ایستگاه آخر دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

 

 

 

سرانجام قطار دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری با 423 مسافر  به آخر خط رسید. داوران این جشنواره از بین 423 داستانک(فلش فیکشن) ارسال شده از سراسر ایران، در مرحله اول 60 اثر، و سپس 15 اثر برتر را انتخاب نمودند. در مراسم اختتامیه این جشنواره که در روز عید غدیر و در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، برگزیدگان معرفی و تقدیر شدند.

این هم لینک گزارش خبری مراسم اختتامیه از خبرگزاری کتاب ایران:

      تقدیر از 15 داستان‌نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری

و     گزارش تصویری/اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

 

اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

تا اینجا که این پست، خیلی خبری شد! اما بعد:

برگزاری جشنواره ها و مسابقه های خصوصی و مستقل ادبی که جنبه ی مالی مسابقه در آن کمرنگ است به نظر من اتفاق بسیار خوشایندیست. داستان نویسان جوان از سراسر کشور دوست دارند که کارهایشان خوانده شده و بررسی و داوری شود تا عیار کار خود را بسنجند. برگزاری این جشنواره ها فرصتی است تا داستان نویسان آثار خود را به طور جدی مورد نقد قرار دهند و این تجربه ای  بسیار ارزشمند و فرصتی مغتنم است.

در مورد دو قصه ای که برای این جشنواره ارسال کرده بودم، این اتفاق برای من افتاد. و به جبر اینکه پای ‹‹جشنواره›› و ‹‹مسابقه›› در میان بود، خود را ملزم به مطالعه دوباره و چندباره مباحث تئوریک داستانی(گونه فلش فیکشن) نمودم. قصه هایم را نیز برای چند تا از دوستان کارگاه داستان خواندم و به این ترتیب برخی اشکالات کار را دیدم و برطرف نمودم. شاید اگر قرار نبود کارم در جشنواره دیده شود، جدیت کمتری به خرج می دادم.

 به نظرم حتی اگر جایزه مالی هم در این گونه جشنواره های مستقل و خصوصی در نظر گرفته نشود، باز هم داستان نویسان جوان استقبال خواهند کرد. چرا که اصل، چیز دیگری است برای آنها. آنها می خواهند که دیده شوند.

از این رو باید همت بانیان جشنواره داستان کوتاه پایداری را ستود. مدیران انتشارات هزاره ققنوس و سفیر اردهال. و نیز از داوران این جشنواره که با حوصله 423 داستان کوتاه کوتاه را خوانده و بررسی و داوری کردند، قدردانی نمود. خسته نباشید!

امیدوارم با توجه ویژه بخش خصوصی، این گونه جشنواره ها پرتعداد و پر رونق شوند که این، یقیناً رشد و گسترش ادبیات داستانی را در پی خواهد داشت.

* * *

اما از خود جشنواره  و مسابقه که بگذریم، یک اتفاق مبارک دیگری در حاشیه جشنواره افتاد و آن انتشار کتاب "فلش فیکشن" از سری کتاب های "آشنایی با گونه های داستان کوتاه" استاد جزینی بود. جواد جزینی، پیش از این «آشنایی با داستان‌های مینی‌مالیستی و پلیسی» و «آشنایی با  گونه های داستان کودک» را از این مجموعه منتشر کرده بود. به نظرم این کتاب نیز همانند دو کتاب منتشرشده قبلی بسیار کاربردی و مفید است.

 

به دوستانی که قصد طبع آزمایی در عرصه داستانک یا همان فلش فیکشن را دارند( به ویژه صاحب وبلاگ بی صورتی که علاقه و اهتمامی ویژه به خلق داستان های فلش فیکشن دارد) توصیه اکید می شود که این کتاب را مطالعه نمایند.

 



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
گاه یادمان می رود!
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  

 

سوار پراید، یا نه، پژو ات هستی. توی خیابان. پشت چراغ قرمز ایستاده ای. پورشه مشکی شاسی بلندی می آید کنارت متوقف می شود. زیرچشمی نگاهی به پورشه می اندازی و بعد اگر بتوانی و زشت نباشد، نگاهی به راننده اش.

با خود فکر می کنی: «چه ابهتی! لامسب چی هست! ببین خدا به اینا داده و به ما نه... خدایا ما چی مون کمتره از اینا!؟ چرا به ما ندادی؟ ...» و شروع می کنی توی ذهنت به مرور نداشته هایت و مرور چیزهایی که دوست داری می داشتی و نداری. و فراموش می کنی خیلی چیزها را!

* * *

توی یکی از خیابان های پایین شهر هستی. از جلوی نانوایی رد می شوی. نانوایی خلوت است. پرایدت را ، نه پژو ات را گوشه خیابان پارک می کنی. می روی طرف نانوایی. روی در نانوایی یک برگ کاغذ چسبانده اند: «مشتری عزیز لطفا...» رد می شوی. بقیه اش را نمی خوانی. وارد نانوایی می شوی.

20 تا نان لواش می خواهی. پولت را می دهی. نان ها را یکی یکی تا می کنی. نگاهت می افتد به کاغذی که به دیوار زده شده. مشابه همان است که روی در  هم بود:

«مشتری عزیز، لطفاً تقاضای نسیه نفرمایید. نه یکی نه پنج تا، نسیه نمی دهیم»

با خود فکر می کنی: «5 تا نان لواش تقریباً 600 تومان. نسیه!؟ یعنی کسی هست که...»

دوباره یادت می آید. خیلی چیزها یادت می آید. خدا را شکر می کنی. پورشه را فراموش می کنی!

 

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!