زیرنورماه درکه با حافظ!
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢  

زیر نور ماه با حافظ

شب گذشته - جایتان خالی، و دلتان هم نخواهد - دلمان هوای بالا را کرده بود و زدیم به درکه. خلوتی کوه و هوای خنک (و بعد و بالاتر، سردش)، حالمان را خوش کرد. ماه شب نهم آسمان را روشن کرده بود و علی رغم آن، ستاره ها هم بسیار بودند و درخشان. خلاصه آنکه وقت مساعد بود برای همنشینی با حافظ؛ تفالی زدم. این بیت غزل فراخوانده شده را زیر نور ماه آسمان درکه، بارها و بارها خواندم و زمزمه کردم:

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر      به مِی ز دل ببرم هول روز رستاخیز

این طنز و شجاعت رندانه حافظ را کجا می توان دید!؟ تصویر برساخته ی حافظی را در آیینه خیال خود بتابانید: رند شیراز در روز حشر که عالم در آشوب و زیر و روست و عالمیان در جوش و هول، پیاله به دست از گور بر می خیزد. و با مستیِ مِی هزاران ساله اش هول روز رستاخیز را در دل خاموش می کند! حافظِ مست از تنه زدن عالمیان به او هیچ باک ندارد و از تنه زدن هیچ چیز دیگر هم. او مست است. از ازل مست بوده است.
 

از خواجه شمس الدین، غزلی دیگر خواستم: 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری                 تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست            گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند        اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

 

آنکس که نامرادی های روزگار و نامردمی ها از پا انداخته و آنگه خدا دستگیرش شده، خوب می داند که باید از آستینش دستِ دستگیری از افتادگان بیرون آید و از بار تکلیف افتاده بر شانه هایش خلاص شود... . دنیا و اسباب حشمت و بزرگی و جاهش، گریوه ایست که باید سبکبار از آن گذشت؛ مبادا که گیر بیفتیم!

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی
تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست
آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری