﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>birangi's title</title>
    <description>birangi's description</description>
    <link>http://www.birangi.net/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مصطفی علیزاده</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 11:41:48 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>مرگ آقای نویسنده</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="caption" data-ft="{&amp;quot;tn&amp;quot;:&amp;quot;L&amp;quot;}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/carlos-fuentes-manos.jpg" alt="" width="442" height="280" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="caption" data-ft="{&amp;quot;tn&amp;quot;:&amp;quot;L&amp;quot;}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;کارلوس فوئنتس نویسنده&amp;zwnj;ی رمان های مهمی چون آئورا، پوست انداختن، مرگ آرتیمو کروز، گرینگوی پیر، آب سوخته و ... در گذشت. این را خبرگزاری ها اعلام کردند. نویسنده ای که به حقش، نوبل ادبی، نرسید ، اما رمان هایش جاودانه می ماند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="caption" data-ft="{&amp;quot;tn&amp;quot;:&amp;quot;L&amp;quot;}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;مهسا پاکزاد، در بی بی سی فارسی، یادداشتی درباره فوئنتس و آثارش و مرگش منتشر کرده است. در&amp;nbsp;تکه پایانی&amp;nbsp;این گزارش به مصاحبه ای که لینتون ویکز، خبرنگار واشنگتن پست، در سال ۱۹۹۵ با فوئنتس انجام داده، اشاره می کند که&amp;nbsp;گزارشگر از فوئنتس می پرسد که "دوست دارد چگونه بمیرد و چه عبارتی روی سنگ&amp;zwnj;قبرش نبش ببندد؟"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;ویکز می&amp;zwnj;نویسد: &amp;laquo;از او پرسیدم که دوست داری چگونه بمیری؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;گفت: &amp;laquo;در آرامش، وقتی خواب هستم. نمی&amp;zwnj;خواهم زیادی دراماتیک باشد. امیدوارم آرام باشد.&amp;raquo; به من گفت که با همسرش، سیلوا، درباره این صحبت می&amp;zwnj;کرده که که پس از مرگ کجا دفن شوند. در آن زمان فوئنتس دلش می&amp;zwnj;خواست در قبرستان مون&amp;zwnj;پارناس در پاریس دفن شود.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;می&amp;zwnj;گفت &amp;laquo;فکر کنم آن جا برای گذراندن ابدیت بهترین جا باشد.&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;از او پرسیدم &amp;laquo;می&amp;zwnj;خواهی روی سنگ&amp;zwnj;قبرت چه بنویسند؟ او جواب داد که باید مدتی به این سئوال مدتی فکر کند. در انتهای مصاحبه، فوئنتس خواست تا مقابل آن &amp;laquo;کتاب&amp;zwnj;فروشی که کافی&amp;zwnj;شاپ دارد&amp;raquo; پیاده&amp;zwnj;اش کنم. از او پرسیدم که آیا مردم در کتابفروشی کرامر، او را خواهند شناخت؟ گفت &amp;laquo;به محض این که کارت اعتباریم رو دربیارم.&amp;raquo; آرام از ماشین پیاده شد و در پیاده&amp;zwnj;رو شروع به راه&amp;zwnj;رفتن کرد. من هم پیاده شدم تا رفتن او را تماشا کنم. برای لحظه&amp;zwnj;ای ایستاد. هنوز آنقدر نزدیک بود که بتوانم صدایش را بشنوم. بعد در جواب سئوالم درباره سنگ قبر گفت: &amp;laquo;به قول یکی، این [جا] واسه من خیلی عمیقه.&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/05/120517_l41_mp_book_carlos_fuentes.shtml" target="_blank"&gt;متن کامل یادداشت پاکزاد&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="caption" data-ft="{&amp;quot;tn&amp;quot;:&amp;quot;L&amp;quot;}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;img style="margin: 10px; display: block; float: right;" src="http://birangi.net/images/91/foentes.jpg" alt="" width="250" height="173" /&gt;&amp;nbsp;پیش از این- شاید دوسال پیش - در همین وبلاگ شما را به خواندن رمان آئورا دعوت کردم. و حالا که نویسنده آئورا درگذشته، بار دیگر تکه ای از آئورا را با هم می خوانیم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;... آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کسی نیست مگر تو. حتی متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه ارزان کثیف سفارش داده ای، می ریزد. بار دیگر می خوانی ش، &amp;laquo;آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، با انضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه محاوره ای.&amp;raquo; جوان، تسلط بر زبان فرانسه، کسی که مدتی در فرانسه زندگی کرده باشد، مقدم است ... &amp;laquo;چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب.&amp;raquo; تنها جای نام تو خالی است. این آگهی می بایست دو کلمه دیگر هم می داشت، دو کلمه با حروف سیاه بزرگ: فیلیپه مونترو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/113.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9461446</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9461446</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 11:41:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>می رویم نشر چشمه!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;img style="margin: 10px; float: right;" src="http://cheshmeh.ir/image/cheshmeh.ir.logo.0.0.1.gif" alt="" width="215" height="62" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;حتماً می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند. &amp;nbsp;ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;اما شما اگر خواستید بیایید، یادتان باشد که این کتابها را باید خرید و خواند هر چه زودتر:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;مرگ در می زند - وودی آلن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;رویای بابل - ریچارد براتیگان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;بلبل حلبی - محمد کشاورز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #333300;"&gt;استخوان خوک و دستهای جذامی - مصطفی مستور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/112.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9407978</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9407978</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 03:32:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمایشگاه کتاب تهران-2</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://birangi.net/images/91/1.jpg" alt="" width="400" height="204" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مسوولان و کارشناسان فرهنگی سالهاست که دارند از فاجعه ی بزرگی در عرصه فرهنگ می گویند و می نالند. فاجعه ی &amp;laquo;سرانه مطالعه مردم ایران&amp;raquo;! اعدادی که در آمارها به آن اشاره شده، همگی حول&amp;nbsp; عدد 2 می چرخد؛ یعنی حدود &lt;a href="http://www.fara.ir/blogfa/index.php?newsid=418" target="_blank"&gt;دو دقیقه در روز!&lt;/a&gt; این عدد را باید مقایسه کرد با اعداد کشورهایی مثل ژاپن(90 دقیقه)، انگلستان و ترکیه و مالزی (55دقیقه). آن وقت شدت و عمق فاجعه را بیشتر&amp;nbsp;می فهمیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البته این عدد 2 دقیقه در روز، را در سالهای اخیر، مسوولین متبحر در &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/205064/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86" target="_blank"&gt;آمارسازی&lt;/a&gt; به اعداد &amp;nbsp;18، 38 و 95 و ... &lt;a href="http://sharghnewspaper.ir/News/90/05/04/6385.html" target="_blank"&gt;رسانده اند&lt;/a&gt;. ( احتمالا اعداد کاسته شده از میزان واقعی تورم را - که به درصد است- برمی دارند و بدون آنکه تبدیل واحدکنند!! به حساب دقیقه، می گذارند روی آمار سرانه مطالعه!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://sharghnewspaper.ir/News/90/05/04/6385.html" target="_blank"&gt;اظهارات علی&amp;zwnj;اکبر اشعری رییس پیشین کتابخانه&amp;zwnj;ملی در خصوص ارائه آمارهای غلط&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2072&amp;amp;conid=31686" target="_blank"&gt;گزارش همشهری جوان: آماری تامل برانگیز در باب میزان سرانه مطالعه ایرانی&amp;zwnj;ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گزارش فریبا نیک نژاد، روزنامه همشهری: &lt;a id="ctl00_MiddleColumnContent_NewsLink" href="http://www.hamshahrionline.ir/news-157044.aspx"&gt;سرانه مطالعه در ایران ۲ دقیقه است یا ۷۶ دقیقه؟ &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;همانطور که برای فهمیدن فاصله مضحک&amp;nbsp;تورم واقعی و تورم اعلام شده از سوی دولت،&amp;nbsp;نیازی به دانستن علم اقتصاد نیست، برای دانستن اختلاف عجیب و غریب آمار واقعی سرانه مطالعه و آمار ساختگی اعلام شده،&amp;nbsp;هم نیاز چندانی به تحقیق آماری نیست. مردم عادی پیرامون شما و یا خود شما در روز به طور میانگین چند دقیقه کتاب می خوانید؟ اصلاً می خوانید؟ اگر جوابتان مثبت است و احتمالا عدد خوبی هم گفته اید، زیاد خوشحال نباشید! جمعیت بزرگ روستایی را به یادتان بیاورید که اساساً کتاب برای بخش عمده ای از آن بی معنی است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خلاصه آنکه بر همگان واضح و مبرهن است که ما ایرانی جماعت، کتابخوان نیستیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما چرا نمایشگاه کتابمان اینقدر شلوغ می شود؟! چه جاذبه ای دارد این نمایشگاه کتاب تهران که در محیطی کاملاً نامناسب هم برگزار می شود!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیاییم این گروه ها را مشخص و درصد سهم آن ها را در میان شرکت کنندگان نمایشگاه کتاب&amp;nbsp;روشن کنیم&amp;nbsp;:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;- کسانی که از شهرستان - با دریافت بودجه ای از نهادهای دولتی و به عنوان ماموریت اداری برای تهیه کتاب می آیند. یعنی کارمندانی (به ویژه شهرستانی)&amp;nbsp;که برای انجام وظیفه خرید برای نهاد و ارگان ذیربط در نمایشگاه شرکت می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- نوجوانان و جوانانی که برای تهیه کتب اموزشی کنکور (لیسانس و ارشد) به نمایشگاه می آیند و برای خیلی از آنها کتاب، منحصراً به معنی وسیله ای برای&amp;nbsp;قبولی در دانشگاه و ارتقای مهارت های تست زنی است. حضور این گروه طبیعتاً در فضای&amp;nbsp;کوچک نمایشگاه، منحصر به غرفه ناشرین آموزشی و دانشگاهی نخواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- نوجوانانی که فرصت نمایشگاه کتاب را مغتنم می شمارند تا به بهانه خرید کتاب کنکور، صبح تا عصری را در نمایشگاه با دوستان خود بگذرانند. بچرخند و بسته به نوع تربیت و جایگاه اجتماعی خود رفتار لذت جویانه داشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-نوجوانانی که نمایشگاه کتاب را فرصتی برای جبران محدودیت های اجتماعی می بینند و ساعاتی را با دوستان خود از جنس مخالف در نمایشگاه می گذرانند: دست در دست هم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-عده ای که (غالباً زوج ها) نمایشگاه کتاب&amp;nbsp;رفتن را برای سربلند بودن و فخرفروختن به اطرافیان لازم می دانند. احتمالا خرید اینها محدود به کتب آشپزی و روانشناسی بازاری خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- گروهی که صرفاً&amp;nbsp;مشتری کتب مذهبی و ادعیه هستند. اینها عموماً با کتاب های دیگر چندان کاری ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- کتابخوان ها. چه حرفه ای و چه غیر. آنها که هفته ای یا ماهی لااقل یک کتاب (رمان، داستان، نظری، ...) می خوانند. اهل کتاب!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- و اهل قلم&amp;nbsp;و نویسندگان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- و غیره... که شما می توانید احتمالاً 3-4 گروه دیگر را که در این لیست نیامده به آن اضافه کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خودتان با تخصیص اعدادی به عنوان درصد سهم هر گروه، قضاوت کنید که احتمالا چند درصد از این عدد عجیب و غریب بازدیدکنندگان، به راستی اهالی کتاب و قلم هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://birangi.net/images/91/2.jpg" alt="" width="513" height="469" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;* * *&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و پیشنهاد کتاب:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این&amp;nbsp;سه مجموعه داستان کوتاه ایرانی را حتماً بخوانید؛ لذت خواهید برد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول- آمده بودی برای خداحافظی (میترا صادقی- نشر ثالث)&lt;br /&gt;دوم- دلاویزتر از سبز (علی موذنی- سوره مهر)&lt;br /&gt;سوم- اگه تو بمیری (محمدرضا گودرزی- نشر افق)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #800000;"&gt;راستی.... می دانید که نشر چشمه را - که یکی ازبزرگترین ناشران تخصصی داستان است از حضور در نمایشگاه منع کرده اند؟ ما امروز می رویم فروشگاه نشر چشمه زیر پل کریمخان؛ حتی اگر نخواهیم کتابی بخریم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/111.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9382918</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9382918</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 13:45:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمایشگاه کتاب تهران-1</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/bookfair1.jpg" alt="" width="344" height="238" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب، به سلامتی، امسال هم نذرم را ادا کردم! دو بار رفتم نمایشگاه؛ مثل هر سال. یک بار برای گرفتن لیست کتاب های ناشرانی که موردنظرم است و خرید جزئی. و بار دوم هم برای تهیه کتابهایی که از لیست ها درآورده ام یا از قبل نشان کرده بودم. برای اولین بار بود فکر کنم که روز جمعه به نمایشگاه رفتم. تا حالا، توی این سالهای گذشته، پیش نیامده بود که روز جمعه به نمایشگاه کتاب بروم. و فکر کنم که دفعه آخرم هم بود! بس که شلوغ بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خسته و کوفته و بی اکسیژن، چهارزانو نشسته بودم جایی که علی الاصول نباید می نشستم. توی سالن،&amp;nbsp;روی سکویی که جلوی راهرو 7 قراردارد.&amp;nbsp;ولی خب جای دیگری هم نبود که چند دقیقه بشود نشست و خستگی در کرد. همین نشستن در بی-جا باعث شد تا شکار و سوژه شوم. گزارشگر تلویزیون ناغافل آمد کنارم و دوربین هم زوم شد روم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گفت: خسته شدی و اینجا نشستی؟ گفتم: شما یه جای آبرومند پیدا کن من برم اونجا بشینم و خستگی در کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گفت: کتابهایی را که می خواستید، توانستید در نمایشگاه تهیه کنید؟ گفتم بله تقریبا همه کتابهایی را که می خواستم به جز لیست بلندی از کتابهایی که اجازه حضور در نمایشگاه نداشتند!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وبعد پرسید: به نظر شما استقبال از نمایشگاه امسال چطور بود؟ گفتم: اگر واقعاً اینقدر کتابخوان داشته باشیم که خیلی عالیه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جوابش را گرفت و خوشمزگی کرد و&amp;nbsp;رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستی، واقعاً اینقدر کتابخوان داریم در این شهر بی فرهنگ!؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://akhlaagh.blogfa.com/" target="_blank"&gt;حسین&lt;/a&gt; می گفت که &amp;laquo;نمایشگاه کتاب تهران شلوغ ترین و پربازدیدترین نمایشگاه کتاب دنیاست.&amp;raquo; اگر اولین هم نباشد، حتماً جزو چندتای اول است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چرا در سرزمینی که سرانه مطالعه مردمش چیزی در حد فاجعه است، وضعیت استقبال از نمایشگاه کتاب این گونه است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در پست بعدی در موردش بیشتر خواهم گفت.شما هم بگویید نظرتان را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://birangi.net/images/91/bookfair2.jpg" alt="" width="324" height="235" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;times; &amp;times; &amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از این ها که بگذریم، می خواهم توی ایام نمایشگاه در هر پست وبلاگ، یکی دو کتابی را معرفی و پیشنهاد کنم. فعلاً علی الحساب، دو پیشنهاد زیر را داشته باشید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برای علاقمندان به رمان ایرانی&amp;nbsp;( البته، نه رمان عامه پسند): &amp;laquo;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%A2%DB%8C%DB%8C" target="_blank"&gt;ویران می آیی&lt;/a&gt;&amp;raquo; حسین سناپور را پیشنهاد می کنم. البته توی نمایشگاه دنبالش نگردید که نیست! ناشر این رمان، نشر چشمه است که متاسفانه امسال از حضور در نمایشگاه منع شده. اما در محل کتابفروشی خود (زیر پل کریمخان) به مدت 10 روز فروش باتخفیف کتاب دارد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/109.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9382541</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9382541</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 12:19:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرگردانی گراکوس شکارچی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/KAFKA.jpg" alt="" width="286" height="191" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;...&amp;nbsp;شهردار پاسخ داد : " هنوز نمی توانم این را بگویم . آیا شما مرده اید ؟ "&lt;br /&gt;گراکوس شکارچی گفت : " بله ، همان ، همان طور که می بینید . سالیان سال پیش ، بله ، باید سالیان سال پیش باشد ؛ وقتی بز کوهیی را در جنگل سیاه آلمان شکار می کردم از پرتگاهی افتادم . از آن به بعد مرده ام ." &lt;br /&gt;شهردار گفت :" اما همچنین زنده اید ." &lt;br /&gt;شکارچی گفت :" به لحاظی بله ، به لحاظی همچنین زنده ام . کشتی مرگم راهش راگم کرد ؛ خطایی در چرخش سکان ، یک لحظه حواس پرتی سکان دار ، کشش زادگاه دلربایم ، نمی توانم بگویم چه بود ؛ فقط این را می دانم که روی زمین ماندم و از آن پس تا کنون کشتی ام آبهای زمینی را نوردیده است . از این قرار ، من که چیزی بهتر از این نمی خواستم که میان کوهسارانم زندگی کنم ، پس ا ز مرگم در سراسر سرزمین های زمین سفر می کنم ."&lt;br /&gt;شهردار گره ای به ابروها انداخت و پرسید : " و شما هیچ سهمی در دنیای دیگر ندارید ؟:"&lt;br /&gt;شکارچی جواب داد :" من برای همیشه روی پلکان بزرگی هستم که به آن جا راه می برد . روی آن پلکان بی نهایت فراخ و پهناور آواره می گردم ، گاه بالا ، گاه پایین ، گاه به راست ، گاه به چپ ، همیشه در جنبش. شکارچی به پروانه ای مبدل گردیده است ." &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; color: #333333;"&gt;تکه ای از داستان کوتاه گراکوس شکارچی؛ فرانتس کافکا-ترجمه امیرجلال الدین اعلم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;* * *&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;گراکوس شکارچی پس از مرگ هم آرامش نمی بیند؛ او آواره می شود. سرگردان بین دو دنیا. آواره در سرزمین های آشنا و غریب. مرگ برای او پایانی نیست. آغاز یک سرگردانی و بلاتکلیفی جبری و تحمیلی است. او در سرگردانی اش، مقصر نیست؛ مجبور است.&amp;nbsp;او گیر افتاده است و انگار از این وضعیت دهشتناک رهایی نخواهد یافت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این، نگاه مردد کافکا به مرگ است. شاید در مرگ هم آرامش نباشد. نکند ما هم به سرنوشت گراکوس شکارچی دچار شویم؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;a href="http://sarapoem.persiangig.com/link7/gerakus.htm" target="_blank"&gt;متن کامل داستان- ترجمه امبرجلال الدین اعلم&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&amp;amp;id=2920" target="_blank"&gt;متن کامل داستان- ترجمه صادق هدایت&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/108.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9298341</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9298341</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 08:34:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این حقیقت تلخ!</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/loneliness.gif" alt="" width="400" height="267" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: black; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;تنهایی انسان، امری عارضی نیست. بلکه ذاتی است. انسان، به تنهایی &amp;laquo;دچار&amp;raquo; نشده است؛&amp;zwnj;که، بالذات تنهاست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: black; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;این کسان و چیزها که دور ما را گرفته اند که یعنی:&amp;laquo;تنها نیستیم&amp;raquo;، فقط پرده ای هستند بر واقعیتِ &amp;laquo;تنهایی&amp;raquo;. بی آنکه بدانیم و متوجه باشیم، به این پرده - که برای برخی نازک است و شفاف و برای برخی دیگر، ضخیم - پناه می بریم تا با آن حقیقت تلخ روبرو نشویم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: black; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;انسان تنهاست. هیچ کس و هیچ چیز، نمی تواند این داشته(!)اش را از او بگیرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="line-height: 150%; font-family: 'Tahoma','sans-serif'; color: black; font-size: 10pt;" lang="AR-SA"&gt;روزی شاید&amp;nbsp;بفهمیم این واقعیت را. چه روز سختی خواهد بود آن روز. و چه روزهای تیره و دهشتناکی خواهد بود روزهای پس از آن روز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right; line-height: 150%; unicode-bidi: embed; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/107.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9255343</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9255343</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 16:20:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از هدایت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="margin-top: 15px; margin-bottom: 15px;" src="http://www.bashgah.net/assets//Image/peoples/Sadegh%20Hedayat//SadeghHedayat3.jpg" alt="" width="251" height="355" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هدایت در بوف کور می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آن&amp;zwnj;چه که زندگی بوده&amp;zwnj;است از دست داده&amp;zwnj;ام؛ گذاشتم و خواستم از دستم برود ... و بعد از آنکه من رفتم، به دَرَک؛ &amp;nbsp;می&amp;zwnj;خواهد کسی کاغذپاره&amp;zwnj;های مرا بخواند، می&amp;zwnj;خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده&amp;zwnj;است می&amp;zwnj;نویسم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/105.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9235337</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9235337</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 07:26:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای ما که خودمان را خفیف کرده ایم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/yerevan2.jpg" alt="در پارک های ایروان بارها نقاشان و نمایشگاه های نقاشی را دیدیم" width="340" height="244" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ایرانی هایی که به ارمنستان می روند، انگار فقط و فقط برای نوشخواری و رقص، هزینه های دلاری&amp;nbsp;سفر را به جان می خرند و هیچ دیگر از آن دیار نمی خواهند. تا دلت بخواهد در&amp;nbsp;ایروان دیسکوی ایرانی است؛ گله به گله. به خصوص در مرکز شهر و در منطقه &amp;laquo;اپرا هاوس&amp;raquo;.&amp;nbsp;و تا دلت بخواهد در حوالی این دیسکوها -به خصوص هرچه به دیرهنگام شب نزدیک می شوی- ایرانی می بینی. اصلا انگار آن منطقه در آن ساعت های شب، منطقه ایرانی ها می شود. ایرانی هایی که کلی پول خرج می کنند که تا نیمه شب بنوشند و برقصند و توی هم وول بخورند. من این را از زبان خیلی ها شنیدم که در مدت مثلاً&amp;nbsp; 5شب اقامتشان در ایروان، دیسکو شبانه برنامه هر 5 شبشان بوده است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;img style="margin: 10px; float: right;" title="مجسمه مادر ارمنستان" src="http://birangi.net/images/91/mother-Armenia.jpg" alt="این مجسمه تقریباً در شمالی ترین نقطه ایروان است و از تمام شهر دیده میشود" width="250" height="400" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ایروان و حومه آن جاهای دیدنی فراوان دارد. این شهر، شهر تندیس هاست؛ مجسمه هایی عظیم و باشکوه و زیبا. کلیسا، معبد، صومعه، موزه، پارک و&amp;nbsp; جاذبه های طبیعی و زیست محیطی از دیدنی هایی است که نباید در سفر به ارمنستان از دست داد. و البته اکثر ایرانی ها قسمت عمده این دیدنی ها را هرگز نمی بینند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;ما، انگار که جزء استثناها بوده باشیم. رفتیم جاهای دیدنی ایروان را دیدیم. البته نه همه جا را. تا آنجا که وقت داشتیم و انرژی و حال، در این شهر هنری&amp;nbsp;گشت زدیم.&amp;nbsp;توی جاهای دیدنی و تاریخی اش به ندرت ایرانی ها را می دیدیم. که البته اصلاً عجیب نبود. حتماً در حال استراحت بودند تا شب با انرژی بروند دیسکو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این را ارمنی ها هم فهمیده اند. و توریست های ایرانی را این گونه شناخته اند! چه تنزّلی!...&amp;nbsp;فکر کردم که اصلاً توهین به خودمان است که برویم توی زیرزمین هایی که اسم دیسکو رویشان گذاشته اند؛ زیرزمین هایی که بوی گند و تند مشروب و دود سیگار توی هوای آن موج می زند. با آن صدای گوشخراش موزیک شان و وول خوردن آدمهای عرق کرده توی هم. نمی دانم؛ یعنی ما را آنقدر تشنه و حریص ساخته و نگه داشته اند که&amp;nbsp;ناگزیر باید&amp;nbsp;توهین و خفت حضور در این زیرزمین ها را به جان بخریم!؟... ای کاش چنین نمی بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img title="معبد زیبای گارنی" src="http://birangi.net/images/91/garni-temple.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/104.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9216999</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9216999</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 19:43:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهر آرام</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/Yerevan_resize.JPG" alt="" width="344" height="259" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ایروان شهر آرامی است. آرامش را می توان حتی توی نگاه مردمش هم دید. شهر آرام است. آرام آرام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;توی این شهر، کم پیش&amp;nbsp;می آید&amp;nbsp;که صدای بوق ماشینی را بشنوی. از آن بوقهایی که توی تهران تبدیل شده به زبان ناسزای رانندگان. طی روزها و شبهایی که آنجا بودم، من اصلاً موتورسیکلت ندیدم. برای ما که توی شهر بی دروپیکر تهران، مزاحمت مگس وار موتور سیکلت ها را نه تنها هنگام رانندگی توی خیابان، بلکه هنگام قدم زدن در پیاده روها، تحمل می کنیم،&amp;nbsp;این نکته ای بسیار عجیب و دور از انتظار بود . ما عادت کرده ایم که موتورسیکلت ها را حتی توی پیاده روها هم ببینیم؛ که گاه افتخار داده و از روی سر و از وسط شکممان هم رد می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;توی خیابان های کوچک ایروان خودروها آرام می رانند. نه اینکه آهسته برانند؛ نه. آرام می رانند؛ با آرامش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رنگ های چراغ راهنمایی معنی واقعی خودشان را می دهند. زرد به این معنی نیست که پایت را روی گاز تا انتها فشار بده و تقاطع را رد کن. و قرمز این معنی را نمی دهد که اگر پلیس توی تقاطع است، بایست. چراغ زرد برای اکثر رانندگان آن شهر ( و البته استثنا هم همیشه همه جا هست) یعنی توقف پشت خط عابر پیاده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خط عابر پیاده هم برای مردم و هم برای رانندگان تعریف شده است. ماشین پشت خط عابر می ایستند تا عابرین در کمال آرامش رد شوند. نه بوق می زنند و بی تابی می کنند. و نه با سرعت می آیند توی شکم عابرین تا بترسانندشان. نه اعتراض می کنند و نه نق می زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما &amp;laquo;ندید بدید&amp;raquo;ها که در مملکت و شهر خودمان (که ام القرایی هم هست برای خودش!!) این نوع رفتارها را ندیده ایم، کلی ذوق زده شده بودیم از احترامی که رانندگان به عابرین می گذاشتند. وقتی از خط عابر پیاده رد می شدیم به ماشین هایی که پشت خط برای ما توقف کرده بودند، با حرکات دست، مراتب سپاس خودمان را ابراز می کردیم. یاد تهران می افتادیم که انگار این خطوط عرضی موازی هم فقط برای تزیین آسفالت خیابان کشیده شده اند و یاد خودروهایی می افتادیم که وقتی به این خط می رسند، سرعتشان را کم نمی کنند. ...! انگار دارم هذیان می گویم! سرعتشان را کم نمی کنند یعنی چه!؟ آنها حتی پایشان را بیشتر روی پدال گاز فشار می دهند تا با انداختن رعب در دل عابرین پاهای آنها را سست کنند تا خودشان زودتر رد شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این آرامش بود که ما را مشتاق می کرد که&amp;nbsp;در پیاده روهای این شهر کوچک و ارام ساعتها قدم بزنیم. قدم بزنیم و لذت ببریم از این همه آرامش. ما تشنه آرامشیم. و انگار برای درک این گونه آرامش(در محیط زندگی)،&amp;nbsp;چاره ای نداریم&amp;nbsp;جز اینکه&amp;nbsp;صدها دلار خرج کنیم تا چند روزی در یک سرزمین دیگر، آن را تجربه کنیم. ما، حتماً، مردم خوشبختی هستیم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/103.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9198066</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9198066</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 07:48:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام دوباره؛ با دستی پر!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعد از روزها (و شاید حدود یک ماه) غیبت دوباره اینجا هستم. توی بیرنگی. تا دوباره بنویسم. تعطیلات عید فرصت خوبی است برای نوشتن. نوشته ام؛ تنبلی نکرده ام. اما نبودم که اینجا بنویسم تا شما مهربانان&amp;nbsp;هم بخوانید. برای خودم و گوشه دفترم نوشته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;راستی ظاهراً باید طبق سنت، فرارسیدن سال نو و عید نوروز&amp;nbsp;را تبریک بگویم و آرزوی &amp;laquo;سالی سرشار از برکت و موفقیت توام با سلامتی&amp;raquo; بکنم! خب، پس تبریک می گویم و آرزو می کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب است&amp;nbsp;که همیشه برای همدیگر، آرزوهای خوب - و از صمیم قلب داشته باشیم. خوب است که همیشه نو و در کیفیت نوشدن باشیم. همیشه بهاری با طراوات باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;... سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://birangi.net/images/91/385303_FxWUFt0R.jpg" alt="" width="350" height="252" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;* * *&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در روزهای آغازین سال جدید، سفر بودم و حالا برگشته ام. سفر بسیار شیرین و مفیدی بود. از آن سفرها که دوست داریم تکرار شود. از آن سفرها که &amp;laquo;پخته کند خامی&amp;raquo;. از آن سفرهایی که وقتی برمی گردیم، دستمان انگار پُر است.&amp;nbsp;چیزهایی در این سفر و درباره این سفر نوشته ام. چند خط از یادداشتهای سفری ام را در یکی دو پست بعدی منتشر می کنم. فعلا...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;شاد باشیم و بهاری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://www.birangi.net/post/102.htm</link>
      <author>مصطفی علیزاده</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=300682&amp;postID=9192639</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-300682.post-9192639</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 21:39:24 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
