عکس یادگاری
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢  

از روایتهای سفر؛یک.عکس یادگاری

 

هواپیما روی هواست. بچه های گروه موسیقی که قرارست دو سه شب در قونیه اجرا داشته باشند با سروصدا و شلوغی ها و شوخی هایشان حسابی فضا را گرفته و ساخته اند. سه ردیف جلوتر از ما یکی از اساتید موسیقی و آواز نشسته است. زنی که شالش را روی دوشش انداخته و سن و سالی هم دارد، می آید کنار ردیف صندلی استاد می ایستد. از استاد تقاضای عکس یادگاری می کند. استاد می پذیرد. خانم موبایلش را به کسی می دهد تا عکس بیاندازد. چنگ در موهایش می اندازد و مرتبشان می کند. تن و بدنش را کج می کند تا سر مبارک هم تراز سرِ استاد شود و در یک قاب جا شوند. این کج شدن و این انحنا برای آن بدن سالخورده کمی زیاده روی و البته غریب است! آنکه وظیفه عکاسی را به عهده گرفته، دو سه شات عکس می اندازد و زن از استاد تشکر می کند و موبایلش را پس می گیرد و می رود. استاد می ماند و دو دوستش که کنارش نشسته اند؛ دوباره مشغول گپ و گفت می شوند. سر و کله دیگرانی هم پیدا می شود. همراهان و همسفران یکی یکی می آیند و از پشت یا از کنار، آویزان صندلی استاد می شوند تا عکس یادگاری بیاندازند. خب اینها هم بیاندازند! چی از کی کم می شود!؟ هیچ؛ هیچ چیز از هیچ کس! اما فقط انگار کمی هولند. حواسشان نیست که این استاد قرار است چهار-پنج روز در همان هتلی که این ها هم هستند، باشد. از ظاهر امر هم برمی آید که استاد اهل خودگیری و کلاس گذاشتن هم نیست و خاکی و خوشروست. خب بگذارند خیلی متین و شیک، توی لابی هتل، یا توی مقبره مولانا - گنبد خضرا، اصلاً جلوی هتل-با منظره ی دار و درختی یا پس زمینه مغازه های ترک با تابلوهای جلب توجه کننده شان، عکس بیاندازند! این آویزان شدن از صندلی، با گردن کج، چه صیغه ایست!؟ شاید فکرمی کنند قرارست که برای خودشان یا استاد،خدای ناکرده، اتفاقی بیفتد که این طور می کنند.

 

پ.ن. برای آنکه از قافله عقب نمانم و بنده هم در قاب عکسی به مجاورت با جناب استاد- که انصافا نام و آوازه اش در نوازندگی و خوانندگی به جا و شایسته اش است و خوش خلق هم هست - مفتخر شوم، در لابی هتل دقایقی کنار ایشان می نشینم(خیلی متین و شیک!) و مختصر گپی و بعد هم، عکسی؛ یهویی!!