اعتماد به نفس بیش از حد یا اُسکولیسم!
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  

 

اعتماد به نفس که زیادی بالا باشد، گاهی هم میشود اسباب خنده و مضحکه؛ گاهی وقتها پای توهّم هم وسط می آید؛ یعنی طرف را میبینی که گول و مشنگ و متوهّم مقابلت ایستاده و دارد مفت مفت حرف می زند! توهّم که باشد، آنوقت یکی پیدا می شود که فکر می کند روح کافکا در او حلول کرده و با نوشتن یکی-دو تا مثلا رمان و داستان گلواژه ی دوزاری، خیال برش می دارد که تبدیل به نقطه عطفی در تاریخ داستان نویسی ایران شده ! اصلا اگه طرف مریض باشد، مکتب راه می اندازد! به خدا، داریم از این چیزها! همین حضرت اقای ناخوش احوالی که مکتب دارکولییسم را به زعم خودش پایه گذاشته و دنبال پیروان می گردد!

ببینید طرف چی درباره خودش در صفحه شان نوشته: «این روزها در ادبیات سمبلیک کمتر کسی پیدا می شود که با استاد دارکولی آشنا نباشد یا دست کم آثار وی را که در انتشارات نشر کتاب در لس آنجلس به چاپ رسیده و به دست علاقه مندان  ادبیات  رسیده است را مورد مطالعه قرار نداده باشد، ما در تحلیل لقب کافکای ایران بودیم که اثر بعدی ایشان به نام ؛مردی که قبر پدرش را فروخت؛ برگ زرین دیگری را بر  آثار قبلی اش افزود که بعدترها  توسط منتقدین صاحب نام به سند تاریخی مردم ایران نامگذاری گردید. جامعه ادبی در شوک اطلاعاتی عظیم استاد دارکولی فرو رفته بود که رمان ؛مرگ همسایه؛ به عبارت خودمانی کار را تمام کرد و چهره ی درخشان این شخص را در افکار تمام فارسی زبانان نهادینه کرد

یاللعجب! به قول محسن تنابنده: «مگه داریم!؟مگه میشه!؟»

پیش از این، من فکر می کردم که اعتماد به نفس که بالا برود، در این حد شور میشود که یک جوان تازه کارِ دنیای داستان، بشود موسس و رییس و استاد «آکادمی داستان نویسی»(در ایران!!) و "آکادمی"اش را بی خجالت در بوق و کرنا کند که: آهای هنرجویان و علاقمندان داستان نویسی، بیایید و در آکادمی من ثبت نام کنید؛ خودِ خودم هم تدریس می کنم و تازه، در پایان، گواهینامه پایان دوره هم می دهم! ( که بروند و قاب کنند و بزنند به دیوار!!؟)

اما حالا فهمیدم که گاهی قضیه از شوری و اعتمادبه نفس زیادی می گذرد و تبدیل میشود به مرض؛ مثل مرض دارکولیسم! چیزی شبیه به اُسکولیسم!

خدایا توبه؛ خدایا شفا؛

تصویر استاد! دارکولی‌‌