ملت فرهنگ دوست!
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

 

سفر قبلی ام به استانبول، سفری کاری بود و فرصت نکرده بودم که دیدنی های استانبول را ببینم. اما در سفر اخیر (که البته بسیار کوتاه بود) این فرصت دست داد تا سری بزنم به برخی از اماکن تاریخی این شهر. یک صبح و بعد از ظهر را در مسجد سلطان احمد و مسجد(یا کلیسای) ایاصوفیه و محوطه اطراف گذراندیم.

مسجد سلطان احمد زیبایی و جاذبه های خاص خود را داشت و ایاصوفیه نیز (که به قول حسین، کلیسایی که به زور مسجد شده بود و نشده بود!) عظمتی داشت. از این ها بگذریم، که این چند خط را برای این ننوشتم که از اماکن باستانی و دیدنی استانبول گفته باشم.

نکته ای که توجهم را جلب کرد و بسیار جالب و البته تاسف بار و دردآور بود، این بود که تقریباً در این 6-7 ساعتی که در این دو مکان تاریخی بودم، به جز گروه هشت نفره خودمان، من هیچ ایرانی دیگری ندیدم. توریست ها از همه نقاط دنیا بودند: چین،ژاپن، اروپای شرقی، اروپای غربی، اسکاندیناوی و حتی عرب. اما از ایران هیچ کس نبود(به جز ما).

به دوستانم گفتم که «شب که می رویم مرکز خرید, خواهید دید ایرانی ها کجا هستند!». و همین هم شد. عصر رفتیم به یکی از مراکز خرید چندطبقه استانبول و در هر فروشگاه که می رفتم لااقل دو ایرانی می دیدم.

واقعا دردآور است این فقر فرهنگی. در کشور خودمان پوشاک مرغوبی که قیمت مناسب داشته باشد حتما نیست که شهروندان ایرانی این همه پول هزینه می کنند بروند یک کشورخارجی تا تمام وقت خود را در مراکز خرید بگذرانند. و اگر وقت کردند (که قطعا خرید به آنها این وقت را نمی دهد) و حال داشتند(که ایضاً به دلیل قبلی، نخواهند داشت!) سری هم ، فقط برای خالی نبودن عریضه، به جایی بزنند و خیلی زود دوباره راهی مراکز خرید اطراف آن شوند.

حالا مدام بشینیم و بگوییم که «ما ملتی با فرهنگ 2500 ساله هستیم و توی دنیا روی دستمان نیست»!

خسته نباشیم!

(نکته ای دیگر از ایرانی ها و مساله خرید باقی مانده که اگر حوصله ای بود، در پست بعدی شاید بدان اشاره کنم)



 
مه؛ شعری از شاملو
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته
از هر بند

***


 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

 
***


بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته، لب بسته ، نفس بشکسته در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

احمدشاملو