درسی از مثنوی- سقوط از نردبان تکبّر
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  

 

 

نردبان خلق، این ما و منى است

             عاقبت زین نردبان افتادنى است‏

هر که بالاتر رود، ابله‏تر است

            کاستخوان او بَتَر خواهد شکست‏

(4 / 2763)

 

 

تکبّر و خودبزرگ بینی یک بیماری روحی و روانی و یکی از ویرانگرترین صفات انسانیست که آدمی را به بیراهه ای تاریک و خطرناک می کشاند.

انسان متکبّر، خود را بالاتر از دیگران می بیند و بر این باور است که دیگران در برابر بزرگی، مقام و کمالات او هیچ هستند. او خود را در برابر اطرافیانش به شدت محق می داند و از ایشان تبعیت و اطاعات، احترام و توجه ویژه، تمجید و تحسین در حق خود را انتظار دارد.

اما چنین فردی در حقیقت از شناخت خویش ناتوان و غافل است. زیرا اگر به خوبی خود را می شناخت، می فهمید که او نیز همانند سایرین، دچار ناتوانی ها و معایب فراوان است و دلیلی بر خود برتر بینی اش وجود ندارد.

مولانا می گوید: تکبّر و دم از «منم منم» زدن، مانند نردبانی است که سرانجام روزی از آن خواهیم افتاد؛ هر چه از این نردبان تکبّر بیشتر بالا رویم و کبر و خودبینی مان بیشتر باشد، سقوط مان ویران‌کننده تر و ضربه ای که می خوریم، شدیدتر و دردناک تر خواهد بود.

 

 منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

           خرید اینترنتی کتاب

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
لحظه های خوش آن روزها!
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  

هوا گرگ و میش شده است. دم دمای افطار است. روی کاناپه خود را ولو کرده ام. کتابی در دست گرفته ام و به آن مشغول هستم تا گذر رمان را کمتر احساس کنم. بی صبرانه منتظرم تا چند دقیقه آخر بگذرد و  با شنیدن اولین الله و اکبر اذان بپرم سر سفره (بخوانید میز!) افطار و ساعتها گرسنگی و تشنگی را جبران کنم. این دقایق آخر دیر می گذرد.

تلویزیون روشن است. مجری برنامه با نیش گشاده به صحبتهای مهمان برنامه گوش می کند و هر از گاهی به میان کلامش می آید. بوی افطار و بوی رمضان نمی آید از آن. حالم بد می شود. یعنی حالم گرفته می شود. یاد سال های نه چندان دور می افتم:

 

هوا که رو به تاریکی می رفت، نوای مثنوی افشاری شجریان در خانه و در کوچه می پیچید:

این دهان بستی، دهانی باز شد  /   تا خورنده لقمه های راز شد

با همان بیت اول، حس خاصی درون دل و جانم  خانه می کرد. صدای پر سوز شجریان و ابیات مثنوی مولانا روح آدم را نوازش می داد و قطره آبی گوشه چشمم می آورد.

 

لب فرو بند از طعام و از شراب  /   سوی خوان آسمانی کن شتاب

آره. قطره اشکی در چشمانم حلقه می زد. دیگر هیچ کار نمی توانستم بکنم. به چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. می نشستم گوشه ای و محو نوای روحانی شجریان می شدم. از خود خالی می شدم.

 

گر تو این انبان ز نان خالی کنی   /   پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن  /   بعد از آنش با ملک انباز کن

ارزش روزه دار بودنم را می فهمیدم. باور می کردم که روزه نگرفته ام تا فقط معده ام را خالی نگه دارم. باور می کردم که اگر بخواهم می توانم جانم را از غذای شیطان پاک و دور نگه دارم.

 

بچه که بودم ، شاید 10-12 سالگی، وقتی شجریان می خواند:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام    /    امتحان کن چند روزی را در صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر       /    یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فکر می کردم می گوید: چند خوردی «چرب و چیلی» از طعام! بعدها که متوجه اشتباهم شدم، کلی خندیدم. مثل الان که هنوز هم وقتی یادم می آید، باز می خندم به آن اشتباه کودکانه.

 

مثنوی تمام می شد و گوینده می گفت: «همه از خداییم و ...»  و بعد نوای ربنا در خانه و شهر می پیچید. آن قطره اشک حلقه شده در چشم روی گونه ها می لغزید، بی اختیار. در این لحظه بود که باور می کردم که «روزه دار»م. دلم می شکست و دعا می کردم و باور داشتم که دعایم بی اثر نخواهد ماند. «چون دوست دل شکسته می دارد دوست»!

و بعد اذان موذن زاده اردبیلی یا مصطفی راغب قلوش(که اذانش را خیلی دوست داشتم و دارم) یا موذنین خوش صدای دیگر. خرما را بر می داشتم. نمی خوردم. طول می دادم، چون تازه حال خوبی پیدا  کرده بودم؛ حال و هوایی روحانی. گاه تا آخر اذان هم طول می دادم و افطار نمی کردم. عجله ای نداشتم.

و حالا، نزدیک اذان است و تلویزیون با برنامه ها و مجریان مسخره و بی روحش و با مهمانان ویژه و غیر ویژه اش به خودش مشغول است. و ما هم به خود و کارهایمان مشغولیم. تا لحظات آخر یا خوابیم یا اگر خواب نباشیم، به کاری مشغولیم؛ کتاب و روزنامه می خوانیم، با کسی آن سوی خط تلفن حرف می زنیم، کار خانه می کنیم. روبروی مانیتور کامپیوتر نشسته ایم و سرگرمیم  و چه و چه (که در هر صورت باز هم خوابیم!).

همه کار می کنیم الّا کاری که باید بکنیم؛ پرداختن به روح خود در لحظات زیبای افطار. صیقل دادن دل و پالایش جان.

همه این غفلت ها به برکت روزگار آشفته و سیاه ماست.

 

دانلود «ربنا» با صدای استاد شجریان

دانلود مثنوی افشاری استاد شجریان



 
آب سرد!
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩  

معمولاً اساتید و مدرسین هنگام تدریس برای دانشجویان و هنرجویان انتظار دارند که حاضرین مشارکت فعالی داشته باشند و در مباحث مطرح شده، با طرح سوال شرکت کنند. این «سوال کردن» برای استاد نشانه ای است از اینکه: هستند کسانی که صحبتهای او را شنیده و اکنون برای تکمیل فهم خود از درس ارائه شده، سوال می کنند.

با این مقدمه کوتاه، خاطره ای را نقل می کنم:

کلاس ساکت بود و استاد با شور و هیجان فراوان درباره علم زبان شناسی و تحولات آن صحبت می کرد. در این میان به ابداعات فردیناند دوسوسور اشاره کرد و دقایقی در این زمینه سخن گفت. او از انواعِ زبان سخن به میان آورد و اینکه به کدام نوع باید نوشت. و از تحول ایجاد شده در زبان شناسی توسط این زبان شناس برجسته گفت.

دقایق فراوانی گذشت و مدرس کلاس سعی می کرد که مطلب را ( که گستردگی فراوانی داشت) به صورت فشرده و خلاصه بیان کند. ناگهان یکی از حضار  دست خود را به نشانه سوال بالا برد. کسانی که تجربه تدریس دارند، خوب می دانند این «دست بالا رفتن» چقدر برای استاد روحیه دهنده و انرژی بخش است.

اما سوال این هنرجو  نه درباره زبان شناسی بود و نه گونه ها و انواع زبان و نه آنچه مرتبط با نوشتن(موضوع اصلی درس ) است. او سکوت هنرجویان را شکست و به میان صحبت های استاد آمد تا بپرسد: «استاد اسمش فردیناند چی چی بود؟ واضح می گید تا یادداشت کنیم؟»

فکر می کنم شما هم با من موافقید که با طرح چنین سوالی، استاد چه حالی پیدا کرد؛  آب سردی بر سر و تن استاد ریخته شد و  هیجان و اشتیاقش را فرو نشاند.



 
صد سال تنهایی و من !
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  

 بعضی رمان ها را که دست می گیریم، چنان گیرایی و جذابیتی دارند که به سختی می توانیم کنار بگذاریمشان. می خواهیم تا آخرش یک نفس برویم. چشممان می سوزد. خب بسوزد! باید تمامش کنیم.

یادم می آید که در سالهای آخر نوجوانی(فکر کنم 16-17 ساله بودم)  کتاب «سی بل» را دست گرفتم. لحظه ای نمی توانستم کنار بگذارمش. بی وقفه می خواندم. حتی یک شب تا صبح بیدار ماندم تا تمامش کنم. برایم فوق العاده گیرا بود و البته کمی هم تخدیر کننده! در همان سالها، رمان های «سکوت بره ها» و «غرور و تعصب» هم برایم چنین جذابیتی داشتند و شبانه روز می خواندم.

عید امسال تصمیم گرفتم صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را بخوانم. مدت ها، و شاید بهتر باشد که بگویم سال ها بود که قصد خواندن این رمان را داشتم. تعریف این شاهکار مارکز را زیاد شنیده و خوانده بودم. اما هربار مطالعه آن را موکول به زمانی می کردم که آمادگی ذهنی کاملی داشته باشم. می خواستم کاملاً از آن لذت ببرم.

صفحات آغازین کتاب، حسابی جذبم کرد؛ یک آغاز فوق العاده عالی. همانطور که بهرام صادقی هم گفته که «شروع داستان باید خواننده را یک دفعه تکان بدهد و او را وادارد که قصه را رها نکند»، صفحات اول کتاب واقعاً مرا تکان داد و به قول استادم، آقای جزینی، یقه ام را گرفت و انداخت تو جهان داستان. فصل های اول کتاب برایم جالب بود و با آن که اسم ها و روابط فامیلی شخصیت ها دشوار و پیچیده بود اما داستان و نحوه روایت مارکز به مذاقم خوش آمده بود.

به میانه های کتاب که رسیدم، تکرار نام ها برایم ملال آور و خسته کننده شد و احساس کردم که داستان بیش از حد کش دار شده و شاخ و برگ های تکراری به  آن افزوده می شود. (چه جسارت ها! ببین این جوجه دو روزه درباره شاهکار مارکز بزرگ چه می گوید!)

هر چند صفحه ای که جلو می رفتم، نگاهی به قطر صفحات باقیمانده می انداختم تا ببینم چقدر دیگر باید ادامه دهم تا کتاب تمام شود. تقریباً 80 درصد رمان را خوانده بودم که دیگر واقعاً کم آوردم. حوصله ام نمی کشید که ادامه دهم. شاید هم من صلاحیت خواندن این رمان را نداشتم. به هر حال گابریل گارسیا مارکز  یقه ام را گرفت و مرا از جهان داستان پرت کرد بیرون!

با خودم گفتم چه دلیل دارد که حتماً این کتاب را به پایان برسانم وقتی از آن دیگر لذت نمی برم!؟ شاید می خواهم وقتی از من پرسیدند که «صد سال تنهایی را خوانده ای؟» مثل یک داستان خوان حرفه ای سرم را بالا بگیرم و بگویم که « البته که خواندم! مگر می شود این شاهکار را نخواند!؟». به هر حال چند فصل باقیمانده را نخواندم و کتاب را با خیال راحت بستم و کنار گذاشتم.

شاید در آینده ناچار باشم که به دلایل آموزشی این رمان را دوباره و این بار تا انتها بخوانم. شاید آن موقع برایم جذابیت داشته باشد. شاید آن موقع در تمجید این شاهکار ادبی ساعت ها و صفحات فراوان حرف برای گفتن داشته باشم. اما فعلاً اشتیاقی به دوباره خواندن آن ندارم. گرچه می دانم رمان منحصر به فردی است. شاید زمان مناسبی را برای مطالعه آن انتخاب نکرده بودم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
گذر از کوچه خاطرات- نان
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  

رفته بودم محله قدیم مان. آنجا که سالهای پر شور و خاطره کودکی و نوجوانی را گذرانده ام. جای جای آن خاطره ای دارد و لحظه ای شیرین را به یادم می آورد. واقعاً هر گوشه و کنار این خیابان و کوچه ها خاطره یا خاطراتی دارد . این که می گویم«هر گوشه و کنار»، منظورم واقعاً هر گوشه و کنار است!

عصر پنجشنبه بود. بایستی منتظر می ماندم تا خیاط کارش را تمام کند و تحویلم دهد. به ناچار  باید ساعتی را در آن جا می گذراندم. چرخی زدم تا زمان بگذرد. ناگهان خودم را جلوی مغازه نانوایی یافتم. نانوایی تافتون. همان که در سالهای کودکی، سرما و گرما، در صف های بلند و کوتاهش می ایستادم تا چند نانی بگیرم و تحویل مادر دهم. از هول اینکه زودتر برگردم خانه و بروم پی بازی، نان را که می گرفتم، هر جور بود سریع می رساندم خانه. گاهی مچاله و گاهش خشک. و هر بار مادر می گفت :«چند بار بهت بگم که نون را گولّه نکن، خمیر می شه!؟ قشنگ تا کن بیار خونه» راست می گفت. و من سرانجام یاد گرفتم که نان را چطور به خانه برسانم که نه «گولّه و خمیر» شود و نه خشک.

از مردی که توی صف، جلوی من ایستاده بود پرسیدم:«آقا چند تا را می شه بدون نوبت گرفت؟» گفت« تا ۵ تا». کمی این پا و آن پا کردم و دوباره پرسیدم:«نان دونه ای چنده؟» پاسخ داد سی تومان و بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:«مثل اینکه خیلی وقته نون نگرفتی!» لحنش دوستانه بود و پاسخ دادم: «آره سالهاست. گاهی نان سنگک می گیرم. اما تافتون را سالهاست که نگرفته ام.» دلم می خواست حرف بزنم. پس ادامه دادم:«وقت و حوصله صف ایستادن را ندارم. نانوایی ما همان سوپرمارکت سر کوچه مان است که نان بسته بندی می فروشد»

دقایقی با هم صحبت کردیم. از قیمت نان و کیفیت و دورریزش گفتیم و از آینده و گذشته و غیره. نوبتش شد. نانش را گرفت و گفت:«با اجازه! خداحافظ». نوبت من شده بود. مردی که خمیر پهن شده را روی تنور گردان می گذاشت و نان بیرون می آورد و پول می گرفت و نان تحویل می داد، همانی بود که ١٧-١٨ سال پیش هم بود. دقیقاً همین کار را می کرد؛ بی هیچ تغییری. آن موقع هم خوش اخلاق نبود. گرمای تنور که برای آدم اخلاق نمی گذارد!

نانوا با بی حوصلگی پرسید «چند تا؟» و من در حالیکه حس خوب و شیرینی داشتم و یه جورایی ذوق زده بودم، گفتم ١٠ تا. نان ها را جمع کردم و به دقت و با حوصله تا کردم، تا نان «خمیر و گولّه» یا خشک به خانه نبرم.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
درسی از مثنوی - پرهیز از حسدورزی
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  

پرهیز از حسدورزی

 

چون کنى بر بى‏حسد، مکر و حسد

ز آن حسد، دل را سیاهیها رسد

هر کسى کاو از حسد، بینى کند

خویشتن بى‏گوش و بى‏بینى کند

(دفتر اول)

 

 

معنی ابیات:

بیت اول: اگر بر کسی که درونش از صفات زشتی همچون حسادت پاک است و هیچ غلّ و غشی ندارد، حسد بورزی و بدو نیرنگ زنی، بر اثر این حسادت، دلت تیره و تار می شود.

بیت دوم: اگر انسان با حسادت ورزیدن به دیگران، فکر کند که دارد به آنها زیان وارد می کند، در اشتباه است. چرا که حسادت باعث زیان رساندن به خود فرد حسود می شود و روح و روان او را تکه تکه و پاره پاره می کند.

 

***

 

 

حسادت، رفتاری زشت و مذموم است؛ انسان ها به این دلیل به یکدیگر حسد می ورزند که کمال و فضیلتی را که خود از آن بی بهره اند، در دیگری می بینند.

بزرگان دین و اخلاق، حسادت را ریشه بسیاری از صفات زشت اخلاقی می دانند. چنانکه فرموده اند جایگاه فرد حسود در آتش است.

حسد ورزیدن، سیاهی دل و آلودگی های روانی فراوانی را در پی دارد و چون خوره، از درون، فرد حسود را می خورد. فرد حسود از آرامش به دور است؛ چرا که دائماً در حال نظاره و کنکاش زندگی دیگران و مقایسه ی خودش با آنها است. و همچنین نگران و ناراحت از موفقیت ها و خوشی های آنهاست.

 از آنجا که هیچ عملی بی جواب نمی ماند، فرد حسود، خود بیش از دیگران،‌ از عمل خویش زیان می بیند؛ چنین فردی وقت و انرژی بسیار زیادی را صرف حسادت ورزی خود می کند، و از رشد و تعالی روحی و معنوی و حتی گاه مادی باز می ماند و از طرفی دیگر ارتباط فرد حسود با اطرافیان خود به تدریج کم و کمرنگ می گردد و به انسانی تنها، ناراحت و نا آرام تبدیل می گردد.


 

منبع:  کتاب درسهایی از مثنوی

 

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است