دیگی که برای ما نجوشه...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥  

 

 

چند مورد یا بهتر است بگویم چند-دَه مورد مشابه را دیده و شنیده اید که:

پسری به خواستگاری دختری که دوست دارد(یعنی فکر می کند دوست دارد و عاشقش است) می رود. اصرار می کند و دختر نمی پذیرد. و پسر هم که خود را عاشق دیوانه دختر می داند و مدعیست که زندگی بدون او برایش ممکن نیست و «مجنون» شده است، به جای آنکه به «زندگی خود» پایان دهد(تازه اگر بپذیریم که چنین اقدامی مقبول باشد، که معلوم است نمی پذیریم به این راحتی ها!) به امکان زندگی دختر پایان می دهد: اسید می پاشد. مزاحم می شود. مانع ازدواج او می شود و ... . یعنی می شود: گور پدر معشوق! معشوقی که معشوق من نباشه، می خوام اصلاً نباشه!

 بعد هم که در محکمه قرار می گیرد می گوید:«من دیوانه فلانی بودم و او به من توجه نداشت. من عاشقش بودم و ...»

ای تو روح این عاشق و عشق و جنونش، سگ ب...شه !

یا این مورد را:

زن و مردی(دختر و پسری) که به هم ابراز عشق کرده اند و گفته اند "زندگی بدون تو هرگز" زمین و زمانه را به هم رسانده اند تا وصال حاصل شود و به یکدیگر برسند. و بعد با هم ازدواج کرده اند. ماهی یا سال یا دهه ای با هم بوده اند و حالا کارشان به جدایی  کشیده، به هر دلیل. آنوقت است که یا زن پیش خود می گوید که باید مرد را «بچزاند تا زندگی را بهش زهر کند»«مهرم را تا ریال آخر می گیرم... می اندازمش زندان، پدرش را در می آورم، نمی ذارم آب خوش از گلوش پایین بره و ...». یا مرد می گوید که طلاق نمی دهد «تا گیسش مثل دندونش سفید شه»«تا بیفته گوشه خونه و آدم شه...»«کاری می کنم هر روز پله های دادسرا را بالا و پایین برود» و چه و چه کند تا زن را آزار دهد. تا تلافی کند.

کجا رفت آن «عشق»ی که اول بازی شان از آن دم می دند؟! اصلاً کجای این، عشق است؟ اینکه «دیگی که برای من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه» این عشق است؟ نکند این، بازتعریف همان ازخودگذشتگی و فانی شدن در معشوق است!؟

تازه، به این عشق های دروغین و بی وجود که عمرش مال امروز و دیروز نیست، اضافه کنید عشق های عروسکی این هفت هشت ده سال اخیر را: عشق هایی که با یک عروسک و یک شکلات توی روز ولنتاین اوج می گیره و اثبات می شه! عشق هایی که رابطه مستقیم داره با اندازه ابعاد عروسک! عشق های عروسکی؛ عشق های شکلاتی!

و این غُصه ادامه دارد...

پ.ن. :   دو سه تا کامنت خصوصی برام فرستاده اند که مضمونش اینه:«بابا ولنتاین که بد نیست و از این حرفا...». من هم نگفتم که بده. این دوستان منظور من را خوب متوجه نشدند. من دارم راجع «عشق» حرف می زنم. نه «روز عشق» یا روز دوست داشتن و هدیه دادن و این قسم چیزها. «روز عشق» صرفا یک بهانه بود تا درباره «عشق» چیزهایی بنویسم.... وگرنه ولنتاین و سپندارمذگان و نوروز و کریسمس و ... همه شان روزهای خوبی می توانند باشد که در آن یکی به محبوبش بگوید «دوستت دارم»؛ حالا یا برای اولین بار و یا صدمین بار!ا