برگی از سفر - چهار: شب سماع رندان!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  

صبح پنجم فروردین؛ خمر کهن و فال

هوا عالیست. جلسه امروز را با صحبتهای دکتر مروتی شروع می کنیم. از نی نامه می گوید. با اشتیاق می شنویم و بهره می بریم. و سپس درباره فال و پیشگویی صحبت می کنیم با حضور خانم غلامی. این قسمت جلسه برای خانم ها، به خصوص، خیلی جدی و حیاتی شده! پس از اتمام جلسه هم، به جای آنکه به یوگای خنده ما ملحق شوند تا دقایقی از کنار خانم غلامی دور نمی شوند.

یوگای خنده را با حضور یک مهمان خارجی برگزار می کنیم! خوش می گذرد؛ در یوگای خنده امروز، موتورسواری هم می کنیم! به طرف یکی از دوستان که گوشه ای ایستاده می روم و می گویم بپر بالا یه دوری بزنیم!

 بعد از ظهر؛ وعده ظفر!

بعد از ناهار آنهایی که اهل خریدند در لابی جمع می شوند تا برویم. 24 نفری می شویم. قبل از ترک هتل، محسن خبر خوشی می دهد و وعده پیروزی را! تور رافتینگ را با نصف قیمتی که آژانس گفته بود، به صورت قطعی هماهنگ کرده است. قیافه مدیر آژانس که رافتینگش امروز بدون حضور ما برگزار شده, دیدنی خواهد بود.

با «دلموش»، خودمان را به مرکز خرید «دیپو» می رسانیم. دلموش همان مینی بوس خودمان است. چهار پنج ساعتی که برای خانم ها به قدر چشم برهم زدنی است را به خرید اختصاص می دهیم. جای خوبی آمده ایم. خانم ها راضی اند. خدا را شکر! پس از خرید، بر می گردیم به هتل؛ عده ای با تاکسی و عده ای با دلموش. پای من در اثر ازدحام، لای در می ماند. برای دقایقی، تکان نمی توانم بخورم. زبان راننده را هم که نمی دانم پس ساکت می مانم. عجب زوری دارد «در»ِ این دلموش؛ اتوبوس های خودمان درد کمتری دارند!

 شب سماع رندان!

اولین تقلای آژانس برای احیای تور رافتینگش رخ می دهد؛ نماینده شان پیغام می آورد که «اگر بخواهید برای گروه شما، استثنائاً فردا هم تور رافتینگ می گذاریم؛ فقط مخصوص شما!» و بهش می گویم که پیغام ما را برساند که « نمی خواهیم!»

شام را که می خوریم، طبق وعده ای که در جلسه صبح گذاشته ایم، به جای تشکیل جلسه شب شاعر، به مراسم سماع مدرن! در محوطه باز هتل ملحق می شویم. تولد محمدرضا است. برایش هدیه ای اختصاصی داریم؛ چند حرکت اضافه کمر و گردن! جز ٢-٣نفر, همه (آقایان البته ها!) در سماع مدرن ما (چه به صورت درجا و چه متحرک) شرکت می کنند و هنرشان را به رخ می کشند! نفسمان را و شخصیت مان را زیرپا می گذاریم و بر آن پای می کوبیم. شادیم از این ترقص. بعضی ها(!) عجب میدان داری می کنند و شور گروه را دوچندان می کنند! چه شبی است امشب!

 

 



 
برگی از سفر به ترکیه - سه : آقای کیف کمری!
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳  

 صبح چهارم فروردین

امروز دومین روز اقامت ما در هتل است. پس از صبحانه دوباره جلسه خمر کهن داریم در همان جای دیروزی. ابتدا صحبتهای دکتر مروتی را می شنویم. مرد آرامی است و البته آگاه و اهل دل. یکی دو نفر از مسافران که دیروز در حاشیه برنامه ما بوده اند، امروز هم به ما ملحق شده اند. پس از صحبتهای دلنشین دکتر مروتی، نوبت به من می رسد. از افسانه پردازی هایی که درباره حافظ شده سخن می گویم. و سپس یوگای خنده داریم.

مردی که دیروز در مراسم یوگای خنده ما استعدادی نشان داده، امروز با لیوان آبجو آمده! لابد فکر کرده که اینطوری بهتر و بیشتر می خندد. کلی می خندیم دوباره. مرد غریبه هم حسابی جو زده شده و کف زمین ولو می شود!

جلسه که تمام می شود, هر کس به کاری مشغول می شود: استراحت، گشت، ساحل، خرید، تنیس، مینی گلف و ... و بعد ناهار.

 

گشت شهر

مدیر آژانس پاتریس برای ما گشت شهر ترتیب داده است! قبل از حرکت با آن مرد خوش قواره بحث می کنم که « آقا ما مرکز خرید لیوایز و چرم را نمی خواهیم؛ در شهر، بیشتر بگردانمان.» و او هم شکمش را تکان می دهد که نه! او که کیف کمری هم بسته است(!) (اجازه بدین از این به بعد، به جای مدیر آژانس بگویم آقای کیف کمری!؟ اینجوری بیشتر خوشم می آد!) در راه ، دائم مزه می ریزد تا جو اتوبوس را در دست بگیرد. برای اینکه ریختش را نبینم، ته اتوبوس نشسته ام. کلی توضیحات بیجا و بجا می دهد درباره آنتالیا و غیره.

دکتر بنانی دوبیت از سعدی برای آقای کیف کمری می خواند(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ...) و او فکر می کند که دکتر این شعر را برای او سروده است! و می خواهد که آن را روی کاغذی نوشته و دریافت کند و بعد خاطراتی می گوید از یغما گلرویی و سیاوش قمیشی!! آقای کیف کمری، ظاهرا علاوه بر بدقولی هاش، هنری هم در خودستایی دارد. او از رفاقت محکمش با یغما گلرویی و سیاوش قمیشی می گوید(!) و اینکه ترانه نقاب (خوانده شده توسط سیاوش) را اولین بار یغما برای او (آخ الهی! چه اعتماد به نفسی!) سروده است.

بچه های ته نشین (اصطلاحی که دکتر بنانی ابداع کرد در این سفر) آوازخوانی به شیوه خودشان را شروع می کنند؛ از اندام کارون می گویند و «دریا» که تمام عشقهایشان را برده است! حال آقای کیف کمری بدجور گرفته می شود و «بیان»ش ناتمام می ماند. از بس که باملاحظه ایم دلمان به حالش می سوزد. فرهادفریدزاده بزرگوارانه می رود و از دلش درمی آورد.

آبشار دودن سفلی را می بینیم. چندان جذاب و غریب نبود، کاسب های ترک عکس بچه ها را در بشقاب می اندازند و می فروشند بهشان. بعد می رویم به دو فروشگاه در حاشیه شهر- کنار یک پمپ بنزین- که مشخصاً  در جهت منافع آژانس است. آقای کیف کمری با اخلاق و بافرهنگ ما را چه پنداشته!؟

در بازگشت به هتل، از خیابان ها که می گذریم, او توضیحاتی درباره آنها می دهد که دمیدن در آتش خفته ماست. خانم دکتر امیرعلایی نقداً بخشی از حساب ما را با آقای کیف کمری قدرناشناس که دچار «ثقل سامعه» هم هست تسویه می کند؛ چه تسویه ای!! می خواهیم برایش دست بزنیم و تکبیر بفرستیم. اما فضا را خراب می کند. بگذار آقای کیف کمری کمی درباره ثقل سامعه و «سوءتفاهم»های مبتلابه اش فکر کند. ضمنا به پیشنهاد آقا محسن خونسرد و آرام و صلح جو ( که او هم حسابی کلافه شده از دستش) تور رافتینگ را کنسل می کنیم تا حالی از او هم گرفته باشیم. و می گیریم!

 

عده ای از دوستان ایمیل زده اند که گاهی امکان درج پیغام در وبلاگ وجود ندارد و خطا می دهد. نمی دانم که علت مشکل چیست. اما در اینگونه مواقع با مراجعه به آدرس دوم وبلاگ- می توانید پیغام بگذارید.

www.Birangi.persianblog.ir



 
برگی از سفر به ترکیه - دو
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧  

دوم فروردین - صبح روز سوم؛ تعویض اتوبوس

صبح زود است و هوا تازه روشن شده. بیدارمان می کنند که اتوبوسمان را باید عوض کنیم. اتفاق ناخوشایندی است. کمی شوکه شده ایم. تازه می فهمیم که آژانس مسافرتی ما (آژانس پاتریس) چه افتضاحی بار آورده! به جای اتوبوس دربستی، اتوبوس خطی گرفته؛ اتوبوسی که نمی تواند از منطقه مجازش خارج شود. به همین دلیل از مسیر دیاربکر که دورتر و طولانی تر است به سوی مقصد می رویم.

باز جای شکرش باقیست که اسباب و وسایلمان را خودشان جابجا می کنند. در جابجایی بین دو اتوبوس بیچاره حلزون هایی که روی زمین در حرکتند، تلف می شوند. دلم می سوزد برایشان.

 

این سومین اتوبوسی است که از آغاز سفر سوارش شده ایم. خدمه اش، محمد نامی است که اول بداخلاق می نماید. اما پس از اندکی با او رفیق می شویم. خوب سرویس می دهد؛ اما نه به خوبی مراد(خدمه اتوبوس قبلی).

صبحانه را در پارکی زیبا در مسیر می خوریم. پارکی که طاووس قشنگی هم دارد و شترمرغی هم. طاووس بیچاره که تا قبل از رسیدن ما آزاد در پارک می چرخید، چند دقیقه ای پس از رسیدن ما، غیبش می زند! حق دارد فرار کند.

 

یاد گربه های تهران و نمونه های استانبولی شان می افتم. در استانبول گربه های زیادی در گوشه گوشه شهر دیده می شوند که زندگی آرامی دارند! آرام و بی هیچ ترسی، در مغازه ها، کوچه ها لم می دهند و استراحت می کنند و با همشهریان شان حشر و نشر دارند! حکایت چنین زندگی آرام گربه ای را در مورد گربه های سیدنی، از زبان داود هم شنیده ام.

حالا گربه های بیچاره تهران را به یاد بیاورید که همین که از دور ما را می بینند، آماده فرار می شوند و گارد تدافعی میگیرند و به طرفه العینی غیبشان می زند! به هر حال آنها هم در همین شهری که ما زندگی می کنیم، هستند و ناآرامی و عدم امنیت شان متناسب با شرایط ما همشهریان است! بیچاره گربه های ایرانی که نمی توانند مهاجرت کنند و باید بسوزند و بسازند!

چای کم است، چون آب جوش کم است. برخی عکس می اندازند و برخی مشغول سرسره و الاکلنگ و تاب بازی هستند! بعضی ها هم خلوت دو نفره دارند. دکتر بنانی حرکات کششی انجام می دهد. صبحانه مان را که می خوریم سوار اتوبوس می شویم که راه بیفتیم. راه می افتیم.



 
خنده و رسیدن به احسن الحال
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦  

با مطالعه کامنت های جالب و پرمایه آقای دکتر بنانی بر یادداشت قبلی ام، دو مطلب به ذهنم رسید:

اول- ما به ابتکار و لطف دکتر بنانی سال را با خنده ای بی امان! تحویل کردیم. و این شاید بهترین نوع دعا برای تبدیل حالمان به «احسن الحال» باشد. من هم با دکتر بنانی موافقم که: چه دعایی بالاتر از شادی و خنده !؟... که یعنی: خدایا من شادم و شکرگزارت هستم به خاطر این شادی!

اما چرا برای خندیدن توجیه بیاوریم؟ شاد بودن حق ما، بلکه بالاتر از آن «وظیفه» ماست. وظیفه ی ما در قبال خودمان و پروردگارمان. ما تمام عمر خود را صرف « چه شد؟ ... چه باید می شد؟ ... چه خواهد شد؟»ها کرده ایم و دائماً روان خود را گرفتار همین وسواس ها کرده ایم. و این وسواس هاست که غم می آفریند و همچون داسی ریشه ی جان و روان ما را می زند. مولانا می گوید:

این غمان بیخ کن چون داس ماست /   این چنان شد و اینچنین وسواس ماست

افسوس بر گذشته و غصه آینده را خوردن و «وول خوردن» ذهنی در تعلقاتی که - اگر نیک بنگریم -  اصلاً متعلق به ما نیستند، سبب شده تا از شادی فاصله بگیریم و با آن بیگانه شویم.

این همه غمها که اندر سینه هاست  /   از بخار و گردِ باد و بودِ ماست 

 

دوم: همه این باور خرافی را شنیده ایم و گاه تکرار کرده ایم که : هنگام تحویل سال، هر حالتی داشته و مشغول هر کاری باشیم، تا آخر سال بدان حالت بوده و یا به آن کار مشغول خواهیم بود!

عجب حرف بیربط و خرافه ای! خرافه است...می دانم ؛ اما می خواهم این را «باور» کنم که سالی را که هنگام تحویلش با خنده بی وقفه آغاز کرده ایم، تا پایان، شاد و پرخنده خواهیم گذراند.



 
برگی از سفر به قونیه -یک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  

دو سه روزی است که سفر گروهی خمر کهن به پایان رسیده و بازگشته ایم. تجربه فوق العاده ای بود. بسیار لذت بخش و سازنده. جای همه آنهایی که می خواستند بیایند و دلشان با ما بود و اما هر یک به دلیلی نتوانستند همراهمان باشند، خالی بود.

 این یکی دو روزه مشغول نگارش سفرنامه ای بودم که قرار است فقط بخشهایی از آن را در وبلاگ بی رنگی ( و همزمان در وبلاگ خمر کهن) قرار دهم و قسمت عمده آن را ،به طریقی، به طور اختصاصی به همسفران ارائه کنم و البته بخشهایی را هم برای خودم نگه دارم.

خلاصه ی چند بند از آن نوشته را ( که الکی الکی عنوان سفرنامه روش گذاشتم) در یکی دو سه پست ارسال می کنم.

اول از لحظه تحویل سال بگویم و شیرینی و شادی وصف ناپذیر آن:

...

یک ربعی به تحویل سال مانده است. کنار جاده، در جایی که روزها استراحتگاه مسافران و شبها فقط برای کارهای اضطراری مناسب است، توقف می کنیم. خانم امیرعلایی هفت سین زیبایی آماده کرده  است در سبدی قشنگ. چند دقیقه به سال تحویل مانده که حلقه ای تشکیل می دهیم. خانم امیرعلایی درباره نوروز و هفت سین و فلسفه آن توضیحاتی ارائه میکند. می شنویم.

راننده ها هم آمده اند و بیرون حلقه ایستاده اند. ظاهرا می خواهند در برنامه سال تحویل ما ( که بهشان گفته شده که گروهی ادبی هستیم) شرکت کنند. 2-3 دقیقه ای به لحظه تحویل سال مانده که از دکتر بنانی می خواهیم دعایی بخوانند؛ اما او فکر بهتری دارد: یوگای خنده!

چه تجربه بی نظیری! خنده ها اول مصنوعی است و همه شوکه شده ایم و بعد از چندثانیه، خنده ها از ته دل می شود و از شوک خارج می شویم. لابلای خنده ها صدای شلیک توپ سال نو را می شنویم؛ اما همچنان می خندیم. آنقدر می خندیم که پوست پشت سرمان درد گرفته. سپس شیرینی و شکلات پخش می کنیم و کارت تبریک. و بازار ماچ و بوسه و تبریک سال نو داغ می شود. راننده ها هم مثل ما، کلی خندیده اند. حتما برای آنها هم آغاز سال نو، غرق در خنده، تجربه جدید و جالبی بوده و بعدها برای دیگران تعریف خواهند کرد.

تحویل سال با یوگای خنده تجربه نابی است و خاطره ای که هیچ گاه فراموش نخواهد شد....