شمع و پروانه
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٧  

                    پروانه و شمع هر دو سوختند؛

                                         پروانه از عشق شمع

                                                                 و

                                                     شمع در جلوه گری برای پروانه!



 
مونس جان
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  

دیوان حافظ

 

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم        دواش جز مِی چون ارغوان نمی بینم

 

مدت ها و بهتر است بگویم که ماههاست از حافظ فاصله گرفته ام؛ سراغ دیوانش نرفته ام و با آن خلوت نکرده ام. در جلسات خمر کهن نیز که قبلاً هر از گاهی غزلی را انتخاب و شرح و تفسیر می کردم، ماههاست خبری از خواجه شمس الدین محمد نیست.

وقتی «چیز»ی، بخشی از وجود و روحمان باشد(یعنی «شده باشد») و مدتی به آن نپرداخته باشیم و بی توجه رهایش کرده باشیم، ناخودآگاه خلأ ایجاد شده، در روح و روان ما تاثیر منفی خود را خواهد گذاشت؛ خلأ را درونمان حس می کنیم و بی قرار می شویم.  فکر می کنم که این روزها دچار چنین اتفاق ناخوشایندی شده ام.

 

می خواستم مطالعه حافظ و خلوت با او و غزلیاتش را از سر بگیرم؛ می خواستم حافظ را دوباره مونس جانم کنم. دنبال بهانه ای می گشتم. سرانجام بهانه ام را یافتم:

قصد دارم مجموعه یادداشت هایی در خصوص بعضی از مفاهیم و تعبیرات دیوان حافظ، با مطالعه و بررسی آثار بزرگان حافظ پژوه بنویسم. شاید نتیجه کار را در بی رنگی منتشر کردم و شاید در خمر کهن. شاید حتی در اختیار دوست عزیزم، پانویس، گذاشتم تا در «رادیو حافظ» ش از آن استفاده کند(البته اگر به کارش بیاید!). شاید هم هیچ گاه و هیچ جا منتشرشان نکنم و بگذارم تا برای دلم خود ،فقط و فقط، بماند.

 



 
«سمفونی مردگان»؛بهترین سمفونی که شنیده ام!
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  

«[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت. [هابیل] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست بر نیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو باز گردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.

آن گاه پس از این گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیان کاران گردید.

آن گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیر خاک پنهان سازد. [قابیل] با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟

پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.»

(قرآن مجید، سوره مائده، آیه 26)

 

می خواهید یک رمان خوب ایرانی بخوانید؟ قصه آیدین و اورهان اورخانی را نخوانده اید؟ پس به شما «سمفونی مردگان» را پیشنهاد می کنم. اثر ارزشمند و جاودانه عباس معروفی.

پشت جلد کتاب می خوانیم:

«سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را به دوش می‌کشند و در جنون ادامه می‌یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته‌اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می‌طلبد:

کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش درآورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یک از ما؟»

قصه «آیدین اورخانی»، قصه طغیان مدرنیته و روشنفکری و احساس در برابر باورهای پوسیده و خرافی سنت است. جالب اینکه یاغی، شاعر است و سرشار از احساس. صبور است و هزینه های طغیانش را می پردازد؛ سوختن.

این دالان مخروبه کجا بود؟ چه سازی می زند. یک عاشق جوان است که حتماً از جوانیش خیر ندیده. مثل من . هر کس از راه می رسد, می زند تو گوشم. افسر هنگ بود. داشت با زنش می رفت. گفتم: اوز اشیدی. خواباند بیخ گوشم. گریه کردم. از ته دل گریه کردم.

(قسمتی از رمان- موومان چهارم- از زبان آیدین)

قصه «اورهان اورخانی» اما قصه قابیل است. داستان برادرکشی است و حسد و طمع و مال اندوزی. حضور معنادار کلاغ در داستان هم یادآوری مکرّر قصه هابیل و قابیل است. اورهان می داند که زندگی اش خالیست؛ پوچ و بیهوده است و این دانستن برای او بیشترین رنج را آورده است.

و «جابر اورخانی»، گر چه پدر است، اما ستمگر است. مالک و تصمیم گیرنده است در حالیکه تصمیم گیری را در واقع به دیگری (ایاز- نماد حکومت و قدرت) سپرده است. خرافی و سنتی است. ردایی از مذهب به دوش انداخته اما با حقیقت دین بسیار فاصله دارد. قضاوت می کند، حکم می دهد و خود اجرا می کند؛ می سوزاند.

 

ساختار کتاب کاملاً شبیه ساختار یک سمفونی است. این رمان، به جای فصل، از 5(یا بهتر است بگوییم 4) موومان، تشکیل شده است: موومان یک، موومان دو، موومان سه، موومان چهار و موومان یک. و راوی در هر موومان عوض می شود.

و در این سمفونی، تنها یک نفر زنده است: آیدین. شاعر، روشنفکر، پرسشگر، اهل مطالعه و جویای آگاهی که سرانجام زیر بار سنگین غفلت مردگان پیرامون خود، در شهر مرده ای که برف رمق آن را کشیده است، اسیر و سرکوب می شود و می نالد.

خود معروفی درباره نام کتابش می گوید:

«از سال 64 بود که اسم کار را گذاشتم سمفونی مردگان. چون همان موقع هم که این را می‌نوشتم به فرم سمفونی نوشته می‌شد. یعنی شخصیت‌ها در ذهن من سازبندی شده‌اند. می‌دانم کدام یک از شخصیت‌ها ویولن است، کدام ساز بادی می‌نوازد و کدام طبل است.»

و تکمیل می کند: «رمان به فرم سمفونی نوشته شد. می‌دانید که معمولاً هر سمفونی چهار موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه‌های قرآن ابتدای سمفونی مردگان برای زینت یا دل استفاده نشده، بلکه یک اورتور است.»

ظاهراً خانم الهام یکتا  کتابی با عنوان «ازل تا ابد» در نقد و بررسی سمفونی مردگان نوشته است که مشتاقم آن را بخوانم گرچه هنوز آن را ندیده و تهیه نکرده ام.

ضمناً خواندن مقاله های زیر هم بی فایده نیست.

«نقد و بررسی سمفونی مردگان-عباس معروفی»

بستر اساطیری سمفونی مردگان

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است

 



 
مردی!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠  

مردی ز کَنندۀ درِ خیبر پرس

 اسرار کرم ز خواجۀ قنبر پرس

 

گر طالب فیض حق به صِدقی حافظ

 سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس

 

 

دریافت فایل صوتی(آواز)

 



 
قصه رانندگی در ابر شهر تهران
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤  

«رانندگی» در تهران هم حکایتی است بس غریب. هر گوشه از خیابانها و بزرگراه های این شهر,  هر لحظه, شاهد نمایش و هنرنمایی رانندگانی است که بیش از آنکه راننده باشند, مبارز هستند.

رانندگی در این شهر به توانایی ها و مهارت هایی ویژه نیاز دارد. باید تکنیک و تاکتیک داشته باشی و به قول فوتبالی ها «بازی بدون توپ»!! را بلد باشی.

به نظرم, کسی که تازه (و برای اولین بار) به ایران بیاید و بخواهد در خیابانهای پایتخت متمدنش رانندگی کند, باید حتماً  یک دوره آموزشی حداقل 50 ساعته را صرف یادگیری فرهنگ و متد رانندگی در تهران و رفتارشناسی شهروندان(چه پیاده و چه سواره) و نیز فراگرفتن «تکنیک های رانندگی موفق» بگذراند!

تصور نمی کنم که فرهنگ رانندگی در این ابرشهر بی در و پیکر  هیچ گاه اصلاح شود. چرا که اساساً دلیلی برای درست شدن فرهنگ رانندگی تهرانی ها( والبته ایرانی ها) وجود ندارد.

جرقه نوشتن این یادداشت, زمانی که پشت ترافیک رمپ خروجی بزرگراه مدرس بودم, در ذهنم شکل گرفت؛

اتومبیل ها صف کشیده بودند تا دوتا دوتا  وارد رمپ برگردان شوند. صف کمی طولانی شده بود. اتومبیل های تازه رسیده, از راه دور با سرعت فراوان می آمدند و خارج از صف, با القای ترس به رانندگان منتظر در صف و البته با بهره گیری از روش غافلگیری در طرفه العینی خود را بین اتومبیل هایی که آماده ورود به رمپ بودند جای می دادند و دردسر انتظار را بی خیال می شدند.

اندر احوالات رانندگی در تهران

البته ممکن کسی بگوید که فلانی, توی صف منتظر ماندن آن همه اتومبیل ها را ندیدی و زرنگ بازی این عده را دیدی!؟ و در پاسخ خواهم گفت که آیا مطمئنی که همان کسی که اتومبیل خود را در صف جلو می برد, جای دیگر هم , در خیابانی و بزرگراهی دیگر, چنین عمل کرده و جبران(!) این رفتار خود را نکرده است!؟