نوروز و روز نو
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  

 

این روزها, همه در جنب و جوشند برای انجام کارهای نکرده. یک دنیا کارهای نکرده! انگار سال که پایان برسد, دیگر سوت پایان بازی زده شده و باید زمین بازی را ترک کنند. هر که را می بینی، همه- حتی خود من و تو – بی وقفه در تقلّا برای صفر کردن لیست کارهای به صف شده هستند و اینقدر سرمان شلوغ شده که فرصت نداریم حتی به نوروز و روز نو فکر کنیم. که اگر فکر کنیم، شاید نوروز را و حقیقتش را «درک» کنیم و البته ارمغانش را. اصلا ارمغانش را می دانیم و می شناسیم؟

***

سیصد و شصت و پنج روز را می گذرانیم تا به «نوروز» برسیم؛ تا دوباره روز از نو و روزی از نو. تا سال کهنه را با تمام کهنگی هاش و تمام سیاهی ها و تلخی هاش کناری نهیم و فراموشش کنیم. و نو شدن را جشن بگیریم.

طبیعت نو می شود و نو شدن جهان پیرامون ما شاید نشانه ای باشد برای ما و البته تلنگری تا دنیای درون مان را نیز نو کنیم. دنیایی که گرفتار زمستان شده و سرمای رخوت زای زمستانی آن را سوزانده و خشک کرده. تا از خمودگی ها و افسردگی های زمستان مان رها شده و دوباره برانگیخته شویم. تا نو شدن خود را به تماشا بنشینیم.

***

نوروز، فارغ از اینکه چه پیشینه تاریخی داشته باشید و آداب و رسوم آن چه مبنا و پشتوانه ای، همین یک ارمغانش را به ما برساند، به روز نو رسانده ما را و همین بس برای ما...

 

شاید در روزهای آینده فرصت نکنم که بلاگم را به روز کنم؛ پس نقداً با کمی تعجیل(!) فرا رسیدن نوروز را به دوستان عزیزم و خوانندگان یادداشتهایم که در یک سال گذشته، وقت گرانمایه خود را صرف خواندن نوشته های بی مایه من کردند، صمیمانه تبریک می گویم.

بهاری و سبز باشید...

سال نو مبارک

 



 
برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥  

«برای شروع کردن هیچ وقت دیر نیست»

کسی را می شناسم که پیش از این، جمله ی فوق را بارها و بارها شنیده و گفته است. بی آنکه اعتقاد قلبی به آن داشته باشد. بی آنکه حس کرده باشد و آزموده باشد این شروع دوباره و به موقع را.

هنوز هم او را می شناسم. حالا هم به او بارها و بارها این جمله گفته می شود و او می خواهد باور کند. می خواهد بیازماید. او از صفر شروع نمی کند؛ از «منفی» شروع می کند؛ منفیِ منفی. انگار ده سال عقب است؛ ده سال را از دست داده است. اما می خواهد شروع کند.

او اهل جنگ نیست؛ برای مبارزه خود را آماده نمی کند؛ مبارزه با هیچ چیز. او عمری را از دست داده است. می گوید: « آنچه برایش مبارزه کرده ام، ارزش این همه جنگیدن و زخم خوردن را نداشت» مبارزه را واژه ای تکراری می داند که در زندگی اش بارها و بارها تجربه کرده است و حالا دست از آن کشیده است.

به او می گویم: « زندگی تکراری روزمره را به زندگان دچار روزمرگی واگذار کن!» او حالا می خواهد در «حال» زندگی کند.



 
آوار تنهایی
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  

 

قلم برداشت تا شعر تازه اش را بنویسد. نوشت:

«اسب سیاه تنهایی

            پای می کوبد،

               شیهه می کشد،

                             تا بر من بتازد...»

دیگر ننوشت؛ روحش زیر سُم های اسب سیاه شعرش، له شد!