بهانه و آشتی
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸  

 وقتی فیسبوک هست؛ برای نوشتن متن های کوتاه و نسبتاَ کوتاه. و وقتی اینستاگرام هست؛ برای ارسال عکس، دیگر وبلاگ می ماند برای یادداشت های نسبتا بلندتر. این می شود که دیر به دیر سروکله مان توی وبلاگ پیدا می شود.  این را گفتم که توجیه کرده باشم، به روز نکردن وبلاگ بی رنگی را! حکایت «نو که اومد به بازار...» هم هست،البته! اما شما هم خوب می دانید که گاهی هم دل و دماغ نیست برای نوشتن. و این را به رو نمیارید!

بگذریم . یه عکسی توی اینستا گذاشتم و مقبول اهل فن افتاد، با متنی که به عنوان کپشن گذاشته بودم، همینجا بازنشر می کنم. (برای آشتی کنان با وبلاگ و بلاگ نویسی!)

 

... او نخواهدآمد؛ حتی اگر تمام روز پشت پنجره، پیچِ کوچه را بپایی و اگر آتش به آتش سیگار بکشی و استکانت صدبار پر و خالی شود، او نخواهد آمد. (از یک داستان ناتمام)

× عکس هم با موبایل گرفته شده؛ در کافه عمارت مسعودیه تهران.