اتفاق، آن است که «یک توده هوای کم فشار وارد کشور شده» و شهرمان متاثر از آن دچار تغییرات جوی و بارندگی شده است. همین. اما بخوانید و بشنوید روایت های سه گانه ای که از این اتفاق در سطح کلان شهر تهران نقل می شود:
روایت اول: روی خودروها، درختان، لبه دیوارها و سطح باغچه ها و پارک ها و ... در بالای شهر برف نشسته است. همه جا سپیدپوش شده است. کودکان و نوجوانان و حتی گاه جوانان آدمک های برفی درست می کنند و خوشند. از پشت پنجره که می بینی دانه های سپید برف بی وقفه فرود می آیند، لذت می بری. به خصوص اگر یک فنجان چای یا قهوه گرم هم دستت باشد و هر از گاهی جرعه ای هم بنوشی تا از تماشای این منظره در قاب پنجره بیشتر لذت ببری. شهر قشنگ شده است. تماشای این منظره خسته ات نمی کند. خدارا شکر می کنی به خاطر بارش برف -که نعمت است – و از زندگی لذت می بری.
روایت دوم: سطح زمین در میانه های شهر خیس است و آسمان می بارد. بارانی که گاه شاید تبدیل به دانه های ریز و البته بی جان برف هم بشود و دوباره همان باران، می بارد. برف پاک کن اتومبیل ها کار می کند. هوا پاک است. می توانی نفس بکشی و ریه ات را از هوای تمیز پر کنی. در بعضی نقاط، گلوی نهرِ آب گرفته و آب آن به خیابان سرریز شده است. پشت شیشه پنجره می ایستی و باراش بارانو برف بی جان را می بینی. آرزو می کنی ای کاش برف حسابی میبارید. خدا را شکر می کنی به خاطر ریزش نزولات جوی و چون منظره چندان جذابی نیست، از پشت پنجره کنار می روی و به کارهایت می پردازی.
روایت سوم: خیابان های پایین شهر را آب گرفته است. هر خودرویی که رد می شود کلی آب و گل به هوا می پاشد و عابرین را گلی می کند و فحش و نفرین است که بی وقفه شنیده می شود. توی کفش های مردمی که از پیاده رو خیابان و کوچه می گذرند آب رفته است؛ هرچند می کوشند که از جاهایی رد شوند که عمق آب کمتر باشد. انگار هرچه بر سر شهر باریده، از آن بالا بالاهای شهر تا این پایین جمع شده و حالا چون سیلی سطحی آبراهها و خیابانهای اینجا را دربرگرفته است. بوی گند از چاه خانه ها بالا می زند. توی اتاق که هستی نگاهت گوشه گوشه سقف و دیوار را می کاود تا لکه زردرنگ یا قسمت آماس کرده ای پیدا کنی و قبل از وخیم تر شدن اوضاع فکری به حالش کنی. با خود فکر می کنی ای کاش پول داشتی که کف بام را ایزوگام می کردی یا آن را مرمت می کردی. گاهی نگاهی هم به باران بی جانی می اندازی که می بارد. غصه ات گرفته. نمی دانی خدا را شکر کنی به خاطر نزول باران یا نه!
موسیقی فیلم «دشت گریان» آنچنان گیرا و مسحورکننده بود که باعث شد تا علی رغم بی حوصلگی این روزهایم، به تماشای ساخته ی هنرمندانه تئو آنجلو پلوس بنشینیم؛ دو ساعت و چهل و پنج دقیقه.
در این فیلم طولانی، آنقدر مسحور تصاویر قاب بندی شده ی ناب و مفتون موسیقی افسونگر آن می شوی که هرگز گذشت زمان را احساس نمی کنی. از همان آغاز، با دیدن تصویری از مهاجران که در مقابل رودخانه – بالای سر عکس خود در آب رود – می ایستند و شرح حال خود می دهند، درمی یابی که فیلمی نه معمولی ، که پر از معنا و سرشار از نماد و استعاره را به تماشا نشسته ای.
«دشت گریان» در بستری از رویدادهای سیاسی که سیمانساختار داستانی آن هستند، در اصل، به روایت «تنهایی» می پردازد؛ انسان تنها و غریب؛ خانواده تنها و جداافتاده.
«النی»، زنی تنها، که یک عمر آرام و بی صدا و در خود گریسته، در نهایت، در اوج تنهایی که پیرامونش را گرفته، تسلیم می شود و فریاد برمی آورد. او حالا آماده است که تنهایی او را در خود غرق کند. در حقیقت النی یک عمر تنها بوده و می پنداشته که نیست یا می خواسته که نباشد. اما سرانجام باور می کند که تنهاست.
خانواده ای تنها و سردرگم که هر روز لنگر کشتی اقامت خود را در جایی از این دشت می اندازد که امیدی نیست فردا دیگر جایی برای ماندن باشد و اصلاً امیدی نیست که فردا دیگر کشتی ای باشد! خانواده ای که قبل از تشکیل، پاره پاره شده و حالا زن می کوشد که پاره های آن را کنار هم قرار دهد. خانواده ای که از فروپاشی مجدد می ترسد و می گریزد؛ اما گریزگاهی نیست!
و این، چمنزار است که می گرید. بر همه آنچه بر مردمان ساکنش گذشته و می گذرد؛ بر تنهایی انسان می گرید. می گرید و می گرید تا سیل شود و در خود غرق کند، همه چیز را!
موتور قایق خاموش بود. بادگیسوی زن را آشفته می کرد. زن دو دستش را به لبه قایق تکیه داده بود و خم شده بود طرف آب. در آخرین پرتو های خورشید که داشت زن را آهسته آهسته تنها می گذاشت، زل زده بود به نقطه ای از سطح آب. بهت زده بود. گریه نمی کرد. تاریکی، خود را روی سطح دریاچه آرام آرام پخش می کرد و سنگینیِ آن، روی سینه زن فشار می آورد. آرزو می کرد که شب هرگز نیاید.
ساعتها پیش، دل دریاچه را شکافته و رفته بود زیر آب و هنوز برنگشته بود. آخرین جملاتش را به یاد آورد.«حیف نیست که توی این دریاچه به این قشنگی شنا نکنی!؟ نترس. بپر تو آب. هوات رو دارم. مثل همیشه!» و نفسش را حبس کرد و رفت زیر آب تا فرق سرش آخرین نقطه ای باشد که هوا را لمس کند. رفت زیر قایق، تا از طرف دیگر بیرون بیاید. اما نیامد. نیامد و حالا، شب داشت با همه سیاهی و تنهایی اش، می آمد.
باد در موهای آشفته زن پیچید و در گوشش نجوا کرد. موهای آشفته اش پریشان تر شد. قطره اشکی از گوشه چشمان زن روی گونه اش لغزید. پس از ساعت ها انتظار ، فریاد زد. جیغ کشید. و صدایش در لابلای صدای باد محو شد. شب نترسید از فریاد او. آمد.