قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱  
قصه خوانی شب یلدا

مصطفی علیزاده

قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

(منتشر شده در سایت کافه داستان، یلدای 95)

دو سه سال پیش بود. شب چله خودمان که رسمی تَرَش می شود‌شب یلدا. باید خود را می‌رساندم به خانه پدر، که همه آنجا دور همی داشتند شب چله‌شان را با انواع میوه و شیرینی و آجیل می‌گذراندند و فقط من مانده بودم که ترافیک، رسیدنم را به تاخیر انداخته بود. آن موقع هنوز تلگرامی در کار نبود و این وایبر بود که ما را در دنیای مجازی اسیر کرده بود. توی آژانس نشسته بودم و برای آنکه هم وقتی گذرانده باشم و هم نگاهم به خیابانِ کیپ تا کیپ پر از ماشین نیفتد و رییس از خدا بی‌خبرم را فحش ندهم که چرا تا این موقع نگهم داشته و نگذاشت زودتر از شرکت بیرون بزنم، مشغول خواندن پیام‌های یلدایی شدم. از «یلدا مبارک»ها گرفته تا  انواع و اقسام جمله‌ها و شعرهایی مثل «زندگی‌تان مثل هندوانه یلدا، شیرین» و «عمرتون به درازی یلدا» و انارِ زندگی‌تان دون‌دون بشه الاهی و  خداحافظی‌های عاشقانه-عارفانه با پاییز و شمردن جوجه‌های پاییزی و این قسم لوندی‌ها.

توی فکر رابطه‌های مجازی و تبریک‌های الکی و رسوم فراموش شده یلدا بودم و افسوس می‌خوردم که از آن یلدایی که در کتابها خوانده‌ایم و شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی و هزارویک‌شب‌خوانی و فال حافظ و کرسی و هندوانه و انارش، فقط این دوتای آخر باقی مانده و البته برای بعضی‌ها هم فال حافظش. بی‌مقدمه راننده که مرد جوانی بود، جوری که انگار داشته تا حالا صحبت می‌کرده و از وسط گفتگو فقط صدایش را کمی بلندتر کرده، گفت: «خدا پدر و مادر احمدی نژاد رو بیامرزه!»

بعد مکثی کرد که واکنش من را ببیند یا بشنود. سرم را از توی موبایل بیرون کشیدم و پرسیدم: «اونوقت این خدابیامرزی واسه کدوم هنرشه؟!»

گفت: «آقا من یه آپارتمان کوچیک خریدیم ۶۵ میلیون؛ طبقه چهارم یه خونه قدیمیِ بی‌آسانسور، محله تسلیحات. خورد به گرونیِ خونه زمان احمدی‌نژاد و یهو ظرف سه ماه شد ۲۲۰ میلیون. خلاصه، فروختیم و رفتیم یه آپارتمان نونَوارتر توی نارمک خریدیم. خدابیامرز داره دیگه.»

از توی آینه داشتم نگاهش می‌کردم تا شاید چشم در چشم شویم و در همان تاریکی حرف چشمهایم را بخواند. مردک فکر کرده بود هالو گیر آورده. یعنی از صدقه‌سرِ گرانی‌، خانۀ زپرتی‌اش گران شده و بقیه خانه‌های شهر ارزان مانده‌اند تا آقا برود و خانه‌ای بزرگتر و بهتر بخرد. همین موقع بود که توی یکی از توقف‌ها و کلاچ گرفتن‌ها، دنده جا نرفت و بوق‌بوق ماشین‌های بی‌طاقتِ پشتی بلند شد. چند بار کلاچ گرفت و قژ قژ گیربکس در آمد تا بالاخره رفت روی دنده یک و ماشین حرکت کرد. گفت: «نمیدونم از ظهری چی شده کلاچ‌اش، که دنده‌اش خوب جا نمی‌ره. آقا این ماشین به خدا رودست نداره. بُرو و جمع‌وجور و مناسبِ لایی‌کشیدن توی ترافیکه. موتورش هم عالی. والا من بهترین پژو۴۰۵ منطقه شرق تهران رو داشتم. قبل اونم یه آردی داشتم عروسک بود. کپ کرده و رینگ اسپورت. دادمش و این رو گرفتم؛ فقط واسه همین جمع‌وجور بودنش. ازش راضیم. حرف نداره. فقط نمی‌دونم چش شده»

داشت درباره پراید هاچ‌بک تصادفی از ریخت‌افتاده‌اش حرف می‌زد. سر تکان دادم که بله و هنوز در فکر خالی‌بندی‌اش درباره خانه‌ای که می‌گفت خریده، بودم که بی‌مقدمه دوباره گفت: «آقا من رو این‌جوری نبین. من راننده نبودم که. بازرس سازمان بازرسی بودم. به خاطر هشت تومن شیرینی اخراجم کردن. توی پرونده‌ام رشوه خورده و دیگه مجبوری اومدم آژانس و راننده شدم.

گفتم: «یعنی به خاطر هشت میلیون خودت ر‌‌و از کار بی‌کار کردی!؟»

بدون مکث و آهسته گفت: «آقا اینو که گفتی، بهم برخورد به خدا. هشت تومن نبود که هشتاد و شش میلیون بود. اونا فقط هشت میلیونش رو  فهمیدن. اصلا با همون پول تونستم خونه‌م رو بخرم.»

بعد گفت: «برو بیایی داشتم واسه خودم. دسته‌قبض جریمه داشتم. … اصلا فکر کنم همین‌جا باشه. آقا دست کن توی جای پشتی صندلی، بین دسته قبض جریمه‌م همونجاست؟!

بود. دسته قبضی که رویش نوشته بود: بازرس افتخاری سازمان بازرسی. صفحاتش را ورق زدم و همزمان راننده چیزهایی می‌گفت درباره کارهایش و برو و بیا‌اش. حواسم به او نبود. به این بود که یک بازرس افتخاری چطور می تواند حقوق و برو و بیایی داشته باشد! دفترچه جریمه ها را برگرداندم توی پشتی صندلی.

گفت: «نه آقا! بی‌زحمت بده من بذارم جلوی چشمم. حساسه دیگه. نباید اون پشت باشه.»

دسته قبض را دادم بهش و با خودم فکر کردم که این دیالوگ را تا حالا چندصد بار تکرار کرده و این دسته قبض لعنتی بازهم جایی خواهد بود که باید باشد. یعنی توی پشتی صندلی و برای مسافری دیگر. که باید خالی‌بندی‌هایش را بشنود. از خانه زنگ زدند و پرسیدند که کجا هستم. گفتم توی ترافیکم و نزدیکم. ولی هنوز خیلی مانده بود تا به نزدیک خانه برسم. راننده هنوز داشت حرف می زد. پرچانگی و خالی‌بندی می‌کرد. عزم کردم که دیگر جوابش را ندهم و رویم را سفت کنم و محلش نگذارم تا دست از سرم بردارد. بی‌محلی‌ام جواب داد و بالاخره ساکت شد. بی‌خودی داستان‌نویسان را دروغگویان بزرگ می‌دانند. اصلاً شاید هم خیلی از رانندگان اگر داستان‌نویس می‌شدند، می‌توانستند بهترین داستان‌ها را بنویسند؛ واقع‌گرایانه و حتی سوررئالیستی و جادویی. توی همین فکرها بودم که از دهانم پرید و گفتم: «شما اگر داستان‌نویس می‌شدی، نویسنده خوبی می‌شدی‌ها…»

انگار منتظر اشتباهِ شکارش باشد، جمله‌ام را روی هوا زد و بدون آنکه تعجب بکند و مثلا بگوید «جدی!؟ … راس می گید!؟ … نه بابا » و این حرفها، گفت: «اتفاقا جوون‌تر که بودم یه چیزایی می‌نوشتم. یه چندتایی روزنامه هم قصه‌هام رو چاپ کرد. کیهان و اطلاعات و همشهری و چندتایی دیگه. عاشقانه می‌نوشتم و پلیسی. درامدش خوب نبود؛ این بود که ولش کردم. آخه می‌دونید دو سال بعد از ازدواجم، خدا بهم بچه داد و …»  و دوباره شروع کرد به سرهم‌کردن قصه‌های «هزارویک شب»‌ای اش. و من خیره ماندم به ماشین‌های جلویی و خداخدا می‌کردم که ترافیک کمی سبک‌تر شود و زودتر به خانه برسم و من باشم و هندوانه و انار و ازگیل و خرمالو و آجیل شب یلدا و دستپخت مادر. بدون هیچ قصه و قصه‌گویی. اصلاً قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

 * این روایت در عصر یلدایی سال 95 نوشته و در سایت کافه داستان منتشر شد.