... از کرگدن آهنی
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳  

کرگدن آهنی

 

 ... لیلی برای شام رشته پلو درست کرده. از آخرین باری که رشته پلو درست کرده بود شاید سه ماهی می‌گذشت. من عاشق رشته پلو هستم و لیلی هم خوب این را می‌داند. تاپ و دامن کوتاه سفیدش را پوشیده که من ازش خوشم می‌آید. موهایش را پشتِ سرش جمع کرده و جلویش را چتری ریخته روی صورتش. لب‌هایش هم سرخ‌تر شده. خوش اخلاق هم شده امشب. معلوم است که این همه چیزهای خوب، اتفاقی نیست! از ماجرای تصادفِ دمِ غروب هم چیزی نگفتم تا مبادا به هم بریزد و ناراحت شود. بعد از اینکه ظرف‌های شام را شست. چای ریخت و خوردیم. حالا رفته توی اتاق خواب. اما بیدار است. بوی عطرش تا اینجا هم می آید. صدایم می‌کند. باید بروم...

(از داستان کرگدن آهنی، کتاب «کرگدن آهنی»، انتشارات مروارید)