از بهانه هایی برای زندگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٢  

 

اون دنیا، اگر از بهشتی ها بودم که خب غمی نیست و هر چه بخوام مهیاست؛ اونوقت خواهم گفت:"لطفا باقلوا استانبولی و چای ترکی توی استکان کمرباریک بلاانقطاع سِرو کنید!" اگر هم زبانم لال مغضوب و از اهالی دوزخ باشم، مثل یه محکوم قبل از اجرای حکم اعدام می گم: "اجازه بدین این لحظات آخر یه سیگار بکشم."

بعد که دو پُک به سیگار زدم، می گم: "دهانم تلخ شد؛ حالا قندرژیمی و توت خشکه که نه، لااقل یه دونه باقلوای استانبولی بهم بدین، دهنم شیرین شه این دم آخری؟"

و بعد وقتی داره می ره که باقلوا رو بیاره، خواهم گفت: "زحمتتون میشه.ببخشیدا. یه استکان چای پررنگ ترکی هم برام بیارین این شیرینی باقلوا رو باهاش بفرستم پایین." و خلاص!

عکس: استانبول؛ ساحل منطقه فلوریا