ذره و خورشید
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢  

 

ذره را تا نبُوَد همت عالی، حافظ
طالب چشمهِ خورشیدِ درخشان نشود

همه ما این تصویر را بارها دیده ایم و به خاطر داریم: در یک اتاق نیمه تاریک که پرده های تیره و ضخیمش کشیده شده، از لای پرده، کمی نور خورشید به داخل تابیده و شعاعی نورانی درست کرده و حالا می توان ذراتی معلق را در این شعاع نورانی دید که انگار دارند صعود می کنند و بالا می روند. من که از دوره کودکی صدها بار این تصویر را دیده ام و همواره برایم جالب بوده است.
این تمثیل «ذره رقصان و خورشید» به کرات در مثنوی و غزلیات شمس و دیوان حافظ و اشعار عطار و دیگران آمده است.مثلا:

چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/که در هوای رُخَت، چون به مهر(=خورشید) پیوستم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لب چشمه خورشیدِ درخشان بروم

کمتر از ذره نِه‌ای، پست مشو، مهر بورز/تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

چو خاکستر شوی و ذره گردی/به رقص آیی که خورشید آشکار است (عطار)

هر که در عشق ذره ذره نشد/پیش خورشید پای‌کوبان نیست (عطار)

 

ذره استعاره از سالکِ خاکی است و خورشید استعاره از معشوق حقیقی و حقیقت مطلق. و همت عالی، همان اراده و توجه برای نیل به حقیقت و تعالی است.

 

بخوانید غزل زیر را از دیوان شمس:

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید