روایت مهرماهی؛ قیل‌و‌قال مدرسه
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  

 

کلکسیونت را بیار ببینم تا فالِت بگیرم! *

مصطفی علیزاده

* این یادداشت در شماره 22 هفته‌نامه کرگدن در پرونده «قیل‌و‌قال مدرسه» منتشر شده است.

هفته نامه کرگدن

قدیم‌ترها خبری از موبایل و تبلت نبود و کنسول‌های بازی هم این‌طور پیشرفته نبودند و دستِ بالا یک «تی‌وی‌گِیم» بود، یا کمی بعدتر «آتاری 1600» که آن را هم، همه نداشتند. اینطوری بود که سرگرمی و دلخوشی بچه مدرسه‌ای‌ها به جای «کلش آف کلنز» و «رزیدنت اویل»، فوتبال و بازی و ورجه وورجه توی کوچه و خیابان بود، یا بازی‌های فکری که البته فقط برای بعضی‌ها بازی بود و برای بعضی دیگر مسخره‌بازی و حوصله‌سَربَر. آن زمان یک دلخوشی خاص هم بود که البته آن هم برای همه نبود: جمع‌کردن انوع و اقسام چیزها؛ چیزی توی مایه‌های کلکسیون‌بازی. از انواع مداد و مدادتراش و پاک‌کن گرفته تا تمبر و تیله و کاشی و عکس‌های فوتبالیست‌ها و بریده مجله‌های ورزشی و برچسب‌ها و کاغذهای آدامس فوتبالی.

من پاک‌کن جمع می‌کردم. لوازم‌التحریرفروشی‌های محله‌های اطراف را مدام سر می‌زدم و با پول توجیبی‌هایم،پاک‌کن‌هایی با شکل‌های مختلف می‌خریدم. چندتایی هم از خواهرم کش رفته بودم. او پیش‌کسوت بود و کلکسیون پاک‌کن‌هایش خیلی ویژه و کامل و وسوسه‌کننده بود. توی کلکسیون من، هواپیما و ماشین و دوربین عکاسی و ماشین‌حساب و کفِ‌پا از بقیه پاک‌کن‌ها خاص‌تر و محبوب‌تر بود. خواهرم چند تا پاک‌کن بیشتر داشت: یک تلفن صورتی که دوبار کش رفتم و هر دوبار به فردا نرسیده با کتک پسش دادم. دو تا هفت‌تیر لیمویی و نارنجی هم داشت که خودش آن یکی را که لیمویی بود، بهم بخشید. یک پاک‌کن ساندویچی و یک کتونی قرمز شبیه کتونی‌های آل‌استار هم بود که تحت محافظت شدید خواهرم بود و هیچ‌وقت هم برایشان نقشه‌ای نکشیدم.

کلکسیون پاک‌کن‌های من بین بچه‌های کلاس چهارم الف معروف بود. یعنی از روزی معروف شد که معلم‌مان گفته بود کسانی که کلکسیونی دارند با خودشان بیاورند سر کلاس.گفته بود داشتن کلکسیون‌ها و نوع آن، راز شخصیت آدم‌ها را فاش می کند. بعد از امتحانات ثلث دوم بود و کارنامه‌ها را گرفته بودیم و قرار بود آن روز، بعد از زنگ تفریح دوم به شاگردان ممتاز جایزه بدهند. زنگ دوم، وقت رونمایی از کلکسیون‌ها بود. خانم معلم پاک‌کن‌های من را که دید، خوشش آمد و گفت «باریکلا. چه کلکسیون خوبی! تو بزرگ که بشی، حتماً آدم خلاق و موفقی می‌شی. مطمئنم یه کسی می‌شی واسه خودت». آن‌موقع کیف کردم. بعداً که بزرگتر شدم و دیپلم گرفتم فهمیدم که قرار نیست همیشه همه حرفهای معلم‌ها درست از آب دربیاید؛ من نه آدم موفقی شدم و نه کسی شدم برای خودم.

علی باقری کلکسیون مداد داشت. مارک‌ها و رنگ‌ها و شکل‌های مختلف. او هم کلی به‌به و چه‌چه شنید. خانم معلم گفت «معلومه که تو نویسنده می‌شی». حالا از او خبر ندارم که نویسنده شده یا نه، ولی دبیرستان که بودم، یک بار دیدمش. می‌گفت تابستان‌ها با پدرش از این شهر به آن شهر می‌رود. پدرش راننده تریلی بود و علی را می‌برد تا خَم و چَم کار را نشان دهد.

فرزاد نجاری کلکسیون تیله‌های سه‌پَر داشت. تیله‌های خوشرنگ که لنگه نداشتند. خانم معلم گفت «اینم مجموعه خوبیه. بزرگ که شدی برات کلی خاطره زنده می‌کنه. توی خونه نگهشون دار. فقط حواست باشه تیله‌بازی نکنی که کار زشتیه». فرزاد پسر حرف‌گوش‌کنی بود. گفت چشم. ولی چندروز بعد که دوباره چندتایی از تیله‌هایش را آورده بود مدرسه، بعد از تعطیلی، توی کوچه با اصغرقاسمی شرطی سرِ توپ چهل‌تکه اصغر تیله‌بازی کرد و تیله‌هایش را باخت و با گریه برگشت خانه. احتمالا حالا که فرزاد بزرگ شده، اگر تیله‌ای هم برایش باقی‌مانده باشد، یادشان که می‌افتد افسوس تیله‌هایی را می خورد که به اصغرقاسمی باخت.

 احمد عنبرستانی از آن بچه‌لات‌های کلاس بود. با خوشحالی کلکسیون تیزی‌اش را آورده بود. تیزی که می‌گویم منظورم چاقو نیست. چیزی بود که خودِ احمد ساخته بودشان و بهشان می‌گفت «تیزی». انواع و اقسام لوله خودکارها در رنگ‌های مختلف را برداشته بود و سرِ آنها را با شعله گرم کرده بود و تیغه‌ی مدادتراش را روی آن‌ها چسبانده بود. حدود بیست‌تا لوله خودکار داشت که روی یک یا دو سرشان تیغه‌ی تراش کار گذاشته شده بود. خانم معلم که این‌ها را دید، بلافاصله مبصر کلاس را فرستاد پیِ آقای ناظم. کلکسیون را ضبط‌شده به همراهِ گوش احمد تحویل ناظم داد و گفت «اگه آدم الان نشی، بعداً خلافکار و دزد و قاتل ازت در می‌آد». احمد تا سه روز، صبح تا ظهر پشت درِ اتاق مدیر ایستاده بود. یک روز مادرش آمد. روز بعد پدرش را آوردند مدرسه و روز سوم هم جفتشان آمدند تا بالاخره احمد بخشیده شد و آمد نشست سر کلاس. نمی‌دانم الان احمد چه کار می‌کند. زنده است یا مرده؛ کسی را کشته یا کسی توی دعوا او را کشته! فقط امیدوارم که پیش‌بینی خانم معلم درباره او هم غلط از آب درآمده باشد. پسر بدی نبود. دو بار توی دعوا اگر نیامده بود به کمکم، بدجور کتک خورده بودم.

احسان ناصری همیشه شاگرد ممتاز می‌شد. او گفت کلکسیونی ندارد ولی چندتایی کره زمین دارد. انتظار داشتیم خانم معلم مثلا بگوید که احسان بزرگ که شود جهانگرد یا جغرافی‌دان می شود. اما خانم معلم چیزی نگفت. فقط زل زد به احسان و انگار فکرش مشغول شده باشد، زیرپوستی لبش را گاز گرفت. همین.

بعد از زنگ تفریح، سرِ صف توی حیاط جوایز را دادند. احسان ناصری که ثلث اول شاگرد سوم شده بود و یک کره زمین کوچک جایزه گرفته بود، این‌بار شاگرد دوم شده بود و جایزه ای که بهش دادند از جایزه مسعود اسکندری که شاگرد اول شده بود، بزرگتر بود. من هم جایزه شاگرد سومی را گرفتم. یک کلاسور و خودکار 12 رنگ. جایزه‌ها را گرفتیم و با همان صف رفتیم سمت درِ مدرسه. آن روز زودتر مدرسه را تعطیل کردند.

فردای آن روز، زنگ تفریح اول، پدر احسان ناصری را دیدیم که با یک گونی بزرگ و پُر آمد مدرسه و رفت اتاق مدیر. عصبانی بود. جرات کردیم و رفتیم و از لای در اتاق دیدیم که پدر احسان هنوز نرسیده و سلام‌و‌علیک نکرده، گونی را سر و ته کرد و چهارتا کره زمین با اندازه‌های مختلف افتاد کف اتاق. داد زد که: «چهار ساله که ازمون پول می‌گیرین که رنگ‌و‌وارنگ و کوچیک‌و‌بزرگ کره جغرافیایی بدین بچه‌م. مگه ما خودمون چپ‌و‌چوله‌ایم و نمی‌تونیم واسش کادو بخریم که باید پول بدیم به شما که با دوزارش این آت‌وآشغالا رو بخرید و بقیه‌اش رو نمی‌دونم چی کار کنین!؟». تا آن لحظه ما فکر می کردیم که جایزه‌هایی که توی مدرسه بهمان می دهند، واقعاً‌ از طرف مدرسه و آقای مدیر است. بعد آقای ناظم از حیاط آمد که برود توی دفتر و ما فرار کردیم و نفهمیدیم بعدش چی شد. احسان ناصری هم چیز زیادی نگفت. ولی سال بعد او را بردند مدرسه‌ای دیگر ثبت‌نام کردند. ثلث سوم که شاگرد ممتاز شده یک دوچرخه 24 کره‌ای مشکی جایزه گرفت و توی کوچه و خیابان باهاش فخر می‌فروخت.

دو سال پیش احسان را در خیابان ظفر دیدم که داشت سوار تویوتا لندکروزش می‌شد. او هم من را شناخت. گفت مطب دندانپزشکی‌اش توی همان خیابان است.  به خانه که برگشتم، رفتم سراغ جعبه پاک‌کن‌هایم و آنها را چیدم روی میز تحریرم. با خودم فکر کردم که سوژه خوبیست برای نوشتن رمان فانتزی نوجوان. پاک‌کن‌ها هنوز روی میزم هستند و من هنوز خط اول رمان را هم ننوشته‌ام.