درباره من

داستان نویس 
سردبیر «کافه داستان»، نشریه اینترنتی ادبیات داستانی
مدرس زبان و ادبیات فارسی
با سابقه داوري جوایز داستانی
عضو انجمن ادبی شهرداری تهران 
و سردبیر سابق نشریه«داستان نامه»، نشریه تخصصی ادبیات داستانی

... 

* * *

...دیوان حافظ همواره پیش رویم باز است و خواجه شمس الدین محمد برایم حرفهایی دارد که می ریزد در جام. می‌نوشم و مست می‌شوم.

از مثنوی مولانا جلال‌الدین نکته ها آموخته ام و می آموزم. با دوستان اهل دل، هر از گاه، دور هم جمع می شویم و مثنوی می خوانیم. این قصه ایست که بیش از 10 سال است ادامه دارد.

* * *

و  چند خطی مهم تر:

هر آدمي «گذشته»اي دارد؛ پر از لحظه‌هاي روشن و تيره، با نقاط عطفي که مسير زندگي در آن‌ها تغيير کرده‌اند. و اتفاقاتي که به مانند ضربه‌ي سنگينِ مُشت روزگار، بر سر و صورتمان فرود آمده. ضربه‌هايي که ممکنست دردش تمام شده‌باشد، اما اثرش همچنان مثل ردي و زخمي بر صورت باقي‌مانده و گاه‌گاهي اگر زياد جلوي آينه بايستي، خودي نشان مي‌دهد و يادت مي‌اندازد که چه بر تو گذشته.
خب آنچه که گذشته، چه خوب و چه بد، گذشته است و مرور آلبوم خاطرات، مي شود اتلاف عمر. ديگر بايد از آن گذشت و تمام. و به آنچه که هنوز نرسيده و دارد مي آيد، و از اين‌رو به آن «آينده» مي‌گويند، هم نبايد چشم داشت. يعني نه اين که کلاً بي‌خيالش شد؛ بلکه نبايد «حال» خود را موقوف به آمدن آن آينده‌اي که هنوز نيامده کنيم!

فکر مي‌کنم اگر بفهميم و باور کنيم و بپذيريم که زندگي همين «حالا» است - و به قول سهراب: «آبتني در حوضچه اکنون است»- آن‌وقت لذت بيشتري از زندگي خواهيم برد؛ رخت‌ها را خواهيم کند و تن به آب مي‌زنيم که «آب در يک‌قدمي‌ست»!