اعتراف!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠  

دیشب نوشتم:

هنوز به «نبودن» نرسیده ام و

               این «بودن» هم, دیگر تکراری و ملال انگیز شده.

                                        چمدان بیچاره ام حیران است!

و ننوشتم که:

بوی نفرت انگیز نفرت تمام سرم را گرفته

                         و زندگی ام را.

      پنجره را قفل زده اند تا باز نشود،

                  و این «بو» خفه ام کند!



 
ممنوعه!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠  

وقتی بگویند که فلان کتاب، ممنوع است و جمع آوری شده، فلان فیلم توقیف است و اکران نمی شود. فلان چیز و فلان کار ممنوع است و ...، تازه، بازی «ممنوعه» شروع شده است! ممنوعه ها کششی دارد پر زور؛ راحتت نمی گذارد. می کِشد و چنگ می زند، تا هر طور که شده، کشیده شوی و به چنگش آوری.

آن کتاب را از پشت انقلاب،جلوی دانشگاه، نه، از زیر سنگ هم که شده بیرون می آوری. تمام اینترنت و CDفروشی های زمینی و  زیرزمینی را می گردی تا آن فیلم را گیر بیاوری. با هزار امّا و اگر و تردید و ترس و شوق آن چیز یا کار ممنوعه را تجربه می کنی.

***

کلّاً ممنوعه ها، فارغ از آنکه ارزشی داشته باشند یا نه، شیرین باشند یا نه، ما را به خود می کشند؛ به چنگ آوردنشان می شود هدف، می شود انگیزه. تلاش برای به دست آوردنشان، شاید بیش از خودشان هم لذت داشته باشد. شاید «چیز» دندانگیری هم نباشد، اما چون «ممنوعه» است و دور از دید و دسترس، جذاب و اغواگر است. راست گفته اند که «الانسان حریص علی ما منع».

ممنوعه ها با ما «بازی» می کنند. ما چه؟! ما هم با آنها بازی می کنیم یا که می بازیم!؟



 
این روزا...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢  

این روزها که می گذرد، بوی تکرار قصۀ بیهوده به دیوار قفس کوبیدن می دهد و طعم تلخ باختن هر آنچه در مشت جمع شده! این روزها حسِّ  گیر افتادن در دام «زنجیری ها»ی خنجر به دست، آمده است و نمی رود. این روزها، توی این ترانه خیلی دست و پا می زنم؛ تا غرق نشوم چه باید کرد!

پای روضه ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگیه
دوره ای که عاقلاش زنجیرین
سوته دل شدن یه دیوونگیه
این روزا دوره ی غیرت کُشیه
کی میدونه قیصر این روزا کجاست؟
بُکشی و نکشی، می کُشنت
اینجا بازارچه ی آب منگولیهاست