هزارویک شب؛ مرد زبّال و خاتون - قسمت اول
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۳  

 



📖حکایت شبی از شبهای «هزارویک شب»

گفت ای ملک جوانبخت، ازجمله حکایت‌ها این است که در موسم حج مردمان در طواف بودند و از بسیاریِ طائفان در طواف‌گاه سرِ سوزنی خالی نبود. ناگاه کسی را دیدند که به پرده‌های کعبه درآویخته، از دل خالص همی‌گوید که: ای پروردگار، از تو سؤال همی‌کنم که آن زن از شوهرش خشم گیرد تا بار دیگر با او جمع آیم.

راوی می‌گوید که چون حاجیان این سخن بشنیدند، او را گرفته، پس‌ازآن گوشمال دادند نزد امیر حاجش آوردند و به او گفتند: ایهاالامیر، ما این مرد را در مکان مقدس یافتیم که چنین و چنان می‌گفت. امیر حجاج به کشتنِ او فرمود. آن مرد گفت: ایهاالامیر، من مردی‌ام زبّال(=زباله جمع کن) که از مسلخ گوسفندان و از سایر جاهای اوساخ(=فضولات) و زباله جمع آورده و به مزرعه همی‌برم. اتفاقا روزی از روزها من خر به زباله بار کرده می‌رفتم. مردمان را دیدم که گریزان هستند. چون به من رسیدند، یکی از ایشان به من گفت: داخل این کوچه شو تا کشته نگردی. من گفتم: مردم از بهر چه گریزانند؟ گفت: زن یکی از بزرگان همی‌آید و خادمان او مردمان را از راه دور می‌سازند و همه‌کس را می‌زنند و از هیچ‌کس باک ندارند. من سر برگردانیده داخل کوچه شدم و به انتظار گذشتن ایستادم. دیدم زنانی همی روند و در میان زنان، زنی بود ماهروی سرو قامت، نیکوشمایل.

پس زن ماهرو به سر کوچه‌ای که من در آنجا ایستاده بودم، برسید و به چپ و راست نگاه کرد؛ خواجه‌سرایی را بخواست و با او سرگوشی سخن گفت و خواجه‌سرای به سوی من آمده مرا بگرفت. مردم آن حالت بدیدند بگریختند. خواجه‌سرایان درازگوشِ من بگرفتند و مرا با رسنی بسته می‌کشیدند و من نمی‌دانستم که از بهر چیست که مرا همی‌کشند و مردمان بر اثر ما روان بودند و فریاد برآورده می‌گفتند: مردی است زبّال و پریشان‌حال. از بهر چه او را با رسن بسته‌اید؟ و به خواجه‌سرایان می‌گفتند: بدین بیچاره رحمت آورید که خدا به شما رحمت آورد و او را از این بند رها کنید و خدا را خشنود سازید و من با خود گفتم این خواجه‌سرایان مرا نگرفتند مگر به سبب این‌که رایحه عفن‌بار به مشام خاتون رسیده و از آن رایحه رنجیده است و شاید خاتون آبستن بوده و از این رایحه ناخوش، ضرری بدو رسیده.

الغرض من سر تسلیم پیش داشته با هراس تمام از پی ایشان می‌رفتم تا این‌که به در بزرگی رسیدند و به خانه‌ای داخل گشته مرا نیز به خانه اندر بردند. خانه‌ای دیدم که نمی‌دانم گه او را چگونه صفت کنم و فرش‌ها به آن خانه گسترده بودند که صفت آن‌ها نیارم. گفت:
پس زنان به غرفه‌ها شدند و من بسته ریسمان خواجه‌سرایان بودم و با خود می‌گفتم که در این خانه مرا چندان عقاب کنند که بمیرم و هیچ‌کس را از من آگاهی نباشد.

آنگاه مرا به گرمابه‌ای لطیف که در آن خانه اندر بود درآوردند و من به گرمابه اندر بودم که سه تن از کنیزکان آمدند و در پهلوی من بنشستند و به من گفتند که از این کهنه‌ها از برِ خود دور کن. من آن کهنه‌ها را از خود برکندم. یکی از ایشان سر من می‌شست و یکی پای من پاک می‌کرد و یکی تن همی مالید تا این‌که کار به انجام رسانیدند و بقچه جامه حریر پیش آورده مرا به پوشیدن این‌ها امر کردند. گفتم: به خدا سوگند نمی‌دانم که این‌ها را چگونه بپوشم. آنگاه پیش امدند و جامه بر من پوشانیدند و بر من همی‌خندیدند. پس‌ازآن شیشه‌ای گلاب آورده مرا به گلاب معطر ساختند . مرا به خانه‌ای بردند که نمی‌دانم چگونه وصف کنم. چون به داخل خانه شدم زنی دیدم آفتاب روی که به تختی برنشسته.
چون قصه بدین جا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
...

* این حکایت را که در کانال و گروههایی گذاشتم، عده ای در خصوصی و در گروه ها پیام دادند که «خب بعدش چی شد؟» و «ادامه ش رو کِی میذاری؟». این، همان تعلیق جادوییِ قصه گوییِ شهرزاد در هزار و یک شب است. این که، قصه را جایی متوقف کند که شهریار کنجکاو و منتظر و مشتاق شنیدنِ ادامه قصه، یک شب دیگر او را زنده بگذارد.
حالا کمی منتظر باشید تا بزودی قسمت دوم حکایت را در وبلاگ بگذارم.

کانال ادبی هنری کافه داستان