| ساعت ٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸ |
|
همسفران در خوابند که خانم امیرعلایی می گوید در آستانه شهر قونیه هستیم و ما بیدارباش می دهیم. قونیه بافت سنتی دارد. در همان نگاه اول، شهری ساده به نظر می رسد سادگی اش به دل می نشیند. از خیابانهای آن می گذریم و به مقبره می رسیم. بلیط تهیه می کنیم و وارد حیاط می شویم. به سه گروه تقسیم می شویم. از حیاط که می گذریم توضیحاتی به همراهان می دهم. به آستانه بارگاه می رسیم. بر بالای ورودی حرم مولانا به خط نستعلیق نوشته اند:
از دور که به این تابلو می نگریم و عکس می اندازیم، از هر زاویه ای که باشد، درخشش و برقی در این نوشته می بینم.نمی دانم و نپرسیدم؛ اما شاید خط را با آب طلا نوشته باشند. دفعه بعد خواهم پرسید(چه اهمیتی دارد حالا!!؟)! کعبه العشاق باشد این مقام هرکه ناقص آمد اینجا، شد تمام
کیسه ای که به شکل جوراب است روی کفشمان می پوشیم تا دیگر نیازی به در آوردن کفشها و کفشداری نباشد.تعداد زیادی توریست اروپایی همزمان با ما وارد می شوند. قدم به درون خانه می گذاریم؛ چیزی در دلم فرو می ریزد.تمام شوق تمام ناشدنی ام در این سفر، برای رسیدن به این لحظه بوده است. قبل از مزار مولانا جلال الدین، سنگ قبرهای خاندان چلبی ها است و از همه مهمتر، حسام الدین چلبی؛ یار و مرید و مراد مولانا که سرایش و جمع آوری مثنوی –این قرآن پارسی –را مدیون همت اوییم.روی سنگ قبرها، نمادی به چشم می خورد که از نمادهای فرقه مولویه است: دستاری که دور کلاهی پیچیده شده است. به مقبره مولانا می رسیم. سنگ قبر بزرگی است که روی آن را با پارچه ای پوشانده اند. کلاهی که روی سنگ قبر اوست از همه کلاهها بلندتر است. اساساً طول کلاه های روی هر قبر متناسب با جایگاه آن فرد در این سلسله است. کلاه مولانا بلندترین و کلاه های سلطان ولد و حسام الدین و ... هم بعد از او و به همین ترتیب.
برایش می خواهم فاتحه ای بخوانم، اما نمی توانم. نوای سوزناک نی که بی وقفه نواخته می شود، روح انگیزست. در دلم شوری موج می زند و بر زبانم مسلط نیستم؛ نمی دانم چرا! یادم نیست که در تلاش دوم یا سومی که داشتم فاتحه را تا پایان خواندم یا نه. مقبره فرزند ارشد و خلف مولانا، سلطان ولد، و پدرش، سلطان العلما، در مجاورت قبر اوست. و پس از آن، سنگ قبر صلاح الدین زرکوب قونوی است. به اخلاصش و شیدایی اش فکر می کنم و داستان بازار زرکوبان را برای همراهانم تعریف می کنم. در سرتاسر مقبره و موزه مجاورش، از سقف شمعدان های بلورین آویزان کرده اند که شمعی در آنها نیست اما گفته می شود که در مراسم ها و مناسبتها با روشن کردن شمعهایی درون آنها، فضای درون مقبره را رنگ و حال دیگر می دهند. در موزه مجاور مقبره، مثنوی خطی گذاشته اند. خرقه ای و ظروف قدیمی و سازهای موسیقی و گلیم هایی را نیز به نمایش گذاشته اند. در سالن بعدی هم، چند نسخه خطی از قرآن، دیوان کبیر و خمسه نظامی و ... گذاشته اند. جالب است. کمی زودتر از سایرین به همراه خانم امیرعلایی می رویم برای هماهنگ کردن رستوران. پس فرصت نمی کنم از آشپزخانه و موزه مجاور بازدید کنم. خانم امیرعلایی رستورانی مشرف به مقبره را که قبلاً تجربه کرده، پیشنهاد می دهد. جای بسیار خوبی است. پس ناهار را در رستورانی مشرف به آرامگاه و گنبدالخضرا می خوریم.
تا ناهار برسد سر میزها، دکتر بنانی با یوگای خنده اش سالن را تسخیر می کند.
با حسین، بیرون از سالن رستوران و در فضای بازش نشسته ایم؛ ظرفیت سالن پر شده است. گنبد الخضرا دست راست من است؛ مرا به سوی خود می خواند. بعد از ناهار که گروه برای خرید می روند، فرصتی دست خواهد داد تا دوباره به مقبره بروم. و می روم. پس از ناهار نوبت خرید و گشتی کوتاه در خیابانهای حوالی مقبره است. مجسمه های سماع خریده می شود. و سپس عکسهای دسته جمعی انداخته می شود. و سرانجام اتوبوس می آید تا سوار شویم و قونیه را ترک کنیم.قونیه را ترک می کنیم؛ سرشار از انرژی و شادمانی.
عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.
|
| ساعت ۸:٤٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢ |
|
خبر هواشناسی دروغ بود! این روزها بوی خاک باران خورده، آرزویی محال شده، انگار این روزها ازدحام غبار، چشمهایم را تیره کرده
حتی صدا، ... صدا هم بیداد می کند: پژواک صدا در سر ِ غبارگرفته ام می پیچد و من مشق ِ آرامش میکنم حتی اگر باران نیاید
************ عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید. |
| ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩ |
|
صبح هفتم فروردین هنوز 5 صبح نشده که محسن در اتاق را می زند که: برخیز ای مصطفی! شال و کلاه می کنم که آماده هماهنگی های حرکت شویم. محسن متعجب است که چرا هنوز کسی از بچه ها نیامده. می گوید: خواب مانده اند! نگاهم به ساعت لابی هتل می افتد: 4:45 ! تازه متوجه می شویم که آقا محسن در کل روزهای سفر، مثل امروز، یک ساعت جلو بوده است. خوب شد که به اتاق های بچه ها زنگ نزدم. می رویم تا یک ساعت دیگر برگردیم.
حرکت به سوی قونیه؛ با عشق مدیر آژانس که بدجوری از ضربه محکم ما ( که از ورود حدود یک میلیون تومان ناقابل به جیبش جلوگیری شده) خشمگین شده، اتوبوسی برای ما فرستاده که مشابهش در کل ترکیه شاید چندتایی پیداشود. آن هم با فقط یک راننده! اما ما خم به ابرو نمی آوریم. تازه یاد گرفته ایم که چه باید کرد. به طرف قونیه راه می افتیم با عشق و شور ! دکتر بنانی چند بیت شعری سروده درباره خمرکهن و قونیه و بیانی و ...؛ می خواند؛ از طنزش لذت می بریم. در بیابان گر به شوق قونیه خواهی زد قدم/ سرزنش ها گر کند خار «بیانی» غم مخور
توی مسیر، جایی کنار رستوران و استراحتگاهی توقف می کنیم. صبحانه «پک شده» را که تهیه اش از افتخارات مهرداد (راهنمای تور!) است،باز می کنیم، ببینیم چه هست! جالبه؛ از آن همه اطعمه جورواجور و رنگارنگ روی میز صبحانه هتل، سهم ما اینست: نصف کف دست نان، دو بند انگشت پنیر و کره، یک عدد گوجه فرنگی و تکه ای کالباس - به قاعده بزرگتر از یک سکه و برشی از یک خیار! خوب است که خودمان کیک و چای هم داریم!
بعد از صبحانه دوباره راه می افتیم. فرهاد فریدزاده که با شنیدن چند بیتی که دکتر بنانی سروده، طبع شعرش جوشش کرده، اطلاعاتی از ما می گیرد و می رود گوشه ای و خیلی زود، با یک مثنوی کوتاه برمی گردد. ابیات جالب و شنیدنی سروده که البته جاهایی از آن به قول دکتر مروتی کار به سه نقطه گویی(!) می رسد! احسنت و «به به» حضار ایشان را همراهی می کند. خوبیِ بودن یک شاعر در جمع همین است دیگر؛ به طرفه العینی شعر می سرایند، باقلوا! بیت کلیدی: خیر سرت آقای رییسی تو قلمبه؟ / پنچر نشیا، ما که نداریم تلمبه
مهرداد(آقای راهنما) داریوش می خواند و ایتالیایی و ... . کلی حظ می بریم! *** سرخوش و شادیم و باطراوت. قونیه نزدیک است... |




