درباره«کوری» به بهانه مرگ ساراماگو
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

ژوزه ساراماگوبی بی سی، خبر درگذشت ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده جایزه نوبل و خالق رمان مشهور کوری را منتشر کرد.

اثر ارزشمند و جاودان ساراماگو، «کوری» نام دارد؛ کتابی که کتابخوان ها نباید آن را از دست بدهند و از جمله آثاری است که باید پیش از مرگ آن را خواند.

قصد دارم چند خطی درباره این رمان بنویسم. البته من نه در جایگاه نقد و بررسی و تحلیل این رمان هستم و نه اساساً توانایی چنین کاری را دارم. فقط به چند نکته کوتاه از این رمان را که در ذهنم باقی مانده خلاصه وار اشاره می کنم:

«کوری» داستانی به شدت نمادین است. شهر یا کشور  بی نام، همین دنیاست و مردم بی نام آن(ساراماگو برای هیچ یک از شخصیتهای داستان اسم نگذاشته است)، نوع بشر است. شخصیت های کوری و خصوصیات اخلاقی و رفتارشان و غرایز و احساساتشان تماماً نمادی از جهان انسان ها با تمام ویژگیهایشان است.

داستان از این قرار است که تمام مردم شهر و سپس کشوری(بی نام و هرجا) به تدریج دچار بیماری کوری می شوند. نه از نوع کوری سیاه، که «کوری سفید». به تعبیر خود ساراماگو در این رمان، انگار در دریایی از شیر فرو رفته باشند و جز سپیدی چیزی نبینند. از ابتدای شیوع این بیماری، قرنطینه ها آغاز می شود و دسته دسته مردم قرنطینه می شوند. افراد کور قرنطینه شده در تمام طول این مدت با مشکلات و چالشهای این زندگی جدید دست به گریبانند و شرایط سختی را تجربه می کنند. موقعیت هایی که ساراماگو در مقابل شخصیتهای داستان قرار داده یا روایت می کند، کاملاً نمادین و استعاری است.

در ادامه، داستان به خروج یا بهتر بگوییم رهایی قرنطینه شدگان از اردوگاه و ملحق شدن آنها به سایر مردم شهر (که همگی کورند) می رسد و سپس روایت شرح حال و رفتارها و تغییرات شخصیتها در شرایط جدید و در انتها، به پایان رسیدن کوری سپید.

رمان  کوری اثر ژوزه ساراماگو

در تمام این شهر فقط یک نفر است که می بیند و این «زن» بیش از همه رنج می کشد و در شرایط مختلف روحی و فلسفی احساسات و تصمیم هایی متفاوت بروز می دهد.

دنیای کوری، دنیای غافلان و خفتگان است. انسانهایی که کورند؛ اما نه کوری فیزیکی و جسمی. بلکه کوری روانی و درونی. در این دنیا، آن کس که عاقل باشد، بیش از همه رنج می کشد و آنها که غافلند(=کورند) با این که ممکن در شرایط سختی باشند، زودتر با شرایط و وضعیت موجود خود را وفق می دهند و کنار می آیند.

ساراماگو خود می گوید که این کوری حقیقی نیست، بلکه تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم آدمی است. او می گوید که ما انسانها عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم.

به راستی که ما انسانها دچار کوری( از همان نوع که ساراماگو مطرح می کند) هستیم. چشم و توان دیدن داریم(که اگر نداشتیم، کوری مان از نوع «سیاه» بود) اما نمی بینیم یا شاید نمی خواهیم ببینیم.

در قسمتی از این رمان، دو جمله بسیار عمیق در بیان حال آدمی آمده است: «کورها همیشه در حال جنگند. همیشه در حال جنگ بوده اند» آیا اینطور نیست که ما دائماً در حال نزاع با خود و اطرافیانمان هستیم؟! بیهوده می جنگیم، چون کور شده ایم و عقل را کنار نهاده ایم.

بسیاری از نمادهای این داستان را با دوباره و چندباره خواندن آن و تعمق در جمله ها و رفتار شخصیت ها و نشانه ها می توان روشن نمود و درک کرد.

نکته ای دیگر درباره شخصیت زن بینای داستان هم هست که در پست بعدی مطرح خواهم کرد.

 

 ژوزه ساراماگو در ویکیپدیا

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
آغاز- بی رنگی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥  

 

حدود  ٩ سال از روزی که اولین سایتم را راه اندازی کرده ام می گذرد. در طی این مدت سایتهای مختلف فردی و گروهی (با انگیزه های فرهنگی و اقتصادی) را راه اندازی و اداره کرده ام، اما هیچ گاه به صرافت نیافتادم که سایتی با محتوای یادداشت های شخصی و روزنوشت داشته باشم.

گرچه چند بار وسوسه شدم، اما جرقه ای بی جان بود و توانِ روشن کردن نداشت. اساساً نیازی به اقدام به چنین کاری نمی دیدم. اما حالا قضیه فرق می کند. شرایط به گونه ای شده که فکر می کنم نیاز دارم تا چنین فضایی در اختیارم باشد و هر از گاهی، چیزی بنویسم و در آن ثبت کنم. هم بدان دلیل که تصمیم گرفته ام فعال و پویا بنویسم (به توصیه استادی که گفت نوشتن و روزانه نوشتن از خشکی قلم جلوگیری می کند) و هم آنکه «نیاز» به نوشتن دارم. «نوشتن» راه حل من است برای چشیدن طعم آرامش در این دنیای ناآرام.

 

پس از تصمیم گیری در مورد راه اندازی سایت شخصی، اولین چالش آن، انتخاب نام مناسب بود. هرکس برای نامگذاری سایت خود، نیم نگاهی می اندازد به درون خود و خواسته اش و اعتقاداتش  و آنچه هست و اندوخته دارد. یکی نام « سالک » را برای خود و سایتش بر می گزیند، دیگری درویش یا صوفی یا قلندر یا خاک نشین یا خراباتی یا رند و یا ... . با خود فکر کردم که من هیچ کدام از اینها نیستم به جز آنکه «می خواهم» که «بیرنگ» باشم.

می خواهم که «رنگ»هایم، یک به یک، بریزد و به بیرنگی برسم. می پرسی بی رنگی چیست؟ "هست بی رنگی اصول رنگ ها". بی رنگی، اصل و فطرت ماست؛ بیرنگی, حقیقت است. و رنگ ها، غبار و زنگارِ روی آن. وقتی رنگها جای بیرنگی را می گیرد، می دانی چه می شود؟ مولانا می گوید:

چون که بی رنگی اسیر رنگ شد 

موسی ای با موسی ای در جنگ شد

 

چون به بیرنگی رسی کآن داشتی

موسی و فرعون دارند آشتی

ریشه همه پلیدی ها، نگرانی ها، دشمنی ها و تباهی ها در همین اسیرِ رنگ شدنِ ماست.

با دوستی مشورت کردم. اتفاقاً  اسم «بیرنگی» ذهن او را بلافاصله متوجه همین دو بیت مولانا کرد. انتخابم را تایید کرد. نظر او برایم مهم بود. بسیار مهم.

پس، از حالا در «بیرنگی» می نویسم تا شاید به «بیرنگی» برسم.