زمستان
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  
 

 

نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان  سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم!

نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که  حتی بخوانیم :

« هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
زمستان است...»


زمستان هم مثل این روزهای ما بی بخار است؛ زمستان هم زمستان های قدیم!

 


 
تلخ!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  
 

 

 

جمله ی «دوستت دارم» دوباره بی اختیار   توی ذهنم وول خورد؛

دهانم تلخ شد!

 «داشتن» که بد نیست؛

 «دوست» هم واژه ی مقدسی است.

                 «تو» تلخی!

 


 
درک ‹‹ اجر و ثواب›› ؛ تا عمق جانمان!
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  

1- دیروز که رفته بودم انقلاب . توی میدان انقلاب شاهد یک منظره باشکوه و مومنانه بودم. یک دسته ی سواره شامل چند دستگاه وانت حامل عزاداران و چند راس اسب و سوارانشان و چند شمشیر زن و زره پوش توی مسیر ویژه سامانه بی آر تی(اتوبوس تندرو) راه افتاده بودند. مردم پیاده هم ایستاده بودند و نگاهشان می کردند. من هم از توی اتوبوس نگاهشان کردم . و بعد نگاهم رفت تا آخر این دسته و 7 اتوبوس تندرویی که پشت آنها منتظر به صف شده بودند. سرم را چرخاندم تا ابتدای دسته سواره عزادار را ببینم. تقریبا 7-8 اتوبوس هم از آن طرف معطل بودند.

بعد که از کنار آن اتوبوس های خط ویژه عبور کردم دیدم تا خرخره پر از مسافر هستند. حساب کردم اگر توی هر اتوبوس 50 تا 60 نفر باشند، آنوقت با ضرب در عدد 14 به عددی حدود 800 می رسیم!. یعنی 800 نفر در این اتوبوس ها در انتظار بودند تا این دسته پس از آنکه ثواب و اجر لازم را برد , حرکت کند و یا از مسیر ویژه خارج شود.

خدا خیر دهد عاملین این اتفاق مومنانه را ، که به 800 نفر اجر و ثوابی بی پایان رساندند!

 

2- امشب که به خانه آمدم. حدود ساعت 12 و نیم بود. دسته عزادار توی خیابان اصلی، جلوی تکیه اش جمع شده بود  و صدای طبل و زنجیر و داد و فریاد نوحه خوان بر آسمان بود. آمدم خانه. پنجره ها بسته بود. اما صدای عربده نوحه خوان انگار از پنجره های بسته بهتر و شفاف تر می رسید. تا ساعت یک و پنج دقیقه صبح حضرت آقای نوحه خوان از عمق جان و از ته ریه ها و حدفاصل معده و روده داد می زد. عربده می کشید. به خدا قسم که «عربده» می کشید و هیچ مبالغه ای در کار نیست! این نوع عربده کشی - که رسم هرساله ی هیئت عزاداری خیابان ماست- را من در هیچ هیئت عزاداری دیگری ندیدم. نمی دانم آیا فکر می کنند که هر چه بیشتر داد بزنند ثواب بیشتری می برند یا تنشان می خارد برای فحش و ناله و نفرین مردمی که آزار دیده اند و خواب به چشمشان حرام شده.

الان که این مطلب را می نویسم و بی ویرایش در وبلاگ می گذارم ساعت حدود 1:25 صبح است و صدای طبل وزنجیر و عربده تازه خاموش شده است.

حسین بن علی(ع) حقیقتاً مظلوم است. مظلوم تمامی عصرها!



 
رفیقی برای نوشتن
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  

 

بعضی وقت ها سیگار، می شود یک رفیق و همراه خوب؛ برای تنهایی. برای نسوختن؛ می سوزد تا تو گرم شوی؛ تا تو خستگی در کنی.

گاهی سیگار می شود رفیقی برای نوشتن. می شود با چند نخ سیگار و یک لیوان چای، کلی چیز نوشت!


کی بود که می گفت: قاتل آدم، دوست آدم نمی شود!؟

 



 
نوش کنید! میوه تقلید را
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  

شاید تا حالا بیش از ده بار برایم ایمیل آمده که:

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است

تقدیم به سوختگان راه مولانای روم...آن آشنای دیرینه  (!!)

نوش کنید کلام مولانا را...

 

نه مرادم، نه مریدم

نه پیامم، نه کلامم

نه سلامم، نه علیکم

... ( و الی آخر!!)

 شاید بیش از ده بار روی این شعر در وال دوستان کامنت گذاشته باشم که : به تار سیبیل همان حضرت مولانا که این شعر از مولانا نیست! و دوباره ایمیل هایی می رسد و دوباره در وال دوست دیگری می بینم که نوشته شده: «غزلی زیبا از مولانا جلال الدین بلخی رومی»

اگر این شعر را یک بار با اندکی(فقط اندکی) دقت ادبی بخوانیم و اگر فقط دو تا غزل مولانا را همان دقت خوانده باشیم می توانیم به راحتی آب خوردن تشخیص دهیم که جنس کلام این شعر با آن «غزلیات» مولانا چقدر متفاوت است. تفاوتش از ثری تا به ثریاست!

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لق را دهان خلائق شکست و این بازی را راه انداخت.

خود جناب شاعر هم که آفتابی نمی شود! شاید کلی خوشحال است از اینکه شعرش را آنقدر بالا برده اند که به مولانا منسوب کرده اند. شاید هم کلی پکر است از اینکه شعرش را برداشته اند و نامی هم ازش نمی برند!

 همه این ها را گفتم، اما این را نگفتم که « اصلاً  مصطفی علیزاده،به تو چه که جماعت این شعر را به اسم مولانا همه جا دارند پخش می کنند؟! تو هم عرضه داری، یک نیمچه غزلی بگو و به اسم سعدی توی نت پخش کن. کی حال داره بره  بین آن همه غزل سعدی دنبالش بگردد !»

و جواب: «مگه مجبوریم هرچه دیگران می گویند و می نویسند تکرار کنیم، آن هم با افتخار!؟   خلق را تقلیدشان بر باد داد!»

حالا نوش کنید! نه کلام مولانا را، که میوه تقلید را! و تقلید، همین دست به دست گرداندن این شعر است تا از قافله عقب نمانده باشیم!



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.