سراشیب زندگی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  

به خدا این عکس تزیینی است . این قدر موهام سفید نشده دیگه!!

دوستی بهم گفت: « موهای پشت سرت سفید شده. داری پیر می شی ها!» و این دومی رابا لحن شوخی گفت.

از پشت سرم که خبر ندارم، اما موهای جلوی سرم را می توانم ببینم که  کم پشت و نازک شده؛ ریخته. خشکی مفاصلم را می توانم حس کنم. تا یکی دو سال پیش زیاد «ورجه-وورجه» می کردم و حالا سنگینی و صدای «تق تق» مفاصل را حس می کنم و می شنوم.

معتقدم که در این زمانه، عمر مفید آدم  60 سال می تواند باشد. با این حساب، حالا از نیمه زندگی گذشته ام؛ قله را رد کرده و در سراشیب قرار گرفته ام. گرچه شیب آن فعلاً آرام است.

 نمی دانم که این باورم  و اصلاً اینکه به این موضوع فکر می کنم، نشانه افسردگی است یا واقع بینی ! هر چه هست، باور و اعتقادم است و کاری هم نمی توان کرد.

 

پی نوشت: عکس این پست تزیینی است. باور کنید که موهایم اینقدر سفید نشده!



 
آئورا
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  

یک هفته ای در سفر بودم. زمان زیادی را صرف پرواز از این شهر به آن شهر کردم. حدود 26 ساعت پرواز داشتیم و تقریباً همین میزان زمان را در فرودگاه ها سپری کردیم. زمان خوبی بود که کتاب بخوانم. دو کتاب را هم همراه خود برده بودم. اما چه طنزی شد! تا مدتها به محض به یادآوردنش خواهم خندید؛ هر بار که کتابی را باز می کردم. به صفحه دوم نرسیده، پلکهایم سنگین می شد و به خواب می رفتم. دیگه سوژه خنده همسفرم و البته خودم شده بودم. به طوریکه هر بار که می خواستم بخوابم، کتاب را از کیفم بیرون می آوردم و به رفیقم نشان می دادم که یعنی وقت خواب است!

به هرحال در آخرین زمان انتظارم در فرودگاه ابوظبی توانستم یک کتاب را تمام کنم؛ رمان «آئورا» نوشته کارلوس فوئنتس. رمان کوتاه و جالبی بود.

رمان آئورا

«فیلیپه مونترو»، جوانی تحصیلکرده رشته تاریخ، با دیدن یک آگهی استخدام در روزنامه، به ملاقات زنی سالخورده به نام «کونسوئلو» می رود و قرار می شود تا خاطرات «ژنرال یورنته»، شوهر درگذشته ی پیرزن را بازنویسی و ویرایش کند تا به صورتی کتابی قابل چاپ درآورد.

مونترو در فضای وهم انگیز و رازناک خانه پیرزن مشغول کار می شود و دل به زنی جوان و زیبا به نام «آئورا» می بندد که به عنوان خواهرزاده پیرزن معرفی می شود. مونترو  آئورا را لمس می کند و به هم آغوشی او نیز می رسد. اما در صفحات پایانی کتاب درمی یابیم که آئورا وجود خارجی نداشته و صرفاً تجسمی است از جوانی کونسوئلو!

نکته جالبی که در این رمان وجود دارد روایت داستان از دیدگاه دوم شخص است. مسلماً فونتس دلیل ویژه ای برای انتخاب این زاویه دید «کم کاربرد» داشته است. فکر کنم نویسنده رمان، این دیدگاه را انتخاب کرده تا نشان دهد همانطور که آئورا و کونسوئلو  دوگانه ای از یک نفر هستند، راوی و فیلیپ مونترو نیز چنین هستند.

خواندن این رمان کوتاه و زیبا را به علاقمندان «رئالیسم جادویی» پیشنهاد می کنم. (آئورا- ترجمه عبداله کوثری- نشر نی)

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
موج
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥  

موج و صخره ساحل

موج  از دور صخره های بلند ساحل را دید.  مشتاق و حریص تقلا کرد، بلند شد و گردن افراشت؛ خود را به ساحل رساند. سرش به سنگ خورد. دوباره آرام گرفت و به دریا بازگشت. آرامِ آرام!

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آفتاب؛ دیدارها تازه شد!
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢  

مهمانی کوچک آفتاب برگزار شد. دوستان اکثراً، آمده بودند. از بچه ها که می پرسیدم، اکثرشان می گفتند که فکر نمی کردند اینقدر شلوغ شود. از ورودی 75 داشتیم تا 82. بعضی ها همدیگر را پس از سالها می دیدند؛ 5-6 سال حتی. از تغییرات ظاهری پدید آمده در یکدیگر متعجب و هیجانزده بودیم. حتی فکر این که جمع کوچک آفتاب دوباره دور هم جمع بشوند و تجدید خاطره کننده هم  شیرین و لذت بخش بود، چه برسد به تجربه آن.

یازده سال از انتشار اولین شماره آفتاب می گذرد. چه سختی ها که نکشیدیم و چه لذت ها که نبردیم. آن زمان دانشجویانی 20-21 ساله بودیم و حالا دانش آموخته هایی 30 ساله. آن زمان با ذوق و شوری وصف ناشدنی تلاش می کردیم که مجله ای را منتشر کنیم؛ می نوشتیم و می خواندیم . به این در و آن در می زدیم و می دویدیم تا چند برگی را به عنوان مجله ای «فرهنگی هنری ادبی» منتشر کنیم و برنامه های فرهنگی هنری برگزار کنیم. نمایشگاه و نقد فیلم و ... . در همه آن تلاشها شور و شوقی موج می زد و لذتی نهفته بود.

و امروز می دویم برای لقمه ای نان. دیگر زیاد نمی خوانیم و نمی نویسیم و اگر هم بخوانیم و بنویسیم احتمالاً بیشتر چیزهایی برایمان مهم است که برای کار و حرفه مان لازم داریم. شور و شوق ها، فکر می کنم البته، رنگ و ماهیت حقیقی آن روزها را از دست داده و جنس آن(احتمالاً!) از نوعی دیگر شده است. روزگار دانشجویی جای خود را به روزگار مسئولیت و تعهد داده؛ به فکر و دغدغه معاش. از زندگی در حال به زندگی برای آینده رسیدیم. روزگار آفتاب به پایان رسیده است.

دوستی درباره «آفتاب» پرسید که اکنون در چه وضعیتی است،  گفته شد که از سوی رییس دانشگاه توقیف شده است. دیگری از اتاقش پرسید (همان اتاقی که دو سه سالی با دوستان خمر کهنی در آن جمع می شدیم و مثنوی و حافظ می خواندیم. با آن بخاری برقی اش که فقط فیوز می پراند! ) و گفتند خانه را از صاحبخانه آن گرفته اند. خانه خالی است و اسباب و وسایلش پراکنده.

دیگری پرسید از آفتاب چه باقی مانده است؟ و گفتم: «از آفتاب، همین دوستی های آن باقی مانده است.» مهم نیست که با آفتاب چه کرده اند، مهم آن است که روح و انرژی نهفته در آن هنوز در یک یک آفتابی ها، کمابیش، باقیست.  پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است.

 

 

* سامان هم برای برگزاری این مهمانی زحمت فراوانی کشید. سپاس، سامان.



 
تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  

 درسی از مثنوی- تلاش و کوشش، راه رسیدن به موفقیت

 

مولانا جلال الدین در دفتر دوم از مثنوی می گوید:

 

 

 

 

 

طمع خام است آن، مخور خام اى پسر

خام خوردن علّت آرد در بشر

کان فلانى یافت گنجى ناگهان        

من همان خواهم نه کار و نه دکان‏

کارِ بخت است آن و آن هم نادر است

کسب باید کرد تا تن قادر است‏

کسب کردن گنج را مانع کى است؟

پا مکش از کار، آن خود در پى است‏

(2/732)

 

علّت: بیماری

***

 

برخی با این استدلال و توجیه که «فلانی، بی‌زحمت و دردسر و از روی شانس، به موفقیت و ثروت رسیده؛ ما بدشانسیم و بیهوده جان می کنیم و به هیچ جا نمی رسیم!» در کار و تلاش، سست می شوند و به امید روی کردن «شانس» می نشینند و دست از تلاش می کشند. این افراد، در انتظار پیشنهاد شغلی مناسب و بی زحمت و پر پول، یا حتی رسیدن  «یه گونی پول از آسمون» می نشینند و جسم و فکر خود را بیهوده تباه می کنند.

این که بدون تحمل زحمت و سختی و بدون تلاش کردن، انتظار دستیابی به موفقیت و کامرانی و ثروت را داشته باشیم، طمع خام و بیهوده ای است.

قاعده و اساس دنیا بر «گنجِ بی رنج به دست آوردن» نیست؛ هرچند که گاه – در مواردی – برخی افراد، بی تحمّل رنج و زحمت و سختی و بی آنکه تلاشی کرده باشند، به گنج(ثروت یا موفقیت) می رسند.

بنابراین نباید هیچ گاه از کار و کوشش دست کشید و صرفاً دل به شانس و اقبال بست. بلکه باید برای رسیدن به موفقیت، تلاش نمود و امیدوار به روی آوردن لطف خداوند یا به تعبیر عده ای، شانس، نیز بود.

از : کتاب درسهایی از مثنوی

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
دلتنگ کوه!
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

درکه

دلم برای کوه تنگ شده. برای هوای پاک و نسیم خنکش.برای عرق ریختن و نفس زدن هنگام بالارفتن از کوه. برای چای و خرمای بالای کوه. برای املت و هندوانه کافه کوپا. برای یه گوشه دنج کوه. برای مهتاب کوه و شب های آرامش. برای داوود و چادرزدن شبانه و برای نان و پنیر و انگور.

ماههاست که به کوه نرفته ام. چون وقت نداشته ام. چون گرفتار بودم. چون «پا» و همراه ندارم. چون درد کهنه زانویم عود کرده (بهش می گن پارگی مینیسک!). و چون حال و همتش را ندارم.

می گویند که کوه اراده آدم را قوی می کند.  ای کاش اراده ام قوی شود...



 
نکته ای از«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو (2)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱  

در یادداشت قبلی، مختصری درباره «کوری» ساراماگو نوشتم. در این پست نکته ای که در مورد «زن» بینای داستان - که ساراماگو در سراسر رمان کوری او را «زن دکتر» می نامد- به ذهنم رسیده را بیان می کنم.

کوری

«زن دکتر» تنها انسانی است که در این داستان کور نمی شود و از این رو می پذیرد که راهنما و همراه شوهر خود باشد. او شوهرش را در انجام امور شخصی اش و حتی تصمیم گیری ها یاری می رساند و نقش هدایتگر و سرپرست را بر عهده می گیرد. او، در حالیکه کور نیست، خودخواسته وارد قرنطینه می شود تا کنار و همراه شوهرش باشد. او می ماند تا « به دکتر و کسان دیگری که ممکن است به قرنطینه بیایند، کمک کند»

او در ابتدای داستان تنها به فکر کمک به همسرش است و خود را در برابر او مسئول می داند. اما به تدریج در قبال دیگران هم خود را مسئول می بیند و مسئولانه رفتار می کند. برای «گروهش» به دنبال جای امن و غذا و آب می گردد. از آنها مراقبت می کند. به تعبیر ساراماگو «برای گروهش که مثل بچه های کوچک بودند، حکم مادر را دارد» و تمام توان خود را صرف انجام مسئولیتی که بر دوش دارد، می کند.

پاسخ زن دکتر در جواب همسرش که می پرسد:«تا کی می توانی بار شش نفر آدم درمانده را بکشی؟»  این است که :« تا هر وقت که بتوانم... اما دارم کم کم خسته می شوم. گاهی آرزو می کنم که من هم مثل بقیه کور شوم. تا از آنها مسئولیت بیشتری نداشته باشم.»

این زن در طی تمام مدتی که کوری شهر را گرفته، رنج می کشد؛ بیش از دیگران، حتی. او تمام پلیدی ها و سیاهی ها را می بیند و البته ناچار است همانند کوران رفتار کند. مسئولیت جمعی را پذیرفته و نمی تواند و نباید در میانه راه، شانه خالی کند. او بزرگترین رنج را بر سینه دارد و آن رنج دانستن و دیدن سیاهی ها و رنج مسئول بودن است.

 زیر فشار همین رنج طاقت فرساست که مثل «فنری که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده» می شود؛ مثل طنابی که پوسیده شده و هر لحظه آماده پاره شدن است. او هدایت دیگران را مسئولانه می پذیرد و آنگاه که مسئولیتش به پایان می رسد، «فنر» در می رود. زن احساس می کند که: «حالا نوبت اوست که کور شود.»

مشابه این رفتار را در یکی از نزدیکانم دیده ام. زن جوانی که در بحرانی که خانواده اش به آن دچار شده، مسئولانه نقشهای گوناگونی را به عهده می گیرد. انجام کارهای مختلف خانواده را می پذیرد. مدیریت رفتارها و برنامه ها را بر عهده می گیرد و نقش مشاور و آرامش دهنده را برای کسانی که از نظر روحی به هم ریخته اند، بازی میکند. او از پس تمام وظایفی که خودخواسته بر عهده گرفته است، به خوبی بر می آید و پس از آنکه بحران خانواده به پایان می رسد، خود دچار بحران می شود. «طناب پوسیده» پاره می شود؛ طنابی که گرچه در تمام طول مدت بحران نشانی از پارگی نداشت، با پایان شرایط بحرانی، به راحتی و به طور ناگهانی پاره می شود و دیوار استقامت زن بر سرش آوار می شود.

به گمانم این تعبیر درستی از «مسئولیت» و مسئولیت پذیری است. انسان ذاتاً مسئول است؛ چه مسئولانه رفتار کند و چه نکند، در اصل قضیه فرق نمی کند. در قرآن بارها سخن از  مسئول بودن انسان به میان آمده است. در ادیان و مکاتب دیگر( از جمله اگزیستانسیالیستها) نیز به مسئولیت انسان اشاره شده است. انسان به سبب آگاهی ، آزادی و اراده  ای که دارد، مسئول است. برخی مسئولیت پذیری بالایی دارند و برخی نه. برخی آگاهند و از این رو، مسئول. برخی کورند و مسئولیتشان کمتر. فکر می کنم که میزان مسئولیت هر یک از ما انسان ها، متناسب با آگاهی و بصیرتمان است. همچنان که زن بینای قصه کوری ساراماگو، آگاه و بینا است و از این رو به شدت مسئول.

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است