نسخه «آقای دکتر» برای شعر نو!
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  

این یادداشت را پیش از این در وبلاگ دیگرم(که در زمینه "زبان و ادبیات فارسی برای کنکور کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی" است) منتشر نمودم که با تغییری جزئی، مجدداً- واین بار در بی رنگی قرار می دهم.

چندی پیش کتابی مطالعه می کردم که عنوان «فارسی عمومی برای تدریس در دانشگاهها» بر پیشانی آن ثبت شده بود. نویسنده، که در کارنامه کتاب خود را «دکتر» معرفی نموده، ظاهراً در چند دانشگاه، درس فارسی عمومی را تدریس می نماید. زمان دانشجویی من هم در دانشگاه ما کلاس داشت و درس می داد که شکر خدا استاد من نبود.

صفحه مربوط به مبحث «شعر نو» را باز کردم. البته شعر نو که چه عرض کنم!؟ جناب دکتر  شعر نو را «شعر ناقص» نامیده و تاکید نموده اند که نامگذاریِ شعر ناقص را صحیح می دانند. نویسنده که ظاهراً دل خونی از شعر نو و شاعران نوگرا دارد(به چه دلیل؟ خدا داند!)، در جابجای نوشتار تند و تیزش بر شاعران نوگرا و شعر نو تاخته و کوشیده تا این سبک و پیروانش را زیر سم های اسب تعصبش له و لگدمال کند! چند خطی از نوشتار بُرنده همچون تیغش را می خوانیم:

 

نوعی از شعر نو با ظهور سهراب سپهری جان می گیرد و تا به امروز تحت عنوان موج نو باقیمانده است. شعری است که اساس آن بر مبهم گویی و بی معنا گوییست(!)

... برتر از همه سخنان بی سر و تهی است که تحت عنوان شعر توسط احمدرضا احمدی رواج یافت.

شعر ناقص در دهه 50 به بن بست رسید و امروز نیز پسرفت روز به روزی دارد.

شعر منثور(سپید) نوشته ایست که کاملاً نثر است و بی جهت آن را جداگانه زیر هم می نویسند و نام شعر را بر آن می گذارند. سردسته این گروه شاملوست که از بزرگترین تخریب کنندگان فرهنگ و ادب فارسیست. (!!)

شعر معروف به موج نو، نه تنها شعر نیست بلکه حتی در مقوله ادب و هنر هم نیست. عباراتی بی معنا و گنگ و بی هنرانه است که اصولاً معلوم نیست چیست؟ مانند این نوشته سهراب سپهری ...

من نمی دانم نخستین بار چه کسی نیما را به عنوان پدر شعر نو مطرح کرد.... اشعار او در زمره ضعیف ترین و سست ترین اشعار است.

محمد حقوقی از کم مایه ترین منتقدانیست که برای همه تعیین تکلیف می کند.

این جملات بخشی از ابراز لطف نویسنده محترم نسبت به شعرای نامدار و نوآور معاصر ماست که البته در بخشهای پایانه نوشتار، آقای دکتر با نسخه ای که می پیچد، کار را تمام می کند و ویژگیهای نوسرایان شعر فارسی را فهرست می کند:

ناآگاهی کافی از شعر و رموز شاعری

بی اطلاعی کامل از شعر هزارساله فارسی

نخواندن آثار قدیم در تمام طول عمر

از بر کردن چند اصطلاح فرنگی در شعر و استفاده نابجا از آنها

نداشتن هر گونه سواد و اطلاعات عمومی

علاقه به سنگ پای قزوین (!!) و داشتن طبق طبق ادعا و...  

در نظر داشته باشید که ادبیات فاخر جناب دکتر نه در یک مقاله انتقادی که در یک کتاب آموزشی برای دانشجویان متجلی شده است. آقای نویسنده که از قضا خود ناشر کتاب خویش هم هست، تقریباً در هر صفحه از این فصل، خوانندگان بیچاره کتاب را به کتاب دیگرش(درباره شعر نو) ارجاع می دهد که لابد آن کتاب، فحش نامه ای کامل است و  بی پروا تر بر شاعران بزرگ سده 14 زبان فارسی تاخته است.

 

جای بسی تاسف است که در مجال کوتاه که برای دانشجویان فراهم شده تا به بهانه گذراندن درس 3 واحدی فارسی عمومی با ادبیات فارسی بیشتر آشنا شوند و احتمالا علاقه و انسی با شعر و ادبیات پیدا نمایند، فردی در کسوت استاد دانشگاه و مولف کتاب و دکترای ادبیات و ناشر و... بر تخفیف بخش مهمی از ادبیات فارسی می پردازد و مثلا شاملو (که سالیان درازی را صرف تدوین دایره‌المعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران، تحت عنوان کتاب کوچه نموده است) را بزرگ ترین تخریب کننده زبان فارسی می داند!

روح نیما و سهراب و شاملو و فروغ و اخوان و ... شاد و عمر احمدرضا احمدی و ... دراز باد!

 

 

و شعری از احمدرضا احمدی :

"چهار"

  زمانی
    با تکه ای نان سیر می شدم
     و با لبخندی
      به خانه می رفتم
   اتوبوس های انبوه از مسافر را
   دوست داشتم
     انتظار نداشتم
       کسی به من در آفتاب
      صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر 



 
اوقات خوش آن بود که...
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠  

سه سال پیش بود؛ همین روزها تقریباً. شاید فقط با 4-5 روزی اختلاف. همراه داود سفری کوتاه داشتیم به حوالی آمل. تعطیلات نیمه خرداد بود و جاده شلوغ. به مشقتی خودمان را رساندیم به آمل. دیگر، آنچه در مسیر اتفاق افتاد، بماند و نگویم که چه موقعی و به چه دلیلی فرمان را به او سپردم و خودم رفتم زیر صندلی تا آرتیست بازی او را نبینم!

به آمل که رسیدیم باران تندی می بارید. چیزهایی خریدیم. خوراکی و از این قبیل. برگشتیم طرف پارک جنگلی نزدیک آمل. ما اهل طبیعت بودیم. هتل و مسافرخانه به کارمان نمی آمد. گفتیم حتماً در پارک جنگلی آلاچیقی هست که تویش چادر بزنیم. آلاچیق بود؛ اما نمی شد چادر زد. ساعتی را زیر پتو توی آلاچیق نشستیم. و بعد رفتیم قهوه خانه ای. شام را توی ماشین خوردیم. حدس بزنید اگر جوجه نبود, چه بود؟! نان و پنیر خیار و گوجه! چه لذتی داشت. و همانجا خوابیدیم. آره توی ماشین.

صبح زود، ماشین رو آتیش کردیم رفتیم طرف روستایی در همان حوالی. روستای امام زاده زید. ساعاتی کوتاه اما به یادماندنی که در طبیعت بکر و زیبای روستای امامزاده زید گذراندیم. شاید 7-8 ساعتی فقط. چادری برپا کرده بودیم. در منطقه ای سرسبز و بر بالای یک دره جنگلی زیبا. اگر از چادر 20-30 متر فاصله می گرفتی  تصویری می دیدی شبیه یک تابلوی نقاشی. چادری رنگارنگ و کوچک از میان مه غلیظ در دل منطقه ای سبز. صبحانه ای خوردیم مفصل. و بعد چرتی و گپی. دم ظهر بساط جوجه را با داود برپا کردیم. لذیذ و به یاد ماندنی بود.

 

صدای پرندگان تنهای صدایی بود که بر فراز آن دره می شنیدیم. موسیقی مست کننده طبیعت. سکوت کردیم. و شنیدیم. مست شدیم. آن سفر به یادمان ماند برای همیشه. و الان به یاد می آورمش بعد از سه سال. بهانه اش چه بود؟ می گویم

این روزها و شبها دلم هوای دوست عزیز دور از وطنم را کرده. همان که به تعبیر سهراب « بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

 و باتمام افق های باز نسبت داشت

 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

 و دست هایش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد »

حالا به جای همه «بود»ها شما «است» بگذارید.

این شبها که آلبوم انتظار مسعود شعاری را گوش میدهم (همانی که او برای اولین بار به من معرفی کرد و آن روزها موسیقی آغازین جلسات پنجشنبه شب های مثنوی خوانی اش بود)، بیشتر دلم می گیرد و در انتظار دیدار رویش بی تاب می شوم.  دوست است دیگر و اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. او بزرگ است و نازنین. و نبودنش و ندیدنش تلخ است و ویرانگر. و حالا به او می گویم:

از خون دل نوشتم نزدیک یار نامه

انّی رایتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه

و بهانه دیگر که یادی از او کردم: دهم خرداد سالروز تولد داود عزیز است. گرچه او شاید هر هفته یا هر روز متولد می شود؛ اما به هر حال، دهم خرداد در تقویم من، یعنی سالروز میلاد دوست همراه و همدلم که ماههاست از او دورم. تولدت مبارک داود جان  

 

مدتیست که به علت مشکلات فنی پرشین بلاگ امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ-  یا لینک زیر می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir

 ارسال نظر