دلقک‌ها هم فکر می‌کنند!
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢  

 

 

یادداشتی بر رمان عقاید یک دلقک:

دلقک‌ها هم فکر می‌کنند! *

مصطفی علیزاده

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن

 

عقاید و دلقک!؟ این زوج‌کلمه لااقل در ابتدا پارادوکسیکال می نُماید. اگر صحبت از عقاید یک نویسنده، عقاید یک پزشک یا حتی عقاید یک کارمند بود، برای ما جای تردید و پرسش نداشت و پذیرفتنی بود. اما روی عنوان «عقاید یک دلقک» توقف می‌کنیم و توجه‌مان جلب می‌شود. واژه «عقاید» ما را به سمت «تفکر و اندیشه‌ورزی و خردمندی» می‌کشاند و از طرف دیگر، در نگاه پیش‌داورانه‌ی ما، دلقک‌ها که صورتشان را رنگین می‌کنند و خود را به شکل مضحکی می‌آرایند، لباسهای مسخره می پوشند و کارشان تقلید و ادادرآوردن ومسخرگی است، نسبتی با اندیشه‌ورزی ندارند. شاید به‌خاطر همین تصور و پیش‌فرض بود که حدودپانزده سال پیش که محمد اصفهانی ترانه نون و دلقک را خواند و کلیپش از تلویزیون پخش شد کلی انتقاد شنید. در آن کلیپ چارلی چاپلین، شده بود دلقکی که برای «نون» شکلک و بازی در می‌آورد و مردم را می‌خنداند. و خواننده مدام تکرار می‌کرد «واسه نونه...واسه نونه». منتقدین می‌گفتند که به ساحت هنرمند بزرگ، چارلی چاپلین اهانت شده؛ او کمدین است و نه دلقک. و بازی او، هنرش است و نه برای نون و این حرفها!

معروف است که کمدین‌ها ( و نیز دلقک‌ها) عموما آدم‌های غمگینی هستند. راست و غلط این گزاره، به کنار. اما فکر می‌کنم اگر این قول و جمله را شنیده باشیم، اساس پیش‌داوری‌مان به هم می‌ریزد و دیگر عقاید یک دلقک برای ما پارادوکس نخواهد بود. چرا که بر اساس یک گزاره معروف دیگر، کسانی که متفکرند و اندیشه‌ورزی می‌کنند و عقایدی دارند، معمولا آدم‌های غمگینی هستند.

هاینریش بُل شاهکار خلق کرده است. شخصیتی که آنقدر خوب و عمیق و دقیق ساخته و پرداخته شده که دلقک‌بودنش و اندیشه‌ورزی و عقاید فیلسوفانه‌اش به هم چفت و بست شده و برای ما-خوانندگان- کاملا پذیرفتنی و مقبول افتاده است. در این رمان قصه زندگی هانس شنیر را می‌خوانیم. او دلقکی‌ست که روزگاری کیرکه‌گارد خوانده تا از آن «درس‌های مفیدی برای کسی که در حال طی مراحل اولیه برای دلقک‌شدن است» بیاموزد. او بکت و یونسکو می‌خواند و درباره‌شان حرف می‌زند. عقاید محکم و متقنی درباره دین و دینداری، سیاست و جامعه و اخلاق و هنر دارد. به نقد کاتولیک‌ها و پروتستان‌هایی می‌پردازد که میان‌شان گرفتار شده. آنها را چاپلوس و دورو و متظاهر می‌خواند. او از همه آنها اخلاق‌مدار تر است. هانس معتقد است انسان‌ها می‌توانند علی‌رغم داشتن ایدئولوژی های مختلف نسبت به هم رفتاری انسانی داشته باشند.

اما دلقک رمان مابه بد روزی افتاده است؛ او از نردبان زندگی سقوط کرده و حالا فرصتی ست تا زندگی‌اش را وآنچه بر او گذشته، روایت کند و عقایدش را بازگو کند. معشوق کاتولیک‌اش-ماری- او را پس از سالها ترک کرده تا ازدواجی معقول‌تر و اخلاقی تر داشته باشد و هانس نمی‌تواند این شکست را بپذیرد. او به الکل پناه برده و زودتر از یک شیروانی مست سقوط کرده است.هانس برای پس گرفتن ماری، به روش خود عمل می‌کند؛ دست به تخریب خودش می‌زند؛ دلقک بودنش را، یعنی خودش را، ویران می‌کند. بی‌کار می‌شود و برمی‌گردد به شهری که محل سکونتش بوده و نبوده. شاید برای جلب توجه و ترحم ماری،تا او را برگرداند. هانس به گدایی می‌افتد. و فکر میکند که «اگر ماری مرا در آن حال می دید و با این حال باز می توانست اونیفرم مذهبی تسوپفنر را بگیرد و اتو کند، آنوقت او برای من حکم یک مرده را داشت و ما از هم جدا می شدیم»

این رمان حدودا سی‌صد‌و‌پنجاه صفحه‌ای را که تمام می‌کنیم، دوست داریم برگردیم به ابتدایش و از نو بخوانیم و با عقاید این دلقکِ متفکر بیشتر آشنا شویم.

 

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن