ورود به دنیای مردگان (نقدوبررسی کتاب)
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٥  

 

یادداشتی بر رمان «مردگان»اثر مهدی فیاضی کیا

ورود به دنیای «مردگان» *

 

مصطفی علیزاده

 

رمان «مردگان» علی رغم کاستی‌ها و ضعف‌هایی که دارد، خواندنی‌ست و از خوب‌های این روزهای ادبیات داستانی ما. طرح این مدعا نه فقط به اتکای وجود مجموعه‌ای از مولفه های داستانی جذاب نظیر دنیای مردگان و عالم ماورا، شیطان، وهمِ گورستان و ... ، که علاوه بر آن، به سبب طرح داستان و محتوای جسورانه و ساختار نسبتاً محکم و شکل روایت اندیشیده‌ی آن، می‌باشد.

«مردگان» از دو روایت موازی تشکیل شده که نه تنها مکان رخداد آنها بسیار از هم دور است، که از نظر زمانی نیز حدود یک قرن از هم فاصله دارند. یکی نجف صدسال پیش و قصه طلبه‌ی جوانی که به شوق دیدار حضرت صاحب به نجف آمده تا به نسخه‌ای و عنایتی، مرادش را ببیند و به یقین برسد. و دیگری قصه جوانی‌ست در تهرانِ روزگارِ ما که به دلایلی که در رمان گفته نمی‌شود، از «دین و ایمان و آداب مسلمانی» بریده و از خدا فاصله گرفته است. طلبه (میرزا)، به اختیار، در پیِ تجربه ورود به  عالم ماورا و دیدار با مرادِ غایب از نظرش است و در بیابان مسجد سهله چله می‌نشیند و در حالت بیداری یا رویا ابلیس را ملاقات می‌کند که او را به دخمه‌ای در گورستان وادی السلام رهنمون می‌شود که با سقوط در تاریکی دخمه، به دنیای مردگان وارد می‌شود. اما جوان ده سال است که با ابراز عقیده صریح و تندش در جمع خانواده، عاق پدر و سپس سبب دق مرگ شدن پدر شده و با مرگ او، خود را مرده می‌داند. یعنی ده سال است که گرچه در بین زمینیان زندگی می‌کند اما افسرده و دلمرده، خود را «از مرگ طلبکار» می‌داند. این دو روایت به شکلی غریب و ماورای معقولات، در جایی نادیدنی به هم می‌رسند و از هم می گذرند.

برای فهم بهتر داستان چند نکته و پرسش وجود دارد که شاید به کارمان بیاید و به مثابه «راهنما»یی برای ورود به دنیای «مردگان» فیاضی کیا باشد:

یک؛ پسر جوان سالهاست که با دق‌مرگ‌شدن پدر، که تا لحظه مرگ هم او را نبخشیده، خود را مرده می‌داند و می گوید «من ده سال است که مرده‌ام... اما مرگ صورت خوبش را نشانم نداده بود و من چیزی از مرگ طلبکارم» او مدام در جستجوی مرگ کامل و تاریکی و هیچ مطلق است. اما به نظر می‌رسد بیش از آنکه در عالم مردگان باشد، تجربه‌ای برزخی را از سر می‌گذراند؛ چراکه تحملِ ده‌ساله این وضعیت و پایان‌ندادنِ خودخواسته به آن، به معنای وجود «امید»ی است که گرچه ناگفتنی‌ست، اما هست. امیدی که در روایت میرزا از آن سخن می‌رود و شیطان از او می‌خواهد که پسر را ناامید کند و بگوید: «با پدرت صحبت کرده‌ام. از تو راضی نخواهد شد الی الابد. طلبت را از مرگ بگیر» این امید ناگفته و پنهان، جوان را در برزخی غریب، معلق نگه داشته است.

 

دو؛ خرده روایت «ابراهیم و قربان کردن اسماعیل» جایی در داستان نقل می شود. نیازی به توضیح نیست که قصه ابراهیم، قصه ابتلا و ایمان است. و این ابتلا و ایمان، درونمایه اصلی روایت طلبه است. میرزا هنوز نیتش را خالص نکرده و بارها از سوی آسیدحیدر دعوت به «خالص کردن نیت» می شود. او برای رسیدن به یقین، صعوبت سفر به نجف و چله نشستن در بیابان مجاور مسجد سهله را متحمل شده است. حال آنکه به نظر می‌رسد که در روایت دوم، گرچه در بخش پایانی روایت یک قربانی وارد می شود، اما سنجش ایمان مطرح نیست و پسر راهی را که از سالها پیش به اشتباه رفته، باید باز گردد و همین «بازگشت» است که در کل روایت دوم جریانی تکوینی دارد.

 

سه؛ آیه سی و سوم سوره الرحمن که می گوید «ای جماعت جن و بشر، اگر می توانید از مرزهای آسمان بگذرید. و نخواهید توانست، مگر به نیرو» در نقطه اوج داستان آمده است. چرا؟ با نگاهی به تفاسیر قرآنی، درمی یابیم که این آیه محل اختلاف مفسرین بوده و چند گونه تفسیر از آن شده است. مرزهای آسمان ترجمه عبارت «أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ» و نیرو ترجمه کلمه «سُلْطَان» است. و با اختلاف در منظور و معنای این دو عبارت، گروهی از مفسرین صحبت از محشر و رستاخیز و ناتوانی جن و انس از گریز از حساب آن کرده اند و گروهی دیگر، از «مرگ» و عجز جن و انس از گریز از قدرت آن سخن گفته اند و نیز تفاسیر دیگری که از آنها می گذریم. مقصود نویسنده از آوردن این آیه در نقطه اوج داستان خود چیست و خواننده باید کدام معنا را برداشت کرده و در فهم لایه های زیرین داستان به کار بندد؟

 

چهار؛ در هر دو روایت رمان، «باغ پرتقال» حضوری پررنگ دارد و این همان محل اشراق و انکشاف میرزا است، و نیز معنای زندگی و دنیای زندگان برای پسر. در روایت پسر، هرجا که ذهن راوی به سمت زندگی می رود و ردپای کودکی و شور زندگی در خاطرش پیدا می شود، و حتی آنجا که بعد از سالها به «خدا» قسم می خورد، بوی باغ پرتقال می آید. باغ پرتقال شاید مهمترین «مکان» در رمان مردگان باشد و لابد طراح جلد کتاب هم با نگارنده هم قول بوده که درخت پرتقال را روی جلد طرح زده است.

 

پنج؛ و البته یک نشانه فریبنده! وقتی بر پیشانی داستانی، حدیث معروف نبوی می آید که «بمیرید پیش از آنکه بمیرید»، آن وقت خواننده انتظار دارد که اگر نه همه، لااقل بخش عمده ی درونمایه رمان حول تحقق تجربه «مرگ اختیاری» یا «مرگِ بر خود» که تجربه ای عرفانی و معنای این حدیث است، بگردد. اما در رمان مردگان به جز خرده روایت نه چندان اثرگذار «پهلوان» که به فنا و لقای «او» می رسد، خبری از تجربه عرفانیِ «مرگ پیش از مرگ» نیست. ای کاش می دانستم که نویسنده بر پایه کدام برداشت معتبر، «مرگ پیش از مرگ» حدیث نبوی را به دلمردگی پسر-راوی (که پیش از آنکه مرگش فرا برسد، احساس مردگی می کند) نزدیک دانسته است!

و سرانجام آنکه، فیاضی کیا تمهیدی هوشمندانه برای داستان خود و رساندن دو روایت موازی بسیار دور از هم  و برای محکم کردن پی های ساختمانِ روایتِ «میرزا» - که آکنده از مولفه های غریب است - آورده و آن، فصل پانزدهم رمان است؛ دست نوشته های جد بزرگ (که با تجربیات و فهم و عقل خاندانش و البته خوانندگان، غریب می نماید) با شواهد و نشانه ها و وعده های محقق شده، در هم می تند. و درست است که از یک طرف گفته می شود که خاندانش در عقل او شک کرده اند، اما تشکیک در همین رای اخیر نیز در پی اش می آید که: «در این جهان لانهایت و در مشیت این خدای لایزال، هر تجربه ای ممکن است بر بشری رخ نماید»

 

 

* این یادداشت،‌پیش از این، در پرونده رمان مردگان در سایت «انجمن رمان51» منتشر شده است.

لینک صفحه در سایت انجمن رمان 51