفتند و اعتراض می کردند و گاه مسخره می کردند. طنز تلخ . سیاهی بود.

زن و شوهری که بالا می آمدند گفتند که آن پایین، مردم را می گردند تا  کسی بطری آبی یا تکه نانی با خود همراه نداشته باشد. زن دیگری می گفت که اجازه نمی داده اند که بالا بیاید و او از راه رودخانه و دزدکی بالا آمده. مردی که با دو بچه کوچکش آمده بود، می گفت که بچه ها را هم می گردند حتی.(بچه های زیر سن بلوغ را!) مرد دیگری به همراهش می گفت که پس این «لا اکراه فی الدین» یعنی چه!؟ و مرد میانسالی به یکی از مامورانی که توی کوه مثل مور و ملخ ریخته بودند، گفت:جوانهای مردم معتاد شوند بهتر از آنست که تفریح و ورزش کنند» و مامور هیچ نگفت و خندید.

ما ده نفر پایین که می رفتیم، همه این ها را می شنیدم و تاسف می خوردیم. البته نمی خواستیم که عیش دیشب مان منغص شود؛ پس گاه به طنز می گرفتیم اوضاع را و می خندیدیم. دوستی می گفت دیر نباشد روزی که در ماه رمضان ، صاحبان مشاغل سیاه(و کثیف!) گوشه میدان ها به جای آنکه بگویند«سی دی عکس پاسور... سی دی سی دی سی دی پاسور» بگویند «چیپس چیپس چیپس ، آب معدنی،چیپس،چیپس،چیپس» و خندیدم. خندیدم به آینده مان. و آمران به معروف( با اسلحه) و ناهیان از منکر نابخشودنی کوه نوردی( با دستبند و باتوم) در کوه پراکنده بودند. و نیز در میدان درکه و پایینتر از آن که گشت بازرسی راه انداخته بودند تا کوله ها را بگردند. خلوت ترین جمعه ی درکه را دیدیم ما.

***

شب گذشته بعد از جلسه خمر کهن و افطاری با چندتایی از دوستان رفتیم درکه. داود سوال و بحثی را مطرح کرد و تا دو-سه  نیمه شب گپ زدیم. بعد دو تا از دوستان رفتند و با چندتایی دیگر از دوستان که تازه آمده بودند،گپ و گفتگو داشتیم. تا سحر. حوالی 5 صبح خواستیم بخوابیم. 6 نفر در یک چادر 4 نفره. موقعیت طنزی بود و یوگای خنده منصور بنانی تا دقایقی خواب را از سرمان پراند. بیچاره رضا که زیر دست و پا خوابید!

نیم یا شاید یک ساعتی بود خوابیده بودیم که ماموران سیاهپوش آمدند. خیر مقدم!



 
آوازی که خوانده نشد
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤  

افطار که می کردیم چندتایی از بچه قورباغه ها از رودخانه کوچک کنارمان پریدند و آمدند طرف ما. حتی یکی شان که خونگرم تر و اجتماعی تر بود، آمد توی سفره مان. هیچی نخورد. نه نان، نه پنیر و نه حتی انگور. اما آداب معاشرت را خوب می دانست. آمده بود تا در کنارش افطار به ما بیشتر بچسبد.

پس، وقتی می گویم قورباغه ها را دوست دارم، نگویید چرا؟ 

 

قورباغه ها اما ساکت بودند. نخواندند. دریغ از یک قطعه، یک غزل آواز، یک ترانه. هیچ نخواندند.

وقتی طاق باز رو به آسمان پرستاره شب دراز کشیده بودیم و زل زده بودیم به چراغ های بی شمار آسمان و شهاب هایی که یکی یکی می آمدند و و در صفحه تیره آسمان خودی نشان می دادند، بهترین موسیقی، صدای آب بود، که بود. و بهترین آواز، صدای قورباغه ها بود، که نبود!

حتما بهشان برخورده -ناراحت شده اند، از این که قصه شان کرده ام. از این که گفته ام: من آواز قورباغه ها را می فهمم!

 

«من آواز قورباغه ها را می فهمم!» نام داستانی است که پیشتر نوشته ام



 
ای چشم و ای چراغ...!
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥  

امشب دیوان غزلیات شمس را گشودم تا حرف دل مولانا جلال الدین را بشنوم. صفحه ای آمد که بالای آن غزلی بود که گرچه بهاریه است, اما به حال و هوای امشب و مناسبتش می خورد. عجیب بود! حالم را خوش کرد... 

                    آمد بهار خرم و آمد رسول یار

                                                  مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

                    ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

                                                  مگذار شاهدان چمن را در انتظار

                    اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

                                                  رو رو که قاعده ست که «القادِم یُزار»

 



 
نگاهی متفاوت
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  

 

مشکلات و فراتر از آن، بحران ها، در زندگی هر کس ، کم یا بیش وجود دارد و پیش می اید. از آن هم گریزی نیست. نگاه های متفاوتی هم به آن وجود دارد. ممکن است آن را «خواست خدا» بنامیم یا «قسمت» یا «روی تلخ زندگی» و ... و حتی «بدشانسی» و «بدبختی» و «قهر خدا».  به نظرم یک نوع نگاه دیگر هم می توان به این بحران ها داشت.

ما آدم ها گرفتار بحران می شویم تا «فرصت»ی برایمان پیش آید که نگرش مان به دنیا و زندگی را تغییر دهیم. کاری که اکثر ما هرگز آن قدر جسارت و شجاعت و خطرپذیری نداریم که در حالت معمول و در روال عادی زندگی مان به آن اقدام کنیم. کاری بزرگ و جسورانه: بازنگری در نگاهمان به دنیا و زندگی و حتی بازنگری در انتظارمان از هستی.

بحران این «فرصت» را در اختیار ما قرار می دهد که راحت تر، زندگی مان را و نوع نگاهمان را دگرگون سازیم. پس بحران یک فرصت است. یک نقطه عطف تا دوباره مسیر زندگی مان را طراحی کنیم. اگر این نظر را بپذیریم، آنگاه نه تنها تحمل بحران آسان تر می شود، بلکه از دل آن دوباره می توانیم متولد بشویم. مثل ققنوس؛ از درون آتش رنج هایمان بیرون می آییم و دوباره متولد می شویم. ققنوسی دیگر می شویم و پای به زندگی نو و جدیدمان می گذاریم. 



 
نسخه «آقای دکتر» برای شعر نو!
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  

این یادداشت را پیش از این در وبلاگ دیگرم(که در زمینه "زبان و ادبیات فارسی برای کنکور کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی" است) منتشر نمودم که با تغییری جزئی، مجدداً- واین بار در بی رنگی قرار می دهم.

چندی پیش کتابی مطالعه می کردم که عنوان «فارسی عمومی برای تدریس در دانشگاهها» بر پیشانی آن ثبت شده بود. نویسنده، که در کارنامه کتاب خود را «دکتر» معرفی نموده، ظاهراً در چند دانشگاه، درس فارسی عمومی را تدریس می نماید. زمان دانشجویی من هم در دانشگاه ما کلاس داشت و درس می داد که شکر خدا استاد من نبود.

صفحه مربوط به مبحث «شعر نو» را باز کردم. البته شعر نو که چه عرض کنم!؟ جناب دکتر  شعر نو را «شعر ناقص» نامیده و تاکید نموده اند که نامگذاریِ شعر ناقص را صحیح می دانند. نویسنده که ظاهراً دل خونی از شعر نو و شاعران نوگرا دارد(به چه دلیل؟ خدا داند!)، در جابجای نوشتار تند و تیزش بر شاعران نوگرا و شعر نو تاخته و کوشیده تا این سبک و پیروانش را زیر سم های اسب تعصبش له و لگدمال کند! چند خطی از نوشتار بُرنده همچون تیغش را می خوانیم:

 

نوعی از شعر نو با ظهور سهراب سپهری جان می گیرد و تا به امروز تحت عنوان موج نو باقیمانده است. شعری است که اساس آن بر مبهم گویی و بی معنا گوییست(!)

... برتر از همه سخنان بی سر و تهی است که تحت عنوان شعر توسط احمدرضا احمدی رواج یافت.

شعر ناقص در دهه 50 به بن بست رسید و امروز نیز پسرفت روز به روزی دارد.

شعر منثور(سپید) نوشته ایست که کاملاً نثر است و بی جهت آن را جداگانه زیر هم می نویسند و نام شعر را بر آن می گذارند. سردسته این گروه شاملوست که از بزرگترین تخریب کنندگان فرهنگ و ادب فارسیست. (!!)

شعر معروف به موج نو، نه تنها شعر نیست بلکه حتی در مقوله ادب و هنر هم نیست. عباراتی بی معنا و گنگ و بی هنرانه است که اصولاً معلوم نیست چیست؟ مانند این نوشته سهراب سپهری ...

من نمی دانم نخستین بار چه کسی نیما را به عنوان پدر شعر نو مطرح کرد.... اشعار او در زمره ضعیف ترین و سست ترین اشعار است.

محمد حقوقی از کم مایه ترین منتقدانیست که برای همه تعیین تکلیف می کند.

این جملات بخشی از ابراز لطف نویسنده محترم نسبت به شعرای نامدار و نوآور معاصر ماست که البته در بخشهای پایانه نوشتار، آقای دکتر با نسخه ای که می پیچد، کار را تمام می کند و ویژگیهای نوسرایان شعر فارسی را فهرست می کند:

ناآگاهی کافی از شعر و رموز شاعری

بی اطلاعی کامل از شعر هزارساله فارسی

نخواندن آثار قدیم در تمام طول عمر

از بر کردن چند اصطلاح فرنگی در شعر و استفاده نابجا از آنها

نداشتن هر گونه سواد و اطلاعات عمومی

علاقه به سنگ پای قزوین (!!) و داشتن طبق طبق ادعا و...  

در نظر داشته باشید که ادبیات فاخر جناب دکتر نه در یک مقاله انتقادی که در یک کتاب آموزشی برای دانشجویان متجلی شده است. آقای نویسنده که از قضا خود ناشر کتاب خویش هم هست، تقریباً در هر صفحه از این فصل، خوانندگان بیچاره کتاب را به کتاب دیگرش(درباره شعر نو) ارجاع می دهد که لابد آن کتاب، فحش نامه ای کامل است و  بی پروا تر بر شاعران بزرگ سده 14 زبان فارسی تاخته است.

 

جای بسی تاسف است که در مجال کوتاه که برای دانشجویان فراهم شده تا به بهانه گذراندن درس 3 واحدی فارسی عمومی با ادبیات فارسی بیشتر آشنا شوند و احتمالا علاقه و انسی با شعر و ادبیات پیدا نمایند، فردی در کسوت استاد دانشگاه و مولف کتاب و دکترای ادبیات و ناشر و... بر تخفیف بخش مهمی از ادبیات فارسی می پردازد و مثلا شاملو (که سالیان درازی را صرف تدوین دایره‌المعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران، تحت عنوان کتاب کوچه نموده است) را بزرگ ترین تخریب کننده زبان فارسی می داند!

روح نیما و سهراب و شاملو و فروغ و اخوان و ... شاد و عمر احمدرضا احمدی و ... دراز باد!

 

 

و شعری از احمدرضا احمدی :

"چهار"

  زمانی
    با تکه ای نان سیر می شدم
     و با لبخندی
      به خانه می رفتم
   اتوبوس های انبوه از مسافر را
   دوست داشتم
     انتظار نداشتم
       کسی به من در آفتاب
      صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
اوقات خوش آن بود که...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠  

سه سال پیش بود؛ همین روزها تقریباً. شاید فقط با 4-5 روزی اختلاف. همراه داود سفری کوتاه داشتیم به حوالی آمل. تعطیلات نیمه خرداد بود و جاده شلوغ. به مشقتی خودمان را رساندیم به آمل. دیگر، آنچه در مسیر اتفاق افتاد، بماند و نگویم که چه موقعی و به چه دلیلی فرمان را به او سپردم و خودم رفتم زیر صندلی تا آرتیست بازی او را نبینم!

به آمل که رسیدیم باران تندی می بارید. چیزهایی خریدیم. خوراکی و از این قبیل. برگشتیم طرف پارک جنگلی نزدیک آمل. ما اهل طبیعت بودیم. هتل و مسافرخانه به کارمان نمی آمد. گفتیم حتماً در پارک جنگلی آلاچیقی هست که تویش چادر بزنیم. آلاچیق بود؛ اما نمی شد چادر زد. ساعتی را زیر پتو توی آلاچیق نشستیم. و بعد رفتیم قهوه خانه ای. شام را توی ماشین خوردیم. حدس بزنید اگر جوجه نبود, چه بود؟! نان و پنیر خیار و گوجه! چه لذتی داشت. و همانجا خوابیدیم. آره توی ماشین.

صبح زود، ماشین رو آتیش کردیم رفتیم طرف روستایی در همان حوالی. روستای امام زاده زید. ساعاتی کوتاه اما به یادماندنی که در طبیعت بکر و زیبای روستای امامزاده زید گذراندیم. شاید 7-8 ساعتی فقط. چادری برپا کرده بودیم. در منطقه ای سرسبز و بر بالای یک دره جنگلی زیبا. اگر از چادر 20-30 متر فاصله می گرفتی  تصویری می دیدی شبیه یک تابلوی نقاشی. چادری رنگارنگ و کوچک از میان مه غلیظ در دل منطقه ای سبز. صبحانه ای خوردیم مفصل. و بعد چرتی و گپی. دم ظهر بساط جوجه را با داود برپا کردیم. لذیذ و به یاد ماندنی بود.

 

صدای پرندگان تنهای صدایی بود که بر فراز آن دره می شنیدیم. موسیقی مست کننده طبیعت. سکوت کردیم. و شنیدیم. مست شدیم. آن سفر به یادمان ماند برای همیشه. و الان به یاد می آورمش بعد از سه سال. بهانه اش چه بود؟ می گویم

این روزها و شبها دلم هوای دوست عزیز دور از وطنم را کرده. همان که به تعبیر سهراب « بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

 و باتمام افق های باز نسبت داشت

 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

 و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد »

حالا به جای همه «بود»ها شما «است» بگذارید.

این شبها که آلبوم انتظار مسعود شعاری را گوش میدهم (همانی که او برای اولین بار به من معرفی کرد و آن روزها موسیقی آغازین جلسات پنجشنبه شب های مثنوی خوانی اش بود)، بیشتر دلم می گیرد و در انتظار دیدار رویش بی تاب می شوم.  دوست است دیگر و اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. او بزرگ است و نازنین. و نبودنش و ندیدنش تلخ است و ویرانگر. و حالا به او می گویم:

از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه

انّی رایتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه

و بهانه دیگر که یادی از او کردم: دهم خرداد سالروز تولد داود عزیز است. گرچه او شاید هر هفته یا هر روز متولد می شود؛ اما به هر حال، دهم خرداد در تقویم من، یعنی سالروز میلاد دوست همراه و همدلم که ماههاست از او دورم. تولدت مبارک داود جان  

 

 

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست/   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.



 
نوروز و روز نو
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  

 

این روزها, همه در جنب و جوشند برای انجام کارهای نکرده. یک دنیا کارهای نکرده! انگار سال که پایان برسد, دیگر سوت پایان بازی زده شده و باید زمین بازی را ترک کنند. هر که را می بینی، همه- حتی خود من و تو – بی وقفه در تقلّا برای صفر کردن لیست کارهای به صف شده هستند و اینقدر سرمان شلوغ شده که فرصت نداریم حتی به نوروز و روز نو فکر کنیم. که اگر فکر کنیم، شاید نوروز را و حقیقتش را «درک» کنیم و البته ارمغانش را. اصلا ارمغانش را می دانیم و می شناسیم؟

***

سیصد و شصت و پنج روز را می گذرانیم تا به «نوروز» برسیم؛ تا دوباره روز از نو و روزی از نو. تا سال کهنه را با تمام کهنگی هاش و تمام سیاهی ها و تلخی هاش کناری نهیم و فراموشش کنیم. و نو شدن را جشن بگیریم.

طبیعت نو می شود و نو شدن جهان پیرامون ما شاید نشانه ای باشد برای ما و البته تلنگری تا دنیای درون مان را نیز نو کنیم. دنیایی که گرفتار زمستان شده و سرمای رخوت زای زمستانی آن را سوزانده و خشک کرده. تا از خمودگی ها و افسردگی های زمستان مان رها شده و دوباره برانگیخته شویم. تا نو شدن خود را به تماشا بنشینیم.

***

نوروز، فارغ از اینکه چه پیشینه تاریخی داشته باشید و آداب و رسوم آن چه مبنا و پشتوانه ای، همین یک ارمغانش را به ما برساند، به روز نو رسانده ما را و همین بس برای ما...

 

شاید در روزهای آینده فرصت نکنم که بلاگم را به روز کنم؛ پس نقداً با کمی تعجیل(!) فرا رسیدن نوروز را به دوستان عزیزم و خوانندگان یادداشتهایم که در یک سال گذشته، وقت گرانمایه خود را صرف خواندن نوشته های بی مایه من کردند، صمیمانه تبریک می گویم.

بهاری و سبز باشید...

سال نو مبارک

 



 
برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  

«برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست»

کسی را می شناسم که پیش از این، جمله ی فوق را بارها و بارها شنیده و گفته است. بی آنکه اعتقاد قلبی به آن داشته باشد. بی آنکه حس کرده باشد و آزموده باشد این شروع دوباره و به موقع را.

هنوز هم او را می شناسم. حالا هم به او بارها و بارها این جمله گفته می شود و او می خواهد باور کند. می خواهد بیازماید. او از صفر شروع نمی کند؛ از «منفی» شروع می کند؛ منفیِ منفی. انگار ده سال عقب است؛ ده سال را از دست داده است. اما می خواهد شروع کند.

او اهل جنگ نیست؛ برای مبارزه خود را آماده نمی کند؛ مبارزه با هیچ چیز. او عمری را از دست داده است. می گوید: « آنچه برایش مبارزه کرده ام، ارزش این همه جنگیدن و زخم خوردن را نداشت» مبارزه را واژه ای تکراری می داند که در زندگی اش بارها و بارها تجربه کرده است و حالا دست از آن کشیده است.

به او می گویم: « زندگی تکراری روزمره را به زندگان دچار روزمرگی واگذار کن!» او حالا می خواهد در «حال» زندگی کند.



 
ممنوعه!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠  

وقتی بگویند که فلان کتاب، ممنوع است و جمع آوری شده، فلان فیلم توقیف است و اکران نمی شود. فلان چیز و فلان کار ممنوع است و ...، تازه، بازی «ممنوعه» شروع شده است! ممنوعه ها کششی دارد پر زور؛ راحتت نمی گذارد. می کِشد و چنگ می زند، تا هر طور که شده، کشیده شوی و به چنگش آوری.

آن کتاب را از پشت انقلاب،جلوی دانشگاه، نه، از زیر سنگ هم که شده بیرون می آوری. تمام اینترنت و CDفروشی های زمینی و  زیرزمینی را می گردی تا آن فیلم را گیر بیاوری. با هزار امّا و اگر و تردید و ترس و شوق آن چیز یا کار ممنوعه را تجربه می کنی.

***

کلّاً ممنوعه ها، فارغ از آنکه ارزشی داشته باشند یا نه، شیرین باشند یا نه، ما را به خود می کشند؛ به چنگ آوردنشان می شود هدف، می شود انگیزه. تلاش برای به دست آوردنشان، شاید بیش از خودشان هم لذت داشته باشد. شاید «چیز» دندانگیری هم نباشد، اما چون «ممنوعه» است و دور از دید و دسترس، جذاب و اغواگر است. راست گفته اند که «الانسان حریص علی ما منع».

ممنوعه ها با ما «بازی» می کنند. ما چه؟! ما هم با آنها بازی می کنیم یا که می بازیم!؟



 
سه روایت از یک اتفاق
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠  

اتفاق، آن است که «یک توده هوای کم فشار وارد کشور شده» و شهرمان متاثر از آن دچار تغییرات جوی و بارندگی شده است. همین. اما بخوانید و بشنوید روایت های سه گانه ای که از این اتفاق در سطح کلان شهر تهران نقل می شود:

روایت اول: روی خودروها، درختان، لبه دیوارها و سطح باغچه ها و پارک ها و ... در بالای شهر برف نشسته است. همه جا سپیدپوش شده است. کودکان و نوجوانان و حتی گاه جوانان آدمک های برفی درست می کنند و خوشند. از پشت پنجره که می بینی دانه های سپید برف بی وقفه فرود می آیند، لذت می بری. به خصوص اگر یک فنجان چای یا قهوه گرم هم دستت باشد و هر از گاهی جرعه ای هم بنوشی تا از تماشای این منظره در قاب پنجره بیشتر لذت ببری. شهر قشنگ شده است. تماشای این منظره خسته ات نمی کند. خدارا شکر می کنی به خاطر بارش برف -که نعمت است – و از زندگی لذت می بری.

روایت دوم: سطح زمین در میانه های شهر خیس است و آسمان می بارد. بارانی که گاه شاید تبدیل به دانه های ریز و البته بی جان برف هم بشود و دوباره همان باران، می بارد. برف پاک کن اتومبیل ها کار می کند. هوا پاک است. می توانی نفس بکشی و ریه ات را از هوای تمیز پر کنی. در بعضی نقاط، گلوی نهرِ آب گرفته و آب آن به خیابان سرریز شده است. پشت شیشه پنجره می ایستی و باراش باران  و برف بی جان را می بینی. آرزو می کنی ای کاش برف حسابی میبارید. خدا را شکر می کنی به خاطر ریزش نزولات جوی و چون منظره چندان جذابی نیست، از پشت پنجره کنار می روی و به کارهایت می پردازی.

روایت سوم: خیابان های پایین شهر را آب گرفته است. هر خودرویی که رد می شود کلی آب و گل به هوا می پاشد و عابرین را گلی می کند و فحش و نفرین است که بی وقفه شنیده می شود. توی کفش های مردمی که از پیاده رو خیابان و کوچه می گذرند آب رفته است؛ هرچند می کوشند که از جاهایی رد شوند که عمق آب کمتر باشد. انگار هرچه بر سر شهر باریده، از آن بالا بالاهای شهر تا این پایین جمع شده و حالا چون سیلی سطحی آبراهها و خیابانهای اینجا را دربرگرفته است. بوی گند از چاه خانه ها بالا می زند. توی اتاق که هستی نگاهت گوشه گوشه سقف و دیوار را می کاود تا لکه زردرنگ یا قسمت آماس کرده ای پیدا کنی و قبل از وخیم تر شدن اوضاع فکری به حالش کنی. با خود فکر می کنی ای کاش پول داشتی که کف بام را ایزوگام می کردی یا آن را مرمت می کردی. گاهی نگاهی هم به باران بی جانی می اندازی که می بارد. غصه ات گرفته. نمی دانی خدا را شکر کنی به خاطر نزول باران یا نه!



 
چمنزاری که می گرید!
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦  

نمایی از فیلم دشت گریان

موسیقی فیلم «دشت گریان» آنچنان گیرا و مسحورکننده بود که باعث شد تا علی رغم بی حوصلگی این روزهایم، به تماشای ساخته ی هنرمندانه تئو آنجلو پلوس بنشینیم؛ دو ساعت و چهل و پنج دقیقه.

در این فیلم طولانی، آنقدر مسحور تصاویر قاب بندی شده ی ناب و مفتون موسیقی افسونگر آن می شوی که هرگز گذشت زمان را احساس نمی کنی. از همان آغاز، با دیدن تصویری از مهاجران که در مقابل رودخانه – بالای سر عکس خود در آب رود – می ایستند و شرح حال خود می دهند، درمی یابی که فیلمی نه معمولی ، که پر از معنا و سرشار از نماد و استعاره را به تماشا نشسته ای.

 

«دشت گریان» در بستری از رویدادهای سیاسی که سیمان ساختار داستانی آن هستند، در اصل، به روایت «تنهایی» می پردازد؛ انسان تنها و غریب؛ خانواده تنها و جداافتاده.

«النی»، زنی تنها، که یک عمر آرام و بی صدا و در خود گریسته، در نهایت، در اوج تنهایی که پیرامونش را گرفته، تسلیم می شود و فریاد برمی آورد. او حالا آماده است که تنهایی او را در خود غرق کند. در حقیقت النی یک عمر تنها بوده و می پنداشته که نیست یا می خواسته که نباشد. اما سرانجام باور می کند که تنهاست.

خانواده ای تنها و سردرگم که هر روز لنگر کشتی اقامت خود را در جایی از این دشت می اندازد که امیدی نیست فردا دیگر جایی برای ماندن باشد و اصلاً امیدی نیست که فردا دیگر کشتی ای باشد! خانواده ای که قبل از تشکیل، پاره پاره شده و حالا زن می کوشد که پاره های آن را کنار هم قرار دهد. خانواده ای که از فروپاشی مجدد می ترسد و می گریزد؛ اما گریزگاهی نیست!

و این، چمنزار است که می گرید. بر همه آنچه بر مردمان ساکنش گذشته و می گذرد؛ بر تنهایی انسان می گرید. می گرید و می گرید تا سیل شود و در خود غرق کند، همه چیز را!

دریافت فایل موسیقی

دریافت فایل تراک10



 
همت مردانه!
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩  

 

چند روز پیش یکی از همکاران ما، وقت ناهار که رسید، ظرف سالاد و غذای رژیمی اش را مثل جعبه جواهری روی دست گرفته و وارد اتاق شد. گفت «از امروز رژیم سفت و سختی گرفته ام. طبق برنامه ویژه هفتگی. با کالریِ حساب شده ...» و از این قبیل حرف ها!

 

خلاصه قبل از آنکه همه جمع شوند، بساط سالاد و غذای رژیمی اش را پهن کرد و شروع کرد به خوردن. هنوز 2-3 قاشق نخورده بود که دوستی با چند ظرف غذای نذری وارد اتاق شد. همکار رژیم گرفته ما زیرچشمی مسیر حرکت ظرف های یکبار مصرف غذا را تعقیب می کرد. ظرفهای غذا یکی یکی باز شد و عطر غذا پیچید تو هوای حول و اطراف میز.

همکارمان آهسته پرسید :«حالا چی هست؟» هنوز پاسخ ما که «زرشک پلو با مرغ» کامل نشده بود که ظرف سالادش را سراند عقب و خیلی جدی گفت:« خیلی وقت بود هوس زرشک پلو کرده بودم... ازش نمی شه گذشت ...رژیم از فردا!»

از آن روز، قصه رژیم گرفتن این همکار ما شده بود سوژه برای من و سایرین و روزی چندبار ذکر ماجرا می کردیم و می خندیدیم به این همت عالی و البته خودش هم در این نقل و روایت ها و خنده و شوخی ها همراهمان بود و بیشتر از بقیه می خندید.
دیروز که مصمم شدم چند روزی و هفته ای رعایت حال فیزیک بدن خود را کنم، به نوعی به جرگه رژیمی ها پیوستم و با خود عهد بستم که از این به بعد، شب شام: سالاد و روز ناهار: سبک.
خانه که رفتم ساعتی را صرف تهیه سالاد (آن هم برای دو-سه شب) نمودم. سالادی درست شد شیک و خوردنی تا دیگر هوس خوردن غذای دیگری نکنم. از مزه اش نگویم که کلی طعم دهنده و ترش کننده و ... به آن افزوده بودم. باری، چند قاشقی خورده بودم که زنگ در را زدند و از لای در، بوی قرمه سبزی نذری قبل از خودش وارد اتاق شد! گفتم:«از قرمه سبزی با این عطر و بو که نمی شه گذشت!» و ظرف سالاد را به کناری سراندم!
ماجرای تصمیمات کبری و صغرای ما برای زیر پا نهادن نفس و کنار نهادن شیرینی های فریبنده و دروغینش همین است. هر بار که «شیرینی»ای که قبلا طعمش را چشیده ایم، دوباره رخ می نماید، آب از لب و لوچه مان آویزان می شود که: «به! از این که نمی شه گذشت! از فردا شروع می کنیم و ...» و عهدمان و تصمیمان را به راحتی فراموش می کنیم؛ که «همت مردانه» نداریم!

فراموش می کنیم که «می دانیم» که این شیرینی و  عطر فریبنده اش، بی اصالت و دروغین و گمراه کننده است و همچون غول، راه ما می دزدد. عزم و اراده حقیقی پله بعد از هوشیاری است که برای من و امثال من، پله شکسته یا لغزان نردبان است.



 
باد آن صبح را خواهد آورد؟
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  

سرانجام گذر باد به شهر ما هم افتاد. چه دور، آخرین روزی که شهرمان را پاک و شفاف کرده بود و چه دیر دوباره بازگشت تا یادمان نرود که هوایی تازه هم هست؛ در جایی در همین نزدیکیها!

امشب که از خیابانهای شهر گذر می کردم، می دیدم نشان باد را که در پرچم های سبز و سرخ و سیاه افتاده و بی قرارشان کرده بود. و برگ ها را که می رقصاند و با هر تکان، غبار زدایی می کرد. به یاد صبح افتادم ؛ به یاد این صبح ها که گذشت. از خانه که بیرون می زدیم، ناشتا، حجم انبوهی از دود و غبار را درون این ریه های بیچاره می چپاندیم تا شاید باور کند که واقعاً دارد اکسیژن می گیرد و کارش را درست انجام دهد. تا ما را رها نکند و مثل برگ نیفتیم کف خیابان، از بی هوایی.

مردم این شهر، دیگر داشتند رنگ دود و جنس غبار می گرفتند؛ محو و کدر. سرگردان و نامطمئن. فضای تیره و تار کارگاه ساختمانی «سنگستانی»های فیلم «سگ کشی» بیضایی را یادتان هست؟ غبار، تیرگی، مردگی و ماسک ها! شهر تهران داشت تبدیل می شد به بدتر از کارگاه سنگستانی های بیضایی. و شاید مردمش به تدریج و به ناچار همجنس آن می شدند. شاید سنگ یا سنگستانی یا چیزی از همان قماش.

چه خوب شد که باد آمد و کمی از وزن غبار و سنگینی و سیاهی دود کاست. که شهرمان را کمی، فقط کمی، مناسب زیستن کرد. اما این که غبارآلودگی بیرون ما بود و شهرمان. با درون و روان غبارآلوده مان چه کنیم؟ کدام باد احیاگری بیاید و درون ما را از دود زدگی های پاک کند و روان ما را از مردگی ها جدا سازد و جان بخشد؟!

ای کاش فردا صبح که به خیابان شهر پا می گذاریم، خبر از دود و غبار نباشد و هوایی پاک را مزمزه کنیم. ای کاش صبح شود و برخیزیم و روان مان را پاک و شفاف ببینیم و خبری ،و حتی ردّی، از گرد سیاه خانه کرده بر روان و دلمان نباشد. یعنی آن صبح می آید؟ آیا بادی می آید تا آن صبح شفاف را با خود بیاورد؟!



 
وقتی آینه دروغ می گوید!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  

گاهی مسیر را در جهت خلاف مقصدمان طی می کنیم؛ و آن زمانی است که مقابل رویمان آینه گرفته ایم و فقط خودمان را می بینیم و تمام توجه مان به خود است و به خود مشغول و دلخوشیم. در گوشه ای از این تصویر پیش رویمان، مقصد را - در آینه - می بینیم؛ مقصدی که درست پشت سرمان است و تصویر می کنیم که پیش روی ماست و داریم به طرفش حرکت می کنیم.

آنچنان به خود مشغولیم و غرق اوهام خودیم که نمی توانیم درک کنیم و تشخیص دهیم که آن چه در گوشه ی این قاب پیداست، عکس مقصد است و نه خودش. فکر می کنیم که داریم به طرفش می رویم. پس بر سرعت حرکت خود می افزاییم. گاه حتی می دویم.  حال آنکه خبر نداریم که داریم هر لحظه دورتر و دورتر از آن می شویم.

 اشکال کار در  آینه نیست. آینه صادق است؛ ذاتاً صادق است. اشکال در ماست که از آینه بد استفاده کرده ایم. اشکال ما در خودبینی ماست. در این است که آینه را جلوی روی خود گرفته ایم تا فقط خود را ببینیم و لحظه به لحظه، سرشار و مست از  غرور، نرد عشق و شیفتگی با خود بازیم! «خود»ی که هر چه بزرگتر می بینیمش و بیشتر در شکوه و بزرگی موهومی که برایش ساخته ایم، غرق می شویم، بیشتر ما را از حقیقت دور می کند.

 اگر آینه را زمین بگذاریم و از دیدن خود و پرستیدن «من» - این بت دروغین و بی ارزش - دست برداریم، آنگاه چشمان ما به حقیقت باز خواهد شد و خواهیم دانست که پشت به مقصد کرده ایم و از آن دور شده ایم.

باید که آینه مان را قبل از آنکه دیر شود و دور ِ دور شویم، بر زمین گذاریم. که اگر آن دیر را از مقابل روی خود کنار بگذاریم، شاید دیگر فرصتی نداشته باشیم تا به سوی مقصد حقیقی مان برگردیم. شاید اصلاً مقصد را و راهِ درست و نشانه هایش را گم کرده باشیم.

راستی آینه که دروغ نمی گوید! این ما هستیم که از آینه دروغ می خواهیم. «دروغ»ی که می خواهیم و می طلبیم را از آینه می گیریم!



 
قایم باشک و رزیدنت اویل!
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱  

تاکسی پشت چراغ قرمز توقف کرد. راننده صدای رادیو را کمی زیادتر کرد. مجری رادیو از سرگرمی های کودکان  و بازی های کامپیوتری می گفت و از تغییر نوع تفریحات و بازیهای بچه های این دوره و زمانه.

فکر کردم راستی عجب تفاوتی میان بچه های نسل جدید و نسل ما (و پیش تر از ما) وجود دارد. دوره کودکی و نوجوانی ما با شب نشینی های خانوادگی گذشت و با دور هم جمع شدن های همسایه ها توی حیاط خانه یکدیگر؛ با بازی توی کوچه ها: استپ هوا، بالابلندی، قایم باشک، وسطی، خر پلیس( که درست آن البته خرپُلی است)، گانیه، زو، فوتبال و هفت سنگ و... .

دائماً در جنب و جوش بودیم و مدام با دوستان هم سن و سال مان همکلام و همبازی، و البته گاه هم قهر و دعوا داشتیم. اصلاً ، تنهایی بازی کردن چندان معنا نداشت! در دوره کودکی و نوجوانی، زیستن و سر وکله زدن در یک مدل بسیار کوچک از اجتماع را تجربه می کردیم؛ با همه سازگاری ها و ناسازگاری هایش.

آن همه جنب و جوش و تحرک و هیجان داشتیم و علی رغم آن، امروز بسیاری از ما به جبر روزگار و زندگی ماشینی، در خود فرو رفته ایم و گرفتار انواع بیماری های جسمی و مشکلات روحی روانی هستیم. حال تصور کنید که نسل کودکان و نوجوانان  فعلی، که سرگرمی و تفریح اصلی اش نشستن پشت کامپیوتر و مقابل تلویزیون و «رزیدنت اویل» و «کانتر استرایک» و ... بازی کردن است، چه آینده ای خواهد داشت!

خانواده ها کوچک شده است و به علت مشکلات اقتصادی مبتلابه و کمبود وقت پدر و مادر (که هر دو شاغلند) شب نشینی های گذشته و دور هم جمع شدن ها و بازیهای دسته جمعی جای خود را به تنهایی، تلویزیون و سریالهای شبکه های ماهواره ای و  انواع و اقسام بازیهای کامپیوتری داده و کمتر پیش می اید که خانواده ها «بی بهانه» دور هم جمع شوند.

آینده این نسل چه خواهد شد و با گرفتاریهای روانی-روحی چه خواهد کرد!؟ دلم برای این نسل، با همه برخورداری هایش از زندگی مدرن و بسته بندی شده، می سوزد!



 
الصبر مفتاح الفرج‏
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  

صبر کردن جانِ تسبیحات توست

                               صبر کن، کان است تسبیح درست‏

هیچ تسبیحى ندارد آن درج

                               صبر کن، الصبر مفتاح الفرج‏

صبر چون پول(=پل) صراط، آنسو بهشت

                              هست با هر خوب یک لالاى زشت‏

تا ز لالا مى‏گریزى وصل نیست

                             ز آنکه لالا را ز شاهد فصل نیست

 

مولانا جلال الدین- دفتر دوم مثنوی

 



 
رنجی که می برم...تا گنج!
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

 

گفتم:  زمین و زمان را چه شده که اینگونه تمام همت شان را صرف فروریختن دیوار استقامت من کرده و بیرحمانه پتک می زنند تا این دیوار فرسوده و نم زده آوار شود بر سرم!؟ آنها را چه شده که اینگونه با وسواس و دقتی ستودنی رشته ها را یکی یکی به دست و پایم گره می زنند تا دریابم و «نیک»دریابم که «گرفتار شده ام» و هرچه تقلا کنم این کمند, بر دست و پای وجودم تنگ تر خواهد شد!؟

چه کج باوری و اعتماد به نفس دروغینی که می پندارم آنقدر «قابل» هستم که زمین و زمان با آنهمه گرفتاریشان(!) همت و وقت خود را صرف درهم شکستن استقامت منِ ناچیز  و گرفتار تر کردنم نمایند! اصلاً چرا باید چنین کنند!؟ قضیه «پدرکشتگی» که نیست! پس چه هست؟

از دوستی حکمت این «گره در گره» شدن ها را پرسیدم و پاسخ داد : «... که تو با او خالصانه و صادقانه در صحبت شوی». آری فکر می کنم که چنین است. فاصله من و او زیاد شده و هر روز لایه ای از غبار بر پرده ضخیم گرداگرد روانم می نشست تا تیره تر و کدرتر ببینم و دیرتر دریابم. و حالا فرصتی است برای کم کردن فاصله و حرف زدن و شنیدن و کم کردن کدورت ها! چه فرصتی! از دست نمی دهم این کیمیا را!

***

این روزها سخت گرفتار شده ام. گرفتاری ها و بلاها یک به یک آمده اند  و بر سرم آوار شده اند. این «حادثه آخرین»ی که رخ داد(که البته آخرین نبوده!)، در پی گرفتاریهای فراوان و پیچیده ی پیش آمده دیگر، فقط و فقط، قرار بوده «تیر خلاص»ی باشد که البته نشد! تازه دریافتم که این اتفاق «بد» نشانه ای بود تا بدانم که با «بدتر» و «بدترین» چقدر فاصله دارم و استوارتر بایستم.  

این روزها رنج می برم و این رنج را باید گنج بدانم و یا لااقل سرآغاز رسیدن به گنج. چه گنجی؟ معلوم است که نباید ماهیت این گنج بر من معلوم باشد! که اگر بود، و چیستی و چونی اش را می دانستم، پیش از آنکه بدین سان در معرکه بیاندازندم، خود، به اختیار به سویش می رفتم. 

***

و اما دو مطلب:

اول آنکه- ای کاش «رنجی که می برم» را آنقدر تاب بیاورم تا به گنج برسم. یا لااقل به گنج نزدیک شوم. اگر در وسط این معرکه برپا شده، استقامتم درهم بشکند و ببازم، آن وقت است که «همه چیز» را باخته ام و هیچ نیافته ام.

دوم آنکه- در این روزها و هفته ها که سخت بر من تاخته اند، به حقیقت معنیِ برخورداری از «خانواده و دوستان خوب» و «دوست داشته شدن» را دریافته ام. نیک دانستم که چه گرانبها گوهرانی در«کنار»م هستند و می توانم باورشان کنم. از آن ها که در این روزها و هفته های بی رحم در کنارم بوده و هستند و رهایم نمی کنند، سپاسگزارم و قدرشان را تا ابد خواهم دانست.



 
ما هیچ، ما نگاه!
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥  

 ما هیچ ما نگاه

بعضی از ما انسان ها، دائماً ذره بینی به دست گرفته ایم و با آن، رفتارها و گفته های دیگران را موشکافی می کنیم. این موشکافی، مقدمه ی تفسیر و تحلیل و قضاوت ما می شود. بعضی از ما، ذره بین ضعیف تری داریم و بعضی دیگر، ذره بینی با بزرگنمایی بسیار زیاد؛ آن قدر زیاد که حتی می تواند کاه را به اندازه کوه نشان دهد.

هرچه ذره بین قوی تری در دست گرفته باشیم، بیشتر (و نه بهتر!) تفسیر  و قضاوت می کنیم. و از این رو، بیشتر از ماهیت «واقعیت»ی که می بینیم و زیر ذره بین آن را می کاویم، دور می شویم. بیشتر در خود و ذهنیات مان غرق می شویم.

ذهنیات ما و تفسیرها و قضاوت هایمان آنقدر بزرگ می شود که جلوی دیدمان را می گیرد؛ مثل بادکنکی که در آن دمیده باشیم و باد شده باشد؛ آن چنان که جلوی صورت ما را بگیرد. و حالا ما می مانیم و رشته تمام ناشدنی افکار بی پایه و موهوم و دور از حقیقت. و صد البته رنجی که می بریم .

نمی بینیم و فقط تفسیر می کنیم. گاه، حتی، ندیده تفسیر می کنیم! حالا چه کنیم با این «ندیدن»هایمان!؟ به جای آنکه ببینیم و اصلاً بتوانیم ببینیم، دست به دامان موهومات و ساخته های حبابی ذهن می شویم. حباب هایی که بزرگ می شوند و ناگهان می ترکند و جای خود را به حباب دیگری می دهند و اثر آن «ترکیدن» بر روان ما می ماند.



 
شاخ و شانه کشیدن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳  

چند بار تا حالا برای دیگری، شاخ و شانه کشیده ایم؟ چه سوال نادرستی! بهتر است بگویم:روزی یا (اگر کمی مهربان تر باشیم) هفته ای چند بار برای دیگران شاخ و شانه می کشیم؟ برای همکاری که در محیط کار، خلاف خواسته مان رفتار کرده، برای فلان دوستی که شنیده ایم پشت سرمان مطلب نادرست (یا حتی درستی) گفته، برای راننده تاکسی یا مسافر، فروشنده یا مشتری، صاحبخانه یا مستاجر، راننده ای که در خیابان یا اتوبان جلوی اتومبیل مان حرکت می کند و به ما راه نمی دهد، یا پشت سر ما افتاده و نور بالا می زند و یا دستش را روی بوق گذاشته و که و که... .

تهدید می کنیم. ادعا می کنیم و می گوییم ( یعنی فریاد می زنیم!) که چنین می کنیم و چنان. آدمش می کنیم، پدرش را در می آوریم، مادر زاییده نشده که...، ادبش می کنیم، بهش می فهمانیم که با بد کسی در افتاده، و ما چنین هستیم و چنان. از یکدیگر  روشهایی هم یاد می گیریم که چطور میزان قدرت و تاثیرگذاری مان در فرد مقابل بیشتر باشد. چطور پیروز جدال باشیم و بتوانیم بهتر طرف مقابل را سر جایش بنشانیم.

به خاطر دارم سالها پیش، در سالهای آغازین دوره جوانی، یک رنو 5 سفید رنگ داشتم. جوان و مبارزه طلب بودم و در سرم غوغایی بود از قدرت طلبی و اثبات خود. ماههای اولی بود که رانندگی را تجربه می کردم. حین رانندگی گاهی پیش می آمد که یکی می پیچد جلوی اتومبیلم. می خواست از من سبقت بی موردی بگیرد. می خواست زرنگی کند یا کاری می کرد که اعصابم به هم بریزد. کم کم یاد گرفتم که چطور عمل کنم تا کم نیاورم. فکر کنم کسی به من «راه» را نشان داد.

راهش این بود که هر اتفاقی افتاد- کوچک یا بزرگ –  اگر طرف اصرار به آزار داشت، خیلی سریع و برق آسا اتومبیل را نگه دارم و دستی بکشم و در ثانیه ای از اتومبیل پیاده شوم تا طرف با دیدن شجاعت و اعتماد به نفس و جدیت ام، حساب کار دستش بیاید و جا بزند. اتفاقاً چون این روش در دفعه اول جواب داده بود، بدون استثنا آن را به کار می بستم و چند بار هم جواب مثبت گرفته بودم. تا اینکه یک بار طرف مقابلم، حرفه ای تر و با تجربه تر(!) از من بود. چاقو ضامن دارش را در آورد و حالا این من بودم که ترسیدم و جا زدم! وساطت عابرین مانع از وقوع هر گونه حادثه ای شد. اما در آنجا خوب دریافتم که دست بالای دست بسیار است و از آن زمان دیگر از این تکنیک(!!) استفاده نکردم.

به راستی ما چرا اینقدر اصرار داریم که خود را درگیر قدرت نمایی و بازی «برنده بودن» کنیم؟ می خواهیم همه را سر جایشان بنشانیم و خود با اقتدار بالای سر همه بایستیم. اگر همه بخواهند چنین فکری داشته باشند و فکرشان را عملی کنند، چه اتفاقی می افتد!؟ روشن است. چیزی شبیه همین که الان می بینیم، کمی شورتر و تیزتر! دائماً با یکدیگر در حال جنگیم. جنگ سرد و گرم! میدان جنگ کجاست؟ مهمترین جبهه این جنگ، درون ما و در روان ماست. همین است که اینگونه ناآرام و پریشان هستیم. کی دست از جنگ برمی داریم و با خود صلح می کنیم!؟



 
مردی!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  

مردی ز کَنندۀ درِ خیبر پرس

 اسرار کرم ز خواجۀ قنبر پرس

 

گر طالب فیض حق به صِدقی حافظ

 سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس

 

 

دریافت فایل صوتی(آواز)

 



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
آب سرد!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  

معمولاً اساتید و مدرسین هنگام تدریس برای دانشجویان و هنرجویان انتظار دارند که حاضرین مشارکت فعالی داشته باشند و در مباحث مطرح شده، با طرح سوال شرکت کنند. این «سوال کردن» برای استاد نشانه ای است از اینکه: هستند کسانی که صحبتهای او را شنیده و اکنون برای تکمیل فهم خود از درس ارائه شده، سوال می کنند.

با این مقدمه کوتاه، خاطره ای را نقل می کنم:

کلاس ساکت بود و استاد با شور و هیجان فراوان درباره علم زبان شناسی و تحولات آن صحبت می کرد. در این میان به ابداعات فردیناند دوسوسور اشاره کرد و دقایقی در این زمینه سخن گفت. او از انواعِ زبان سخن به میان آورد و اینکه به کدام نوع باید نوشت. و از تحول ایجاد شده در زبان شناسی توسط این زبان شناس برجسته گفت.

دقایق فراوانی گذشت و مدرس کلاس سعی می کرد که مطلب را ( که گستردگی فراوانی داشت) به صورت فشرده و خلاصه بیان کند. ناگهان یکی از حضار  دست خود را به نشانه سوال بالا برد. کسانی که تجربه تدریس دارند، خوب می دانند این «دست بالا رفتن» چقدر برای استاد روحیه دهنده و انرژی بخش است.

اما سوال این هنرجو  نه درباره زبان شناسی بود و نه گونه ها و انواع زبان و نه آنچه مرتبط با نوشتن(موضوع اصلی درس ) است. او سکوت هنرجویان را شکست و به میان صحبت های استاد آمد تا بپرسد: «استاد اسمش فردیناند چی چی بود؟ واضح می گید تا یادداشت کنیم؟»

فکر می کنم شما هم با من موافقید که با طرح چنین سوالی، استاد چه حالی پیدا کرد؛  آب سردی بر سر و تن استاد ریخته شد و  هیجان و اشتیاقش را فرو نشاند.



 
سراشیب زندگی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  

به خدا این عکس تزیینی است . این قدر موهام سفید نشده دیگه!!

دوستی بهم گفت: « موهای پشت سرت سفید شده. داری پیر می شی ها!» و این دومی رابا لحن شوخی گفت.

از پشت سرم که خبر ندارم، اما موهای جلوی سرم را می توانم ببینم که  کم پشت و نازک شده؛ ریخته. خشکی مفاصلم را می توانم حس کنم. تا یکی دو سال پیش زیاد «ورجه-وورجه» می کردم و حالا سنگینی و صدای «تق تق» مفاصل را حس می کنم و می شنوم.

معتقدم که در این زمانه، عمر مفید آدم  60 سال می تواند باشد. با این حساب، حالا از نیمه زندگی گذشته ام؛ قله را رد کرده و در سراشیب قرار گرفته ام. گرچه شیب آن فعلاً آرام است.

 نمی دانم که این باورم  و اصلاً اینکه به این موضوع فکر می کنم، نشانه افسردگی است یا واقع بینی ! هر چه هست، باور و اعتقادم است و کاری هم نمی توان کرد.

 

پی نوشت: عکس این پست تزیینی است. باور کنید که موهایم اینقدر سفید نشده!



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
موج
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥  

موج و صخره ساحل

موج  از دور صخره های بلند ساحل را دید.  مشتاق و حریص تقلا کرد، بلند شد و گردن افراشت؛ خود را به ساحل رساند. سرش به سنگ خورد. دوباره آرام گرفت و به دریا بازگشت. آرامِ آرام!

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آفتاب؛ دیدارها تازه شد!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

مهمانی کوچک آفتاب برگزار شد. دوستان اکثراً، آمده بودند. از بچه ها که می پرسیدم، اکثرشان می گفتند که فکر نمی کردند اینقدر شلوغ شود. از ورودی 75 داشتیم تا 82. بعضی ها همدیگر را پس از سالها می دیدند؛ 5-6 سال حتی. از تغییرات ظاهری پدید آمده در یکدیگر متعجب و هیجانزده بودیم. حتی فکر این که جمع کوچک آفتاب دوباره دور هم جمع بشوند و تجدید خاطره کننده هم  شیرین و لذت بخش بود، چه برسد به تجربه آن.

یازده سال از انتشار اولین شماره آفتاب می گذرد. چه سختی ها که نکشیدیم و چه لذت ها که نبردیم. آن زمان دانشجویانی 20-21 ساله بودیم و حالا دانش آموخته هایی 30 ساله. آن زمان با ذوق و شوری وصف ناشدنی تلاش می کردیم که مجله ای را منتشر کنیم؛ می نوشتیم و می خواندیم . به این در و آن در می زدیم و می دویدیم تا چند برگی را به عنوان مجله ای «فرهنگی هنری ادبی» منتشر کنیم و برنامه های فرهنگی هنری برگزار کنیم. نمایشگاه و نقد فیلم و ... . در همه آن تلاشها شور و شوقی موج می زد و لذتی نهفته بود.

و امروز می دویم برای لقمه ای نان. دیگر زیاد نمی خوانیم و نمی نویسیم و اگر هم بخوانیم و بنویسیم احتمالاً بیشتر چیزهایی برایمان مهم است که برای کار و حرفه مان لازم داریم. شور و شوق ها، فکر می کنم البته، رنگ و ماهیت حقیقی آن روزها را از دست داده و جنس آن(احتمالاً!) از نوعی دیگر شده است. روزگار دانشجویی جای خود را به روزگار مسئولیت و تعهد داده؛ به فکر و دغدغه معاش. از زندگی در حال به زندگی برای آینده رسیدیم. روزگار آفتاب به پایان رسیده است.

دوستی درباره «آفتاب» پرسید که اکنون در چه وضعیتی است،  گفته شد که از سوی رییس دانشگاه توقیف شده است. دیگری از اتاقش پرسید (همان اتاقی که دو سه سالی با دوستان خمر کهنی در آن جمع می شدیم و مثنوی و حافظ می خواندیم. با آن بخاری برقی اش که فقط فیوز می پراند! ) و گفتند خانه را از صاحبخانه آن گرفته اند. خانه خالی است و اسباب و وسایلش پراکنده.

دیگری پرسید از آفتاب چه باقی مانده است؟ و گفتم: «از آفتاب، همین دوستی های آن باقی مانده است.» مهم نیست که با آفتاب چه کرده اند، مهم آن است که روح و انرژی نهفته در آن هنوز در یک یک آفتابی ها، کمابیش، باقیست.  پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

 

 

* سامان هم برای برگزاری این مهمانی زحمت فراوانی کشید. سپاس، سامان.